codebazan

رمان پل های شکسته

رمان پل های شکسته پارت ۴

فصل شانزدهم:

چشم هام پف کرده بود و عملا توی تاریکی اتاق هیچ چی نمی دیدم، صدام شبیه خُر و پف دایی قاسم شده بود اما همچنان گریه می کردم. موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن. نمی دونم برای بار چندم بود، به صفحه اش نگاه کردم. شماره ی نگار بود، از زمین و زمان دلخور بودم و آخر از همه خودمو مقصر می دونستم. من می دونم اینا آه بابامه. دوباره گریه ام شدت گرفت. هم خودمو از پدرم محروم کردم هم امینو! نه در مورد امین، فرامرز مقصره نه من. پشت سرمو چند بار آروم به دیوار کوبیدم، اگر امین منو نمی بخشید دیوونه می شدم. 

دوباره گوشیم زنگ خورد، فرامرز بود. موبایل رو برداشتم و بعد از لمس کردن دکمه ی سبز رنگ کنار گوشم نگه داشتم. 

-الو؟ مژده؟

با صدایی که به همه چیز شباهت داشت جز صدا جواب دادم:

-بله؟

چند لحظه سکوت کرد. گلوشو صاف کرد و گفت:

-منتظر بودم زنگ بزنی!

پوزخند زدم. جز کلمه ی «پررو» بهش چی می گفتم که لایقش باشه؟ آهی کشیدم و گفتم:

-به امین گفتم.

انگار منتظر این جواب نبود!

-گفتی؟!

صدام دورگه شد:

-مگه همینو نمی خواستی؟

-خب … فکر نمی کردم …

خیلی دلم می خواست همه ی دلپریمو سر فرامرز خالی کنم. شاید سبک می شدم:

-ازت متنفرم فرامرز. ازت متنفرم که منو به این روز انداختی. ازت بیزارم.

با حق به جانبی گفت:

-این روزی که میگی حاصل ندونم کاری خودته که پشتمو خالی کردی! به بچه ت دروغ گفتی. مردن شوهرت هم تقصیر هیچ کس نیست.

دلم گرفت، چرا اینقدر عادی گفت «شوهرت»؟! لبهامو به هم فشار دادم. خیلی عادی گفت:

-می خوام ببینمت.

غیر قابل کنترل داد زدم:

-برو بمیر.

اون هم صداشو بالا برد:

-مودب باش مژده.

همه ی عصبانیتم توی صدام جمع شد و با بلند ترین حالت ممکن گفتم:

-مودب نباشم می خوای چی کار کنی؟ امینو ازم می گیری؟ بهت گفته بودم فرامرز! شده آتیشش می زنم نمی ذارم دستت بهش برسه. حالا هر غلطی که می خوای بکن.

و تلفن رو قطع کردم، در اتاق باز شد و پیمان بین چارچوب قرار گرفت، به پشت سرش گردن کشیدم و با ترس گفتم:

-امین کجاست؟!

وارد اتاق شد و درو بست و با صدای آرومی گفت:

-تو اتاق، دایی و رها دارن باهاش حرف می زنن.

به سمتم اومد و کنارم نشست. با بغض به صورتش زل زده بودم. لبخند کجی زد و گفت:

-صدات شبیه خر شده.

سرمو به دیوار تکیه دادم و گفتم:

-خر شخص خودمم.

پوزخند صدا داری زد و هیچی نگفت. می دونستم داره توی دلش چی می گه، لابد می گه«اگر خر نبودی که دنبال یه پسر غریبه راه نمی افتادی و به خانواده ت پشت نمی کردی!» 

-فرامرز بود؟

چشمامو بستم:

-اوهوم.

-چی میگه؟

آهی کشیدم و گفتم:

-خودشم نمی دونه چی می خواد! چندروز پیش می گفت به امین بگو پدرش خبر مرگش زنده اس، حالا که می گم امین خبر داره تعجب کرده! … پیمان؟

پیمان هم آه کشید:

-جانم؟

چشمامو باز کردم:

-داغونم.

دستش دور شونه هام حلقه شد و سرم ناخودآگاه به سمت شونه اش خم شد و بهش تکیه دادم. بوسه ای روی سرم نشوند و آروم گفت:

-توکلت به خدا باشه.

به در اتاق ضربه خورد و دایی در حالی که دست امین تو دست هاش بود وارد اتاق شدند، لامپ رو روشن کرد که باعث شد چشمهام بسوزه اما حتی پلک نزدم! چشمای قرمز امین دلمو ریش می کردند. دایی با لبخند پهنی گفت:

-مامان مژده امین گفت می خواد یه چیزی بهت بگه.

امین یه نگاه به دایی انداخت و یه قدم جلو اومد و گفت:

-حتی اگر بابام بهترین بابای دنیا هم باشه … من … نمی خوام آتیش بگیرم.

دایی و پیمان با تعجب به من بعد به امین نگاه کردن و پیمان گفت:

-آتیش واسه چی؟

لبمو به دندون گرفتم که نخندم، چون منظور امین رو فهمیدم، امین هم رو به پیمان گفت:

-شنیدم که مامان می گفت منو آتیش می زنه اما نمی ذاره برم پیش بابام.

لبخند پهنی روی لب نشوندم و دستامو براش باز کردم. امین اول با دودلی بعد به سرعت خودشو توی بغلم انداخت. دایی سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت:

-بچه اس تربیت کردی؟ معلومه به جای گوش کردن به حرفای من حواسش به صدای مادرش بوده!

پیمان خندید و گفت:

-من موندم چجوری صدای مادرشو تشخیص داده!! وقتی پیش ما بین اینقدرها هم اوضاع صداش داغون نبود!

موهای امینو بوسیدم و در جواب پیمان گفتم:

-امین این مدل صدای منو زیاد شنیده، مخصوصا وقتایی که سرما می خورم.

پیمان بلند شد و گفت:

-خدا بیامرزه سهرابو، خوب شد رفت، بدبخت چی می کشیده وقتی براش بغض می کردی!

چپ چپ نگاهش کردم و اون و دایی با خنده از اتاق خارج شدن. به صورت امین که ساکت بهم زل زده بود گفتم:

-نمی خوای چیزی بگی؟

لباشو به هم فشار داد و بعد گفت:

-دوست عمو مازیار … درسته؟

سرمو تکون دادم و گفتم:

-دایی گفت؟

اون هم سرشو تکون داد. پیشونیشو بوسیدم و گفتم:

-هر سوالی داری بپرس.

سرش رو به سینه ام تکیه داد و گفت:

-همدیگه رو دوست داشتین؟

چشمامو دور اتاق چرخوندم تا اشک هامو پس بزنم و بعد جواب دادم:

-خیلی.

-پس چرا از هم جدا شدین؟

لبخند غمگینی زدم و گفتم:

-وقتی می خواستیم ازدواج کنیم تصمیم گرفتیم تا وقتی که درسمون تموم نشده بچه دار نشیم، اما خب … نمی شه با قسمت جنگید! یه مدت قبل از اینکه تو رو حامله باشم خانواده ش زمزمه ی رفتن داشتن.

-کجا؟

با اخمی که نشونه ی فکر کردنم بود گفتم:

-می خواستن برن اتریش … نمی دونم تموم این هفت سال اونجا بودن یا نه!

ساکت شد تا ادامه بدم، و من هم تعریف کردم:

-بابات با این که دوستم داشت ولی خیلی سر و کله اش باد داشت، خب ما خیلی با هم کنار می اومدیم. دروغه اگه بگم زندگی خوشی نداشتیم.

با خنده یاد کارهامون افتادم و گفتم:

-ما حتی مدل موهامونو شکل هم کوتاه می کردیم و لباس های تو خونه رو هم ست هم می پوشیدیم.

با پوزخندی گفتم:

-بچه بودیم … زندگی مشترک برامون زود بود.

و با غم ادامه دادم:

-تا این که فرامرز هم هوایی شد که ما هم همراه خانواده ش بریم، من دوست نداشتم برم … امید داشتم با مرور زمان با خانواده ام آشتی کنم و فرامرز میره سرکار … من به یه زندگی معمولی قانع بودم. خواهرش هر روز بهش زنگ می زد. من می فهمیدم وقتی فرامرز می رفت توی اتاق تا باهاش صحبت کنه. می دونستم حرفشون از رفتن و راضی کردن منه. تو همون گیر و دار فهمیدم حامله ام.

به صورتش نگاه کردم و با لبخند گفتم:

-خدا خیلی دوستم داشت که یه پسر فهمیده نصیبم کرد.

امین هم لبخند زد و ادامه دادم:

-می خواستم غافلگیرش کنم، یه جشن دونفره گرفتم، اولش فکر کرد راضی شدم که ما هم بریم اما وقتی فهمید حامله ام دیوونه شد.

یاد دیوونگی اون شب فرامرز باعث شد بغض کنم، کیکی که از پنجره پرت شد توی کوچه و ظرف هایی که شکست … دست امین روی گونه ام نشست و آروم گفت:

-اونوقت تنهایی رفت.

کف دستشو بوسیدم و نگفتم که پدرش می خواست منو مجبور کنه سقطش کنم. فقط آروم گفتم:

-چون حامله بودم نمی تونستم برم، اون هم افتاد روی دنده ی لج؛ فکر می کرد اگر بره و یه مدت ازش دور باشم دلتنگیم باعث میشه برم پیشش. من هم همین فکرو می کردم که اون بعد از یه مدت دوباره برمیگرده، حداقل با به دنیا اومدن تو برمیگرده … اما برنگشت و وقتی تو بدنیا اومدی دیگه به تلفن های هفته ای یک بارش هم جواب ندادم … تو آخرین تماسش گفتم می خوام ازش جدا شم. اون هم وکیل گرفت و کارهای طلاق و شناسنامه ی تو بدون حضور خودش انجام شد.

چشمامو بستم و همراه آهی گفتم:

-به همین راحتی!

خودش رو تو بغلم جابجا کرد و گفت:

-حالا چرا من باید با دایی پیمان اینا برم؟

به صورتش لبخندی زدم و گفتم:

-بایدی در کار نیست عزیزم، اگر دوست داری برو.

صدای تک بوق پیام گوشیم بلند شد. موبایلم رو از کنارم برداشتم و پیام رو باز کردم، فرامرز بود:

-بی ادبی امشبت رو ندید می گیرم. فردا ساعت یازده صبح شرکت فربد می بینمت.

از حرص دندون هامو به هم فشار دادم و به امین گفتم:

-برو به دایی حاجی بگو بیاد.

امین سریع از اتاق بیرون رفت و دایی قاسم بعد از دقیقه ای اومد. پیام رو بهش نشون دادم؛ یه خرده فکر کرد و بعد گفت که فردا با هم به شرکت فربد بریم.

***

فصل هفدهم:

لیوان چای عسلی که صبح خورده بودم یه مقدار راه گلو و صدامو باز کرده بود. ناخواسته توی انتخاب لباس وسواس به خرج داده بودم. هر چند که زیر ابروهام به طرز نامرتبی در اومده بودن و نمی تونستم آرایش چندانی داشته باشم. مانتوی سورمه ای نخی پوشیده بودم که از زیر سینه کمی گشاد می شد و پایینش به خاطر اِوَزمان های متعدد شکل جالبی پیدا کرده بود و روی سینه اش گلدوزی کرم رنگ شده بود و بلندی قدش به زیر زانوهام می رسید. شلوار تنگ و شال مشکی و کفش های پاشنه بلند ورنی مشکی پوشیده بودم. موقع خروج از خونه مامان چپ چپ نگاهم کرد ولی حرفی نزد. حتی کرم ضد آفتاب هم به صورتم نزده بودم، فقط داخل چشمم رو مداد کشیده بودم، اون هم خیلی نامحسوس.

دایی صبر کرد تا بهش برسم و بعد با صدای آرومی گفت:

-هر چقدر هم که عصبی شدی باز هم صداتو بالا نبر، بذار با زبون خوش حرف بزنیم.

سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم و با هم وارد آسانسور شدیم. دایی دکمه ی پنج رو فشار داد، به صورتش نگاه کردم، ته ریشش در اومده بود. موهای سرش کلا خاکستری شده بودن. هیچ وقت نفهمیدم چرا دایی ازدواج نکرد. آسانسور متوقف شد، دایی سرش رو به نشونه ی سوالی برام تکون داد، در حالی که هر دو به سمت واحد فربد می رفتیم گفتم:

-شرمندتم دایی، همیشه مزاحمتم.

دستش رو روی زنگ فشرد و گفت:

-زیاد حرف نزن بچه.

در باز شد، اول دایی بعد من وارد شرکت شدیم. منشی که بیشتر به عروسک شباهت داشت با لحن پر عشوه ای اسممون رو پرسید و بعد از هماهنگ کردن اشاره به اتاقی کرد که بریم داخل، اما قبل از اینکه به اتاق برسیم در باز شد و فربد و فرامرز به استقبالمون اومدن. خیلی خشک و معمولی سلام کردیم، البته فربد رو به هر دو تسلیت گفت که ازش تشکر کردیم.

رو به روی هم نشستیم. قیافه ی آویزون فرامرز که تابلو بود منتظر بوده منو تنها ببینه باعث شد لبهامو به هم فشار بدم تا نخندم. با این که سنش از فربد کمتر بود اما هیکل درشت تری داشت، به قول امین «آقا گندهه»! مردونه تیپ زده بود … بر خلاف زمان دانشجوییش. سرم رو پایین انداختم، ناخواسته فکرم به گذشته ها رفت. فرامرز اونقدر عشق خارج رفتن داشت که حتی درسش رو که دو سالش باقی مونده بود رها کرد و رفت! 

سرم رو بالا آوردم، داشت نگاهم می کرد، اخم کرده بود، ناخواسته نگاهم کشیده شد به دو دکمه ی باز اول پیراهن سورمه ای رنگش. سریع نگاهم رو گرفتم. دایی بحث رو دست گرفته بود. صحبتاشون کاری بود و بعد ازا ینکه برامون قهوه آوردن بحث کشیده شد به خونه ای که مهریه ام بود. با اخم به قهوه نگاه می کردم، چرا نظرمونو نپرسیدن؟! اون فرامرز ابله که می دونه من از قهوه بدم میاد! وقتی دوباره به صورتش نگاه کردم لبخند محوش رو دیدم. دلم می خواست فنجون قهوه رو به صورتش بکوبم و بهش بگم «خیلی بچه ای». اما خب دیدم کار من بچگانه تره، پس با اخمی نگاهم رو گرفتم و به فربد چشم دوختم که می گفت:

-البته پیشنهاد خرید خونه یه مساله کاریه و کاملا از بحث امین جداست، اما حالا که مطرحش کردین … راستش مژده خانم من همونطور که از طریق دوستتون بهتون پیغام دادم، حاضرم زمین اون خونه رو بالاتر از مبلغ پیشنهادی بقیه خریدارها بخرم.

و با تک خنده ای اضافه کرد:

-بالاخره هر چی نباشه آشناییم.

رو به دایی گفتم:

-با اجازه.

دایی سرش رو تکون داد و در جواب فربد گفتم:

-همونطور که قبلا گفتم با فروش اون خونه مشکلی ندارم. وقتی می خواستم جدا بشم به تنها چیزی که فکر نمی کردم جنبه ی مادی مساله بود.

و با دلخوری نگاه کوتاهی به فرامرز انداختم. اخم کرده لبهاشو جلو داده بود و پاشنه ی کفششو آروم به زمین می کوبید. فربد در جواب من گفت:

-در بزرگواری شما حرفی نیست، خب … گویا فرامرز صحبتی داشت که می خواست اینجا شما رو ببینه.

هر سه به فرامرز نگاه کردیم. با تاخیر نگاهش رو از روی من برداشت و رو به دایی گفت:

-من شما رو به عنوان پدر مژده قبول دارم و درست مثل اون سال ها براتون احترام قائلم … اما ترجیح می دادم با مژده تنها صحبت کنم.

فورا به دایی نگاه کردم، اون از متلکش که گفت دایی رو به عنوان پدرم قبول داره، یعنی عملا پدر منو ندید گرفت، این هم از بی ادبیش که ناراحتیش از وجود دایی رو به زبون آورد. حتی فربد هم با ناراحتی به فرامرز نگاه می کرد. دایی خیلی جدی و محکم گفت:

-اون زمانی که می تونستی تنهایی با مژده صحبت کنی باهاش نسبت داشتی، اما حالا از هر غریبه ای غریبه تری.

آخ که جیگرم خنک شد. با نگاه پیروزمندانه ای به فرامرز که زبونش رو با حرص توی دهنش می چرخوند خیره شدم. بعد از ثانیه ای پوزخندی زد و گفت:

-جالبه … اگر شما منو غریبه بدونین حرفی نیست! اما دردم میاد که پسرم بهم بگه غریبه.

بی معطلی گفتم:

-غریبه نیستی؟!

فرامرز هم حق به جانب گفت:

-تا الان اینجا نبودم، الان که برگشتم!

فربد و دایی همزمان اسم ما رو به زبون آوردن. هر دو در سکوت با خشم به هم زل زدیم. فربد رو به دایی گفت: 

-من به شما حق میدم که فرامرز رو توی پاشیده شدن زندگیشون مقصر بدونید. اما مساله الان امینه، درسته که مژده خانم ثابت کرد که می تونه تکیه گاه محکمی برای امین باشه، اما باید واقعیت رو ببینیم. بچه به هردوی اونها نیاز داره.

دایی خیلی خشک گفت:

-واضح تر صحبت کنید جناب آزاد.

چقدر من دوست داشتم دایی رو بغل کنم! فربد گلوشو صاف کرد و به فرامرز نگاه کرد و فرامرز هم که نمی شد با یه تانکر عسل خوردش ادامه داد:

-می خوام امین یه مدت با من زندگی کنه.

با چشم های درشت شده گفتم:

-حتی فکرشو هم نکن.

فرامرز چشماشو ریز کرد و به سمت جلو خم شد:

-فکر می کنی گرفتنش واسه من کاری داره؟ می تونم برای همیشه بگیرمش و جایی ببرمش که سال به سال…

-فرامرز!!!

با تذکر مخفی توی لحن فربد دهنشو بست، در عوض من دهنم نیمه باز مونده بود. فربد با حرص گفت:

-هی من می خوام ملاحظه کنم! مژده خانم شما رعایت کنید.

دایی هم با ناراحتی به من نگاه کرد و بعد رو به فربد ادامه داد:

-کاش قدرت اینو داشتم که همون موقع که این دو نفر می خواستن ازدواج کنن جلوی خواهر زاده ام رو می گرفتم.

فرامرز پوزخند زد که از دید هر سه ی ما دور نموند. یعنی هر مدل بی ادبی که می خواست درآورد. فربد چند ثانیه چشماشو بست تا به اعصابش مسلط بشه بعد رو به من گفت:

-الحمدلله تحصیل کرده هستین و به قانون هم آشنایی دارین و این رو هم می دونید که اگر فرامرز بخواد می تونه امین رو بگیره.

اخم کردنم دست خودم نبود، فربد ادامه داد:

-اما برخلاف تصور شما اونقدر ها هم بی وجدان نیست که …

با عصبانیت گفتم:

-بی وجدان نیست؟! 

فرامرز یهو از کوره در رفت و گفت:

– نذار معنی کلمه ی بی وجدان رو بهت نشون بدم!

فربد اسمشو صدا زد، بلند شدم و گفتم:

-توقع دیگه ای هم نمیشه ازت داشت!

دایی پایین مانتوم رو گرفت و اسمم رو صدا زد، رو به دایی، فرامرز رو اشاره کردم و گفتم:

-بفرما! هی بگو درست و حسابی حرف بزنیم! این درست و حسابی حالیشه؟

دایی با ناراحتی بلند شد، فربد در حالیکه نشسته بود پیشونیش رو ماساژداد و رو به من گفت:

-مژده خانم … داریم صحبت می کنیم!

با ناراحتی به صورت فرامرز زل زدم. معلوم بود داره از داخل خودشو میخوره. به سمت پنجره ی بزرگ و سرتاسری اتاق رفت و از جمع فاصله گرفت، و من و دایی به تعارف فربد دوباره نشستیم. هر دو چند ثانیه با ناراحتی به صورتم زل زدن و مجبور شدم آهسته زیر لب عذرخواهی کنم. بعد فربد به آرامی رو به دایی گفت:

-من نمی دونم بین این دو نفر چی گذشته، اما اونقدر برادرمو می شناسم که به یقین میگم سر لج افتاده وگرنه اهل بچه نگه داشتن نیست.

به پشتی مبل تکیه دادم، دایی در جوابش گفت:

-فربد خان این که نشد حرف! باید احساسات اون بچه رو هم در نظرگرفت یا نه؟! امین یه بچه ی معمولی نیست اون خیلی حساسه و فوق العاده باهوش.

فربد دست هاشو به هم مالید و گفت:

-اینو می دونید که اون می تونه قانونی این موضوع رو به بی رحمانه ترین شکل ممکن حل کنه! الان کوتاه بیاید، بعد از یه مدت …

از روی مبل بلند شدم، دایی فقط نگاهم کرد و بعد خیلی عادی به صحبتش با فربد ادامه داد، فرامرز سمت چپ این اتاق بزرگ رو به پنجره ایستاده بود، آروم به سمتش رفتم و کنارش قرار گرفتم، از گوشه چشم نگاهم کرد و خیلی جدی گفت:

-داییت ناراحت نشه اومدی پیش یه غریبه تر از غریبه!

دست به سینه به خیابون زیر پامون خیره شدم و آروم گفتم:

-چرا امینو می خوای؟

-پسرمه.

به نیم رخ جدیش نگاه کردم:

-وقتی می رفتی …

-اون موقع بچه بودم.

بغضمو فرو دادم و گفتم:

-الان بزرگ شدی؟

صورتش به سمتم چرخید، یه ابروشو بالا داد …. خاک تو سرش! زیر ابروشو تمیز کرده بود. نگاهمو به چشماش دوختم. با ناراحتی گفت:

-وقتی پدرم می مرد بالای سرش بودم، کلی وصیت کرد که هیچ کدوم یادم نموند … چون منتظر بودم بی خیالم بشه و به مهمونیم برسم.

با دلخوری نگاهمو ازش گرفتم و به خیابون دوختم و اون ادامه داد:

-فکر نمی کردم بمیره … اما جدی جدی مرد! وقتی امین جلوی خونه ی مازیار بهم گفت «مامانم گفته سوار ماشین غریبه ها نشم» خیلی بهم برخورد. تموم شب رو به جمله اش فکر کردم و بعد یادم اومد که پدرم دم مرگش بهم گفت « منو ببخش که اونقدر درگیر کارم شدم که با بچه هام غریبه بودم».

با تعجب بهش نگاه کردم، یعنی باور کنم حرفش از ته دل بود؟ آهی کشید و گفت:

-اما تو کلا دوست نداری از راه صلح آمیز وارد قضیه بشیم.

اخم کردم و گفتم:

-صلح آمیز یعنی چی؟

دست به سینه شد:

-شاید الان درست و حسابی معنی پدر بودن رو درک نکنم، اما نمی خوام این فرصت رو از خودم بگیرم و سالها بعد مثل پدرم توی حسرت بمیرم. می خوام هر وقت دلم میخواد امینو ببینم. هر موقع بخوام ببرمش سفر، با خانواده ام آشناش کنم. هر چی دلش می خواد براش بخرم، برای تحصیل بفرستمش خارج از کشور.

لبم رو به دندون گرفتم تا خشمم رو کنترل کنم. یهو لحنش شیطون شد و گفت:

-نکن اونجوری!

با حرص به صورتش زل زدم که باعث شد نتونه لبخندش رو کنترل کنه و نیشش باز بشه و بعد گفت:

-صلح؟

دستم رو به مانتوم بند کردم تا با مشت نزنم زیر چونه اش و با صدایی که از خشم می لرزید گفتم:

-حاضرم بمیرم تا دوباره با تو صلح کنم…

دوباره اون ابروی کذایی تمیز شده اش رو بالا فرستاد و گفت:

-نه از اون صلح ها که!!! البته اگر دوست داری میشه یه کاریش کرد.

و چشمک خیلی ریزی زد. خدایا کاش واسه یه لحظه مرد بشم و طوری بزنمش که استیل صورتش بیاد پایین. در حالی که به سمت راحتی ها می رفتم گفتم:

-برو به جهنم.

و خطاب به دایی گفتم:

-بریم.

کیفم رو برداشتم و بعد از گفتن یه خداحافظی سرسری به فربد از اتاقش خارج شدم و به صدا زدن دایی هم توجهی نکردم و از شرکت بیرون زدم و جلوی آسانسور منتظرش موندم. وقتی بهم رسید چند ثانیه با ناراحتی بهم نگاه کرد تا وقتی آسانسور به طبقه ی پنجم رسید و دوتایی داخلش رفتیم. توی ماشین عصبانیتش رو سرم خالی کرد:

-اگر پدرت بودم می زدم توی گوشت، بیست و هشت سالته، مادر یه بچه ی هفت ساله ای… قد بچه ات شعور نداری. چقدر بهت سفارش کردم که عصبانی نشی؟ چقدر سفارش کردم مژده؟

و وقتی از جانب من بی جواب می موند دوباره فوران می کرد و من واقعا نمی دونستم حق با من بود یا فرامرز! خب تعریفش از صلح یعنی همون حضانت کامل بچه! توقع داشتن من کوتاه بیام؟!!

وقتی به خونه دایی رسیدیم همه حاضر و آماده دور میز ناهار نشسته بودند، قرار بود بعد از ناهار به شهر خودمون برگردند. با توجه به لباس امین معلوم بود تصمیمش رو گرفته و اون هم می خواد بره، ولی باز هم محض اطمینان رو به امین گفتم:

-لباس بیرون پوشیدی؟!

پیمان دستش رو دور شونه های امین حلقه کرد و گفت:

-می خواد بیاد پسرِ داییش بشه.

چهارده سال بود که پیمان و رها ازدواج کرده بودن اما بچه دار نمی شدن، مشکل هم از پیمان بود؛ چند سالی پی درمان رفتن اما خیلی زود ناامید شدن و بی خیال شدن. به صورت هر دو لبخند زدم و رو به رها گفتم:

-قول می دم خیلی زود پیش خودم برمی گردونیش.

رها خندید و با عشق به امین زل زد و گفت:

-ولی من اینطور فکر نمی کنم!

مامان رو به من گفت:

-به نتیجه ای هم رسیدین؟

منظورش ماجرای فرامرز بود، با ناراحتی به صورت دایی زل زدم که اون هم با اخم نگاهش رو گرفت و وارد دستشویی شد. در حالی که به سمت سینک ظرفشویی می رفتم گفتم:

-دایی توقع داشت من سم و بکم بشینم و هیچی نگم!

دستهامو همونجا شستم. مریم ابروهاشو بالا داد و گفت:

-مگه چی می گفت؟

پیمان گلوشو صاف کرد و این یعنی ادامه ندین. پشت میز نشستم و دایی هم بعد از دقیقه ای اومد، کاملا مشخص بود که از من رو می گیره و مثلا قهره! امین زودتر از همه دست از غذا کشید و رو به من گفت:

-تو کی میای مامان؟

نگاهم رو بین جمع که همه به من نگاه می کردن چرخوندم و بعد در جواب امین گفتم:

-نمی دونم! احتمالا خودم یکی دو هفته دیگه میام دنبالت.

لبخند محو مامان رو دیدم. مامان با صدای آروم به دایی که کنارش نشسته بود چیزی گفت که باعث شد دایی با اخم به من نگاه کنه و زیر لب بگه:

-اگه مژده خانم جناب رو جری نکرده بود شاید می شد کاری کرد! اما الان مطمئن نیستم.

قاشقم رو توی بشقاب رها کردم و گفتم:

-خیر سرم رفتم کنارش که با ملایمت باهاش حرف بزنم. بعد آقا با پررویی میگه « ببرمش سفر، به خانواده ام نشونش بدم، بفرستمش خارج!! »

پیمان عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و گفت:

-باید خودم مفصل روشنت کنم.

ابروهامو بالا فرستادم:

-منو؟!

واقعا منظورش رو نمی فهمیدم. رها رو به امین گفت:

-دوست داری با هم وسایل ها رو ببریم توی ماشین؟

امین با لبخند معنی داری رو به من در جواب رها گفت:

-باشه.

و این لبخند یعنی معنی نخودسیاه رو خوب می فهمه. فاطیما هم به همراه رها و امین رفت. پیمان لیوان آبی برای خودش ریخت و رو به من گفت:

-انگار متوجه نیستی که قانون می تونه تمام و کمال حق حضانت رو بده به فرامرز!

لبم رو به دندون گرفتم و نفسم رو از راه بینیم به بیرون فرستادم. مامان زیر لب نفرینی نثار فرامرز کرد، پیمان ادامه داد:

-امین هفت سال رو رد کرده، پس قانونا تو دیگه حقی نسبت بهش نداری، شاید بهتر باشه با یه وکیل صحبت کنی، همیشه یه راه گریزی هست، البته باز هم برای خودت رویابافی نکن.

دایی نفسش رو با قدرت فوت کرد و گفت:

-بحث سر وکیل نیست پیمان جان! اگر فرامرز بچه رو بخواد که میره از راه قانونی اقدام می کنه و خیلی راحت بچه رو می گیره. الان اینجا بحث دیگه ای مطرحه! فرامرز امین رو برای همیشه نمی خواد! اون می خواد هر ازگاهی امین رو ببینه، یه جورایی هوس پدر بودن زده به کله اش.

مامان استغفراللهی گفت و ادامه داد:

-مگه پدر بودن هوسیه داداش؟! این چه پدر بودنیه که نسیه بالا سر پسرش باشه؟

پیمان رو به مامان با ناراحتی گفت:

-مامان خواهشا شما دل به دل مژده ندین! باید عاقلانه تصمیم بگیره.

با صدای آرومی گفتم:

-عاقلانه الان یعنی چی داداش؟ شما که خودت امین رو می شناسی! اون بچه ای نیست که با اسباب بازی و خوراکی و گردش جذب کسی بشه! امین محبت واقعی می خواد و من مطمئنم این پدر و پسر حتی یک ساعت هم نمی تونن کنار هم دووم بیارن، اون وقت چه اتفاقی میفته؟! یه تجربه ی تلخ دیگه تو ذهن امین ثبت می شه.

با بغض ادامه دادم:

-من به اندازه ی کافی تو ذهن بچه ام خاطره ی تلخ ثبت کردم.

هر سه با ناراحتی به من نگاه می کردن. دستم رو روی لبم گذاشتم و به سختی بغضم رو پس زدم.

بعد از نفس عمیقی رو به دایی گفتم:

-الان … رفتن امین کار درستیه؟!

مامان ابروهاشو بالا داد و گفت:

-چرا درست نباشه؟

رو به مامان گفتم:

-منظورم اینه که باز نگین مژده فرامرزو جری کرد! اگر فکر می کنین …

دایی اومد وسط حرفم:

-تو قبل از هر چیزی به اعصابت مسلط باش. ان شاءلله خدا خودش بقیه ی کارها رو جفت و جور می کنه، نهایتا به فرامرز می گیم واسه روحیه ی امین، این سفر لازم بوده.

سرم رو پایین انداختم و تا موقع رفتنشون دیگه در مورد این موضوع حرفی رد و بدل نشد. به سختی جلوی خودم رو گرفتم تا موقع خداحافظی زیر گریه نزنم و بعد از رفتنشون هم تعارف دایی رو مبنی بر موندن توی خونه اش رد کردم و به خونه ی خودم برگشتم. جایی که حالا بعد از هشت روز نبود سهراب رو به تلخ ترین شکل ممکن نمایش می داد. از لحظه ی ورودم کنار در نشستم و اونقدر گریه کردم تا همونجا خوابم برد. از خدا گله نداشتم. نمی تونستم گله داشته باشم … فقط دلم گرفته بود.

***

فصل هجدهم:

در جواب امین که پشت خط بود گفتم:

-بهت زنگ می زنم عزیزم.

موبایل رو روی صندلی کناری گذاشتم و دنده رو کم کردم و فرمان رو چرخوندم و به محض اینکه سر ماشین رو وارد پیاده روی جلوی مدرسه کردم ماشین تکون محکمی خورد و صدای آخ یه نفر از بیرون شنیده شد. سریع توقف کامل کردم و کمربندمو باز کردم و پیاده شدم. پسر جوونی که در حال بلند کردن موتوروش از روی زمین بود با لحن طلبکارانه ای گفت:

-خانوم چرا یهو ترمز می گیری؟!

دست به سینه وایستادم و گفتم:

-یه چیزی هم بدهکار شدیم! از پشت سر به ماشینم زدیا!

موتورش رو سر و سامون داد و با ابروهای بالا داده گفت:

-نه مثل اینکه ما به شما بدهکار شدیم! خانوم می خوای سر خرو کج کنی یه آپشنی هست تو ماشین بهش می گن راهنما! الحمدلله پراید هم از این امر مستثنی نیست.

تا خواستم حرفی بزنم یکی از پشت سرم گفت:

-نمی خواد حالا تبلیغات کنی.

به پشت سرم برگشتم و به فربد سلام کردم. در باز مدرسه رو که من نفهمیدم کی باز شده اشاره کرد و گفت:

-بفرما داخل.

پسره جلوتر اومد و گفت:

-کجا بفرما داخل؟! پس تکلیف من چی میشه؟!

فربد خیلی جدی اشاره کرد بشینم و در جواب پسره گفت:

-من تکلیف شما رو مشخص می کنم.

سوار ماشین شدم و داخل حیاط رفتم. ماشین رو پارک کردم و منتظر موندم تا فربد بیاد داخل، در همون زمان کوتاه به ساختمون خیره شدم. کاملا تخریب شده بود و کارگرها مشغول بودن. سر و صدای زیادی ایجاد شده بود و گوشه گوشه ی حیاط پر از تپه های خاک و سنگ مخروبه بود. دیوار سمت کوچه هم تقریبا تخریب شده بود و معلوم بود ماشین های بار از اونجا رفت و آمد می کنن. متوجه شدم که فربد داخل حیاط شد و به سمتم اومد. تکیه ام رو از ماشین گرفتم و قدمی به سمتش برداشتم و قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم:

-چی شد؟ رفت!

دستی به پیشونیش کشید و گفت:

-بچه پررو خلاف اومده فکر کرده من به کسی باج میدم!

لبخند کمرنگی زدم و گفتم:

-ممنونم.

سالن خراب شده ی کلاس ها رو اشاره کردم و گفتم:

-کار رو شروع کردین! خسته نباشید.

لبخندی زد و گفت:

-ممنونم. کمتر از یک هفته اس. امین چطوره؟

برای فروزان که پشت پنجره ی دفتر ایستاده بود سری تکون دادم و در جواب فربد گفتم:

-یک هفته قبل با خانواده ام فرستادمش رفت.

اخم کمرنگی کرد و گفت:

-فرامرز می دونه؟

لبم رو به داخل دهنم کشیدم و گفتم:

-من … به تماس ها و پیام هاش جوابی نمیدم.

نفسش رو فوت کرد و گفت:

-مژده خانم این کار شما …

اخمی کردم و گفتم:

-دارم به پیشنهاد صلحش فکر می کنم … امین نیاز به آمادگی داره.

سرش رو تکون داد و گفت:

-امیدوارم این پروسه ی فکر کردن شما اونقدر طولانی نشه که دیگه پیشنهاد صلحی وجود نداشته باشه. 

سرم رو پایین انداختم و با اجازه ای گفتم و به سمت دفتر مدرسه رفتم. با ورودم نصیریان و فروزان یه بار دیگه بهم تسلیت گفتن و بعد از چند دقیقه احوال پرسی و صحبت کوتاهی راجع به این مدت که نبودم، هر کدوم پشت میز خودمون نشستیم. یکی دو ساعت گذشته بود و در حال توضیح دادن شرایط ثبت نام به یه دانش آموز متاهل بودم که فروزان با صدای آرومی گفت:

-خانم صمدی؟

به سمتش برگشتم. در حالی که پشت میزش بود به حالت نیم خیز گردن کشیده بود و از پنجره بیرون رو نگاه می کرد. با شک پرسیدم:

-چیزی شده؟

-مهندس آزاد داره با یکی حرف می زنه و سعی داره جلوشو بگیره که این سمت نیاد. انگار خیلی هم عصبیه.

خیلی راحت می شد حدس زد اما باز هم برای اینکه شکم به یقین تبدیل بشه رو به دانش آموز گفتم:

-شما یه لحظه صبر کن تا من برای شما توضیح بدم.

فروزان از پشت میزش بیرون اومد و رو به دانش آموز گفت:

-عزیز من شما شاگرد ممتاز هستین درست اما این قانون مدرسه اس …

بقیه ی حرفاشون رو متوجه نشدم چون پشت پنجره ایستاده بودم و داشتم به فرامرز عصبانی نگاه می کردم و فربدی که یک نفس حرف می زد و انگار سعی داشت اونو آرومش کنه. زیر لب با حرص خطاب به فربد گفتم:

-بمیری با اون دهن لقت.

نگاهی به جمع داخل دفتر انداختم، من اینجا فقط با فروزان راحت بودم و الان نصیریان و دانش آموزی که به همراه مادرش اومده بودن، اینجا بودن. رفتار های فرامرز هم غیر قابل پیشبینی، خیلی بد می شد اگر می اومد اینجا و یه وقت حرکتی می زد!

دوباره به بیرون نگاه کردم، فرامرز از فربد جدا شد و به سمت دفتر اومد و فربد هم باکلافگی دست هاشو به کمرش زد. سریع از پنجره فاصله گرفتم و با قدم های بلند و البته آهسته به سمت در رفتم و از دفتر خارج شدم و همزمان با فرامرز با هم به در سالن رسیدیم. دست هاشو به کمرش زد و لبه های کتش که دکمه هاش باز بود پشت دستهاش قرار گرفتن. چند ثانیه با اخم بهم خیره شد، من هم دست به سینه و حق به جانب نگاهش کردم. طاقت نیاورد و با حرص گفت:

-خب؟!

از ناحیه ی بازوم به در تکیه دادم و گفتم:

-خب که چی؟

با حرکت سر بدون اینکه کامل برگرده، نقطه ای که فربد ایستاده بود رو اشاره کرد و گفت:

-بچه رو می فرستی بره که مثلا از من دورش کنی؟

با حالتی به ظاهر خونسرد و از درون عصبانی گفتم:

-اسمش امینه.

لبش رو به دندون گرفت تا به اعصابش مسلط بشه و بعد گفت:

-جواب من رو بده.

یه ابرومو بالا دادم و چیزی نگفتم. چون باز حواسم به ابروش رفت و پیش خودم فکر کردم با اینکه زیر ابروشو خط انداخته و تمیز کرده، خیلی پر پشت تر از ابروهای منه که چند وقته دست بهشون نزدم و کامل در اومدن! قدمی به جلو برداشت و سینه به سینه ام ایستاد. البته درستش اینه که بگم سینه به صورتم ایستاد و مجبور شدم سرم رو بالا بگیرم و با اخم عمیقی بگم:

-سوالت اونقدر بی اساس هست که جوابی نداشته باشه.

خواستم قدمی به عقب بردارم و فاصله رو زیاد کنم که یک دستش رو پشت من به در زد و من رو بین هیکل و دستش گیر انداخت. ناخودآگاه دست هام از هم باز شد و از حالت تهاجمیم بیرون اومدم و با صدای آرومی گفتم:

-دستتو بردار.

صورتش رو نزدیک کرد و گفت:

-یه زمانی عاشق این بودی که بعد از موش و گربه بازیامون اینجوری گیرت بندازم!

توی هوای گرم اواخر تیرماه لرز به بدنم نشست، با حرص گفتم:

-گفتم دستتو بردار.

و نگاهم کشیده شد به سمت دفتر، اگر کسی بیرون می اومد و این وضعو می دید؟! صداشو کنار گوشم حس کردم:

-یادت رفته با همه ی چموشیت رام من بودی؟!

دستم رو بالا آوردم و روی ساعدش قرار دادم و با زوری که نداشتم سعی کردم پسش بزنم، اما هیچ کاری نتونستم از پیش ببرم و صدای تک خنده ی غمگینش رو شنیدم و زمزمه ی آرومی که کنار گوشم کرد:

-بعد از تو هیچکس مثل تو منو به آرامش نرسوند.

با حرص به سمتش برگشتم تا حداقل تف توی صورتش بندازم که با دیدن فربد که با عصبانیت نزدیکمون می شد جلوی خودمو گرفتم. فرامرز متوجه شد و سریع عقب کشید. فربد که به ما رسیده بود با نگاهی به صورت من که یقینا رنگش پریده بود رو به فرامرز گفت:

-دیوونه شدی؟!

فرامرز که رنگ صورتش تقریبا سرخ شده بود با نفس عمیقی بدون توجه به فربد رو به من گفت:

-تا آخر همین هفته می خوام ملاقاتی با امین داشته باشم.

انگشت اشاره اش رو به نشونه ی تاکید روی حرفش بالا آورد و گفت:

-به تلفنام جواب بده.

من همونطور وارفته و البته عصبی نگاهش می کردم. اخمش شدیدتر شد و گفت:

-اگر جواب ندی باز میام سراغت.

اخم کردم و با صدایی که از شدت ناراحتی و خشم می لرزید گفتم:

-جواب میدم.

و سریع ازشون جدا شدم و به سمت دستشویی رفتم. بغض به گلوم چنگ انداخته بود. ضعیف بودم … اونقدر ضعیف که زورم نرسید پسش بزنم … اونقدر ضعیف که حتی نتونستم بزنم توی گوشش … اونقدر ضعیف که صدام بلرزه و بغض کنم … اونقدر ضعیف … که از شنیدن تجربه هاش به هم بریزم.

به صورتم آب زدم. گفت هیچکس مثل من به آرامش نمی رسوندش … لعنتی! هیچکس یعنی خیلی ها اومدن و رفتن و هیچکدوم مثل من نبودن … کثافت می خواست بگه اونجا تنها نبوده و خیلی ها تو زندگیش بودن. دوباره به صورتم آب زدم تا اشک هامو باور نکنم. آخر عشقی که یه روزی فکر می کردم با تموم شدنش می میرم به اینجا رسیده بود! لعنت به من … لعنت به فرامرز … 

***

فصل نوزدهم:

دو ساعتی می شد که از مدرسه برگشته بودم و هنوز با لباس بیرون روی مبل نشسته بودم و هیچ تصمیمی برای سیر کردن شکمم نگرفته بودم، پنج دقیقه ی قبل دعوت دایی رو برای شام و دیدن خانم کبودوند قبول کرده بودم. تصمیم داشتم امروز نیم ساعت هم که شده به اشرف خانم سر بزنم، باید به پیمان زنگ می زدم و آمار شیطنت های امین رو می گرفتم، تمام فکرم هم از رفتار مزخرف فرامرز و اون نزدیکی خارج از حدش پر شده بود. 

یاد ده سال قبل افتادم، وقتی فرامرز من رو توی خونه ی مجردیش جلوی دوستاش خرد کرد و گفت که سرم شرط بسته، با خودم عهد کردم که پسری رو وارد زندگیم نکنم، و وقتی بعد از یه مدت کوتاه غیبت به دانشگاه برگشتم اولین کارم بی محلی به فرامرز و دار و دسته اش بود. 

یادمه بعد از چند روز بی محلی به فرامرز وقتی یکی از بچه های ترم بالایی که دوست پسر یکی از دخترای خوابگاه بود جلومو گرفت تا سراغ دوست دخترشو بگیره، سر یه مساله ای که درست یادم نیست ولی فکر کنم در مورد گیرهای خوابگاه بود تیکه ای انداخت که نتونستم خودمو کنترل کنم و من هم چند تا شوخی و تیکه انداختم. دار و دسته ی فرامرز که پولدارشون خود فرامرز و یکی از رفیقاش بودن سر سه راهی مسیر ساختمون فنی و علوم انسانی ایستاده بودن و خیلی ناشیانه همه به ما دو نفر که با هم شوخی می کردیم نگاه می کردن. همون آشغال هایی که اونروز کذایی توی خونه فرامرز بودن و برام خندیدن.

همون روز فهمیدم که فرامرز از اینکه بی محلی ببینه بدش میاد، با اینکه اون منو پس زده بود و از خودش رونده بود! اما همچنان توقع داشت دنبالش برم. شاید توقع داشت که از عشقش خودکشی کنم! 

اونقدر ضعیف النفس و خودخواه بود که حاضر بود قانونهای خودشو زیر پا بذاره تا دوباره توی دید باشه. اونقدر جذاب بودم و به سر و وضعم اهمیت می دادم که خیلی مورد توجه قرار بگیرم، مخصوصا که دانشجوی ممتازی بودم. و انگار این مساله برای فرامرز گرون تموم شده بود. فرامرز برای این دوباره به سمتم اومد تا به من ثابت کنه که هنوز برام جذابه! اما حاضرم قسم بخورم تا وقتی به علاقه اش ایمان نیاوردم دل به دلش ندادم؛

با یادآوری خواستگاری عجیب و غریبش لبخندی روی لبم نشست، سر آخرین جلسه نظم غیر روایی یک بودیم و استادمون از اون اهل عشق و حال هایی بود که کلاسمون به همه چیز شباهت داشت جز کلاس درس! فرامرز دستش رو بالا برد و گفت:

-استاد می تونم چند دقیقه وقت کلاسو بگیرم؟!

استاد که به شوخی های فرامرز علاقه داشت و مشخص بود یه آشنایی هم بین خانواده ها هست دست به سینه ایستاد و گفت:

-کلاس متعلق به شما!

فرامرز بلند شد و به ابتدای کلاس رفت. خوب به یاد دارم که اونروز یه تی شرت آستین بلند سفید تنش کرده بود با شلوار جین مشکی و موهاشو به شکل خنده داری از وسط فرق راست باز کرده بود و معلوم بود اونروز از روی عمد این کارو انجام داده تا همه چیزش خاص به نظر برسه!

من ردیف جلوی کلاس نشسته بودم، ترم دو بودیم و چهار-پنج ماهی می شد که دوباره با هم دوست شده بودیم ولی خب من به خاطر بیش از حد رعایت کردن حد و مرزهام دیوونه اش کرده بودم. 

فرامرز بدون نگاه کردن به من سینه سپر کرد و رو به جمعیت کلاس گفت:

-چقدر منو قبول دارین؟!

بیش از نصف کلاس همزمان با هم گفتن:

-هیچی.

کلاس رفت روی هوا و فرامرز دستاشو به کمر زد و رو به استاد گفت:

-خداییش خودم تو شدت این همه علاقه موندم!

استاد با خنده سرشو تکون داد و گفت:

-حرفتو بزن آزاد، بذار بریم سر درسمون.

فرامرز رو به جمع دوستاش گفت:

-من بعدا با شما کار دارم.

و گلوشو صاف کرد و با کسب اجازه از استاد دوباره رو به جمع شروع به سخنرانی کرد. تقریبا همه می خندیدن و منتظر بودیم ببینیم آخرش می خواد به کجا برسه!

-چند تا اعتراف مهم توی زندگیم هست که می خوام جلوی همه شما به زبون بیارم. من ترم اول دل یکی از همکلاسی هامو شکستم. سر یه شوخی مسخره و اون موقع فکر نمی کردم که زشتی کارم تا چه حدی ممکنه باشه.

استاد با خنده گفت:

-احسنت!

فرامرز به روی خودش نیاورد و گفت:

-می دونم هر چقدر هم عذرخواهی کنم نمی تونم زشتی کارم رو بپوشونم. گاهی اوقات عمق خرابکاری خیلی بیشتر از ظاهرشه.

از شدت خنده ردیف صندلی های به هم چسبیده مون تکون می خورد. مازیار از ته کلاس گفت:

-تکبیر.

فرامرز چشم غره ای به مازیار رفت و مثل بچه های لوس رو به استاد گفت:

-استاد نمی ذارن من حرف بزنم!

استاد لبهاشو به هم فشار داد و گفت:

-فقط سریعتر، وقت چندانی نداریم.

فرامرز نفسش رو فوت کرد و دستش رو توی جیب شلوارش فرو برد و گفت:

-من می دونم هر کاری اصول خودش رو داره …. و فکر کنم همه می دونین من از چارچوب اصول و مقررات خارجم.

همه بله گفتند و فرامرز با خنده گفت:

-فقط بله ی یک نفرو امروز می خوام بشنوم.

و خیلی ناگهانی جلوی صندلی من زانو زد و دستش رو باز کرد. یه انگشتر ظریف بدون هیچ قاب و جعبه ای کف دستش بود، من با دهن باز به فرامرز و ژست خنده دارش نگاه می کردم و نگاهم کشیده می شد به فرق بیش از حد راست و مستقیمش و بچه ها با هم یه اوی کشیده گفتن و استاد با کف دست به پیشونیش ضربه می زد و سرش رو به چپ و راست تکون می داد. 

نفس عمیقی کشیدم و در حالی که هنوز لبخند روی لبم بود زیر لب زمزمه کردم:

-می تونم حدس بزنم که الان هم مثل همون موقع فقط می خوای غرورتو ترمیم کنی. می دونم که هنوز هم از آبروت نمی ترسی و برات مهم نیست که دیگران چطور در موردت فکر می کنن.

لبخندم از بین رفت و به قاب عکس بزرگ سهراب خیره شدم و با غمگین ترین لحن ممکن گفتم:

-خدایا دلم دیگه جایی واسه زخم خوردن و شکستن نداره. خودت کمکم کن.

برای اینکه ذهنم رو از گذشته ام دور کنم بلند شدم و برای خودم نیمرو درست کردم و بعد هم دوش گرفتم. امشب اولین باری بود که قرار بود خانم کبودوند رو ببینم، از واکنش های دایی اینطور برمیومد که حس هایی به این خانم داره. پس باید جلوش آراسته به نظر می اومدم. وقتی بیرون اومدم، بدون اینکه موهامو سشوار کنم به سمت کمد لباس ها رفتم، نباید رنگ جلفی انتخاب می کردم، در هر حال همسرم تازه فوت شده بود و این به دور از ادب بود. یه بلوز آستین سه ربع خاکستری مشکی برداشتم که جلوش سنگ دوزی شده بود به همراه شلوار کتان مشکی. صندل مشکیم رو هم برداشتم.

بلوز و صندل رو به همراه لوازم آرایشی مختصری داخل کیفم گذاشتم. یک ساعتی برای آرامش روح سهراب قرآن خوندم و بعد آماده شدم و به خونه ی اشرف خانم رفتم. خانواده ی سحر هم اونجا بودن. طبق معمول این دو هفته اولش با اشرف خانم گریه کردیم. بعد که آروم شد شروع کرد به صحبت در مورد سفارش سنگ قبر و قرآن خوانی پنجشنبه ی این هفته و مراسم ختمی که دوستای سهراب قرار بود بگیرن.

سینا پسر سحر یک نفس غر می زد که امین کجاست؟ دست خودم نبود ولی واقعا دلم می خواست بلند بشم و این بچه رو تا می خوره بزنم! لبخندی زدم و گفت:

-رفته پیش مامان بزرگش، تا یکی دو هفته ی دیگه میاد.

بعد گیر داد که پس من میام و کفش های اسکیتش رو می گیرم. خوبه می دونستن که امین چقدر روی وسایلش حساسه و هیچ کس هم به این بچه تذکر نمی داد ساکت باشه! لبخندی مصنوعی زدم و گفتم:

-باشه عزیزم. به امین میگم بعد بیا بگیر.

سحر که متوجه شد من واقعا حال و حوصله ندارم رو به سینا گفت:

-مامان! زشته عزیزم. بابا خودش قول داده یه کم بزرگتر بشی برات می خره.

پاشو به زمین کوبید و گفت:

-بابا همش دروغ می گه.

بعد رو به اشرف خانم گفت:

-مادرجون تو برام می خری؟

اشرف خانم لبخندی زد و به شوخی گفت:

-پولم کجا بود مادر؟!

یهو خیلی جدی گفت:

-خب ارث دایی سهراب رو از زندایی بگیرین برای من کفش بخرین.

مثل یخ وا رفتم! سحر با پشت دست زد به دهن سینا و جیغ بچه رو در آورد. اشرف خانم با ناراحتی به سحر نگاه کرد و گفت:

-این بچه چی میگه؟!

سیما بلند شد و برادرش رو به حیاط برد. شوهر سحر با خنده گفت:

-بچه اس دیگه! شما به دل نگیرین.

لبخند بی جونی زدم و نگفتم که «تا بزرگتر ها چیزی نگن بچه ها توی این مسائل حرفی نمیارن!» رو به اشرف خانم گفتم:

-حرف حق رو باید از بچه شنید.

اشرف خانم ابروهاشو تو هم برد و گفت:

-بچه غلط کرده که بخواد تو اینطور چیزا دخالت کنه!

و با چشم غره ای به سحر و شوهرش رو به من گفت:

-تربیت بچه از خودش عزیزتره! هنوز کفن بچه ام خشک نشده بخوام …

دسته روسریشو جلوی صورتش گرفت و باز زد زیر گریه. بغضم چنگ شده بود و گلومو فشار می داد. واسه یه لحظه واقعا حس کردم که اونجا اضافی ام. خودم رو گذاشتم بیرون از جسمم و به این قضیه نگاه کردم و هزار و یک جور قضاوت تلخ نسبت به حضورم توی این خونه توی ذهنم گذشت. با صدایی که همه ی سعیم رو می کردم که نلرزه گفتم:

-اشرف خانم من واقعا سهراب رو دوست داشتم و کنارش احساس امنیت می کردم. سهراب برای من یه پشتوانه ی محکم بود که هیچ وقت گذشته ام رو به سرم نکوبید.

گریه اش بیشتر شد و زیر لب قربون صدقه ی پسرش رفت و من با صدایی که دورگه می شد ادامه دادم:

-خدا منو نبخشه اگر ذره ای به مال سهراب چشم داشته باشم! هر موقع خواستین در مورد اموالش تصمیمی بگیرین بگید خونه رو خالی کنم.

شوهر سحر مداخله کرد:

-مژده خانم به خدای احد و واحد ما حرفی در این مورد جلوی این بچه نزدیم. صحبت من و سحر چیز دیگه ای بود و این بچه از جانب خودش حرف زد.

بغض شدیدم باعث شده بود سرم رو پایین بندازم. سحر دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:

-دیشب رضا (شوهرش) گفت که پولی چیزی لازم نیست برای مخارج عزا؟ منم گفتم خدا رو شکر برادرم دست و بالش خالی نبود و تا الان از پول خودش خرج کردیم و هنوز کلی مال و اموال داره! من نمی دونم این مغز بچه ها تا کجاها پیش میره!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-عیبی نداره عزیزم. بالاخره بچه اس. خودم هم یه دونه مشابهشو دارم.

و بعد از خوردن چای بلند شدم و خداحافظی کردم. ناگفته نماند که اشرف خانم تا دم رفتن همچنان گریه می کرد و خودش رو نفرین می کرد که «خاک بر سر من که دست به مال بچه ام بزنم»!!!

وقتی رسیدم خونه ی دایی، با دیدن دایی که با زیر شلواری به استقبالم اومده بود غمهام یادم رفت و با خنده گفتم:

-قبل تر بهم احترام می ذاشتین اولش حداقل خوشتیپ می اومدین جلوی در!

با لبخند سردرگمی گفت:

-اگر مسخره ام نمی کنی … موندم چی بپوشم!

صورتش رو اشاره کردم و گفتم:

-صورتتونو اصلاح نمی کنین؟!

اخمی کرد و گفت:

-دیگه چی؟! داره واسه عرض تسلیت میاد ها!

ابروهامو بالا بردم و گفتم:

-راست می گین …. خب پس با این حساب جز لباس مشکی چیز دیگه ای هم نباید بپوشین!

با هم به سمت کمد لباس هاش رفتیم. گفت:

-پیراهن که آره. شلوار چی بپوشم؟

کت و شلوار طوسی براقش رو از بین لباس ها بیرون کشیدم و گفتم:

-شلوار این خوبه. سنگین هم هست.

و با لبخند به بقیه ی لباس هاش نگاه کردم. خب … همه سنگین بودن!

سرش رو تکون داد و در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:

-من میرم دوش بگیرم، تا تو چای رو دم کنی من هم بیرون اومدم.

با لبخند به رفتنش نگاه کردم. از سمت دایی که اگر شک داشتم الان مطمئنم شدم علاقه ای وسط هست، باید منتظر خانم کبودوند شد. مانتوم رو درآوردم و تاپی که زیر پوشیده بودم رو با بلوزی که توی کیفم گذاشته بودم تعویض کردم. وقت واسه آرایش کردن داشتم، به سمت آشپزخونه رفتم تا چای رو دم کنم.

وقتی به اتاق برگشتم لوازم آرایشم رو از کیفم درآوردم، ولی به دلیل نامرتب بودن ابروهام اصلا نمی شد آرایش کرد، پس به یه آرایش خیلی مختصر یه چیزی تو مایه های وقتی که میرم سر کار رضایت دادم و همزمان با خروج دایی از حموم از اتاق خارج شدم.

نیم ساعت بعد یعنی ساعت شش و نیم پشت در هال ایستاده بودم تا دایی که رفته بود دم در به استقبال خانم کبودوند، به همراه ایشون وارد خونه بشن. برای آخرین بار خودم رو توی آینه نگاه کردم و با شنیدن صدای کفش توی راهرو، لبخندی روی لب نشوندم و در رو باز کردم. ناخودآگاه لبخندم مثل احمق ها همونجور فیکس شد و مغزم قدرت فکرش رو از دست داد. نگاهم روی شال کالباسی رنگش که با کیف کوچک دستیش ست بود برای لحظاتی خیره موند و بعد به صورت صاف و بدون هیچ چروک و یا هرگونه عیب و نقصش نگاه کردم که تمام بند بند وجودش داد می زدن نهایت سنش بیست و پنج- شش باید باشه! ابروهام به صورت خودکار بالا رفت و با صدای عجیب و غریبی که از گلوم خارج شد یه چیزی شبیه «سلام» گفتم.

دایی با لبخند عریضی خطاب به من ایشون رو نشون داد وگفت:

-خانم کبودوند. 

و رو به ایشون گفت:

-الناز جان، خواهر زاده ام مژده.

حالا انگار قرار بوده کسی رو جز من اینجا ببینه! اون پیشقدم شد و با من روبوسی کرد و تسلیت گفت. به سختی خودم رو جمع و جور کردم و تعارف کردم بره داخل خونه. به محض اینکه از کنارم عبور کرد و وارد خونه شد انگار که فکم در رفته باشه دهنم باز موند و به سمت دایی چرخیدم. خنده اش رو به زور نگه داشته و تا بناگوش سرخ شده بود. با غضب به سمتش رفتم و با صدایی که سعی می کردم بلند نشه گفتم:

-خانم وکیل ایشون بود؟!! بهش میگید «الناز» جان!!!!! وای خدای من! دایی حس می کنم یه آدم احمقم!

دایی با لبخندی منو کنار زد و در رو بست و با صدای آرومی گفت:

-با حست کاری ندارم! فقط امشب آبروداری کن، بعد از رفتنش هر سوالی داشتی جواب میدم.

و خودش جلوتر وارد خونه شد و با صدای بلند گفت:

-خیلی خیلی خوش آمدی.

چند تا نفس عمیق کشیدم و با تمام قدرت فوت کردم و لبخندی مصنوعی روی لب نشوندم و وارد هال شدم. عذرخواهی کردم و کنار خانم کبودوند یا همون «الناز جان» دایی قاسم نشستم. چقدر هم که اسم هاشون به هم میخوره! 

صورتش عاری از هرگونه آرایشی بود و به لب هاش فقط برق لب زده بود. زیبایی چهره اش ذاتی بود و در نگاه اول واقعا جذب کننده بود، و اینها نه تنها من رو راضی نمی کرد بلکه هر لحظه بیشتر از قبل شگفت زده می شدم. بعد از کمی صحبت معمولی با دایی رو به من گفت:

-امین جون چطوره؟! حتما حسابی پیش فامیل مادرش بهش خوش میگذره!

الحمدلله در جریان کامل هم قرار داشت! پا روی پا انداختم و با لبخند گفتم:

-دایی میگه برای روحیه اش خوبه.

لبخند دلسوزانه ای زد و گفت:

-کار خوبی کردین. چه خبر از جریان حضانت؟

نفسمو فوت کردم و گفتم:

-والا جریانی که هنوز وسط نیست! پدرش فقط می خواد به شیوه ی خودش به امین محبت کنه! و من واقعا نمی دونم تصمیم درست چیه!

سرش رو متفکرانه تکون داد و گفت:

-آره، می دونم چه چیزا گفته! راستش جسارت نشه، ولی فکر کنم کار درست اینه که این اجازه رو بدی و بذاری امین ذره ذره حضور پدرش رو هم توی زندگیش حس کنه.

با ناراحتی گفتم:

-اگر بعد از یه مدت این حس پدری فرامرز پرید تکلیف روحیه امین چی میشه؟!

اخمی کرد و گفت:

-چرا این همه بدبینی! فکر میکنی الان با وجود این همه تنش روحیه بهتری داره! چرا اجازه نمیدی با چیزی که ازش وحشت داری مواجه بشی؟ به نظر من الان که فرامرز نرمه و داره سر چنین موضوعی که قانون حق رو به اون میده ازت اجازه می گیره منطقی حلش کن. نذار بیفته روی دنده ی لج و کار واقعا خراب بشه!

لبهامو به نشونه ی ندونستن جمع کردم و اون ادامه داد:

-راستش توی این مدت در مورد فرامرز تحقیقاتی کردیم. اون هیچ نکته ی منفی نداره که بتونیم به عنوان اهرم ازش استفاده کنیم!

ابروهامو بالا بردم:

-تحقیق کردین؟

با لبخندی گفت:

-همون شبی که با من تماس گرفتی و از نگرونی ها و برگشتن همسر سابقت گفتی. بنا به درخواست داییت و شوهر خدابیامرزت من اینکارو انجام دادم. البته نه به تنهایی! از دوستانم کمک گرفتم.

لبخند قدردانی زدم و گفتم:

-واقعا ممنونم.

بعد انگار تازه جمله ی اصلی رو درک کرده باشم گفتم:

-پس تنها امیدی که می شد امین رو نگه داشت …

حرفم رو نیمه رها کردم و اون سری به نشونه ی تاسف تکون داد. صدای دایی نمی اومد، به سمتش چرخیدم، با عشق زل زده بود به الناز و با دیدن نگاه متعجب من با لبخندی نگاهش رو گرفت و از روی مبل بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. با صدای آروم تری رو به الناز گفتم:

-خیلی عذر میخوام عزیز … من نمی دونم رو چه حسابی خیلی مسن تر تصور می کردمت … جسارت نشه! شما چند سالتونه؟

لبخند زیبایی زد که دندون های سفید و یک دستش رو به نمایش گذاشت و گفت:

-بهار که بیاد بیست و پنج سالم کامل میشه.

دلم می خواست خودم رو حلق آویز کنم. ابروهامو بالا فرستادم و به پشتی مبل تکیه دادم. انگار خودش متوجه بهت من شد که ریز خندید و گفت:

-لابد داری با خودت فکر می کنی من و داییت چطور با هم آشنا شدیم!

با لبخندی شبیه سکته کرده ها گفتم:

-بیشتر دارم به این فکر می کنم که چطور داییم وکیل به این جوونی…

و باز حرفم رو نصفه ول کردم. با لبخند محجوبی گفت:

-من هنوز وکیل نشدم! در واقع من پارسال کارشناسیمو تموم کردم و آزمون وکالت پارسال رو هم چون نخونده بودم قبول نشدم، اگر خدا بخواد امسال دارم همه تلاشمو می کنم.

باید یه دیوار پیدا می کردم تا سرم رو با تموم قدرت بهش بکوبم. دسته مبل رو فشار دادم تا هیجان و شوکم رو مخفی کنم. دایی به هال برگشت و سینی چای رو روی میز گذاشت. به خاطر این که بلند نشده بودم و این کار افتاده بود گردن دایی عذرخواهی کردم و دایی گفت که شما مهمون منید، من هم از خدا خواسته از جام تکون نخوردم و البته دیگه فضولی هم نکردم و همه سوالامو گذاشتم که بعد از رفتن الناز از دایی بپرسم. لیوان چایم رو برداشتم و چون داغ بود شروع کردم به مزه مزه کردنش، دایی هم در حالی که لیوانی بر میداشت خطاب به من گفت:

-امروز با فربد صحبت کردم.

لیوان رو از لبم فاصله دادم و گفتم:

-کجا دیدینش؟!

-رفته بودیم بازدید از مدرسه. حرف خونه رو پیش کشید.

همه حواسم رو دادم به دایی و اون ادامه داد:

-برخلاف ظاهر دست و دلبازش که میگه حاضره خونه رو گرونتر از قیمت واقعیش بخره، به نظرم خیلی هم اهل حساب و کتابه و ریسک نمی کنه، اون ماجرای قیمت اضافی هم پیشنهاد فرامرزه نه فربد!

چند لحظه متفکرانه به میز خیره شد و گفت:

-فکر کنم چشمش بدجور توی اون خونه اس و از اینکه فرامرز اون رو به عنوان مهریه به تو داده زیاد راضی نبوده! الان هم فکر کنم بتونیم از طریق همین خونه ازش بخوایم فرامرز رو کمی نرمترکنه و در عوض ما هم خونه رو به قیمت مناسب تری بهش بدیم.

با ناراحتی گفتم:

-ولی دایی فکر کنم به همین زودی ها لازم بشه که خونه رو بفروشیم.

با اخم گفت:

-چطور؟

ماجرای بعد از ظهر و صحبت های خونه ی مادر سهراب رو تعریف کردم. الناز با لبخندی گفت:

-این یه مساله کاملا طبیعیه! ناراحتی هایی که بعد از مرگ یه عزیز اتفاق می افته معمولا از قضیه ی ارث شروع می شه!

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-من اصلا ناراحت نیستم. خب اونها هم حقی دارن!

دایی مستقیم به من نگاه کرد و گفت:

-پس می خوای خونه رو بفروشی؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:

-و البته خیلی سریع هم می خوام یه خونه ی خوب پیدا کنم.

الناز گفت:

-شاید خونه ای که توش نشستی رو به این زودی ازت نگیرن!

سرم رو کج کردم و گفتم:

-نمی شه منتظر موند و دید که اونها چه تصمیمی می گیرن! من نمی خوام بار اضافی روی دوش کسی باشم!

با ناراحتی لب هاشو جمع کرد و چیزی نگفت و بعد از خوردن میوه قصد رفتن کرد. خودش ماشین آورده بود و من و دایی تا جلوی در ساختمون همراهش رفتیم و ازش خداحافظی کردیم. 

به محض اینکه برگشتیم داخل خونه عین بمب منفجر شدم:

-دایی واقعا هدفتون از اینکه منو اینجور توی شوک قرار دادین چی بود؟!

دایی خندید و گفت:

-من همیشه ترس اولین دیدار خانواده ام با الناز رو داشتم و بعد از کلی فکرکردن به این نتیجه رسیدم که اینجوری بهتره!

با ابروهای بالا رفته گفتم:

-اون بیست و پنج سالش کامل نشده … خدایا! اون حتی وکیل هم نیست! کجا باهاش آشنا شدین دایی!

لبهاشو به هم فشرد و در حالیکه پیش دستی ها رو جمع می کرد گفت:

-توی مدرسه اش. دختر خیلی خوبیه اینطور نیست؟

خودم رو روی مبل انداختم و گفتم:

-جمع کردن پیش دستی ها رو بذارین واسه یه وقت دیگه، خواهش می کنم الان فقط منو از بهت در بیارید!

لبخندی زد و رو به روم نشست و بعد از کمی فکر کردن و با مسخرگی چشم چرخوندن و هی لبخند تحویل قیافه ای آماده به انفجار من دادن شروع کرد:

-ده سال پیش توی دبیرخانه اداره مسوول بودم و هنوز قسمت جمعدار اموال نیومده بودم. من رو معمولا برای دیدن مدارس و به اصطلاح بازرسی نمیبردن. اونروز برای یه کار شخصی از اداره بیرون اومدم، آقای علوی ازم خواست که گروهشون رو به مدرسه برسونم، من هم توی رودربایسی قبول کردم و اونها رو رسوندم به یه مدرسه ی دبیرستان دخترانه.

کف دستهاشو به هم مالید و من توی ذهنم سریع حساب کردم که اون موقع سی و یکی دوسالش بوده. همون موقع ها که من با عشق عجیب و غریب هم دانشگاهی سمج و پولدارم، فرامرز آزاد دست و پنجه نرم می کردم!

-شاید شیطنتم گل کرده بود! نمی دونم واقعا چرا…. تعارفشون رو توی هوا گرفتم و باهاشون وارد مدرسه شدم و به کلاس ها سر کشی کردیم. یکی از کلاس های اول ساعت ورزششون بود. وقتی از گروه جدا شدم تا برم، توی حیاط یه توپی با تموم قدرت خورد توی سرم.

انگار که الان اون لحظه ها جلوی چشماشه خندید و گفت:

-چشمام برای یه لحظه سیاهی رفت ..

ساکت شد و بعد از چند ثانیه گفت:

-الناز سرویس زده بود و سر منو ترکونده بود. اومد جلو و عذرخواهی کرد. چند روز بعد هم آقای کبودوند که یکی از همکارها بود اومد سراغم و به خاطر قضیه ی توپ عذرخواهی کرد و دفعه های بعد به صورت اتفاقی ( و با خنده اضافه کرد) کاملا اتفاقی الناز رو دیدم، شاید باورت نشه ولی از همون اول فهمیدم که این دختر تا چه حد می تونه شیطون و دوست داشتنی باشه.

با لکنت گفتم:

-ده … ده ساله که … (با صدایی که ناخواسته بالا رفت گفتم) دایی با هم دوستین؟!!!!

دایی خندید و گونه هاش سرخ شد. وای خدای من، واقعا سر در نمی آوردم! از وقتی دبیرستانی بودم همه در حال انتخاب کردن دختر برای دایی قاسم بودن و اون می گفت تا به زندگیم نظم ندم ازدواج نمی کنم! از زمانی که دانشگاه قبول شده بود همین شهر مونده بود و همینجا هم سر کار رفته بود. و حالا اعتراف می کرد ده ساله با دختری که واقعا جای دخترشه دوست بوده! من تو بهتِ النازم! یه دختر به زیبایی و جایگاه اون چرا باید با یکی مثل دایی قاسم که همه ی موهاش خاکستری شدن دوست باشه! 

-اونجوری نگام نکن مژده! الناز هم .. نسبت به من بدون حس نیست … راستش ده سال فکر کنم فرصت کافی باشه برای اینکه من و اون به نتیجه ی واحدی رسیده باشیم!

سرم رو چند بار به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

-دایی ذهنم جمع نمی شه … یه کم بیشتر توضیح بده!

دایی گوششو خاروند و گفت:

-خب یه جورایی میشه گفت رفتار دوره ی نوجوونی و جوونی الناز رو من شکل دادم. خب من اون موقع تو اوج جوونی بودم. ما هیچ وقت پامونو از گلیممون فراتر نذاشتیم … بهت که گفتم! اون اولین باریه که به خونه ام اومده بود … سال اول که کنکور داد حقوق غیر انتفاعی قبول شد ولی چون راه دور بود من اجازه ندادم بره … پدرش خیلی ازش ناراحت شد و سرزنشش کرد که یک سال دیگه می خواد درس بخونه ولی خب خبر نداشت که الناز از من بیشتر حرف شنوی داره!

دستم رو بالا آوردم و گفتم:

-دایی کافیه!

ساکت شد و بهم زل زد، لبم رو با زبون تر کردم و گفتم:

-می خوای حالا باهاش ازدواج کنی؟!

سرش رو زیر انداخت و گفت:

-من چهل رو رد کردم … داره سنم بالا میره و واقعا نمی تونم خواستگار های رنگ و وارنگ الناز رو تحمل کنم. الناز هم دوست داره تکلیفش رو مشخص کنم!

با ناراحتی گفتم:

-حالا فامیل خودمون هیچی! به خانواده ی الناز فکر کردین دایی؟! به اینکه پدرش رو چطور می خواین راضی کنید؟

-مادرش کم و بیش خبر داره. با پدرش هم رابطه ی خیلی خوبی دارم.

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

-نمی دونم چی بگم دایی.

قیافه اش حسابی درهم بود. حقش نبود بعد از این همه لطفی که در حقم کرده اینطور ناجوانمردانه ته دلش رو خالی کنم. لبخندی روی لب نشوندم و در حالی که به جلو خم می شدم گفتم:

-ولی دایی … تحت هر شرایطی من با شمام، به نظرم سلیقه تون حرف نداره. اون واقعا خوشگل و مهربون و مودبه.

لبخند دوباره به صورتش برگشت و از ته دلش گفت:

-نوکر دایی خودم هم هستم.

و من با صدای بلند قهقهه زدم و گفتم:

-حتی فکرش رو هم نمی کردم دایی که یه روزی چنین حرفایی ازت بشنوم!

باز هم گوش هاش سرخ شد و سریع بلند شد و پیش دستی ها رو جمع کرد.

با لبخند غمگینی بهش زل زدم. از ته دل خوشبختیش رو می خواستم. ده سال زمان کمی نیست، کاش پایان این همه انتظارش شیرین باشه.

از ذهنم گذشت نه ماه آشنایی و دوستی و یک سال ازدواج هم برای آشنایی زمان کمی نیست ولی … من وفرامرز گند زده بودیم!

***

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان