codebazan

رمان پرتگاه مرتفع

رمان پرتگاه مرتفع پارت ۲

 

نفسی که روی گلویش سنگینی میکرد را بیرون فرستاد نگاهش روی شیشه خورده هایی که کل به ظاهر اشپز خانه را در برگرفته بود وتا ابتدای حال هم رسیده بود کشیده شد ،اثار دیوانگی هایش بود این بار لیوان نبود هرچه دم دستش بود را شکانده بود .نگاهش را چرخاند وبا گام هایی که همیشه ریتم سرعت خود را حفظ می کردند، به سمت ورودی در رفت واز پشت در جارو و خاک انداز را برداشت از این کار ها زیاد می کرد در نتیجه همیشه ان ها را همان جلوی در می گذاشت تا راه دور تری را طی نکند شیشه خورده هارا که جمع کرد در سطل زباله خالی کرد این بار جارو وخاک انداز را همان جا رها کرد و رفت تا دستانش را بشوید به تکامل بین دستان سردش هنگام شست و شو ،وسوز هوای داخل خانه عادت داشت منقبض شدن عضلاتش هنگام مواجه شدن با سرمارا دوست داشت. شیر اب را بست وبه سمت همان مبل همیشگی رفت و دراز کشید وبازوی خیسش را روی چشمانش گذاشت تا قطرات اب روی صورتش بریزد چشمانش را ارام بسته بود همانند کسی که مدت ها بود کار می کرد .خسته بود؟ اری.اما نه خسته ی کاری ،خسته ی گذراندن روز های تکراری از روی ناچاری.ایا زندگی کردن وطی کردن را از روی عجز تجربه کرده اید ؟به جایی کشیده شده بود که وقتی چشمانش را برای شروع روز دیگری می گشود لعنتی بر اقبال خود می فرستاد.ناخوداگاه فکرش به سمت خواب کشیده میشد ودر جدال بود تا دوباره مغزش برای یاداوری ان کابوس اقدام نکند اما موفق نبود
(سهراب ،سسهرراب ن نکن التماست )دستش را به طرفی پرتاب کند ونمی خیز شد نفسش را با خشم به بیرون فرستاد ودستانش مشت شد چشمانش را می فشرد اما این راهکار برای فرار از کابوس زندگی اش به هیچ عنوان مناسب نبود
گویی مغزش با او شدیدا لج کرده بودکه این چند روز داشت اعصاب و روانش را به شدت برهم می ریخت .حاضر بود دست به هرکاری بزند اما دوباره ان اتفاقات برایش تداعی نشود .رفت تا نوشیدن مقداری اب بتواند حالش را جا بیاورد امانیاورد که هیچ ،بیشتر اشوب درونش را همراهی کرد.این کابوس ،کابوس زندگی اش بود ،کابوسی که سالیان سال اورا شکانده بود .کابوس های یک یا دوروزه وحشت ناک اند اما وای از ان بختکی که خنجر روح شود .چرا که کابوس او چیزی فراتر از ترس بود چیزی فراتر از حس برانگیختگی. سرگیجه گرفته بود .درمقابل ایستادگی در برابر این کابوس همیشه اختیار از کف میداد و جهان میان چشم هایش به گردش می افتاد.
روزگاریست که هم صحبت من تنهایست
یار دیرینه ی من درد و غم رسوایست
عقل وهوشم همه مدهوش وجودی نیکوست
ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست
چه خوش این شعر بیان گر حالش بود بیان گر عاشقی که سرش را روی میز گذاشته بود برای تسکین درد ولی …
با یک تصمیم ناگهانی از روی میز بلند شد لباس هایش را با سویشرت وشلوار امروز تعویض کرد کلاه افتابی اش را هم برداشت واز خانه بیرون زد .شب بود اما او برای زیبایی یا محافظت از چشمانش از کلاه استفاده نمی کرد بلکه ان کلاه را میزد تا در تاریکی شب گم شود ودیده نشود مانند ارواح. ان ها هم رد می شوند ولی تو انها را نمیبینی او نیز خیلی وقت بود در پهنای زندگانی دیده نمیشد . افسوس می خورد .افسوس اینکه حتی یک وجب جاهم برای او زیادی بود برای چند لحظه اسایش .

از کناره های خیابان در تاریکی های شب قدم زنان می رفت .از مرکز شهر همیشه بیزار بود چرا که با چراغ هاو جمعیت رو به رو میشد به همین دلیل توسط یک تاکسی خودش را از مرکز شهر خارج کرده بود ودر اطراف شهر میگشت .در تاریکی شب،انسان ها زود گذر می کردند اما او خواهان تاریکی بود خواهان سکوت.نمی دانست این چه حکمتی بود که ترجیح میداد در سکوت و تنهایی ،با خودش چک چانه بزند ،اخرش هم با کلافگی تمام از افکارش فراری شود .چه باعث میشد کسی که دلیرانه خودش را در مقابل سرعت ماشین قرار دهد برای نجات جان طفلی ،ان وقت این گونه از میله های اهنین افکارش گریزان باشد.
او حال در حس خلاء ای بود که نتیجه ی لج کردن مغز و افکارش بود و چشمانی لغزان،که در تاریکی خیابان ونقاط کوچک نورانی متعلق به خانه ها در جست وجو بودند مردمک هایش برای دیدار، می لغزیدند اما روحش درگیر چیز دیگری بود.گویی روحش خودسرانه مکانی که در انجا عبور می کرد را ترک کرده بود ودر اسارت افکارش زندانی شده بود .وقتی که درحال حرکت پایش به نقطه ای گیر کرد ،در مسیر سقوط بر زمین بود که که روحش کلید رهایی را یافت که مغزش شروع به کار کرد ومانع از سقوطش شد .پلک زد .یک بار ،دوبار ،سه بار. در جای خود ایستاد محتوای دهانش را پایین فرستاد این روز ها بد درگیر شده بود. درگیر زنده شدن خطراتی بود، به نام قتل .درگیر قتلی که در میان چشم هایش رخ داده بود.آری قتل .کلمه ای واهمه آور است ،کلمه ای که ناله ها در وجودش پنهان نموده ،کلمه ای که از دیوانگی و انتقام سرچشمه می گرفت وبه مرگ ختم میشد .نوری را در کنارش حس کرد که باعث شد سرش را بچرخاند .پارک.سرش را برای یافتن یه نشانی در اطرافش چرخاند وبا دیدند مکان یکه خورد. در نزدیکی های فلکه ی بهداری بود وحس نکرده بود؟ مگر چقدر از زمان غفلت کرده بود که به این مکان رسیده بود .گاهی انسان به جایی از زندگی میرسد، هنگامی که درنظرش چند لحظه به نقطه ای خیره می شود چند ساعت می گذرد .باز دمش رابه بیرون فرستاد .سرش را به سمت پارک گرداند .پارک سرسبزی بود،که درنظرش هزاران هزار ،گریه های بی کسی را درونش نهفته بود هزاران ذوقی کور شده که به فرجام نرسیده بود.نگاهش را سرتاسر پارک گذراند .کسی نبود.طبیعی بود در این ماه سردی که سوز سرما ،از تیزی چاقو هم تیزتر بود کسی بیرون نیاید .چشمش روی درختان کهنسال،ثابت ماند درختانی که سالیان سال آلودگی را درخود جای دادند واکسیژن پس دادنداما دست آخر قطع شدند .نشانه ی فداکاری زیاد همین بود. اخرش تورا برای منافع خودشان از بیخ میزنند اما حتی جمله خداوند روحش را قرین رحمت کند تا بر زبان نمی اورند .نیشخندی زد وبه راحش ادامه داد .اوبدبین بود. بسیار هم بدبین بود اما همیشه آدم ها ،همانی نیستند که درگذشته بودند .او نیز روزی تکیه زده بر همین درختان ،قلم به دست میشد وقلمش را روی صفحه ای کاغذ ،ز بهره شعرسرایی می رقصاند وچه زیبا بود ،روزگاری که سرش را با محبت بر اسمان می داد وبا علاقه ، عبور ابر هارا تماشا می کرد .زره بر تن می کرد و مقتدر به جنگ روزگار می رفت اما همیشه دست تقدیر ،رام تو نخواهد شد.

مقصدی نامعلوم را در پیش گرفته بود اما این را خوب می دانست که صدای قدم هایش داشت،درکنار خیابان های شهری به گوش گوش می رسید،که
به دریاچه اش معروف بود .دریاچه ای وسیع ،که با تماشایش ،حس می کردی در مقابل زیبا ترین، پهناوری ایستاده ای که تا چشم کار می کرد آب بود.اما روزگار بر آن هم جفا کرده بودو موج های خروشانش را بر کام خودش و رهگذران مشتاقش شود نمود .دراصل می گویند،زندگی به کام او تلخ شد ،گاهی هم می گویند زندگی بر کامش شیرین گذر کرد اما این بارشاید،شوری چشم کسانی بود ،که همانند زندگی او،شوری را به کام آن رهگذران ودریاچه هدیه کرده بودند.هدیه ای که سرآغاز نابودی دریاچه شد وجز نمک چیزی را باقی نگذاشت
نگاهش را می چرخاند .از آن خیابان های تاریک به مغازه هایی که چراغ ها بر فضایشان حاکم بود رسیده بود .چیزی درخاطرش زنده شد.این جا یک سربالایی خاکی داشت که درآن اطراف شخصی عبور نمی کرد .چه بهتر آن جا،جایی که اندکی آرام بنشیند.از آن سربلندی پرت بالا رفته بودوحال بر جایی که نقطه دیدی نداشت نشسته بود .سرش را با چهره ای غمناک وپردرد بر آسمان دوخت .و هلال ماهی که دراسمان درخشان بود، چه زیبا بود.ماه،دوست دیرینه ی او بود اما هر چه دوست بود را به دست فراموشی سپرده بود.چرا که همین دوستان اند که تکیه کردن بر آن ها حاصل میشود از زمین خودنت .درست زمانی که ذوق رسیدن به اهداف وافتخارات چشم هایت را کور کرده ،چنان با زیر پایی دوستی مواجه می شوی که باعث ضربه ای محکم بر مغزت میشود تا بر خودت بیایی .اما افسوس که زمانی بر خودت می آیی که دیگر دیر شده است .شاید برای همین بودکه می گویند، توقع تان را از افراد به کف زمین بچسبانید چرا که آدم ها همین اند قرار نیست همیشه مطابق میل تو عمل کنند،آن ها کسانی هستند که که روزی با تو می خندند وفردا بر زمین خوردن تو.اما این بار آمده بود ،تا یادی کند،مانند آن روز ها به همدردی احتیاج داشت ،تا چشم بندد بر پیمان خویش و با کمی صحبت ،اندکی از فشار درونی خود بکاهد. البته اگر بتواند.او بر برد هایش رسیده بودوشکست هایش را هم بر دیوار وجودش میخکوب کرده بود چه نیازی بود بر نابودی اویی که مدت هابود نمی زیست واز درک اطرافیانش خارج بود .
_سلام رفیق .خشدار،اما این سخن را با دردی جگرسوز بیان کرده بود خیره ی ماه بود .(مامانی _جانم عزیزم_چرا ماه هلاله؟_به خاطر گردش زمین ،بزرگ شی می فهمی _پس خوشگلیش هم به خاطر گردش زمینه؟) از همان آغاز کودکی با ماهی رفیق شده بود،که با چشمانی نمناک برای او درد و دل می کرد.شاید همان درد و دل ها باعث میشد، که اسمان هم به رسم همدردی با او شروع به گریستن می کرد.
_چند وقت میشه دیگه نیومدم سراغت؟تومی دونی؟ ادامه داد تا شاید از حفره ی داغ وجودش کاسته شود ،اما بیشتر آن حفره گسترش می یافت
_اینقدری هست که باز هم همین ادم های شهر منو له کردن ،یادته چقدر مهمونت بودم ؟الان هم بهم اجازه میدی بیام مهمونت باشم ؟.حس بدی بود که در اوج اندوه حتی اشک هم برایت حرام باشد .سرش را پایین انداخت وبه خاک های زیر کفش هایش چشم دوخت
_دوباره همون خاطرات وناله ها اومده سراغم .نمی دونم چرا ولی خیلی دردناکه وقتی از زمین و زمان بریدی،یه چیزی آوار شه روی شونه هات .شونه های من بیشتر از حد بار بلند کرده ،ییشتر از توانش تحمل کرده ولی انگار از همون بچه گیم مهر بدبختی رو کوبیدن روی زندگیم که به اینجا رسیدم ،آه و نفرین کی بود؟پس چرا وفتی من آه کشیدم هیچی نشد؟پس چرا من شکستم واون بود که صدای خنده ی پیروزیش قطع نمیشد؟
خستگی بر زبان او موج خروشانی بود ،که صدایش را نابود کرده بود.صدایش،آن قدر درد داشت تا دیگر توان ادامه نداشته باشد .نیازی به سخن گفتن نبود چشم هایش خودش ،فریادی بود بر تمام سختی ها ،اعتراضی بود بر تمان زخم های ریز و درشت زندگی .بر روی خاک دراز کشید ومانندهمیشه چشم بست بر تمام درد های درونی .زبان کار خودش را کرده بود مقدمه ی حرفانش را آغاز کرده بود اما دیگر نیازی به ادامه نبود .حرف ها همیشه بسیار است .همدردی که پای آتش درد کسی بنشیند،حرف ها را بهتراز چشمان او می خواند تا زبان او .او مدت هابود میهمان همدردش نشده بود تا با چشم هایش درد ودل کند …

نزدیکی های در خانه بود .در را که گشود داخل شد سردرد شدیدی داشت .وقتی کفش هایش را درآورد یک راست به سمت سینک ظرف شویی رفت ومشتی اب درصورتش پاشید وبه سمت گاز رفت و زیر کتری را روشن کرد از اشپز خانه بیرون زد.خودش را روی مبل قدیمی اش پرتاب کرد علاوه ی چشم هایش کف پاهایش هم به دلیل راهی که طی کرده بود درد می کرد .گفته بود در برابر با آن کابوس همیشه این گونه بر هم می ریخت ؟رنگ پریدگی شدیدش بابت این بود که از صبح تا همین حالا هیچ چیزی جز چند تکه شکلات تلخ نخورده بود .نیازمند خوراکی نبود اما نیروی تحلیل رفته اش را باید با خوردن چیزی تامین می کرد .وقتی این حالات به او دست می داد، هیچ چیز در ذهنش چرخ نمی خورد واین تنها جنبه ی مثبت این خستگی اش بود چشم هایش را باز کرد وبه دنبال ساعت دستش را گرداند وساعت را در دستانش فشرد .۱۰:۳۰بیرون زده بود ،حال ساعت ۱:۱۵بود .ساعت را همان جا پرتاب کرد ومچ دستش را روی چشم هایش گذاشت .حدس می زد اب ،جوش امده باشد.درنتیجه از جایش برخاست وبا کرختی تمام لیوانی را از کابینت برداشت و همان طور که دو انگشت اشاره وشصتش را روی چشم هایش می فشرد لیوان را زیر کتری قرار داد منتظرشد تا لیوان پر شود. پس از گذشت چند لحظه شیر کتری را بست و دانه ای چای کیسه ای درون ان انداخت .سردردش به طور کامل یک طرف سرش را لمس کرده وهمین باعث شده بود تا سرش را به جهت مخالف خم کند ولیوان را روی میز گذاشته و خود بنشیند .آهی کشید ودستش را روی سرش گذاشت ،سردردهای وحشت ناکی بودند. اضافه ی چای کیسه ای را بیرون اورد .هر دو دستش را کنار شقیقه اش گذاشت و در مسیر بخار اب جوش سرش را تنظیم کرد همین که خواست چشم ببندد چنان بادی وزید که در خانه را ،به شدت به سمت داخل پرتاب وباعث کوییده شدن آن با دیوار شد دستانش را از سرش فاصله داد ومتعجب نگاهی به در درحال حرکت وبادی شدیدی که در خانه در پخش بود انداخت. نفسش را بیرون فرستاد و ایستاد ومسیر در را درپیش گرفت سوز سرما کم در خانه هویدا بود ،این باد هم آمد تا ان روی پرخشمش را به او نشان دهد تا خواست در بلندد و چفت کند اسمان چنان غرشی کرد که در جایش برای لحظه ای ماند چشمانش را بالا اورد .که این بار غرش پرسروصداتری که توسط اسمان ساتع شد در جان هر موجودی رعشه می انداخت اما او فقط گوش سپرد بر فریاد اسمان .فریادی که اگر خمشگین شود یک درخت را از جا درخواهد اورد بی توجه به انکه درمسیر سرما ایستاده بود ،برحیاط خانه چشم دوخت ودر میان چشم هایش قطراتی را دید ، که ارام ارام بر زمین نشستند وبعد ،این قطرات سریع وپر تلاطم باران بود،درحالی که داشت همه جارا خیس می کرد نگاهش را به سمت زمین فرود اورد دانه های باران بر روی او چشمک میزدند اما تنها چند لحظه کافی بود تا ان قطرات درشت باران فاصله هارا پرکند و لب های زمینی را تر کند که تشنه لب، خواهان اب بود .نگاهش را به درختان سر به فلک کشیده ی کوچه داد که از وزش باد می رقصیدند وقتی سرما تمام وجودش را دربرگفت از جلوی در کنار رفت و در رامحکم بست و بی اهمیت صندلی که در ان گوشه وجود داشت را پشت ان قرار داد تا فردا خودش ترتیب تعمیر ان را دهد به سمت میز قدم گذاشت. هنوز هم بخار ازچای روی میز بلند میشد .دستش را میان لیوان قرار داد و آن را سر کشید (هیچ وقت چیز داغ نخور برای گلوت ضرر داره عزیزم ) به اندازه ای ظرفیتش تکمیل شده بود که دیگر این صدا هاهم هیچ اثری رویش نداشتند. چشم ها ی ملتهبش را بست وسرش را روی میز گذاشت اما پس از چندی در احساسی از خموشی فرو رفت …
صدای زنگی که در در اطرافش پخش بود نمی دانست برای چندمین بار بود که پخش می شد و او بی حوصله منتظر بود تا تمام شود اما شخص قصد بیخیالی نداشت .منگ چشم هایش را باز کرد مانند همیشه تار میدی. پلک زد تا دیدش واضح شود ارام به سمت کوله اش قدم‌ برداشت سرش درد وحشتناکی را تحمل می کرد دست برد وموبایلش را برداشت و تماس را برقرار کرد .وکلمه ی الو را کوتاه زمزمه کرد وچشم هایش را از روی بیخوابی بست اما شخص قصد پاسخ گویی نداشت .بعد مدتی بله ای ارام را دوباره زمزمه کرد ولی باز هم طرف ،قصد صحبت نداشت .ابروانش سخت درهم فشرده شد .او با سردردی طاقت فرسا برای پاسخ گویی امده بود اما شخص پشت خط اورا به مسخره گرفته بود؟_لال تشریف دارید ؟اما جوابش باز هم سکوت بود .اخر مردم ازاری تا چه قدر. تماس را قطع کردو موبایل را همان جا پرتاب کرد روی مبل دراز کشید ودستش را روی سرش فشرد چشم هایش اماده میشدند برای خواب که باز هم زنگ موبایلش در فضا پیچید .آب دهانش را پایین ،وبازدمش را بیرون فرستاد .دست برد وبدون نگاه کردن تلفن همراهش را خاموش کرد وهمان جا رها کرد پس از گذشت لحظاتی ،چشم باز کرد .نهخیر .خوابش پریده بود وسردرد جایگذین حالش شده بود چشمانش منگ بود با این حال با قدم های نه چندان محکم به سوی اشپز خانه به راه افتاد هرچه در آن جا یافت نمی شد ،قرص های مسکن و ارام بخش به فراوانی وجود داشت . امابهتر بود بیشتر از انکه به فکر مسکن باشد ،به فکر یک خوراکی بود بیسکوییت را از کابینت برداشت و دانه ای از ان را در دهانش جای دادومسکن ولیوان اب راهم روی میز قرارداد و مسکن رابه همراه آب سرکشید ودانه دیگری بیسکوییت را در دهانش قرار داد .امروز چه روزی بود ؟درنزدیکی های سربرج ؟دراین صورت حتما باید به جایی میرفت .
اما پیش از آن باید سعی می کرد تا سردردش را بهبود ببخشداما از او بعید نبود بدون توجه به درد جسمانی اش راه خودش را برود، چرا که اعتقادات او بر این خلاصه می شد که درد جسمانی در برابر درد روح چیزی به حساب نمی امد…

نزدیکی های در خانه بود .در را که گشود داخل شد سردرد شدیدی داشت .وقتی کفش هایش را درآورد یک راست به سمت سینک ظرف شویی رفت ومشتی اب درصورتش پاشید وبه سمت گاز رفت و زیر کتری را روشن کرد از اشپز خانه بیرون زد.خودش را روی مبل قدیمی اش پرتاب کرد علاوه ی چشم هایش کف پاهایش هم به دلیل راهی که طی کرده بود درد می کرد .گفته بود در برابر با آن کابوس همیشه این گونه بر هم می ریخت ؟رنگ پریدگی شدیدش بابت این بود که از صبح تا همین حالا هیچ چیزی جز چند تکه شکلات تلخ نخورده بود .نیازمند خوراکی نبود اما نیروی تحلیل رفته اش را باید با خوردن چیزی تامین می کرد .وقتی این حالات به او دست می داد، هیچ چیز در ذهنش چرخ نمی خورد واین تنها جنبه ی مثبت این خستگی اش بود چشم هایش را باز کرد وبه دنبال ساعت دستش را گرداند وساعت را در دستانش فشرد .۱۰:۳۰بیرون زده بود ،حال ساعت ۱:۱۵بود .ساعت را همان جا پرتاب کرد ومچ دستش را روی چشم هایش گذاشت .حدس می زد اب ،جوش امده باشد.درنتیجه از جایش برخاست وبا کرختی تمام لیوانی را از کابینت برداشت و همان طور که دو انگشت اشاره وشصتش را روی چشم هایش می فشرد لیوان را زیر کتری قرار داد منتظرشد تا لیوان پر شود. پس از گذشت چند لحظه شیر کتری را بست و دانه ای چای کیسه ای درون ان انداخت .سردردش به طور کامل یک طرف سرش را لمس کرده وهمین باعث شده بود تا سرش را به جهت مخالف خم کند ولیوان را روی میز گذاشته و خود بنشیند .آهی کشید ودستش را روی سرش گذاشت ،سردردهای وحشت ناکی بودند. اضافه ی چای کیسه ای را بیرون اورد .هر دو دستش را کنار شقیقه اش گذاشت و در مسیر بخار اب جوش سرش را تنظیم کرد همین که خواست چشم ببندد، چنان بادی وزید که در خانه را ،به شدت به سمت داخل پرتاب وباعث کوییده شدن آن با دیوار شد دستانش را از سرش فاصله داد ومتعجب نگاهی به در درحال حرکت وبادی شدیدی که در خانه در پخش بود انداخت. نفسش را بیرون فرستاد و ایستاد ومسیر در را درپیش گرفت سوز سرما کم در خانه هویدا بود ،این باد هم آمد تا ان روی پرخشمش را به او نشان دهد تا خواست در بلندد و چفت کند اسمان چنان غرشی کرد که در جایش برای لحظه ای ماند چشمانش را بالا اورد .که این بار غرش پرسروصداتری که توسط اسمان ساطع شد در جان هر موجودی رعشه می انداخت اما او فقط گوش سپرد بر فریاد اسمان .فریادی که اگر خمشگین شود یک درخت را از جا درخواهد اورد بی توجه به انکه درمسیر سرما ایستاده بود ،برحیاط خانه چشم دوخت ودر میان چشم هایش قطراتی را دید ، که ارام ارام بر زمین نشستند وبعد ،این قطرات سریع وپر تلاطم باران بود،درحالی که داشت همه جارا خیس می کرد نگاهش را به سمت زمین فرود اورد دانه های باران بر روی او چشمک میزدند اما تنها چند لحظه کافی بود تا ان قطرات درشت باران فاصله هارا پرکند و لب های زمینی را تر کند که تشنه لب، خواهان اب بود .نگاهش را به درختان سر به فلک کشیده ی کوچه داد که از وزش باد می رقصیدند وقتی سرما تمام وجودش را دربرگفت از جلوی در کنار رفت و در رامحکم بست و بی اهمیت صندلی که در ان گوشه وجود داشت را پشت ان قرار داد تا فردا خودش ترتیب تعمیر ان را دهد به سمت میز قدم گذاشت. هنوز هم بخار ازچای روی میز بلند میشد .دستش را میان لیوان قرار داد و آن را سر کشید (هیچ وقت چیز داغ نخور برای گلوت ضرر داره عزیزم ) به اندازه ای ظرفیتش تکمیل شده بود که دیگر این صدا هاهم هیچ اثری رویش نداشتند. چشم ها ی ملتهبش را بست وسرش را روی میز گذاشت اما پس از چندی در احساسی از خموشی فرو رفت …
صدای زنگی که در در اطرافش پخش بود نمی دانست برای چندمین بار بود که پخش می شد و او بی حوصله منتظر بود تا تمام شود اما شخص قصد بیخیالی نداشت .منگ چشم هایش را باز کرد مانند همیشه تار میدی. پلک زد تا دیدش واضح شود ارام به سمت کوله اش قدم‌ برداشت سرش درد وحشتناکی را تحمل می کرد دست برد وموبایلش را برداشت و تماس را برقرار کرد .وکلمه ی الو را کوتاه زمزمه کرد وچشم هایش را از روی بیخوابی بست اما شخص قصد پاسخ گویی نداشت .بعد مدتی بله ای ارام را دوباره زمزمه کرد ولی باز هم طرف ،قصد صحبت نداشت .ابروانش سخت درهم فشرده شد .او با سردردی طاقت فرسا برای پاسخ گویی امده بود اما شخص پشت خط اورا به مسخره گرفته بود؟_لال تشریف دارید ؟اما جوابش باز هم سکوت بود .اخر مردم ازاری تا چه قدر. تماس را قطع کردو موبایل را همان جا پرتاب کرد روی مبل دراز کشید ودستش را روی سرش فشرد چشم هایش اماده میشدند برای خواب که باز هم زنگ موبایلش در فضا پیچید .آب دهانش را پایین ،وبازدمش را بیرون فرستاد .دست برد وبدون نگاه کردن تلفن همراهش را خاموش کرد وهمان جا رها کرد پس از گذشت لحظاتی ،چشم باز کرد .نهخیر .خوابش پریده بود وسردرد جایگذین حالش شده بود چشمانش منگ بود با این حال با قدم های نه چندان محکم به سوی اشپز خانه به راه افتاد هرچه در آن جا یافت نمی شد ،قرص های مسکن و ارام بخش به فراوانی وجود داشت . امابهتر بود بیشتر از انکه به فکر مسکن باشد ،به فکر یک خوراکی بود بیسکوییت را از کابینت برداشت و دانه ای از ان را در دهانش جای دادومسکن ولیوان اب راهم روی میز قرارداد و مسکن رابه همراه آب سرکشید ودانه دیگری بیسکوییت را در دهانش قرار داد .امروز چه روزی بود ؟درنزدیکی های سربرج ؟دراین صورت حتما باید به جایی میرفت .
اما پیش از آن باید سعی می کرد تا سردردش را بهبود ببخشداما از او بعید نبود بدون توجه به درد جسمانی اش راه خودش را برود، چرا که اعتقادات او بر این خلاصه می شد که درد جسمانی در برابر درد روح چیزی به حساب نمی امد…

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫11 دیدگاه ها

    1. خیلی ممنونم ابجی جان بابت ایرادات این پارت متاسفم چون کیبورد من کمی ایراد داره وخودش کلمات رو تغییر میده

      1. نه بابا داداش این چه حرفیه دیگه نمیشه که اشتباه تایپی نباشه داخل همه رمان ها هست . راستیی داداش ادمین جریان رمان دوستم بوداا برای سایت گفته بود ایدی شما رو میخواست من بهش ندادم گفتم اول ازشما اجازه بگیرم بعد بفرسم اگه اجازه بدی براش بفرسم . لطفا جوابمو بده ببینم بدم بهش یا نه ؟؟

      2. داداششش راد سلاممم داداش خوبی . داداش یه پیشنهاد برات دارم . البته اگه ناراحت نشی مگه نه بعضی موقع ها اشتباه تایپی دارین داخل رمانتون مثلا الان مثل من من رمانم رو تایپ میکنم میفرستم برای دوستم هر جاه اشتباه تایپی داشت درستش میکنه وبرای تشکر ازشم اول رمانم اسمش رو زدم کمک نویسنده شماهم میتونید همین کار رو کنید که خودتون هم اذیت نشین

  1. خوب بود…
    نسبت به پارت قبلي ابهامات كمتر بود و اين يعني كه رمان سنجيده پيش ميرود…

      1. خواهش ميكنم ؛ همين كه جسارت نوشتن را داريد كاملا تحسين برانگيزه… ضمنا مشكل كيبورد را من هم دارم،بنابراين درك ميكنم😊

          1. نظرات در چه زمينه اي؟؟؟!!!
            خب درواقع هميشه امكان براي بهتر بودن وجود داره…كه البته بهتر بودن و يا حتي بهتر شدن بسته به علايق و از همه مهم تر طرز تفكرات اشخاص داره…
            من در جريان اتفاقات اتي رمان تون نيستم بنابراين نميتونم نظر صرفا شخصي خودم را مطرح كنم … به ويژه كه تا به حال رمان خيلي به سمت جلو پيش نرفته و عملاً اقدام انچناني براي رفع ابهامات صورت نگرفته…البته اين بخشي از سياست هاي نويسندگي است كه جذابيت رمان را دوچندان ميكند…و من ترجيح ميدهم فعلا فقط يك مخاطب جز باشم تا بعدها راجع رمان و رخدادهاش اظهار نظر كنم…
            و خب فراموش نكنيد كه نگارش اين نگاره با وجود همه ي نظرات فقط و فقط به صورت كاملا مطلق تنها بستگي به قلم و تخيلات شما دارد هر چند خوب و دلخواه مخاطب و هرچند مخالف خواست و نظر
            مخاطب…. شما اختيار تام داريد براي پيش برد داستان كه البته به جسارت زيادي احتياج دارد….
            وليكن اگر در جايي و يا گاهي احساس كرديد كه من ميتونم فقط كمي شما را در اين مسير به حتم هيجان انگيز نويسندگي ياري كنم مطمئن باشيد هيچگاه دريغ نمي كنم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان