codebazan

رمان پرتگاه مرتفع

رمان پرتگاه مرتفع پارت ۳

 

قدم هایش روی آسفالت ،با ریتم سرعت خود حرکت می کرد ولایه ی نازک اخم ،مانند همیشه روی ابروانش، فرمانروایی می کرد .برخلاف دیشب ،امروز باد ملایمی می وزیداما سردی اش با باد دیشب تفاوتی نداشت .سردردی که درسرش بود،نسبتا آرام شده بود اما هنوز هم عمق تصرف خود را حفظ کرده بود.با چشمانی ریز شده، ریز و درشتی های زمین را تماشا می کرد. سوز هوا دستانش را با سرما امیخته کرده بود.نفس خود را بیرون فرستاد،که باعث تشکیل هاله ای از بخار در اسمان شد .نگاهش همراه با از بین رفتن ان بخار به اسمان کشیده شد .هوا تقریبا ابری بود وسرما بر صورت ها سیلی می زد .تردد ماشین ها نسبت به روز های قبل کمتر بود ومردم،سعی می کردند ، در خانه ماندن و نوشیدن یک چای داغ وتازه نفس رابا لبخندی عمیق ،جزوی از خاطراتشان قرار دهند.اما او در وجودش ذره ای بر این لبخند ها ونفس های عمیق معتقد نبود وسرما را همانند چشم بستن و چندین لحظه فارغ واسودگی بر این دنیا دوست داشت .این علایق تفاوت بسیاری از با سایر افراد داشت .چرا که او پوزخند های تلخ وکشیدگی ابروانش را بر جای لبخند های شیرین وسرخوشانه ،در وجودش جای داده بود وگویی جزو عادات روزانه اش بود .نگاهش را از روبه رویش ،تا برگ های در حال حرکت ورنگ های زرد وقهوه ای رنگ برگ درختان امتداد داد وتوجه او بر برگ هایی افتاد که ارام ارام بر پروازی نا فرجام با امید کوری دل می دادند اما ناگهان سقوط ،باور هایشان را خط می زد.پلک کشیده ای بر چشمان خسته اش داد وراه را ادامه داد تا رسیدن به خیابان اشنایی ،پاهایش برای لحظه ای از حرکت باز ماند.زبانش را روی لبانش کشید وجانی تازه به ان ها هدیه کرد نگاهش با چشم هایی خشک ،نوشته ای حک شده بر تابلو را مرور کرد .پرورشگاه ،کلمه ای که خلاصه وار ،برای این مکان به کار می رفت. این کلمه سراغازی بود برای دلتنگی واشک های بسیاری از کودکان ،برای دیدن چهره ی دوباره یا حتی یک بار تشخیص چهره ی والدین .صدای گرم وپدر واغوش ارامش بخش مادر ، حسرتی بود که در این یک کلمه خلاصه می شد… _خانوم جهان گیری ؟از جایش ایستاد .ورویش را چرخاند که با لبخندی مهربان رودر رو شد ._چای تون رو میل نکردید .مردمکش بر روی استکان چای لغزید وارام از رنگ قهوه ای سوخته ای که گاهی عجیب جان دوباره می بخشید ،مسیر دیدش را به چشم های زن مقابل بالا اورد.ممنون کوتاهی که زمزمه شد ،پاسخی بود که وسعت لبخند زن را گسترش داد _شما هر سری تشریف میارید و منت سر ما میزارید،خوب چرا یکبار نمیاید که بچه هارو ببینید ؟حق با او بود مانند سایه ای می امد وپس انجام کارش می رفت .بر عکس جواب همیشگی اش ،امروز می خواست به محوطه ی انجا، نگاهی بیندازد .پس باشه ای کوتاه ،را گفت که تعجب را بر چشمان زن سالخورده ی روبه رویش ،زنده کرد ._البته .چه خوب که بالاخره نظرتون مثبت شد .همراهم تشریف بیارید .این لبخند شوق برای پاسخ مثبت او ،ابرویش چپش را پراند وهمان طور که زمان برخاستن او از صندلی را از نظر می گذراند ،نیشخند تلخی زد .در ذهن خود تجسم کرد،اگر دنیا برای ذوق او کمی اسان تر می گرفت ،به جای نیشخند تلخ ،شاید او هم لبخند سرمستی را با لبانش می امیخت .به راه افتاده بود وکلاهش را پایین تر کشید .در مسیر حرکت ،سرش گاهی جنب و جوش کودکان را میدید وگاهی ورزش و تفریح کوکان را مورد مشاهده قرار می داد .اما در این بین نگاهش یک لحظه بر دخترکی ثابت ماند .دخترکی که در گوشه های درختی، نشسته ودر خود جمع شده باشد در نظرش امد.از حرکت ایستاد وبرای دید بهتر ،اندکی سرش را خم کرد.درست بود .دختر کوچکی ،در ان میان به جای تفریح گوشه ای جمع شده وغمگین بود ،که بر نقطه ای خیره بود .چرا کسی اطراف او نبود و او تنها بود .حواسش ،هنگام پرسش سوالی که از جانب زنی که گویی حال ،راهنما او به حساب می امد ‌پرت شد ._مشکلی پیش اومده ؟نگاهش بر چشمان ارام ولبخندملایم چهره اش افتاد ولب زد:اون دختر ،وسرش را برای تفهیم بهتر چرخاندوبا اشاره ی کوتاهی جمله اش را کامل کرد: چرا تنهاست ؟.بخش دوم جمله اش ارام بود .شاید هم زیادی ارام .آهی از جانب زن ،چشمانش را مستقیم بر چهره ی او ثابت کرد._اسمش ساحله .وقتی اوردنش اینجا حالش خوب نبود ،از خانوادش هم خبری نبود. چشمانش با تمرکز ودقیق متوجه ی غم وترحمی که در چشمان زن پیدا بود ،شد.به ادامه ی حرف های زن ،گوش سپرد :خیلی گوشه گیر وتنهاست .بارها معلم های پرورشی سعی کردند که از این حالت بیرون بیارنش ولی هیچی به هیچی .

سر زن مقابلش چرخید ودر چشم های اویی که با ابروان بالا رفته تماشاگر بود گفت _دست به هرکاری زدیم ولی اون هیچ علاقه ای نشون نمی ده .ورد زبونش فقط خواستن پدر و مادرشه .مشاور اوردیم وسعی مون رو می کنیم تا حالش بهتر شه .آه دیگری ،از زبان زن سرچشمه گرفت .نمی دانست چرا هیچ وقت نام افراد را به خاطر نمیسپرد حتی علاقه ای هم به این کار نداشت .اما این بار ساحلی که در گوشه ای از درختان ،غم در چشمانش ،یاد کوله بار تنهایی هایش را زنده می کرد ،عجیب او را به یک هم صحبتی می طلبید اما حالا تنها فکرش حرف های زن وغم چشم های دخترک بود که با سردردش امیختگی داشت ._می خواید بقیه ی قسمت هارو هم مشاهده کنید ؟خیره شد در چشمان زن ،ترحم همیشه نقطه بیزاری ونفرت او بود .ترحم را که در چشمان کسی میدید،بی اختیار نسبت به او دور و نفرت پیدا می کرد .چرا که این افراد جنبه های مثبت طرف شان را در نظر نمی گرفتندودیدگاه شان را با ترحم ،پرمی کردند. واژه ی نه را گفت راه رفتن را درپیش گرفت که صدای قدم های زن را شنید _می خواید برید؟ایستاد وارام گفت بله._پس خدانگهدار تون باشه .برگشت .قدر دانی چشم های زن ،نظر او را تغییر نمی داد.در نتیجه سری تکان داد ومسیرش را در پیش گرفت .او برای پرداخت پول به قدر دانی احتیاج نداشت نه ،نداشت.
کلاهش را پایین کشید. باد،همانند موجی خروشان می وزید وبرگ وخاک را در هوا پریشان کرده بود .تک سرفه ای کرد ودر فکر ان دخترک غوطه ور بود .نام زیبایی داشت ،جایی که مرز بین خشکی و دریا بودجایی که می توانست نجات دهنده باشد . .چشمان وحالات ساحل کوچک برایش به شدت اشنا بود .نفس عمیقی کشید وچشمانش برای پیدا کردن مسیر خود ریز کرد …
در را با لگد باز کرد و داخل شد که وزش باد چشم هایش را بست .در را بست ومسیر دیدش ،فضای حیاط خانه را در بر گرفته بود .برگ و خاک ،ازادانه در پرواز بودند .برای یک لحظه درختی که شاخه هایش ،از روی دیوار وارد حیاط شده بود نظرش را جلب کرد .شاخه هایی که پوشیده از برگ بودندبودندحالا تنها یک یا چند برگ را خود نمایی می کردند.برگی که تمام سعی خود را می کرد تا از اغوش مادر جدا نشود ،در تکاپوی مقاومت بود .خیرگی نگاهش را برای جست و جوی عاقبت کار ،حفظ کرداما ان اراده ی ستودنی به یک باره رها شد وبرگ،در هوا معلق شروع به پرواز کرد وروی زمین افتاد .پلک زد و ارام ،به سمت برگ به راه افتاد .زانوانش را خم کرد ودستش برای گرفتن برگ ،اقدام کرد .ارام نوک برگ را گرفت وبالا اورد وخیره اجزایی که به رنگ ارغوانی تیره در امده بود را از نظر گذراند.ان برگ ،تمام تلاشش را کرده بود تا دست در دست درخت بماند اما این گونه شکست خورده بود .شاید شکست های او خیلی بیشتر از پیروزی هایش بود که این گونه شکست برگ را می نگریست .این شکست برگ،عاقبت زیبایی داشت چرا که به ماده ی خوبی برای مادر برگ ها تبدیل میشد اما او زمان زیادی بود که دیگر تجزیه های زیبا را کنار گذاشته بود ومی خواست در خموشی های خودش تنها باشد . ارام برگ را در میان دوستانش رها کرد ودست به زانو ایستاد وبه راه افتاد .هوا بسیارسرد بودوهمین باعث می شد برای سامان دادن به در خانه کاری را پیش ببرد…قدم زنان طول خانه را پیموده و اب درون لیوان را سرکشید . چشم هایش را بست وارام روی مبل دراز کشید.کار تعمیرات در خانه به پایان رسانیده بود وحالا اماده ی استراحت بود .یک دستش را زیر سرش ویک دستش را برای برداشتن تلفن همراهش ،دراز کرد ان را روشن کرد وسرتا سر ان را با نگاهی خمار مورد توجه قرار داد .با دیدن علامت تماس بی پاسخ اخم هایش فشرده شدو با بررسی شماره ای که صبح او را به مسخره گرفته بود،وقتی یک ربع بعد از خاموشی موبایل باز هم زنگ دیگری زده بود ،مشکوک چشم هایش ریز شد .یک مزاحم تلفنی،چه دلیلی داشت که یک ربع بعد باز هم دست به کار شود؟برای انسان های دیگر این مسئله عادی بود اما نه برای او .برای اویی که بر زمین و زمان دلخوری داشت ،این موضوع عادی نبود.وقتی اتفاقات پی در پی برایت در اوج بدبختی رخ دهد،این زمینه ها عادی نبود.موبایل را همان جا رها کرد وبازدم عصبی اش را بیرون فرستاد .اسایش کلمه ای بود که برایش به روزگار شکایت شدیدی داشت .با این کلمه ،بدجوری احساس غریبی می کرد .حتی اگر روزگار هم رضایت بیخیالی نسبت به او را میداد افکارش این اجازه را نمی داد .از این که باز هم اتفاقی برایش بیفتد،متنفر بود .اما هنوز هم دلیل تکرار شدن مکرر ان خواب بعد این مدت طولانی برایش سوال دردناکی بود .چه میشد چشم می بست بر تمام قانون ومقررات وبرای همیشه ازادی را برای خود ز این دنیا می طلبید ؟اما فکر اینکه ازادی بر این دنیا ،شروع درد و فلاکت دیگری بود ،منصرف می شد

بی حوصله سعی می کرد بر صدای باد گوش بسپارد وهوهوی باد را برای پرت کردن حواسش وسیله کند .تا حدودی هم موفق بود .(بیا بریم تو سرده ها_بزار یکم هم بمونیم ،حس خیلی خوبیه )چشم هایش سقف مایل به زردی رادید می زد که صدای باد برایش باز هم خاطره گشایی می کرد …
مشغول شستن ظروف بود ،مانند همیشه اولین روز هفته بود ومشغول انجام کار.از دیروز اندکی ان شماره فکرش را درگیر کرده بود ونتیجه اش به یک بیخیالی ختم شده بود .متوجه گذر زمان نبود .برای تر کردن گلوی بعضی هم دست به کار شده بود .وتمام کار هایش را تقریبا تمام کرده بود .اب را بست .از اینکه قطرات اب از نوک انگشتانش می چکید ،احساس رضایت می کرد.بر روی صندلی چوبی نشست وساعت را نگاه کرد.در نزدیکی های پنج عصر بود وبه هیچ عنوان متوجه ی گذر زمان نشده بود .همین خصلت کار کردن خوب بود .چرا که بدون انکه بفهمی ،روزت را به پایان می رسانی .امروز ،جزوشیفت های طولانی بود .یک شرکت تولید قطعات خودرو .با صدای زنگ تلفن انجا، ارام برخاست وتلفن را برداشت :یک لیوان اب لطفا بیارید اتاق من .نفسش را فوت کرد پایان مکالمه همین بود .دستش را برای برداشتن یک لیوان و پیشدستی دراز کرد .با پرکردن لیوان ،به سمت اتاق مدیر عامل شرکت به راه افتاد . _می گی چیکار کنم ؟ قبل وارد شدن به اتاق این میزان صدای بلند که به گوش می رسید ،حجم بسیاری از خشم را نشان می داد .چند تقه به در زد و با شنیدن صدای (بفرمایید )داخل شد .نگاهش با خشکی تمام ،فضای داخل اتاق را نیم نگاهی انداخت .وبعد بدون توجه به چهره ی خشمگین مدیر شرکت که دست بر روی میز با اخم های درهم کشیده ،اورا نگاه می کرد_خیلی ممنون .چشمانش برای شناسایی منبع صدا چرخید وبا دیدن لبخند خسته ی دختر دیگری که انجا بود ،به سمت میز رفت و خواهش می کنمی را گفت ولیوان را روی میز گذاشت._حالا یه خورده به اعصابت مسلط باش _من اگه جد و اباد اون عظیمی رو نیاوردم جلوی چشماش ،حالا ببین _خیله خوب حالا .بی توجه به گفت وگو ی ان دو چشمانش را به پنجره ی رویش داد .با صدای تقه ی برخورد چیزی شیشه ای چشمانش را ابتدا به چشمان زنی که گویا رئیس شرکت بود و سپس با بی تفاوتی به لیوان و پیشدستی داد وگفت :می تونم ببرمش ؟_اره .همین یک کلمه کافی بود تا سرش را با سردی چشمانش تکان داده وبا اجازه ای گفت وبه سمت در اتاق به راه افتاد .کلافکی برای این شرکت جزوی از عادات روزانه باید بر حساب میامد.وقتی مسئول می شوی وعهده دار این گونه شرکتی ،باید هم کلافه شوی همانندچیزی که حالا مشاهده کرده بود .خسته بود این روز ها خیلی زود خسته میشد .لیوان را همان جا رها کرد وبا خستگی تمام نگاهی به ساعت انداخت .وقت کاری تمام شده بود .در نتیجه ان دو ظرف را اب کشید وبا چشمانی تنگ شده کوله اش را برداشت وبه سمت خروجی شرکت به راه افتاد ._خانوم جهان گیری ؟از حرکت ایستاد و بافت اخم هایش را محکم شد وچرخید ._سلام .چهره ی اشنایی داشت .همان طوری که شکلات تلخی را در دهانش می گذاشت ،سری تکان داد.اگر اشتباه نمی کرد همان روزی که برای از بین بردن ایرادات کامپیوتر یکی از کارکنان شرکت اقدام کرده بود،این همان دوست ان کارکن بود .سرش را کمی خم کرد و ابرو ی چپش بالا پرید .ونگاه کوتاهی به او انداخت .که با لبخند زورکی سعی در باز کردن صحبت داشت _حالتون خوبه ؟ پوزخندی زد و با نوک انگشتش پیشانی اش را خاراند .در حدس زدن ماجرا قدرت بالایی داشت .گفت :برید سر اصل مطلب .این گونه رک بودن وبی حوصله گی او علاوه بر تعجب ،باعث دستچگی دوست همان یک از کارکنان شد ،_خوب راستش ،من قوام هستم محمد قوام .راستش من می خواستم بابت اون روز از طرف اقای عظیمی از شما معذرت بخوام راستش، دستش را برای بریدن حرف او بالا اورد وبا خشکی تمام زمزمه کرد :من از شما معذرت نمی خوام ،این بحث هم همینهمین جا تمومه .وبرگشت برود اما منصرف شد وبا بیرون فرستادن نفسش،لبانش را روی هم فشرد وخیره به ان مرد گفت :در ضمن ،اتفاقات اون روز دیگه در نظر من باقی نمی مونه .شما و همون اقای عظیمی هم بهتره فراموشش کنید ._اما تشخیص اون ویروس کار سختیه برای چی نمی خواید _من حرفم رو گفتم ،درباره ی اون روز هم ،چیزی به خاطر نمیارم وسرش را برای تایید بیشتر یک الی دوبار تکان داد ودر مقابل صورت مردی که با تعجب و دهانی باز ،اورا نگاه می کرد ،کلاه لبه داری که سرش گذاشته بود، را پایین کشید واز پله ها پایین رفت .از محوطه ی شرکت به سرعت دور شد .نمی خواست .خاطرات گذشته را تکرار کند .نمی خواست روی پله ی اول خانه ی اولی که اغاز گر راهش بود باز گردد .حال و حوصله ی جنگیدن نداشت .این گونه ادامه دادن روز هارا ترجیح می داد .به هیچ عنوان نمی خواست که بر زره شکست خورده اش نگاهی بیندازد ،ان وقت می خواست به جنگ برود ؟.می دانست که پای دشمن دیرینه ای در مقابل این شرکت است واین بلایا به همین خاطر رخ می دهد .اما او نه موظف بود ونه به او ارتباطی داشت .اگر ان روز لج نمی کرد ،حال هیچ خاطره ای زنده نمی شد .جنگ و جنگیدن در بازی روزگار را طی کرده بود،ولی دیگر نمی خواست به ایستد ،کافی بودهرچه ایستاد و ناروخورد .بازی روزگار ،بازی سختیست که اگر حواست نباشد رو دست خواهی خورد .اما امید نقش اصلی را برای فرد جنگاور بازی خواهد کرد .شاید دلیل شکست او ناامیدی بود .تلاش کرد ،جنگید ،مقابله کرد ،اما …نایستاد .خاک زانو هایش را پاک نکرد .تسلیم شد .چون خسته شد ،چرا که با از دست دادن عزیزش ،شکست .چشمامش را بست .صدای کلیک های کیبورد زندگی اش بود .صفحات کامپیوتر ،دلخوشی اش، اما اگر دست بکشی از زمین و زمان همه چیزت نابود می شود .چه دلخوشی چه زندگی .نگاهش به اسمان تیره رنگ افتاد .دیگر زمان غروب بود .زمان تاریکی شب .صدای ماشین می امد واو سر به زیر می رفت .از سکوت مغزش برای خستگی رضایت داشت .با حس تاریکی چشمانش را بالا اورد .شب تاریکی بوداما اجتماع ستاره ها اجازه ی تاریکی کامل را به اسمان نمی داد .سرما وزید وناگهان صدای رعد و برق را با خود اورد .سرش را بالا اورد .رعدی بنفش رنگ وبی صدا همانند جرقه ای الکتریکی بر عمق اسمان کوبید اما بعد صدای مهیبی همه جارا پر کرد .قدم هایش ارام شدند وبعد از مدتی ،ایستادند .خیره اسمان را می نگریست .همانند دعوایی ،نعره ی اسمان همه جا پخش شد وقطره ای ارام بر صورتش افتاد .سرش پایین امد وبه درخت کنار جدول خیابان تکیه کرد .بعد از مدتی بارش باران اغاز شد .

‌پی در پی و ارام می بارید وبر روی لباس هایش می ریخت .دستانش خیس شده بود .(بدوبدو زود برسیم ،خیس شدیم مامان )باد ،سفت و سخت شروع به وزیردن کرد .لبان او هم حرف می زد اما بی صدا با کلماتی نامفهوم، قدم هایش به راه افتاد ._کاش نمی رفتی .این جمله را بانهایت صدایی که از چاه در میامد بیان کردو گذاشت همانند زمین ،اشک های اسمان بر او ببارد .نگرانی ای ز بهر باران نداشت .در نزدیکی های خانه بود و چک چک باران ارام تر .با اینکه وجودش خیس اب بود اما برایش اهمیتی نداشت .خود را در مقابل در خانه اش یافت هنگامی که در خلسه ی قطرات باران فرو رفته بود .با دست خیسش ،اب صورتش را با شدت ریزاند .نمی دانست چقدر زیر باران بود اما می دانست به زمان اندکی دلالت می کرد .در را که باز کرد به سمت در خانه رفت و ان را گشود .اب از سر و رویش چکه می کرد ولرزی تر تنش بود .لرز سرمای خاطرات .لباس هایش را تعویض کرد .به سمت کتری به راه افتاد .زیر ان را که روشن کرد .با همان لرز اندک ،در کنار شعله ی گاز ایستاد .تا گرما کمی روحش را جلا دهد .(بیا اینجا عزیز دلم بیا بغلم بشین )چشم بست .قطرات اب صورتش ،همانند گریه ای بود که دانه به دانه می ریخت .حوله ی کوچکی را از ان اطراف برداشت .وصورت و موهایش را خشک کرد و بر کابینت انجا تکیه داد .اغوش گرمی که در خاطراتش زنده شده بود را با جان و دل ،می خواست ولی حیف که نبود .خودش دستانش را روی بازو هایش گذاشت ولمس کرد ،تک سرفه ای کرد .برگشت .اب ،جوش امده بود .مقداری اب داغ را در لیوانی ریخت و به سمت میز رفت و روبه رویش گذاشت .همان چیزی که نسبتا صبح برای صبحانه میل کرده بود .او را نگه داشته بود .سر جمع تغذیه اش ،بسیار کم بود .خیلی کم اما اینبار، امشب تکه بیسکوییت های گذشته را با اب داغ در دهانش جای داد .سرش را کج روی میز گذاشت که باعث شد مو های کوتاه و نا منظمش مسیر دیدش را بگیرد .باید استراحت می کرد اما صدایی ناگهان در گوشش پژواک شد .(اما تشخیص اون ویروس کار خیلی سختیه ،برای چی نمی خواید _من حرفم رو گفتم .درباره ی اون روز هم چیزی به خاطر نمیارم .چشمان نیمه بازش را بست ونفسش را فوت کرد .هیچ نمی خواست ،فکر کند که توانایی تغییر شغل برایش بسیار است و از بیان این استعداد از زبان شخصی واهمه داشت ،او از چشم های ‌پر سوال در این باره بیزار بود .از وسایل نقلیه بیزار بود ،از خانه و کاشانه بیزار بود ،از حال وزندگی اش بیزار بود،از تسخیر افکارش بیزار بود ،از یاداوری خاطرات بیزار بود ،از جنبه و افکار مثبت بیزار بود،از تمام حواس و زیستن بیزاری داشت فقط نمی دانست چه چیزی بود که از ان بیزار نبود . ای دوصد لعنت بر کسی که این بلایا وزندگی را برایش ،ساخته بود .ای لعنت بر کسی که همیشه و هر جا که بود ،صدای قهقهه و فریادش مانند خاطراتش همانند تیر عصبی مغز بود .ای داد از این پیوند مکافات .ای داد بر این شخصیت های شومی که باعث می شوند ، وقتی بر خودت بیایی ،خواهی دید که جز تباهی برایت چیزی باقی نمانده باشد .نمی دانست کی و چگونه برخاسته بود وافکارش به دور او می چرخید .ارام و شکسته وار بر کناره ی مبل تکیه زد .مقصد چشم هایش تاریکی محض بود .تاریکی ،تاریکی و باز هم تاریکی .عزایی که برای زندگی اش انتخاب کرده بود ،چند روزه یا چند ماهه نبود .چند ساله بود .چندین سال بود که بر دیوار های این خانه ،اگهی ترحیم وصل بود .یک اگهی ترحیم خیالی اما حس شدنی .هنوز هم صدای باران، از گوشه و کناره ها ،می توانست شنیده شود .قطراتی که همراه با طوفان ،چک چک بر پنجره و هرجا که باشد ،می خورد .چشم هایش در تاریکی ،چیزی نیافت اما گزگز اطراف چشمانش از خیرگی زیاد را چرا .برخاست،با قدم هایش نااستوار ،تلو تلو خوران روی مبل دراز کشید .حس درد روحی شدیدی را داشت که نقطه ی مشخصی نداشت و از سو زبانه می کشید .چشم بست .بر خلاف هنگامی که پرسه های شبانه ی زیر باران هوش و حواسش را پرت کرده بود ،حال ،افکار متفاوتی در مغزش پیچ و تاب می خورد .افکارش همانند کویر برهوتی بود که سرانجام نداشت همانند شن هایی که وقتی قدم از قدم بر برداشتی ، ناگاه بدون انکه از سفتی زمینت ،اطمینان حاصل کنی ،در ان فرو می روی .
این گونه مواقع خواب ،تسکینی بود بر تمام درد ها ،چیزی که به ان نیاز داشت یک خواب ارام و بی دردسر بود چیزی که برای چندین لحظه رهایت کند ودر خلسه ای از بی خبری ،از تو دست بکشد .اما همچنین چیزی برایش فراهم نبود .بیم داشت که خودش را به دست خواب بسپارد ،اما با پنجول های کابوس رورو به رو شود .اما فعلا تنها چیزی که باید انجام می داد مقداری خواب بود …وحشت زده از خواب پرید .عرق از سرو رویش می چکید وچشم هایش از ترس دودو می زد .گلویش خشک بود .بر دو دست خود نیم خیز شده بود .فعلا درک درستی از اطراف نداشت .تنها ان صدا در گوشش می پیچید .(خودتو نجات بده برو .همه چیز درست میشه ،شک نکن فقط الان برو)همه چیز درست می شود ،درست میشود ،درست می شود .این جمله چندین و چندین بار در گوشش می پیچید و اورا از درک درست عاجز می کرد .نفس زنان چشم می چرخاند ،تا وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد وخانه ی خود را تشخیص داد .دستانش شل شدند و ارام سر بر کوسن کوچکی که انجا بود گذاشت .چشم هایش را فشرد .ریتم ضربان قلبش تند بود ،بسیار تند.ان صحنه از میان چشمانش کنار نمی رفت .مگر چه می شد یک شب بدون قرص سر بر روی زمین بگذارد و گرفتار کابوس نشود ؟چه میشد؟چرا باز هم باید بر می گشت به همان روز های بی قراری ،وقتی کنار امده بود با زندگی ای که بر او لطفی نداشت ؟ حتی از اینکه جمله ی خسته شدم را بیان کند ،خجالت می کشید .از اینکه همیشه چیزی باید در درونش سنگینی کند ،روحی که تمامش اثار ظلم و ستم هایی بود که هنوز هم خون های خشک شده را نشان میداد .هنوز هم ناله می کرد .حس می کرد دیگر هیچ تاب و توانی برایش باقی نمانده .هیچ چیز . در مسیر دیدی سقف خانه را که می نگریست به دنبال یک معجزه بود .معجزه ای که بیاید وتمامی ان اثار را پاک کند و در نظرش هیچ چیز جز مرگ معجزه ی بهتری نمی امد.به ته خط رسیده بود .اما هنوز هم چیزی را فراموش کرده بود چرا که همین گمراهی اشکار بود که باعث می شد حالش روز به روز بدتر شود اما هیچ کس از اینده خبر نمی دهد.شاید روزی اتفاقی بیفتد که حتی بدتر وبدتر زمین خوردن تو را نابود کند ،شاید هم بهترین معجزه ایای،رخ دهد که تمام وجودت را با خوشی وفق دهد.تصمیم درست با انسان هاست ،که چه کاری خواهند کرد وچه کاری را کنار خواهند گذاشت …

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫34 دیدگاه ها

        1. سلام پوریا خوبی؟
          اره خوبم
          .
          اون گند زد یا تو؟!
          اینی که من دیدم بهتره تموم شه تا ادامه داشته باشه
          تو به فردی و نیاز داری حالت و خوب کنه نه یه دقیقه خوب باشی ۲۴ساعت داغون
          درست فکر کن مهرناز قلب خیلی وقتا زر میزنه
          یه سال داغون شی بهتر از اینه که تا اخر عمر داغون شی
          خوبم بابا

          1. زوووووووووون.مشاور کی بودی تو؟؟
            زون زون.با ادبیتو عشقه.(خودت میدونی من بیشعورم و رعایت حال بقیه رو نمیکنم ببخشید)

            1. چه کنیم پشمک اول اخرش داداش خودمی چی بگم بهت؟!
              .
              میبنی مهرناز؟
              پس خوب فکر کن قلبتو در نظر بگیر ولی نه در حدی که داغونت کنه

      1. نه رادی بدجور قاراشمیش شده
        اصلا نمیدونم با خودم چندچندم دیگه😓
        توام دیگه سعی کن خوب بشی، هر چند میدونم که دست خود آدم نیست 😪😔

  1. ادمین، دو قسمتی که برای پارت چهارم فرستادم، در دسترس هست؟ یا پاک شده؟
    ممنون میشم من رو در جریان بگذارید. برای ارسال دوباره.

    1. سلام .
      خیلی ممنون بابت مطالعه ووقتی که برای رمان گذاشتید .
      شخصیت سهراب هم پایین توضیح دادم .

  2. داداش راد به شدددت راجع به مسئله ی کیبورد درکت می کنم خودمم همین شکلی ام یعنی لامصب یه جوری کلماتو تغییر میده که من اون کلمه رو مجبور میشم تو دهخدا سرچ کنم ببینم چی به چیه 😐😑😑😑😂
    ولی راجع به رمان من خیلی هیچی نشده از سهراب خوشم اومده ! کلا فضا سازی خیلی خوبه و مهم اینه که آموزنده و نزدیک به واقعیته خدایی درک می کنم سوم شخص نوشتن چقدر میتونه سخت و طاقت فرسا باشه چون خودمم به این مشکل دارم که هم سوم شخص باشه ، هم مخاطب ارتباط برقرار کنه و هم قابل هضم و حساب شده باشه …ولی در کل خوب تونستی از پسش بر بیای برادر جان ! موفق باشی داداش این استعداد نوشتنت رو با قدرت ادامه بده …

    1. من پارت قبل به داداشی پیشنهاد کردم چیکار کنهههه که برای اشتباه تایپی خوبه ولی الان دوباره دست تنها شدم بدبخت شدم .اجی کیمیاااا داداش راد میتونید از این پیشنهادم استفاده کنین

        1. راستیییی داداش به هم کسم اعتماد نکنی رمانت رو بدیااا امکان داره ازش کپی برادری کنه خب بعدش خودش چنتا چیزم بهش اضافه کنه اونوقت اون رمانو بنام خودش کنه یه نفری که خیلی بهش اعتماد داری بده

    2. خیلی ممنون ابجی جان
      مطمئنی از سهراب خوشت میاد ؟در قسمت های بعدتر شک نکن ازش متنفر میشی.اخه تغییر کلمات یه طرف ،اینکه یه کلمه رو دوبار تایپ می کنه یه طرف .😐راجب سوم شخص ،این سوم شخصه یکمی با بقیه فرق داره .😉

  3. خیر .بعید می دونم خونده باشم اما حالات انسان ها تقریبا یکیه وقتی دچار غم و اندوه میشن .این رمان با چیزی که شما فکر می کنید کاملا فرق می کنه .توی پارت اول هم اشاره کردم زود قضاوت نکنید ☺درضمن ،الان پارت سومه ،اگه بخوام کل داستان رو بنویسم که … هرچیزی به نوبت ،این رمان می خواد یه چیز تقریبا واقعی رو بیان کنه پس باید بهش وقت بدید،روزگار که با اختلاف چند روز گذشته رو تغییر نمی کنه می کنه ؟.این داستان ،تقریبا بر حسب واقعیته .

    1. خیلی عالیه ولی خیلی دیر به دیر پارت گذاری صورت میگیره
      میتونید یکم کمتر بنویسید ولی زودتر پارت رو بزارید..
      خسته نباشید عالی بود😊

  4. آقای راد شما چند سالتونه ؟؟!!…
    هنوز خیلی داستان گنگه با اینکه زیاده …ولی خیلی شباهت زیادی به رمان ترمیم داره ….شما رمان ترمیم رو خوندید؟؟

    1. درسته مهگل رمان ترميم هم مثل شخصيت اصلي اين رمان بسيارسرد و تنها بود… از تما انفاقات و حواشي هاي جهان پيرامونش فارغ…
      وليكن حق با اقاي راد هست در بسياري از اوقات واكنش افراد در موضع يكسان تا حدودي شبيه به هم هست…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان