codebazan

رمان پل های شکسته

رمان پل های شکسته پارت آخر

فصل سی و چهارم:

مامان با حرص قاشق رو لبه ی قابلمه ی خوراک مرغش کوبید و گفت:

– بس کن دیگه مژده، داره فشار خونم بالا میره!!

نمی دونم دستمال چندم بود که انداختم توی سطل زباله فلزی کنار دستم و با گریه گفتم:

– مامان دلم می سوزه، من عروس بدی برای اشرف خانم نبودم، این همه براش توضیح دادم که فقط به خاطر امینه…

باز زدم زیر گریه. مامان و رها یک هفته پیشم مونده بودن و من هر روز از این یک هفته، یه چیز جدید رو بهونه می کردم تا روزم رو به گند بکشم. هر دو روز یکبار هم مامان طاقتش تموم می شد و زنگ میزد به دایی قاسم و اون هم می اومد، دو تا داد سرم میزد و بعد از ساکت شدنم میرفت!

رها که دست به سینه به در دستشویی تکیه داده بود و منتظر بود امین صداش بزنه، با ناراحتی گفت:

– گریه نکن دیگه مژده! خب اونم دلش سوخته، بالاخره پسرش چهار ماهه که فوت شده، جوون بوده، می دونسته که پسرش تو رو دوست داشته، دلش سوخت و یه حرفی زد!

با چشمای درشت شده گفتم:

– دلش سوخت و یه حرفی زد؟!! رها رسما منو شست! به من میگه خوب شد سهراب مُرد و تو راحت با پدر امین عروسی میکنی.

باز هق هقم بلند شد و گفتم:

– مگه من خواستم سهراب مریض بشه؟!

با گریه رو به مامان ادامه دادم:

– مامان تو بگو، کدوم زنیه که دوست داشته باشه هی شوهر عوض کنه؟! 

امین رها رو صدا زد و رها رفت توی دستشویی، متوجه شدم مامان داره اشکش رو پاک میکنه، رها و امین بیرون اومدن. امین لنگان و با کمک رها به سمتم اومد و کنارم نشست، خم شدم و پاشو بلند کردم و روی میز گذاشتم. امین با لبهای لرزون گفت:

– میخوای من با اشرف جون حرف بزنم؟!

روی موهاشو بوسیدم و باز هم گریه کردم. رها با کلافگی در جواب امین گفت:

– اشرف خانم حق داره دلش برای پسرش تنگ شده باشه و ناراحت باشه، اما به ایشون هیچ ربطی نداره که مامانت می خواد با بابات عروسی کنه.

امین با خونسردی گفت:

– خب منم میخوام همینو بهش بگم.

یه دستمال دیگه از جعبه بیرون کشیدم و گفتم:

– مامان همکارا رو بگو، وای! 

مامان همچنان در سکوت اشک هاشو پاک می کرد و حواسش به غذاش هم بود، رها جواب داد:

– اولا به کسی ربطی نداره، دوما سال دیگه از این شهر میری. 

و با خنده گفت:

– به قول قدیمی ها، این شهر بهت نیفتاد.

قاطی اشک هام به لحنش لبخند زدم و گفتم:

– فکر کنم دارم دیوونه میشم. فردا که از سر کار اومدم بریم بیرون یه کم خرید کنیم حالم خوب بشه، می خوام واسه عقد محضری دایی هم یه مانتو یا کت و دامن رنگ روشن بخرم.

رها به این تغییر حالت یهوییم با تعجب نگاه می کرد، مامان از آشپزخونه بیرون اومد و رو به من گفت:

– فکر می کنی تا الان فرامرز اومده باشه؟

به ساعت نگاه کردم، نزدیک به هشت شب بود. در حالی که بینیم رو بالا می کشیدم گفتم:

– آره احتمالا، بعدازظهرها میره سر مجتمع. تا الان باید اومده باشه.

مامان رو به رها گفت:

– حواست به خوراک باشه.

و چادر رنگی من رو از سر جالباسی برداشت و به سمت در رفت، با صدای بلند گفتم:

– کجا میری مامان؟!

در حالی که از در بیرون می رفت گفت:

– میرم تکلیف تو رو مشخص کنم.

و در رو به هم کوبید، رها با خباثت خندید و به سمت آشپزخونه رفت. سریع موبایلم رو برداشتم و به فرامرز پیام دادم:

– مامانم داره میاد پیشت، حرفی از صحبت های دیروزمون نمیزنی.

بعد از دقیقه ای جواب داد:

– باشه.

حتی از پشت موبایل و توی پیامش هم می تونستم دلخوریش رو تشخیص بدم. در جواب نگاه مشکوک امین لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم:

– می دونستی این آخرین خواسته ی غیر معقولته که دارم بهش عمل می کنم؟!

سرش رو پایین انداخت و به سینه ام تکیه داد و با صدای آرومی گفت:

– بابا دوستت داره مامان. می دونم خوشحالت می کنه.

باز اشکهام راه خودشون رو پیدا کردن و ذهنم رفت به دیروز که ساعتی رو توی تراس خونه ی فرامرز باهاش حرف زدم و خیلی رُک گفتم:

– حاضرم باهات عقد کنم ولی فقط به عنوان مادر امین نه همسر تو! نباید ازم هیچ توقعی داشته باشی.

و قیافه ی بهت زده ی فرامرز که معلوم بود متوجه منظورم شده ولی هی می خواست خودشو بزنه به نفهمی اومد جلوی نظرم و لبخند کم جونی روی لبم نشست. 

وقتی دید نمیتونه واکنش درستی نشون بده ازم خواست چند روز فکر کنه، حالا هم که مامان با توپ پر رفته بود سراغش تا مثلا تکلیف منو مشخص کنه. یه لحظه حس کردم برگشتم به سالها قبل، وقتی که فرامرز قصد داشت برای بار دوم باهام دوست بشه و من مدام شرط می گذاشتم و وقتی بهشون عمل می کرد باز به یه بهونه ی جدید ردش می کردم. 

یکی از بزرگ ترین فرامرز آزاریهام این بود که ازش خواستم یه کاری کنه که استاد سمیعی منو هم به گروه شب شعرش راه بده، گروهی که فقط گلچین شده های استاد سمیعی توش حضور داشتن و وقتی فرامرز به هر ضرب و زوری که برد تونست یه بار منو خودش رو مهمون استاد و بچه هاش کنه دیگه بهش محل ندادم و تموم ساعت دور همی رو اونقدر خوش درخشیدم که من شدم عضو ثابت گروهو با همه صمیمی شدم. با لبخند نفسم رو فوت کردم و از فکر گذشته ها بیرون اومدم.

یک ساعت بعد در کمال تعجب مامان اومد توی خونه و به من و رها گفت حجا بگیریم چون فرامرز هم همراهشه!!! نه من فهمیدم شام چی خوردم و نه مطمئنا فرامرز! حتی یک بار و به طور اتفاقی هم بهم نگاه نکرد و وقتی ظرفهای شام رو جمع می کردیم پشت سرم به آشپزخونه اومد و با صدای آروم گفت:

– شرط رو قبول می کنم … امشب زنگ می زنم به مادرم.

و قبل از اینکه من جواب بدم از آشپزخونه خارج شد و از مامان و رها تشکر کرد و از خونه رفت. من هنوز تو بهت بودم؛ حتی موقعی که باهام حرف زد هم بهم نگاه نکرد! اوففف حالا یکی بیاد ناز اینو جمع کنه!

مامان به آشپزخونه اومد و سوالی نگاهم کرد، دست به سینه شدم و گفتم:

– به هم چیا گفتین؟!

مامان یکی از صندلی ها رو بیرون کشید و در حالی که می نشست گفت:

– گفتم زودتر جمع و جور کنه تا تو هم از جنگ با خودت دست بکشی و هر روز به یه چیز گیر ندی!

نفسمو فوت کردم و گفتم:

– بهم گفت که امشب با مادرش حرف می زنه.

بر خلاف تصورم مامان حتی لبخند نزد و با غم به یه نقطه نامعلوم نگاه کرد و گفت:

– خدا شاهده که فقط خوشبختی تو برام مهمه.

گره ابروهامو باز کردم و با صدای آرومی گفتم:

– می دونم مامان.

نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:

– خدا کنه از اعتماد دوباره به این پسر پشیمون نشم. 

به صورتم نگاه کرد و گفت:

– دیگه نمی شه به اینکه تو رو دوست داره اکتفا کرد، حداقل الان خیالم راحته که حتی اگر علاقه اش به تو هم نباشه بالای سر بچه اش می مونه.

بعد خودش با حرص گفت:

– هر چند که مرد جماعت قرآن روی سرش بذاره باز باید به شلوارش نگاه کنی!

بعد خودش به مَثَل عجیب و غریبش قاه قاه خندید و از آشپزخونه بیرون رفت، لبخندی روی لبم نشست و زیر لب زمزمه کردم:

– خدایا خودم خُل شدم بسه، حواست به مادرم باشه.

و ریز ریز خندیدم و مشغول شستن ظرفهای شام شدم، درسته که حرف های رها بی ربط نبودن، اما باعث نمی شدن که دلم آروم بگیره، من عاشق سهراب نبودم اما دوستش داشتم، حتی اگر دوستش نداشتم باز هم عرفا درست نبود چهار ماه بعد از فوتش دوباره ازدواج کنم! هر چند من که نمی خواستم ساز و دهل راه بندازم که همه رو با خبر کنم! ولی بالاخره که می فهمیدن.

وقتی روز بعد توی دفتر با فروزان صحبت کردم اون هم تاکید کرد که «فقط نظر خودت مهمه و کاری به حرف مردم نداشته باش که در دروازه رو میشه بست اما در دهن مردم رو نه.»

فرامرز به مدرسه نیومده بود و اونقدر ذهنم درگیر بود که سه بار به خاطر نزدیک شدن دانش آموزها به کارگرها دعوا راه انداختم و سر همه داد کشیدم. فکر کنم همه پیش خودشون فکر می کردن من ناراحتی اعصاب دارم!!

دست آخر هم فروزان با خنده و حرص گفت:

– خدارو شکر سال دیگه میری از شرت راحت میشم.

ظهر وقتی برگشتم خونه رها گفت مامان رفته خونه ی دایی قاسم چون دایی ها اومدن اونجا، دلم گرفت؛ فکر می کردم همه خونه ی من جمع میشن اما زیادی خوش خیال بودم، غروب رها همراهم اومد و به سلیقه ی اون کمی برای خودم خرید کردم و وقتی شب به عنوان جوون ترین شخص به همراه دایی به مراسم خواستگاری رفتم کلی روحیه ام عوض شد، چرا که زنِ دایی خسرو با دلخوری گفت:

– بچه های ما بعدا اعتراض می کنن که مژده اومده و اونها نیومدن، وقتی مجلس مال بزرگترهاست …

دایی قاسم هم با جدیت حرفش رو قطع کرد و گفت:

– مژده برای من فقط بچه ی خواهرم نیست، مژده حکم دختر منو داره.

و قشنگ منو تو بغلش آبلمبو کرد. مامان هم به خاطر دفاع دایی از من و هم به خاطر اینکه غروب خاله خورشید باهام تلفنی صحبت کرده بود و برام آرزوی خوشبختی کرده بود، انگار توی چشماش پراژکتور روشن کرده بودن! 

مخصوصا که خاله خورشید بهم گفت «یه جوری عقدت رو نزدیک به عقد دایی قاسم بگیر که بتونم توی هر دو مراسم شرکت کنم، اگر بتونم مائده رو هم با خودم میارم.»

بنا به گفته های خاله خورشید مائده فقط کم حرف شده بود وگرنه حالش کاملا خوب شده بود و از تعریف های بی حد و حصر خاله از پسر خواهرشوهرش مشخص بود یه خواب هایی هم برای مائده دیده!!!

خوشیم با بله ی رسمی خانواده ی الناز و گذاشتن قرار عقد کامل شد و تا برسیم خونه از گردن دایی آویزون شدم و اونقدر بوسش کردم که کل صورتش جای رژ لب من مونده بود و آخر با مشت کوبید روی شونه ام و گفت:

– از جلوی چشمام دور شو تا خونِتو نریختم!

و من و مامان با خنده از ماشین پیاده شدیم، دایی های دیگه ام شبونه راه افتادن و برگشتن و گفتن برای مراسم عقد میان.

***

فصل سی و پنجم:

نگاهمو به گوشیم و پیامی که از جانب فاطیما اومده بود، دوختم:

– نامردا! منم می خوام اونجا باشم، کوفتتون بشه.

در جوابش تایپ کردم:

– ایشاله عروسی دایی با کوچولوت میای.

مریم آروم کنار گوشم زمزمه کرد:

– دایی داره نگات میکنه، ببین چی میگه.

سرم رو بالا آوردم، دایی با نگاهش اشاره کرد برم سمتش. نگاهم رو دور اتاق چرخوندم و دو تا از دخترهای فامیل الناز رو دیدم که دارن با پارچه ی توی دستشون به سمت مبل عروس و دوماد میرن. دیگه به صورت دایی نگاه نکردم و آروم عقبگرد کردم و بعد از گرفتن دست مائده از اتاق خارج شدم. توی پذیرایی کسی نبود، به همراه مائده روی مبل نشستم و با صدای آرومی گفتم:

– حواسم هست تحویلم نمی گیریا!

لبخند کمرنگی زد و گفت:

– اونجا خیلی شلوغه. 

پلک زدم و گفتم:

– منم از جای شلوغ خوشم نمیاد. 

نفس عمیقی گرفت و گفت:

– حواسم به فرهاد بود. 

منظورش رو گرفتم و ریز خندیدم، آدم کور هم متوجه توجه بیش از حد فرهاد به بهناز میشد که داشت با چشمهاش بهنازو می خورد. شونه ی مائده رو فشردم و گفتم:

– جنس نگاهش به بهناز بد نبود.

لبخند غمگینی زد و گفت:

– من مادر خوبی برای بچه هام نبودم … فقط میخوام خوشبخت بشن.

با صدای مهناز هر دو توجهمون رو به اون دادیم که گفت:

– دایی گفت بهتون بگم که یا میاین توی اتاق یا خودش میاد بیرون! در ضمن …

رو به من ادامه داد:

– گفت که کنارش وایستین.

لبهامو به هم فشردم و نگفتم که بعضی ها بد میدونن که آدم دو بخته توی اتاق باشه!

همین که مامان هم اومد از اتاق بیرون و خواست که داخل بریم دیگه معطل نکردم و با دودلی به همراه مائده به اتاق برگشتیم و با سری پایین افتاده کنار مبل عروس و دوماد ایستادم. دایی یه اخم غلیظ تحویلم داد و زیر لب یه چیزی گفت که متوجه نشدم. نامحسوس نگاهم رو بین جمعیت به دنبال امین چرخوندم و اون رو بغل پیمان دیدم؛ بچه م از امروز صبح انگار جون دوباره گرفته بود، صبح وقتی از محضر خارج شدیم برعکس من و فرامرز که کلا قیافه هامون آویزون بود امین با دُمش گردو می شکست و اگر پاش توی گچ نبود مطمئنا روی زمین بند نمی شد! نگاهم رو به دستم دوختم و حلقه ی طلا سفیدی که توی انگشت حلقه ام نشسته بود لبخند کم جونی روی لبم نشوند…

نه سال قبل، سال هشتاد و دو وقتی فرامرز توی کلاس جلوی صندلیم زانو زد و انگشتر رو جلوی چشمام نگه داشت، فقط تونستم از خجالت چشمامو ببندم و سرم رو پایین بندازم و نگار از کنار گوشم خطاب به فرامرز گفت:

– پاشو برو سرجات تا مژده لگد نزده زیر چونه ات!

درسته همونجا ازش انگشتر رو نگرفتم و با تذکر استاد سر جاش نشست اما به محض خروج از کلاس انگشترو توی دستم کرد و باعث شد تا وقتی سر سفره ی عقد بهش جواب بله بدم، هر بار با دیدن اون انگشتر از زمین کنده بشم و توی ابرها سیر کنم. اما حالا حس می کنم این حلقه، فقط یه برچسبه که مشخص کنه من همسرِ پدرِ امینم؛ دستم رو مشت کردم و نگاهم کشیده شد به قرآن توی دست الناز … من هم امروز توی محضر، سر سفره ی عقد بعد از پنج بار بله گفتم، نشستم کل سوره ی «نبا» رو خوندم، آخر مادر فرامرز به حرف اومد:

– تو رو خدا بله رو بگو بچه ام دق کرد!

و باعث شد همه لبخند کمرنگی بزنن، هرچند که تقریبا لحنش جدی بود! با صدای خاله ی الناز از فکر بیرون اومدم که گفت:

– عروس زیر لفظی می خواد.

و مادرم هم با جعبه ی زرشکی رنگ مخملی که می دونستم توش دستبند طلاست به سمت الناز اومد و دستبند رو به دست الناز انداخت. دستم به سمت گردنم رفت و سینه ریز سنگین و پرکاری رو که مادر فرامرز به گردنم انداخته بود رو لمس کردم، لبخند کم جونی روی لبم نشست، امروز خانواده ی فرامرز طوری رفتار کرده بودن که انگار بار اولیه که دارم عروسشون میشم و همین موضوع خیال بابا رو کمی راحت کرد. بابا حالا کنار پیمان نشسته بود و داشت نگاهم می کرد، لبخندی به روش زدم که اون هم با لبخندی جوابم رو داد، از دیروز صبح به همراه محمد راه افتاده بودن و مسیر پنج ساعته رو به خاطر وضعیت کمر بابا ده ساعته اومده بودن تا توی عقد من و مراسم نامزدی دایی شرکت کنن. 

با شنیدن بله ی الناز همه دست زدن و من هم نگاه از بابا گرفتم و به سمت دایی خم شدم و به آرومی جایی نزدیک موهای پیشونیش رو بوسیدم و آهسته کنار گوشش گفتم:

– خوشبختیت آرزومه دایی.

و قطره اشکی آروم از گوشه ی چشمم راه گرفت و از دایی فاصله گرفتم و به سمت الناز رفتم. در عرض چند دقیقه مردها رفتن از اتاق بیرون و فقط خانم ها موندن و جشن نامزدی شروع شد. 

فرامرز هم دعوت بود و می دونستم بین بقیه ی مردها طبقه ی پایینه، ولی داخل اتاق عقد نیومده بود. خواهر و مادرش هم دعوت مامان رو با تشکر رد کردن و رفته بودن خونه ی فربد و من واقعا خوشحال بودم که چنین شب خوبی رو مجبور نیستم با دیدن ریخت اون دو نفر به کام خودم زهر کنم، هر چند که من هم قرار نبود برای بزن و برقص بمونم و بعد از پنج دقیقه عزم رفتن کردم، چون قبلا با مامان هماهنگ کرده بودم کسی مانعم نشد؛ 

توی حیاط وقتی منتظر فرامرز بودم که بهم برسه یک بار دیگه به آقای کبودوند تبریک گفتم و ایشون هم به من تبریک گفت، به زور لبخند زدم. بهونه ی نموندنم این بود که: مجبور بودم با فرامرز عقد کنم به خاطر امین، مجبور بودم به خاطر دل دایی تو مراسم عقدش شرکت کنم، دیگه مجبور که نبودم تو مراسم بزن و برقصش بمونم و قر بدم که! خیر سرم شوهرم تازه فوت شده بود. البته هم من و هم بقیه به خوبی می دونستیم که این بهونه ایه که توی جمع نمونم! بالاخره همکارهای دایی حضور داشتن و جدا از اون اعصابم واقعا به هم می ریخت که هی بهم تبریک می گفتن و اونایی که خبر نداشتن با کنجکاوی می گفتن «ماجرای تبریک چیه؟» و وقتی می فهمیدن ازدواج کردم می پرسیدن «مگه اون پسر بچه، پسر شما نیست؟» و باز باید سه ساعت توضیح بدی که بابای امین قبلا شوهرم بوده و حالا دوباره شوهرم شده و چشم طرف مقابل بزنه بیرون و بگه «اِ اِ اِ چه جالب!!!!» و بعد سراشونو توی هم کنن و خیلی ضایع شروع کنن به پچ پچ کردن. 

با دیدن فرامرز که امین رو توی بغل گرفته بود و لنگای دراز امین به سر زانوهاش می رسید لبخند کم جونی روی لبم نشست که باعث شد فرامرز هم با لبخندی جوابم رو بده. با رسیدن فرامرز آقای کبودوند هم بعد از کلی تعارف تیکه و پاره کردن از ما جدا شد و به داخل خونه برگشت و من و فرامرز با هم همقدم شدیم و از حیاط بیرون زدیم و به سمت ماشین رفتیم، در حینی که نفسش رو فوت می کرد گفت:

– خیلی خوب شد که می خوایم بریم. واقعا معذب بودم!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

– منم.

حتما فهمید منظورم چیه که سوالی نپرسید. امین با لبهای جلو داده گفت:

– اگر پام تو گچ نبود امشب مجبور نبودم با شما بیام.

من و فرامرز هر دو نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختیم و بعد بدون اینکه حرف بزنیم سوار ماشین شدیم. خوشم میاد امین اصلا به روی خودش نمی آورد که من و پدرش اگر الان کنار همیم به خاطر شازده اس!! 

تا برسیم خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد، فرامرز ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و خودش امین رو از صندلی عقب بغل کرد و با هم وارد آسانسور شدیم. وقتی دکمه ی طبقه هفتم رو فشردم امین که چشماش از شدت خواب خمار بود گفت:

– چرا داریم میریم خونه ی خودمون؟! کی میریم پیش بابا زندگی کنیم؟

نفسم رو فوت کردم و ساکت موندم تا خود فرامرز این موضوع رو حل کنه، و فرامرز هم با نگاه غمگینی به من در جواب امین گفت:

– تا وقتی مامان بزرگ و دایی هات هستن که نمیشه بیاد!

کاملا غیرارادی پوزخندی به زندگیم که بی شباهت به خاله بازی نبود زدم. نمی دونم فرامرز پوزخندم رو چی پیش خودش تعبیر کرد که نگاه ازم گرفت و سرش رو پایین انداخت! یه لحظه دلم براش سوخت، اما فقط یه لحظه! چون خیلی سریع یادم اومد که فرامرز شخصیت عجیبی داره و در شرایط متفاوت عکس العمل های متفاوت بروز میده. نه عصبانیتش قابل پیش بینیه و نه مهربونیش، یادم نرفته که اون اگر مجبور بشه حاضره جلوی همه غرورش رو زیر پا بذاره تا به خواسته اش برسه.

کلید رو توی قفل در واحد چرخوندم و خودم زودتر وارد خونه شدم و فرامرز هم پشت سرم وارد شد و در حالی که کفش هاشو در میاورد گفت: 

– امین رو میذارم توی اتاقش.

امین هم مثلا خواب بود! من اگر بچه ی موزمار خودمو نشناسم که مژده نیستم! پشت سر فرامرز وارد اتاق شدم و بعد از اینکه امین رو روی تختش خوابوند شروع کردم به تعویض لباس امین و فرامرز هم کمکم کرد، هیچ حرفی نزدم و خیلی عادی و به کمک به همدیگه لباس امین رو عوض کردیم و بعد دوتایی از اتاق بیرون زدیم.

دست خودم نبود ولی دلم بازیش گرفته بود، چنین صحنه هایی رو که هرچند معمولی به نظر میرسیدن، بارها و بارها توی ذهنم تصور کرده بودم ، البته تا وقتی کهفرامرز شوهرم بود و دوستش داشتم و حالا لبام از هم به لبخند کش می اومد. ناخودآگاه از دهنم پرید:

– چای میخوری؟

و فرامرز هم توی هوا تعارفم رو گرفت و قبل از اینکه به در برسه به سمتم برگشت و گفت:

– چرا که نه!

و با هم به سمت آشپزخونه رفتیم و سریع بساط چای رو روبراه کردم و تا وقتی آب جوش بیاد روی صندلی روبروی فرامرز نشستم، از قیافه اش خستگی می بارید، اما لبخندش رو هر چند کمرنگ حفظ کرده بود. دلم می خواست یه چیزی بگم اما از طرفی دلم نمی خواست یه وقت فکر کنه از موضعم کوتاه اومدم؛ پس ساکت موندم ولی به جای من اون سکوت رو شکست:

– با اینکه با خودم عهد کرده بودم کوتاه نیام …

نگاه منتظر من رو که دید لبخندی از ته دل زد و گفت:

– ولی مطمئن نبودم واقعا این اتفاق بیفته … عقد کردنمون رو میگم.

با جوش اومدن آب از روی صندلی بلند شدم و در حالی که به سمت چایساز می رفتم گفتم:

– اگر پای امین وسط نبود …

– پای شکسته امین؟

ناخواسته لبخند زدم:

– فرقی نمی کنه، هر کدومش! اگر امین نبود …

– حالا که هست و ما هم عقد کردیم!

چای رو دم کردم و به سمتش برگشتم و گفتم:

– آره، حق با توئه.

برخلاف لحن شوخش نگاهش غمگین بود و مطمئنا اگر چند دقیقه دیگه بهش زل می زدم می رفتم بغلش می کردم. البته این فقط یه حس زودگذر بود چون باز همون حافظه ای که با تموم قوا داشت خاطرات رو به یادم می آورد و به هیچ عنوان قصد نداشت یه خرده بدیهای فرامرز رو کمرنگ کنه! باعث شد گول ظاهر مظلومش رو نخورم و تا وقتی که چاییش رو خورد سکوت کنم و در جواب سوال های معمولیش کوتاه ترین پاسخ هارو انتخاب کنم.

جلوی در خونه هم گفت که فردا شب با امین برم خونه ش و شام رو همراه اون و خانواده ش بخورم، با اینکه زیاد به روی خودم نیاوردم و زود هم قبول کردم اما از همون لحظه توی دلم عزا گرفتم. 

با رفتن فرامرز، به اتاقم رفتم و چمدونم رو از زیر تخت بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم. از لابلای وسایلم آلبوم عروسیم با سهراب رو بیرون کشیدم و نگاه کردم. یک آلبوم بیشتر نمی شد، من که فامیلی نداشتم جز دایی! اون موقع هم تازه شاغل شده بودم و فقط سه چهار تا از همکارهام رو دعوت کرده بودم. هر چه بود فامیل های سهراب بودن؛ سه بار سر سفره ی عقد نشسته بودم و هر سه بار یک جای کار لنگ می زد. 

عکسهایی که خودم توش نبودم رو از آلبوم جدا کردم و کنار گذاشتم تا هر وقت اشرف جون خواست بدم بهش، آلبوم رو دوباره ته چمدون گذاشتم، اصلا نمی دونستم نگه داشتنش کار درستیه یا نه! سهراب که بچه ای نداره تا بخوام براش خاطره ی ازدواجم رو نگه دارم! 

با یادآوری سوختن عکس های عروسیم با فرامرز لبخند غمگینی روی لبم نشست و زیر لب زمزمه کردم:

– ولی سهراب بد خر می شدیا!!

و بی اراده ریز خندیدم و بعد براش فاتحه فرستادم، بالاخره شب جمعه بود و به قول مامان اموات چشم انتظار! البته یه موضوع دیگه ای هم امشب داره که بهتر بود بهش فکر نکنم چون یهو چشمای مظلوم فرامرز وقتی براش شرط می گذاشتم می اومد جلوی نظرم و یه لبخند خبیث روی لبم نقش می بست. 

نمی دونستم تا کی می تونم تحمل کنم! نه اینکه آدم سرد مزاجی باشم و چنین شرطی گذاشته باشم! فقط اونقدر دیدم به این ازدواج بد بود که دلم نمی خواست به این زودی ها همه چیز برای فرامرز مهیا باشه. توی اولین رابطه ام با سهراب خیلی بهم سخت گذشت، ولی سهراب هم باهام راه اومد، بالاخره سه سال دور بودن از این موضوع روم بی تاثیر نبود. مخصوصا اینکه تا به سهراب عادت کنم و بهش علاقمند بشم تحریک نمی شدم و این اذیتم می کرد، اما با فرامرز همه چیز لذت بخش بود، مخصوصا وقتهایی که کاری برخلاف میلش انجام می دادم و اون هم اول با عصبانیت می افتاد دنبالم و بعد که می دید از پس چموشی من بر نمیاد شوخی و خنده قاطی موش و گربه بازیمون می شد و وقتی گیرم می انداخت …

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و نفسم رو فوت کردم. دستم رو روی گونه ام گذاشتم، حس کردم کف دستم داغ شد. آخه آدم عاقل این وقت شب میشینه خاطرات خاک بر سری مرور می کنه؟!! 

مدارکم رو برداشتم و بیرون از چمدون گذاشتم و چمدون رو سرجاش برگردوندم. به سمت کمد دیواری رفتم و چمدونی که بزرگتر بود و خالی بود رو بیرون آوردم و مدارکم رو داخلش گذاشتم و بعد رفتم سراغ کمد لباس هام و لباس های راحتیم رو جدا کردم، البته نه همه، فقط اونهایی که باز و بی حجاب نبودن، که البته زیاد هم نمی شدن و باید یه خرید اساسی انجام می دادم. 

تا موقع اومدن بقیه، وسایلی که همیشه باید دم دستم می بودن رو جمع کردم و توی دو تا ساک و چمدون مرتب کردم.

وقتی مامان به اتاقم اومد و دید وسایلم رو جمع کردم که فردا به خونه ی فرامرز برم کلی با خودش ریز ریز گریه کرد و من هم که دنبال بهونه! نشستم پا به پاش گریه کردم تا دست آخر پیمان بهمون تشر زد و بابا هم به پیمان توپید که صداشو سر من و مامان بلند نکنه.

فردا صبح هم وسایل امین رو جمع کردم و ظهر بعد از ناهار همه راهی شدن و یک ساعت بعد هم فرامرز حاضر و آماده پشت در خونه ایستاده بود که:

– خب حالا همه بریم به خونه ی خودمون.

و کمک کرد و وسایل رو بردیم پایین و قرار شد هر روز یه سری رو جابجا کنیم. البته چیزهایی که لازم بودن، مثل وسایل اتاق امین و ظروف آشپزخونه و ….

البته چون امین از همون صبح قصد کرده بود شب رو خونه ی پدرش بخوابه، غروب فرامرز کارگر گرفت و علاوه بر تخت امین تیکه های درشت وسایلش رو هم به خونه اش برد و همینطور تخت من رو. 

چون حس آشپزی نداشتم قرار شد از بیرون غذا سفارش بده و من تنها کاری که انجام دادم این بود که به امین کمک کنم تا تکالیف مدرسه اش رو تموم کنه و نیم ساعت قبل از اومدن خانواده فرامرز خودم و امین رو آماده کنم.

نه اینکه قصد تنبلی و در آوردن لج فرامرز رو داشته باشم! خونه ش تمیز بود و احتیاجی نبود که کاری کنم.

البته استرس رویاروییم با خواهر و مادرش، اون هم بدون حضور خانواده ام روی این بی تحرکیم بی تاثیر نبود. 

دو روز قبل آرایشگاه رفته بودم و صورتمو اصلاح کرده بودم و فقط یه آرایش مختصر کردم و تونیک طرح دار رنگ شاد با شال و شلوار تنگ کرم پوشیدم؛ 

دست خودم نبود ولی وقتی اومدن جز فربد که باهاش نسبتا گرمتر سلام و احوال پرسی کردم، با فرح و حاج خانم خیلی سرد برخورد کردم و حتی لبخند هم نزدم. خوبه به روشون قربون صدقه برم و توی دلم آتیش باشه؟!! آقا ظاهر و باطن من در مورد این دو نفر همینه که هست!! یعنی قبلا این نبود، اون موقع که بار اول عروسشون شدم به حاج خانم می گفتم “مامان” و به فرحناز هم می گفتم “فرح جون”.

بعد از اینکه چای براشون آوردم نزدیک فربد نشستم و در مورد ساختمون مدرسه و اینکه کی تموم میشه و ایمنیش چقدره حرف زدیم. فرامرز هم با خواهر و مادرش مشغول صحبت بود. ناخواسته به دو گروه تقسیم شده بودیم و امین هم مشغول بازی با تبلت فرامرز بود. 

بالاخره بعد از نیم ساعت، سه ربع که حرفهای هر گروه ته کشید فرح دو گروه رو به هم وصل کرد:

– مژده جان دیگه بعد از کارشناسی درست رو ادامه ندادی؟

دست خودم نبود اما نتونستم لبخند به لب بنشونم، حالا هر کس هر اسمی دوست داره روی رفتارم بذاره!

– به فکرش نبودم.

و واقعا هم به فکرش نبودم، حتی اگر زندگی اولم از هم نمی پاشید و دردسر و بلا پشت هم به سرم نازل نمی شد!!

– الان چی؟ فرامرز می خواد ادامه بده و بهترین موقعیته که تو هم ادامه بدی!

لبخند کجی زدم و گفتم:

– علاقه ای ندارم.

فرامرز ادامه بده! که چی؟ یعنی چون فرامرز قراره دکترا بگیره مدرک لیسانس من در مقابلش کمه؟! اصلا دلم می خواد حرف های فرح رو خصمانه معنی کنم! حتی اگر منظوری نداشته باشه. فربد بحث رو دست گرفت و رو به مادرش گفت:

– مامان جامعه القرآن رو چیکار کردی؟

حاج خانم لبخندی زد و گفت:

– بالاخره مجوزش رو گرفتم. خدا بخواد به همین زودی حسابی سرم گرم میشه.

فربد و فرامرز هر دو بهش تبریک گفتن و من هم اجبارا تبریک گفتم، حاج خانم خطاب به امین گفت:

– امین آقا نمی خوای دو دقیقه سرتو بالا بگیری با ما حرف بزنی؟

امین بدون اینکه سرش رو بالا بیاره نگاهشو بالا آورد و چند ثانیه به مادربزرگش و بعد به من نگاه کرد و دوباره مشغول بازی شد. 

دستم رو جلو بردم و موهاشو نوازش کردم و گفتم:

– چشمات درد میگیره ها!

اما اصلا به روی خودش نیاورد و به بازیش ادامه داد.

– شوهر سابقت مدرکش چی بود؟!

چرا یه نفر دهن فرح رو نمی بست تا از توی مدرک و تحصیلات بیاد بیرون؟! دیدی گفتم این لحنش خصمانه اس؟!!! ناخودآگاه اخمی کردم و گفتم:

– فوق دیپلم.

ابروهاش نامحسوس بالا رفت و نگاهش کشیده شد به فرامرز و یه لبخند گیج اومد روی لبش و ادامه داد:

– فقط از سر کنجکاوی پرسیدم!

جهت نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به چهره ی فرامرز که از خشم قرمز بود و به خواهرش چشم دوخته بود، با حرص گفت:

– هر کنجکاوی دلیل نمیشه حتما ازش سر در بیاری!

دلم یکم، فقط یکم آروم شد. حاج خانم چشم غره ای به دخترش رفت و فرح هم شونه بالا انداخت که یعنی «مگه چی گفتم!» فربد دوباره حرف رو حول محور مرکز قرآنی حاج خانم چرخوند و من هم در سکوت به حرفهاشون گوش دادم و گاهی که حاج خانم رو بهم سوالی می پرسید اولش با بی میلی ولی بعد از چند دقیقه گرم شدم و عمیقا باهاش در مورد دکوراسیون و شیوه ی تدریس و اینا هم فکری کردم. 

اونقدر بحثمون گرم شده بود که اصلا متوجه نشدم کی فرامرز و فرح به آشپزخونه رفتن. امین همونطور که سرش گرم بازیش بود، گفت:

– مامان برام آب میاری؟

می خواستم فرامرز رو صدا بزنم اما یه حسی قلقلکم داد که خودم برم آب بیارم؛ 

بلند شدم و به آرومی به سمت آشپزخونه رفتم و همین که به آشپزخونه رسیدم صدای آروم و حرصی فرامرز رو شنیدم که می گفت:

– یک بار دیگه متلک پرونی کنی از زبون آویزونت می کنم.

خب همین یک جمله کافی بود که اعضا و جوارحم خنک بشه، پس اصلا گوش نایستادم و بعد از سرفه ای مصلحتی وارد آشپزخونه شدم و بدون توجه به جفتشون خیلی سریع لیوان آبی پر کردم و از آشپزخونه خارج شدم.

واقعا نمی فهمیدم چه هیزم تری به فرح فروختم! اون حس زنانه و موزیم می گفت:

– شاید بهت حسادت می کنه!

بعد خودم به حسم جواب می دادم:

– آخه من حسادت کردن دارم؟ من اگر شانس داشتم از بخت اولم شانس می آوردم نه اینکه یه خونه ی دیگه بگردم و ناز شصت سهراب خان رو بچشم و درد رفتن و مردنش رو هم تحمل کنم بعد برگردم سر خونه ی اول … که نه! سر انتخاب اول!

شاید هم به قول مامان ستاره ی من از اول پیش این دختر خوش نیومده بود! خب البته که از اول هم رابطه ی خوبی با هم نداشتیم، من از لحاظ ظاهری هم تیپ فرحناز نبودم و افکارمون هم هیچ جوره با هم نمی خوند، از انتخاب لباس و غذا و سلیقه ی شرکت تو مهمونی و رشته ی تحصیلی و روابط اجتماعی گرفته تا بحث های سیاسی و دولتی و اقتصادی! کلا دو قطب مخالف بودیم که هر دو هم سرسخت روی اعتقاداتمون پافشاری می کردیم، حالا اینکه واقعا کدوممون حق داشت بماند! 

مهم اینه که من درست همین لحظه به این باور رسیدم که هیچ وقت رابطه ی دوستانه ای بین من و اون به وجود نمیاد پس بهتره برای به وجود نیومدن دشمنی برخوردم رو حداقل نگه دارم.

تا آخر شب که حاج خانم و فرح و فربد اونجا بودن، به خاطر جمله ی فرامرز لبخند خبیثم روی لبم بود و همون دلخوشی کوچیک باعث شد از بی تحرکی دربیام و به فرامرز کمک کنم و همین حرکت باعث شد یخ امین هم باز بشه و از همکاری من و پدرش ذوق کنه و برای چند کلمه ای با مادربزرگش حرف بزنه.

آخر شب هم فرح و مادرش ازمون خداحافظی کردن و گفتن صبح زود برمی گردن و شب هم رفتن خونه ی فربد بخوابن. بعد از خوابیدن امین هم من و فرامرز بدون حرف اضافه به اتاق هامون رفتیم و این شد اولین شبی که کنار هم حضور داشتیم!

***

فصل سی و ششم:

همزمان که رسیدم جلوی در آپارتمان سرویس امین هم رسید و همراه با ماشین وارد پارکینگ شد و منتظر موند، من پارک کنم تا با هم وارد آسانسور بشیم، خدارو شکر سرویسش روبراه شده بود و من و فرامرز مجبور نبودیم هی ساعت هامون رو با رفت و آمد امین هماهنگ کنیم. چند روز قبل جلسات فیزیوتراپیش تموم شده بود ولی هنوز یکم لنگ میزد، پایی که قبلا توی گچ بود کمی لاغرتر شده بود و حالا بعد از مدت دو هفته از باز شدنش خیلی بهتر شده بود و به گفته ی دکترش نباید ورزش های سبکش رو کنار می گذاشت.

امروز صبح فرامرز همزمان با من به مدرسه اومده بود برای بازدید نهایی و جایجایی وسایل و خیلی زود هم برگشته بود. 

دستم رو جلو بردم و نوک بینی قرمز شده ی امین رو کشیدم. چند شب دیگه شب یلدا بود و هوا خیلی سرد شده بود، مخصوصا برای من و امین که هر دو سرمایی هم بودیم. 

با وارد شدن به خونه، هر دو نفس عمیقی گرفتیم، بوی خوب خورشت فسنجون کل خونه رو برداشته بود. فرامرز توی چارچوب در اتاقش قرار گرفت و با لبخند دندون نمایی گفت:

– سریع آماده بشین که ناهار فسنجون داریم.

با لبخند گفتم:

– ممنون، چرا زحمت کشیدی، خودم می پختم، تو درس رو می خوندی!

خم شد و در حالیکه پیشونی امین رو می بوسید گفت:

– درسم رو هم، همزمان خوندم. 

به سمت اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم، دستی به موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم؛ اول عقدمون قصد نداشتم جلوش سرلخت باشم، در واقع دو سه روز بعد اونقدر اخم کرد و قهر کرد و غر زد و متلک انداخت که:

– مگه من اینقدر سست عنصرم که موهاتو می پوشونی! …. مگه من تو رو همه جوره ندیدم! ….روسروی کمه، چادر هم سرت کن! …. جوراب بپوش دارم تحریک میشم! و …

اونقدر زِر زر کرد که خودم محترمانه حجاب موهامو کنار گذاشتم. اما فکر کرده من کورم و نمی بینم گاهی به موهام خیره میشه و میره تو فکر! 

بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخونه رفتم، امین و فرامرز پشت میز نشسته بودن و منتظر من بودن. دوباره نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

– به به! آقای پدر چه کرده!!

فرامرز لبخندی از ته دل زد و گفت:

– حالا خدا کنه مزه اش هم خوب باشه.

و خودش برای هر سه برنج کشید، برای من خورش شیرین ریخت توی ظرف و برای خودش و امین هم ترش و سه تایی مشغول شدیم.

بعد از دقیقه ای فرامرز سکوت رو شکست:

– میگم برای شب یلدا برنامه ات چیه؟

لقمه ای که توی دهنم بود رو قورت دادم و گفتم:

– چه برنامه ای؟! میریم خرید می کنیم و نهایتا زنگ بزن فربد رو هم دعوت کن، دایی هم که نیست چون میره خونه ی آقای کبودوند اینا.

قاشقش رو بی هدف توی بشقابش چرخوند و گفت:

– یلدا میشه شب جمعه، فردا که از مدرسه اومدی وسایلمون رو جمع کنیم بریم یا خونه ی مامان من، یا بابای تو، پنج شنبه هم که سر کار نمیری! جمعه غروب هم برمیگردیم که فرداش تو و امین به مدرسه تون برسین.

بی معطلی گفتم:

– به خستگی راه نمی ارزه، دو روز تعطیلیه، تو بشین واسه کنکورت درس بخون، خودم خریدهارو انجام میدم.

امین اعتراض کرد:

– مامان! بریم دیگه! توروخدا.

رو به امین گفتم:

– عزیزم ایشاله سر فرصت میریم. 

تا امین خواست باز هم اعتراض کنه فرامرز اجازه نداد و با لحن کلافه ای گفت:

– بسه امین، ناهارت رو بخور، هر چی مامان بگه.

و خودش چند لقمه باقیمونده رو سریع خورد و بعد از برداشتن بشقابش از روی میز، آشپزخونه رو ترک کرد. نفسم رو فوت کردم، خب من بیشتر به خاطر خودش گفتم، اون داره همه تلاشش رو میکنه که کنکور دکتراش رو قبول بشه و از کمترین فرصت برای نوشتن مقاله و چاپ تو نشریات مختلف استفاده میکنه تا رزومه اش قوی بشه، یک روز هم براش یک روزه! وگرنه من که از خدامه برم دیدن خانواده ام.

به بشقابم که نصف بیشترش مونده بود نگاه کردم و با کلافگی قاشقم رو ول کردم، کوفتم کرد!

از پشت میز بلند شدم و رو به امین گفتم:

– برمیگردم، تو غذاتو بخور.

جوابم رو هم نداد، خب این هم قهر کرد!!!

به سمت اتاق فرامرز رفتم، به در ضربه ی آرومی زدم و وارد شدم، روی تخت دو نفره اش دراز کشیده بود و در حالی که ساعدش روی پیشونیش بود، به سقف زل زده بود. 

به سمت تختش رفتم، نفسش رو بیرون داد و روی تخت نشست، دست به سینه شدم و گفتم:

– من از خدامه یه سفر کوتاه بریم، هم واسه روحیه ی خودم، هم امین، ولی …

– دیگه مهم نیست.

اخم کمرنگی کردم:

– چیزی شده؟

این سوال یکی از تکراری ترین دیالوگهایی بود که تو این دو ماه عقد استفاده کردم! یعنی در جریان باشید که آقا مثل تازه عروس ها فرت و فرت قهر میکنه! … تنها نکته مثبتش اینه که فقط قهر میکنه یعنی حریمهارو زیر پا نمی گذاره.

سرش رو پایین انداخت و گفت:

– اِسماً مرد این خونه م ولی نقش مترسک رو دارم.

لپهامو با کلافگی باد کردم، فرامرز دستاشو به هم قلاب کرد و در حالیکه نگاهش دور اتاق می چرخید گفت:

– حرفم ذره ای ارزش نداره. شوهرت نیستم؛ پدر امین که هستم!

به سمتش رفتم و کنارش روی تخت نشستم، تیکه اش روی کلمه ی «شوهر» رو ندید گرفتم و گفتم:

– کسی گفته پدر امین نیستی؟!

لباشو داخل دهنش کشید، طوریکه حس کردم از اینکه خودمو زدم به کوچه علی چپ حرص میخوره، و ادامه دادم:

– امشب وسایل امین و خودم رو جمع می کنم، فردا بعد از مدرسه راه میفتیم. حالا یا خونه ی مادر تو یا خونه ی پدر من.

و سریع از روی تخت بلند شدم، کلافه گفت:

– می خوام درس بخونم. اصلا وقت ندارم.

خنده م گرفت، مثل بچه ها بازیش گرفته بود. به سمتش برگشتم و با تعجب و لبخند نگاهش کردم. ابروهاشو بالا داد و گفت:

– همینی که هست!

لبخندم رفت یه طرف لبم و سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و در حالیکه به سمت در اتاق میرفتم گفتم:

– چشم پدر امین.

و جلوی در به سمتش برگشتم و بی توجه به قیافه ی برزخیش گفتم:

– راستی غذات فوق العاده بود، دستت درد نکنه.

و بیرون رفتم و در اتاقش رو بستم.

خب تو این مدت کوتاه دیگه فهمیده بودم که خیلی از رفتارهاش نسبت به قبل ها تغییر کرده بودن، مثلا قبلا قهر نمی کرد و حالا چپ و راست قهر می کرد و نهایت قهرش یکی دو ساعته! خودش آشتی میکنه. به آشپزخونه برگشتم، امین هم غذاش رو نیمه خورده ول کرده بود و رفته بود. دندونامو به هم فشردم و زیر لب غر زدم:

– من از دست این پدر و پسر دق می کنم آخر!

برای اینکه کمی سرگرم بشم قید ماشین ظرفشویی رو زدم و خودم ظرفهای ناهار رو توی سینک شستم. البته طی همون چند دقیقه لبخند خبیث روی لبم نشست. خب من می تونستم کاری کنم که شب یلدا به فرامرزخوش بگذره و از شادی اون امین هم شاد بشه.

یه مقدار محاسباتم غلط از آب در اومدن، چون فرامرز دو ساعت بعد قهرش یادش نرفت و بدعُنقیش تا پنجشنبه غروب طول کشید. 

ساعت شش غروب بود و منتظر بودیم که فربد هم بیاد و شب یلدامون رو شروع کنیم. نگاهی به ساعت دیواری انداختم و فرامرز در حالی که نگاهش به تلویزون بود مشکوکانه پرسید:

– چرا اینقدر ساعتو نگاه میکنی؟

به نظرم وقتش بود. به سمت جالباسی رفتم و گفتم:

– الان میام. 

چادر رنگیم رو از روی جالباسی برداشتم و به سمت در رفتم. از حالت نیمه درازکشش روی مبل خارج شد و به همراه امین هر دو به سمتم چرخیدن و فرامرز پرسید:

– کجا؟!

در خونه رو باز کردم و گفتم:

– یه چیزی از تو خونه ام می خوام. الان برمی گردم.

و سریع خارج شدم و در رو بستم و با قدمهای بلند خودمو به آسانسور رسوندم و به طبقه ی هفتم رفتم. با باز شدن در خونه بوی کیک پای سیبم مشاممو قلقلک داد و از عکس العمل احتمالی فرامرز لبخند عمیقی روی لبم نشست. البته که از خوشحالیش خوشحال می شدم. مریض که نبودم زندگی رو به کام خودمو بچه ام زهر کنم وقتی فرامرز حالت مهربونش قابل تحمل تر از این حالت قهرش بود چرا کاری نکنم که مهربون باشه!

خونه ای که شوفاژهاش قطع بودن و حسابی یخ کرده بود توی عطر پای سیب فرو رفته بود. 

به سمت اجاق گاز رفتم و بعد از خاموش کردن فر،سینی کیک رو بیرون آوردم. 

برای لحظه ای لبخند از روی لبم نمی رفت. مهم نبود که من از پختن این کیک خاطره ی بد داشتم، مهم این بود که امشب جمعمون شاد می شد. چرا که قرار بود فرامرز هم شاد بشه.

کیک رو روی میز گذاشتم و نمکدونی که از قبل توش مخلوط دارچین و شکر آسیاب شده ریخته بودم رو برداشتم و روی کیک پاشیدم. 

کیک رو توی ظرف کریستال پیتزا خوری سرد جابجا کردم و روش سلفون کشیدم و بعد از مرتب کردن چادرم و گرفتن ظرف زیر چادر به سمت در رفتم و از خونه خارج شدم. در حال قفل کردن در خونه بودم که آسانسور توی طبقه ی هفتم توقف کرد. با چرخوندن سرم دیدم سهند در حالی که دستهاش پر از وسیله س، طوری که هندونه اش در آستانه ی افتادن بود داره از آسانسور خارج میشه، ناخودآگاه به سمتش رفتم و با دستی که از زیر چادر رد کرده بودم تا در رو قفل کنم هندونه اش رو بین زمین و آسمون به یک دستم گرفتم، اون هم با نکبتی، طوری که مجبور شدم چونه ام رو هم به هندونه بند کنم تا قِل نخوره! از آسانسور خارج شد و در حالی که سعی می کرد خنده اش رو جمع کنه گفت:

– سلام. وای ببخشید. الان ازتون میگیرم.

و به سمت در واحدش رفت و با پا ضربه ای به در زد و بعد از دقیقه ای مادرش در واحدو باز کرد. با هم سلام و احوال پرسی کردیم و من همه حواسم به این بود که چادرم از روی سرم سُر نخوره و آبروم نره. مادرش وسایلو از دست سهند گرفت و با ببخشیدی به داخل خونه برگشت. سهند به سمتم اومد و حینی که هندونه رو از دستم می گرفت گفت:

– ممنون که گرفتینش. وگرنه مادرم منو خونه راه نمی داد.

خندیدم و در حالی که چادرم رو با دست آزادم توی سرم مرتب می کردم گفتم:

– حقتون بود راه نمی دادتون تا دیگه همه کارها رو نذارین واسه دقیقه های آخر.

مظلومانه نگاهم کرد و گفت:

– تو رو خدا شما دیگه اینو نگین، به خدا همین یک ساعت قبل ساعت کاریم تموم شد.

به روش لبخندی زدم و گفتم:

– پس خسته نباشید.

نگاهش کشیده شد به چادر من که تابلو بود زیرش چیزی رو قایم کرده بودم. با شیطنت گفت:

– زیر چادرتون چی دارین؟

به این شیطنتش که هیچ جوره نمی تونستم با شغلش مطابقت بدم با صدای نسبتا بلندی خندیدم و خواستم کیک رو بیرون بیارم و برخلاف میلم بهش تعارف کنم که با صدای عصبی فرامرز قلبم صاف رفت توی گلوم. از مسیر راه پله ها بالا اومده بود و پشت سر سهند ایستاد. خطاب به من گفت:

– کارت تموم شد؟

و تیر نگاهش مستقیما سهند رو نشونه گرفت که همچنان لبخند روی لبش بود:

– یلداتون مبارک جناب آزاد. اگر خانمتون به دادم نرسیده بود امشب یلدا بی یلدا.

البته که همه خبردار شده بودن من و فرامرز با هم ازدواج کردیم. سهند با دیدن ابروهای درهم فرامرز لبخندش رو خورد و فهمید فرامرز دچار سوتفاهم شده، لبخند خجلی زد و گفت:

– معذرت میخوام … مشکلی پیش اومده؟

فرامرز دستش رو روی دکمه ی آسانسور قرار داد و با لحن خشکی خطاب به سهند گفت:

– خیر.

و با باز شدن درهای آسانسور رو به سهند گفت:

– شب خوش.

و دستش رو به نشونه ی دعوت من به رفتن به داخل آسانسور جلو گرفت و من هم خداحافظی سرسری به سهند گفتم و با سری به زیر افتاده وارد آسانسور شدم. البته که باید برای فرامرز توضیح می دادم و چقدر جلوی سهند بد شد!

قبل از ورود به داخل خونه گفتم:

– فرامرز یه لحظه صبر کن، من رفته بودم خونه ی خودم تا …

در خونه رو باز کرد و حرفم رو با صدای عصبیش قطع کرد:

– برو تو.

وارد خونه شدم و به آشپزخونه رفتم و کیکم رو روی میز گذاشتم و به هال برگشتم. فربد هنوز نیومده بود. فرامرز به سمت اتاقش رفت و خطاب به من گفت:

– بیا اینجا.

حالا یکی بیاد اینو توجیه کنه! آخه من کجام به سهند می خوره. من غلط کنم که غلط زیادی کنم، همین تو واسه هفت پشت من بسی!!

به نگاه نگران امین لبخندی زدم و گفتم:

– حواست به زنگ خونه باشه یه وقت عموت پشت در نمونه.

و وارد اتاق شدم. به محض اینکه در رو بستم فرامرز منفجر شد:

– مثل اینکه جدی جدی باورت شده من مترسک سر جالیزم آره؟! با پسره غش غش می خندی، ناز و نوزت برای منه!

اخم کردم و گفتم:

– مودب باش فرامرز! من فقط کمکش کردم که وسایلش نریزن.

نزدیکم شد و با حرص گفت:

– خندیدن هم جز کمک کردن بود؟!!!

سینه اش از خشم بالا و پایین می رفت:

– اونقدر صمیمی هستین که ازت بپرسه زیر چادرت چی داری!!!!

یه لحظه چشمامو بستم، پیش خودش تا کجاها رفته بود!! الان نمی تونستم با توضیح قانعش کنم چون دفاع از خودم فقط باعث عصبانی تر شدنش می شد. کمی به خودم مسلط شدم و گفتم:

– به خدا منظوری نداشت! ذاتش شیطونه، وگرنه همیشه احترام میذاره.

توی صورتم با صدای بلند غرید:

– تو از ذاتش خبر داری؟!! چقدر روش شناخت داری؟ واسه من آدم شناس شدی؟!!

خب اعتراف می کنم یه لحظه ترسیدم بلایی سر فرامرز بیاد پس با لحن دلجویانه ای سریع تغییر موضع دادم:

– حق با توئه! من واقعا فکر نکرده عمل کردم.

نگاه از من گرفت و دستش رو توی موهاش برد و در حالیکه قدم میزد گفت:

– فکر نکرده؟!!! کمر بستی به سوزوندن من! به داغون کردن من…

هنوز نفس نفس می زد. به سمت پنجره اتاقش رفت و تون صداش کم شد:

– از شکستن من لذت می بری … بی انصاف چند بار بشکنم؟!! کی دست از تنبیه من می کِشی؟

یه لحظه از خودم بدم اومد … مگه قرار نبود تا آخر عمر کنارش بمونم! مگه به خاطر امین به فرامرز فرصت ندادم! مگه قرار بود که کس دیگه ای وارد زندگیم بشه که من احساساتم رو دخیل زندگیم با فرامرز نمی کردم!

لبهامو به هم فشردم و به سمتش رفتم و با صدای آرومی گفتم:

– فرامرز؟

جوابم رو نداد و به فضای بیرون خیره شد. پشت سرش قرار گرفتم و با صدای آرومی گفتم:

– قبول دارم حرکتم بد بود و تصویر بدی داشت و نمی تونم الان توضیحی بدم اما … به خاطر تو رفته بودم توی خونه ام.

منتظر بودم بپرسه تا بگم برات کیک پای سیب پختم اما نپرسید و به جاش آه جانسوزی کشید که دل سنگو آب می کرد. ناخواسته خنده ام گرفت. از فرامرز جونورترخودش بود و بس، و جالب اینجا بود که هزار بار هم بهم ثابت بشه باز گول می خورم … و اون لحظه توی دلم اعتراف کردم که این گول خوردن چقدر بهم مزه میده!

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

– بیا بریم بیرون. یادت بمونه که هیچ وقت نمی ذاریم امین از رابطه ی بینمون بترسه.

و همون لحظه صدای زنگ خونه هم بلند شد. دستم رو از روی بازوش پایین تر آوردم و مچ دستش رو چسبیدم و گفتم:

– بیا بذار امشب به همه خوش بگذره. بعدش هر چقدر خواستی دعوام کن.

و این جمله رو با لبخند گفتم و رومو سمت در کردم و دستش رو کشیدم اما قبل از اینکه قدمی بردارم فرامرز دستم رو کشید و منو به سمت خودش برگردوند و قبل از عکس العملی از جانب من دو دستش رو دور صورتم گذاشت و لبهاشو روی لبهام فشرد … بدون بوسیدنم فقط لبهامون به هم فشرده شدن و ناخواسته بغض کردم از حرف نگفته اش. می خواست منو ببوسه و منتظر اجازه بود. 

پر بودم از خواستن و نخواستن و حسرت ها و آرزوهام … دلم برای فرامرز تنگ شده بود و حافظه ام برای یادآوری گذشته قوی بود و قلبم پر از کینه … زندگی امین وسط بود و آینده ی خودم مهم بود و فرامرز دست از آزادی هاش کشیده و پایبند زندگی متاهلی شده بود، بدون اینکه کسی ازش بخواد … 

دوستم داشت و نمی خواستمش و منو می خواست و من … شاید هنوز دوستش داشتم …

چشمهامو بستم و از فشردن لبهام به هم دیگه، دست کشیدم و دستهامو بالا آوردم و روی گوشهاش گذاشتم … این یعنی اجازه دیگه، نه؟!

حتی اگر چهارستون بدنم می لرزید و سر انگشتهام یخ کرده بود! حتی اگر لبهام داغ می شد و خواستن فرامرز و بوسه های عمیقش تب داغی رو پیشونیم می نشوند…

با صدای ضربه ای که به در خورد ناخودآگاه عقب کشیدم:

– مامان … بابا … عمو فربد اومده.

دستی به پیشونیم کشیدم و بدون اینکه به صورت فرامرز نگاه کنم گفتم:

– من برم زشته فربد منتظره.

و قبل از حرکت دوباره منو توی آغوش کشید و بی حرف پیشونیمو بوسید و اونقدر همونجا نگهم داشت که لرزش بدنم متوقف شد و بدون حرف و بعد از اینکه چادرم رو سرم کردم دوتایی از اتاق خارج شدیم، مطمئنا لپ هام گل انداخته بود که فربد با دیدن من نتونست لبخندش رو جمع کنه و با خنده یلدا رو تبریک گفت و با وسایل توی دستش به سمت آشپزخونه رفت. من هم به اتاقم رفتم تا چادرم رو با شال و مانتو عوض کنم.

بعد از تعویض لباس به آشپزخونه رفتم و شروع کردم به آماده کردن وسایل و فرامرز هم که حالا تو چشماش پروژکتور روشن بود به کمکم اومد و با هم همه ی وسایلو روی میز داخل هال چیدیم. قبلش همگی کلی عکس گرفتیم و در عرض نیم ساعت قشنگ وسایل روی میزو ترکوندیم، بماند که فرامرز با دیدن کیک کم مونده بود جلوی فربد بپره طرفم ولی جاش امینو قشنگ تو بغلش چلوند و جیغ بچمو در آورد!

فال حافظ رو دادم دست فربد و با خنده گفتم:

– به عنوان بزرگتر جمع این مسوولیت سنگین گردن شما!

فرامرز با صدای بلند خندید و گفت:

– این نمی دونه حافظ زن بوده یا مرد! چی می فهمه؟!

فربد چشم غره ای رفت و فال رو ورق زد و گفت:

– زیرش تعبیر داره، یه صدای رسا می خواد و یکم سواد که فقط روخونی کنه!

و رو به جمع گفت:

– اول کی می خواد؟!

فرامرز سرشو تکون داد و گفت:

– من می خوام مژده واسم بگیره. تو بگیری حافظ سر شوخیش باز میشه می زنه چَپَل چوپول میگه!

به بازوی فرامرز ضربه ی آرومی زدم تا بس کنه و رو به فربد گفتم:

– اول من… یه لحظه.

و سریع زیر لب فاتحه ای خوندم و بعد از یه نیت کلی، بیت معروفش رو هم خوندم و گفتم:

– بگیرین.

فربد هم از روی شماره های صفحه اول با چشم بسته چاقو رو چرخوند و جایی از کاغذ متوقف کرد، وقتی چشماش رو باز کرد گفت:

– روی خط اومده.

فرامرز با لودگی گفت:

– چاقو رو زدی تو چشمش توقع داری فال هم بهت نشون بده!؟

فربد کتاب رو به سمت فرامرز گرفت وگفت:

– بیا تو بگیر ببینم صمیمیتش با تو چطوره!

فرامرز کتاب رو گرفت و چند ثانیه ای به جلد خیره شد و رفته رفته لبخندش رنگ عوض کرد و غمگین شد و با صدای آرومی رو بهم گفت:

– مال زمان دانشجوییته نه؟!

با لبخند سرمو تکون دادم. نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:

– دل از من بُرد و روی از من نهان کرد …. خدا را با که این بازی توان کرد.

و با لبخند خبیثی گفت:

– یادته؟!

مگه میشد خُل بازی های فرامرز رو یادم رفته باشه! وقتی تعطیلات عید سرم به خانواده ام گرم شد و یک هفته هم با تاخیر رفتم دانشگاه و با اینکه مثلا با هم دوست شده بودیم و واقعا ازش خوشم اومده بود ولی حرصش میدادم و از التماس کردن هاش خوشم می اومد، وقتی بعد از یک هفته اومدم دانشگاه و با یکی از اساتید توی سالن داشتم در مورد غیبت هام صحبت می کردم و به هیچ عنوان قانع نمی شد و می خواست حذفم کنه فرامرز در حالی که این بیت رو با صدای بلند می خوند به سمت ما اومد و جلوی چشم استاد فیلمی بازی کرد که خودم هم داشت باورم میشد، مخصوصا که صداش از بغضی تصنعی می لرزید:

– نامرد بی مروت! نه خبری نه نامه ای نه سنگی نه کلوخی! حداقل بیا یه مشت بزن پای چشمم یه چیزی ازت یادگار بمونه!

از اون جایی که فرامرز نقل کلاس ها بود و نمی دونم چطوری همه ی استاد ها پدرش رو می شناختن!! (البته اون موقع نمی دونستم چه طوری، بعد از عقد فهمیدم پدر فرامرز یکی از خیرینی بود که همینطور الکی برای دانشگاه خرج می کرد! با اینکه دانشگاه دولتی بود و عملا به خرج هاش نیازی نداشت.) با این گلایه ها و ابراز دلتنگی های پر سوز و گداز فرامرز، جلسه غیبت هام بخشیده شد و استادم اجازه داد برم سر کلاس بشینم. 

با سرفه مصلحتی فربد به زمان حال برگشتم و با دیدن قیافه های خنده داره هر سه نفری که روبروم نشسته بودن من هم خنده ام گرفت. امین با لحن با مزه ای گفت:

– مامان غرق شده بودیا!! من فکر می کردم فقط بابا عاشقه!

خواستم چشم غره برم ولی چون نتونستم لبخندم رو جمع کنم باعث شد امین قهقهه بزنه. رو به فرامرز با اعتراض گفتم:

– میگیری یا نه!

فربد بی حوصله گفت:

– بابا جمع کنین تن اون بنده خدا رو تو گور نلرزونین!

رو به فربد گفتم:

– مزه ی امشب به هندونه و فال حافظشه!

فرامرز رو نگاه کردم و با کنایه گفتم:

– هندونه که خیار بود، می مونه حافظش.

دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم:

– اصلا بده خودم میگیرم.

که همون لحظه صدای زنگ بلند شد و باعث شد از جمع فاصله بگیرم، در کمال تعجب و خوشحالی دایی و الناز هم به جمعمون پیوستن و خوشی اون شب رو تکمیل کردن و من چقدر از دیدن خنده های از ته دل الناز و تذکر های چشمی دایی و قربون صدقه رفتن هاشون به هم دیگه لذت بردم، طوری که اونقدر نگاهشون کردم امین هم به صدا در اومد و بهم تیکه انداخت که:

– مامان زشته برامون حرف در میارن این شکلی چشمات راه میگیره!

خلاصه که فال حافظ هم نگرفتیم و تا ساعت دو نیمه شب با کمک فرامرز خونه رو تمیز کردیم و فرامرز هم که متوجه شده بود ازش رو می گیرم اذیتم نکرد و با یه شب بخیر پر محبت به اتاقش رفت. 

با بسته شدن در اتاقش با غم به در نگاه کردم و زیر لب گفتم:

– کاش مامان اینجا بود تا باهاش حرف بزنم.

و در یک تصمیم آنی به سمت در رفتم و با ضربه ی آرومی در رو باز کردم. فرامرز هنوز وسط اتاق بود با تعجب به سمتم برگشت:

– چی شده؟!

لبهامو به هم فشار دادم و گفتم:

– چیزه … میگم … خیلی خسته ای؟!

مشکوکانه نگاهم کرد و منتظر موند تا حرفمو بزنم. و من با لحن کش دار و البته کمی التماس آمیز گفتم:

– منظورم اینه که می تونی پشت فرمون بشینی؟ … به اندازه چهار پنج ساعتی که … بریم خونه ی …

با لبخند عمیقش حرفم رو نصفه ول کردم. که گفت:

– من که مشکلی ندارم! تو و امین شنبه مدرسه دارین!

اما قبل از اینکه من جوابی بدم خودش جواب داد:

– مگر اینکه فردا شب هم همین ساعت راه بیفتیم.

لبخندم تا جای ممکن کش اومد و فرامرز هم با اینکه از قیافه اش خستگی می بارید اما لبخندی پر انرژی زد و گفت پس تا تو آماده بشی و وسایل راهو آماده کنی من هم یه دوش میگیرم که سرحال تر باشم.

***

فصل آخر:

با باز کردن چشمهام توی اتاق زمان مجردیم دلم غرق خوشی بود و من چقدر احمق بودم که وقتی فرامرز پیشنهاد رفتن پیش خونواده ها رو داد روی هوا نگرفتم و هم فرامرز و امین رو ناراحت کردم، هم چنین لذتی رو از خودم گرفتم. به سمت چپم نگاه کردم، فرامرز غرق خواب بود.

ساعت هفت صبح همزمان با بابا که از نونوایی برمیگشت رسیدیم، بنده خدا کم مونده بود از تعجب روی سرش شاخ در بیاره!

به محض اینکه وارد خونه شدیم، به این اتاق اومدیم، امین رو روی تخت خوابوند و برای خودمون هم روی زمین جا پهن کردم و از اتاق خارج شدم و رفتم پیش مامان که از خوشحالی تو چشمام نم اشک نشسته بود!

وقتی برگشتم فرامرز هم از خستگی بیهوش شده بود. به ساعت موبایلم نگاه کردم: یازده بود.

پتو رو از روم کنار زدم و از اتاق خارج شدم. مامان و شایسته توی آشپزخونه با هم حرف میزدن. با دیدن من شایسته به سمتم اومد و با هم دست دادیم و احوال پرسی کردیم. پشت میز که صبحونه مختصری روش چیده شده بود نشستم و مامان برام چای ریخت. رو به شایسته گفتم:

– بقیه کجان؟

مامان که حالا کنار شایسته روبروم نشسته بود گفت:

– دخترها و ایلیا که هنوز خوابن. پدرت و محمد هم رفتن به ساختمون سر بزنن.

ابرو درهم کشیدم:

– مامان واقعا تصمیمتون به رفتن از این خونه جدیه؟! از صبح که بابا یه اشاره زد تو فکرم! چطور دلتون میاد از این خونه برین؟

مامان آهی کشید و گفت:

– جانم سلامت باشه، مالم به جهنم!

با شایسته به هم نگاه کردیم و لبخند زدیم. یعنی هلاک ضرب المثل های مامانم! مامان با همون لحن غمگین ادامه داد:

– بیست و یک ساله هر روز اتاق بنیامینمو تمیز می کنم. صبح به صبح میرم در میزنم که بیدارش کنم و هر روز می بینم صاف توی تختش خوابیده و رنگ پوستش سفیده و لبخند داره. 

با نفس عمیقی اشک حلقه زده توی چشماشو پس زد و گفت:

– نه ساله که هر بار از پله ها بالا و پایین میرم صدای تو رو می شنوم که میخوای از این خونه بری و بعدش گریه های پدرتو می بینم که می خواد جلوتو بگیریم.

با بغض لبهامو به هم فشار دادم و مامان ادامه داد:

– چهار ساله که این خونه رنگ مائده ام رو ندیده. یک ماه پیش با کلی التماس آوردمش یک هفته بیشتر نتونست دووم بیاره، هی در و دیوار نگاه کرد و هی تو فکر رفت و گریه کرد. آخر هم دوباره فرستادمش پیش خورشید. اونجا که هست حالش خوبه، میگه … میخنده … به دختراش فکر میکنه و برای آیندشون تصمیم میگیره، اما اینجا که هست همه ش یاد خاطراتش می افته و بغض و ناله اش به راهه. 

شایسته دستش رو روی دست مامانم گذاشت و گفت:

– مادر ناراحت نباشین، معلومه که رفتن از خونه به نفعتونه، همونقدر که خاطرات شیرین آدمو سر حال میاره خاطرات بد داغون میکنه. از طرفی خاله خورشید هم که بچه ای نداره، اون از خداشه مائده پیشش باشه، مهناز و بهناز هم مثل الهه ان برای من. تازه اگر از این خونه بریم مائده هم میتونه بدون ناراحتی بیاد و خونه ی شما بمونه.

با لبخندی عمیق به شایسته خیره شدم و در حالی که بینیمو بالا می کشیدم گفتم:

– تو حرف قشنگ هم بلد بودی بزنی؟!

چشم غره ای به من رفت و گفت:

– کی می خوای بزرگ شی تو دختر؟!

و هر سه آروم خندیدیم، مامان اشک هاشو پاک کرد و گفت:

– شایسته جان برو بچه ها رو صدا بزن دیگه بسه هر چقدر خوابیدن.

و شایسته بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت. مامان با صدای آرومی گفت:

– چه خبر؟ از زندگیت راضی هستی؟

در حالی که چای می خوردم به آرومی پلک زدم و بعد از اینکه لیوان رو پایین آوردم گفتم:

– فرامرز واقعا فرق کرده مامان، یه جورایی با دیدن هر چشمه از رفتار جدیدش حس می کنم تصویری که قبلا ازش داشتم کمرنگ تر میشه.

مامان با لبخند لرزون و آماده به گریه نگاهم میکرد، نفسم رو با کلافگی فوت کردم و گفتم:

– فقط …

در جا لرزش لبهاش ثابت شد و با ترس گفت:

– فقط چی؟!!

نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

– فقط سختی هایی که خودم در نبودش کشیدم از یادم نمیرن. کمبودهایی که با رفتنش حس کردم. خجالتهایی که کشیدم. 

با ناراحتی سرمو پایین انداختم. مامان دستش رو روی شونه ام گذاشت:

– اگر بخوای هی به گذشته ها فکر کنی آینده ات هم خراب میشه. هم آینده خودت، هم امین … و هم فرامرز!

سرم رو تکون دادم:

– می دونم مامان! ولی دست خودم نیست، هربار که بهم نزدیک میشه، هر بار که با هم حرف می زنیم انگار یکی توی مغزم با صدای بلند خاطرات رو مرور میکنه و باعث میشه نتونم اونطور که باید به زندگی باهاش دل بدم!

مامان متفکرانه سرش رو تکون داد و گفت:

– فکر کنم باید یه رسم قدیمی رو زنده کنیم.

مشکوکانه نگاهش کردم با لبخندی گفت:

– بذار زنگ بزنم که محمود و مریم هم برای شب بیان.

متوجه منظورش شدم و لبخندی از ته دل روی صورتم نشست. از روی صندلی بلند شد و به سمت تلفن توی هال رفت و چند دقیقه بعد بقیه هم بیدار شدن و صبحونه خوردیم. بعد مامان یه لیست بلند بالا دست فرامرز داد و به همراه فرهاد _که به گفته ی مامان هر روز به یه بهونه ای می اومد اونجا و همه فهمیده بودن چونه اش پیش بهناز گیر کرده_ فرستادشون خرید.

غروب مردها بساط کباب رو روبراه کردن و به غیر از پیمان که زیاد نگاش به فرامرز دوستانه نبود بقیه باهاش خوب برخورد میکردن. فرامرز هم انگار اصلا براش نگاه پیمان مهم نبود.

پشت پنجره ی هال ایستاده بودم و به بیرون نگاه می کردم. بابا و پیمان و شوهر مریم توی خونه بودن و صدای صحبت هاشون بالا گرفته بود. بهناز و مهناز و الهه و امین هم بالا توی اتاق بودن. مامان و شایسته و رها و مریم هم توی آشپزخونه مشغول روبراه کردن وسایل شام. نگاهم به بیرون بود و خنده های شیطانی فرهاد که مشخص بود داره شوهر فاطیما رو دست می اندازه و باعث شده بود فرامرز و ایلیا هم روی لبهاشون لبخند بشینه. 

فاطیما کنارم قرار گرفت:

– ببینش تو رو خدا! از هر فرصتی واسه اذیت کردن شوهر من استفاده می کنه.

لبخندی زدم و گفتم:

– خوشم میاد تو هر جمعی یخ بقیه رو باز میکنه.

با حرص گفت:

– تازه جلو یه نفر به جای اینکه مودب باشه، شرتر هم میشه!

با لبخندی گفتم:

– منظورت بهنازه؟!

خندید و گفت:

– خاک تو سرشون مثل سگ و گربه می مونن. دو دقیقه کنار هم می شینن صدای جیغ بهناز یا داد فرهاد درمیاد.

با اخم متعجبی گفتم:

– پس این چطوری دل داده به بهناز؟!

نفسش رو فوت کرد و گفت:

– خودش که نمیگه. ولی ما که کور نیستیم! از همه ی حالتها، حساسیت ها و نگرانی هاش مشخصه.

سرم رو تکون دادم و نگاهم رو به شکم بزرگش کشیدم و گفتم:

– می خوای طبیعی زایمان کنی؟

دستش رو روی شکمش کشید و با لبخندی گفت:

– آره، دل تو دلم نیست … دکتر پس فردا برام نوبت زده. هم خوشحالم هم استرس دارم.

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

– وقتی بچه ات رو توی بغلت میذارن همه ی دردهات یادت میره.

و یادم اومد وقتی امین رو توی بغلم گذاشتن هم دردهام یادم نرفت، بلکه دوبرابر شد و توی ذهنم چرخ می خورد حالا با یه بچه و فرامرزی که ته قلبم می دونم دیگه برنمیگرده چی کار کنم؟!

نگاهم به نگاه فرامرز که بهم زل زده بود خیره موند. ناخودآگاه لبخندی زدم و سرم رو کمی براش خم کردم، فرامرز با لبخند عمیقی جوابم رو داد که همین ارتباط چشمی ما باعث شد فرهاد شوهر فاطیما رو ول کنه و بچسبه به فرامرز برای مسخره کردن!

با صدا زدن مامان در حالی که از پنجره فاصله می گرفتم به فاطیما گفتم:

– بگیر بشین زیاد سرپا واینستا. تا ما سفره رو پهن کنیم.

و به سمت آشپزخونه رفتم و به کمک رها و شایسته سفره رو پهن کردیم، البته محمد و پیمان هم به کمکمون اومدن. 

بعد از شام هم الهه و مهناز ظرفها رو شستن و من و مریم خوراکی ها رو به اتاق نماز بردیم برای آخر شب. از طرفی هم با فروزان هماهنگ کردم که فردا دیر میرسم مدرسه و فروزان هم گفت پارتی بازی میکنه و غیبت برام رد نمیکنه و اگر بخوام میتونم اصلا نرم. با معلم امین هم صحبت کردم و گفتم که امین مدرسه نمیره.

وقتی ساعت از یازده شب گذشت، بچه ها به اتاق های دیگه رفتن و هر چقدر فرهاد و ایلیا غرغر کردن که تو جمع باشن مامان اجازه نداد و گفت بچه ها نه! الان مثلا این دو تا نره غول بچه بودن؟!!

جمع، جمع گذشته بود، با این تفاوت که حالا فرامرز و شوهر فاطیما به جمع اضافه شده بودن و دقیقا نمی دونستن اوضاع چطوریه!

طبق عادت همیشه اول محمد با صوت قشنگی چند آیه قرآن خوند و بعد رسمی مشابه شب یلدامون اجرا شد … پیمان از دوران دانشجوییش خاطره تعریف میکرد، مریم از بچگی من و فاطیما و آتیش سوزوندن هامون می گفت و باعث میشد فرامرز و شوهر فاطیما بخندن و بقیه دست بندازنمون. یه بار هم مامان بغض کرد که مائده نیست و بابا براش با صدای رسا یکی از دوبیتی های باباطاهر رو خوند و مامان با خجالت لب گزید! 

محمد از دعواهای من و شایسته تعریف کرد و من و شایسته رو دوباره به کل کلی با شوخی واداشت و آخری با خودشیرینی رها جلوی بابا صدای اعتراض همه در اومد و پیمان هم به تقلید از بابا برای رها ترانه خوند و اونقدر شعرش چرت بود که همه رو به خنده انداخت و مشتی از طرف رها دریافت کرد. 

وقتی به خودم اومدم، که ساعت پنج صبح بود و من از شدت خنده دلم درد گرفته بود و نگاه گرم و مهربون فرامرز روی صورتم نشسته بود. 

آخرین اتاق نماز قبل از امشب ده سال قبل بود … من فردا صبحش کنکور داشتم و مامان مراسم رو ترتیب داد تا استرس رو از من دور کنه. دستم رو روی دست فرامرز گذاشتم و به آرومی فشردم؛ پیمان با لبخندی گفت:

– اوی! دست گرفتن نداریما! دست بگیری من زنمو بغل می کنم.

بابا با صدای بلند خندید و باز رها یه مشت دیگه به بازوی پیمان زد. منم با خنده گفتم:

– آقا پیمان شما خیلی زور بزنین جلوی مشتهای رها رو بگیر!

بابا تخمه ای شکست و گفت:

– بچه جان من نمی دونم تو چرا یاد نمیگیری این پسرو محمود صدا بزنی! اسم به این قشنگی!

لبم رو به دندون گرفتم و به پیمان نگاه کردم و پیمان رو به بابا گفت:

– بذار راحت باشه بابا، مژده و پسرش که منو پیمان صدا میزنن من یاد دوران دانشجوییم میفتم که همکلاسی هام … مخصوصا خوشگل مشگلای کلاس پیمان صدام میزدن.

باز مشت رها داشت توی هوا به سمتش می رفت که پیمان خودشو عقب کشید و گفت:

– منظورم علی خوشگله، ممد خوشگله، رضا خوشگله …

و همه به واکنش یهویی پیمان با صدای بلند خندیدن. 

شوهر فاطیما که از یک ساعت قبل داشت چرت میزد باعث شد شوهر مریم به زبون بیاد:

– پسر ما عادت نداره، داره خوابش میبره.

مامان ظرف تخمه رو از جلوی بابا برداشت و گفت:

– بسه دیگه فشارت میره بالا نمک داره!

بعد رو به جمع گفت:

– یه کم دیگه صبر کنین تا اذون صبح رو بگن، نماز بخونیم و بریم.

و همزمان با حرف مامان صدای بلندگوی مسجد از بیرون شنیده شد که داشت مناجات قبل از اذان پخش میکرد. همه بلند شدیم و به طبقه پایین رفتیم و وضو گرفتیم و بعد از خوندن نماز صبح به اتاقها رفتیم. 

فرامرز با دیدن تخت خالی گفت:

– پس امین کجا خوابیده؟!

شالم رو از روی سرم برداشتم و گفتم:

– پیش فرهاد و ایلیا خوابیده.

روی تخت نشست و گفت:

– خیلی شب خوبی بود.

و با حسرت اضافه کرد:

– هیچ وقت با پدرم چنین رابطه ی صمیمی و نزدیکی نداشتم.

به سمتش رفتم و جلوش ایستادم و گفتم:

– به جاش با پسر خودت صمیمی باش … تا همیشه.

نگاهش رو بالا گرفت و با حس خاصی نگاهم کرد و با صدای آرومی گفت:

– یه جوری نگاه می کنی که … فکر می کنم … 

لبخند عمیقی زدم و گفتم:

– فلسفه ی امشب من بودم … که فراموش کنم ازت متنفر بودم.

لبخندش کمرنگ شد و گفت:

– خب؟!!

لبم رو با زبون تر کردم و گفتم:

– شاید این شب نشینی اتاق نماز چیزی رو تغییر نمیداد اما ما خودمون رو قانع می کردیم که باید خودمون رو در برابر مشکلات تغییر بدیم … رویه هامونو عوض کنیم …

نگرانی نگاه فرامرز رو که دیدم به آرامی پلک زدم و گفتم:

– نمیخوام فقط مادر پسرت باشم! … میخوام فراموش کنم که یه وقتهایی کنارم نبودی … دوستم داشته باش … میخوام عاشقت بشم … بیشتر از قبل.

لبخند بغض آلودی روی لبهاش نشست و خیلی سریع دستم رو کشید و منو توی آغوش کشید و در حالیکه بین دستهای قوی و مردونه اش فشرده میشدم در گوشم گفت:

– من که دیوونتم مژده. 

و بوسه ی عمیقی روی سرم نشوند و گفت:

– به نظرت اگر خطایی کنیم صدامون بیرون میره؟!

سعی کردم خودمو از توی بغلش بیرون بکشم:

– خُل نشو فرامرز، خجالت کشیدم!!

محکم منو نگه داشت و در حالیکه منو روی تخت می خوابوند و روم خم میشد گفت:

– اگر مثل خواجه ی حرمسرا بعد از این سخنرانی گرم و لذت بخش بشینم و کاری بهت نداشته باشم اون موقع خُلم!!

و بعد از یه بوسه ی عمیق گفت:

– ممنونم مژده … ممنونم که باز هم بهم فرصت دادی .

پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و گفت:

– دوسِت دارم … بیشتر از همیشه…

پایان

دل آرا دشت بهشت

اميدوارم از خواندن رمان لذت برده باشيد

 

 

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫3 دیدگاه ها

  1. خیلی رمان قشنگی بود😍
    نویسنده قلم خیلی خوبی داره و رمانی قابل لمس با شخصیت های واقعی رو به تصویر کشیده
    موفق باشی نویسنده جان🤗❤❤

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان