codebazan

رمان پل های شکسته

رمان پل های شکسته پارت ۸

فصل سی ام:

– مامان؟ کفش های اسکیتم نیست!

نفس عمیقی گرفتم و با صدای بلند گفتم:

– توی کیفش، زیر تخت.

باز مشغول شد و صداش ساکت شد، از یک ساعت پیش که اجازه داده بودم به همراه پدرش به تهران بره مشغول جمع کردن وسایلش شده بود. نفسمو به صورت آه بیرون فرستادم، نمی دونم از دست کی دلخور بودم! شاید از دست امین که دلم می خواست یکم مخالفت کنه، اما انگار بودن با پدرش واقعا براش خوشایند بود. مسخره اس اما حسادت می کردم. انگار یادم رفته بود امین هنوز هشت سال کامل هم نیست! 

قاشق چای خوریم رو بی هدف توی لیوان چای عسلی که حالا عسلش کاملا حل شده بود چرخوندم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. دیروز که فرامرز بعد از سفر دو روزه اش برگشت کاملا روحیه اش شاد شده بود، طوری که وقتی درخواست بردن امین رو مطرح کرد و من قیافه ام درهم رفت، زیاد حساس نشد و توجه آنچنانی به گرفتگی من نشون نداد!

قرار بود فردا، یعنی چهارشنبه، بعد از مدرسه به همراه امین برن و جمعه غروب هم برگردن. به قدری دلم گرفته بود که فقط گریه کردن باعث می شد سبک بشم. دوباره صدای امین بلند شد:

– مامان! مایوم رو پیدا نمی کنم.

پوفی کشیدم و گفتم:

– مایو می خوای چیکار؟! مگه می خوای بری دریا؟

با صدای بلند از توی اتاقش جواب داد:

– بابا گفته خونه اش استخر داره.

دندون هامو به هم فشردم و گفتم:

– خودم برات آخر شب جمع می کنم، اینقدر صدام نکن، خسته ام.

حالا هیچکاری هم نکرده بودم که خسته باشما! فقط یه خرده دلم بچگی و لجبازی می خواست. من سخت ترین روزهای عمرم رو توی جوونیم گذروندم، در حالی که می تونستم محبت همه رو داشته باشم. می تونستم مثل بچه آدم درسم رو بخونم و لیسانسم رو بگیرم و برگردم به شهرم، با یکی که دلخواه پدرم و خانواده ام باشه، مثل امیرعلی، پسرعموم ازدواج کنم و زندگی عادی و شیرینی داشته باشم. اما در حقیقت چطور گذشته؟ 

درست ترم اول و ماه اول با فرامرز دوست شدم و بعد از یه مدت کوتاه به خاطر شرط بندیش شدم مضحکه ی دوستاش و باز دوباره بهم چسبید و اونقدر کنه بازی درآورد که دوباره جذبش بشم و بعد مقابل خانواده ام ایستادم تا با فرامرز ازدواج کنم، از پدرم سیلی خوردم و برادر و خواهرام از من رو گرفتن و ازخونه زدم بیرون، خانواده ها برای جلوگیری از آبروریزی یه مراسم ازدواج مختصر گرفتن و اینطور به خودم تلقین کردم که خوشبخت ترین دختر دنیام! 

یه زندگی بچگانه با لذت های کوتاه و احمقانه مثل ست کردن همیشگی لباسم با فرامرز و وفق دادن سلیقه هامون به خاطر همدیگه شد همه ی دلخوشیم! بعد چی شد؟ فرامرز رفت و من در نبودنش هشت ماه باقیمونده بارداریم و سه سال بعد از تولد امین رو زیر سایه ی دایی و با خجالت سربار بودنم گذروندم و وقتی سر کار رفتم با سهرابی ازدواج کردم که دوستم داشت اما باز هم به خاطر اینکه سایه ی شوم فرامرز روی زندگی گذشته ام بود زندگی دومم گاهی به تلخی گذشت! 

آهی کشیدم، من به همون هم راضی بودم، حداقل وقتی ناراحت بودم، وقتی مریض می شدم، وقتی من و امین به چیزی نیاز داشتیم، سهراب نه از سر محبت و ترحم که وظیفه ی خودش می دونست از ما حمایت کنه! 

هر چند دوسال اول کمی برام سخت گذشت که امین توی خونه ی من نبود اما سهراب هیچ وقت نگفت که حق ندارم امین رو ببینم و هر وقت دلم میگرفت من رو به دیدن امین میبرد. 

حالا دارم بیست و هشتمین سال زندگیم رو می گذرونم و تنها چیزی که کسب کردم یه عالمه خاطرات تلخه و البته امین که این روزها حس می کنم سهمم ازش داره کمتر و کمتر میشه. 

لبخند تلخی زدم و اشکهام بی اراده از چشمم چکیدن. زیر لب زمزمه کردم:

– خدایا، به خودت توکل می کنم.

و مشغول خوردن چای عسلم شدم و بعدش به کمک امین رفتم و وسایلش رو جمع کردم. 

صبح موقع بیرون رفتن از خونه چمدون امین رو هم برداشتم و اول به طبقه ی پنجم رفتیم و چمدونش رو تحویل فرامرز دادم، خواستم سفارشی کنم اما بغضم اجازه نداد و سریع از فرامرز خداحافظی کردم و امین رو به مدرسه اش رسوندم و از اون هم خداحافظی کردم چون ظهر زودتر تعطیل می شد و به همراه فرامرز میرفتن. 

تا ظهر توی خودم بودم، فروزان و نصیریان هم انگار متوجه حال داغونم شدن که زیاد به پروپام نمی پیچیدن، در برابر پیام تکراری و هر روزه ی دایی که گفته بود «به مادرت گفتی؟» جواب دادم:

– امروز میگم.

ظهر وقتی توی راه برگشت بودم فرامرز بهم پیام داد و گفت:

– از شهر خارج شدیم.

با دیدن جای خالی ماشینش توی پارکینگ بغضم شدیدتر شد و با گریه وارد آسانسور شدم. دیروز که اومده بود اجازه ی امین رو بگیره دستش رو روی قفسه ی سینه اش گذاشت و گفت:

– قسم می خورم نمی خوام امین رو ازت جدا کنم. فقط می خوام لحظات بیشتری رو با من بگذرونه، می خوام بقیه هم بفهمن که نسبت به پسرم بی عاطفه نیستم و دست از سر من بردارن و بذارن خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.

قصدش و منظورش هر چی که بود، مهم نبود! مهم این بود که سه روز قرار بود امین رو نبینم و نمی دونستم که بعدش چه اتفاق هایی می افته، از اینکه زندگیم به این شکل معلق بود بیزار و خسته شده بودم. 

وقتی آسانسور توی طبقه ی هفتم توقف کرد و اومدم بیرون با سهند سینه به سینه شدم. عذرخواهی کرد و یه قدم عقب رفت. با دستم سریع اشکام رو پاک کردم و گفتم:

– معذرت می خوام.

این چند روز فقط یک بار دیده بودمش که اون هم دیروز بود که با عجله از در ساختمون بیرون زد و فقط یه سلام کوتاه کرده بود. خواستم از کنارش رد بشم که با سرفه ای مصلحتی حواسم رو به خودش جمع کرد:

– اتفاقی افتاده؟ می تونم کمکتون کنم؟

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و باز اشکهام پایین ریختن، به سمت واحدم رفتم، صداش رو پشت سرم شنیدم:

– فکر می کردم شما هم رفتین!

توی جام ایستادم و به سمتش چرخیدم و منتظر موندم حرفش رو بزنه. لبخند خجلی زد و گفت:

– امین … پسرتونه! درسته؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و لبهامو بیشتر به هم فشردم تا گریه نکنم. 

قدمی بهم نزدیک شد و گفت:

– نیم ساعت قبل که وارد خونه می شدم توی پارکینگ دیدمش که کنار ماشین آقای آزاد ایستاده بود. از میزان وسایل و ساک و چمدونشون معلوم بود دارن میرن سفر.

بغضم رو فرو دادم و گفتم:

– امین … با پدرش می خواست بره.

ابروهاش رو بالا فرستاد و گفت:

– آقای آزاد…

اخمی کردم و گفتم:

– همسر سابقم و پدر امین.

ابروهاش بیشتر بالا رفت و زمزمه کرد:

– آهان.

ببخشیدی گفتم و دیگه اجازه ندادم بیشتر از این منو به حرف بگیره و وارد خونه شدم. با بسته شدن در دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیر گریه، اصلا برام مهم نبود که سهند هنوز پشت دره یا نه! به سمت اتاق امین رفتم و خودم رو روی تختش ولو کردم و گریه کردم. دلم بی نهایت نازک شده بود و واقعا نمی تونستم جلوی اشک هامو بگیرم. بعد از حدودا ده دقیقه ای که کمی سبک شدم بدون اینکه لباس هامو در بیارم به سمت تلفن خونه رفتم و شروع به شماره گیری کردم :

– صفر، صد و هفتاد و دو ….

قلبم تند میزد و فقط می خواستم با حرف زدن با مامان و دادن خبر خوش دایی خودم رو آروم کنم. بوق چهارم که تموم شد و صدای برداشته شدن گوشی اومد دهن باز کردم که سلام کنم اما با شنیدن صدای پدرم، صدام توی گلوم خفه شد.

– بله؟

آب دهنم رو قورت دادم. پوست سرم یه جورایی سفت شد، انگار که موهای سرم بخوان به صورت عمودی بایستن! دوباره صداش توی گوشی پیچید:

– الو؟ 

دهنم اتوماتیک وار بسته شد و اشک هام دوباره روون شد. 

– چرا حرف نمی زنی؟!

داشت عصبانی می شد و من حتی محتاج این بودم که سرم داد بزنه. کاش قطع نکنه و فقط بگه «الو» و من چقدر احمق بودم که فراموش کرده بودم حضور پدرم چقدر برام مقدسه! 

چشم هامو بستم و لبهام از هم جدا شد:

– سلام.

اونور خط سکوت مطلق شد. حالا هر دو سکوت کرده بودیم. کاش حالا که صدامو شنیده قطع نکنه. حتی اگر قطع کنه، دوباره زنگ می زنم، ده باره زنگ می زنم و حالا که به صورت اتفاقی یه قدم به جلو برداشتم دوباره عقب نشینی نمی کنم. صدام لرزید:

– بابا؟ 

به هق هق افتادم:

– مژده ام.

هنوز ساکت بود. می تونستم حدس بزنم الان اخمهاش توی همه و شاید … شاید که نه! حتما اون هم دلتنگ من بود، اون که مثل من بی عاطفه و سنگدل نیست! خاک بر سر من که از فرامرز موندم که در پی ایجاد روابط حسنه با پسرش بود، فرامرزی که هیچ وقت امین رو ندیده بود حالا با هم به سفر می رفتن و من از بچه ی خودم امین کم گذشت تر بودم که نمی تونستم به خاطر پدرم و اون همه محبتی که از بچگی خرجم کرده بود از غرور احمقانه ام بگذرم! البته اولش غرور بود، الان فقط خجالتش مونده بود. چشم هامو بستم و انگار در حین بیان جمله ام جون کندم!

– هنوز هم … دخترتونم؟!

نفسش رو که به صورت آه بیرون فرستاد انگار جون به تنم برگشت.

– اگردختر منی …

تمام تنم گوش شد و بابا حرفش رو ادامه داد:

– چرا الان … تو خونه ی من نیستی؟

با صدای بلند زدم زیر گریه و اونور باز هم سکوت شد و بعد در حالی که بین گریه به لبهام لبخند اومده بود گفتم:

– همین الان میام … همین الان راه می افتم.

نفسش رو باز هم عمیق بیرون فرستاد و حاضرم قسم بخورم این بار از سر آسودگی بود. بدون خداحافظی تلفن رو قطع کردیم و من در کمتر از ده دقیقه حاضر و آماده از خونه بیرون زدم و به دلیل دست فرمون افتضاحم و ترس از رانندگی در خارج از شهر تاکسی گرفتم و یکراست به ترمینال رفتم.

خدا رو شکر فقط نیم ساعت معطل شدم و زود ماشین گیرم اومد. وقتی روی صندلی اتوبوس نشستم به دایی قاسم پیام دادم و بلافاصله زنگ زد و شروع کرد به تحسین و قربون صدقه ام رفتن و من هم با خنده و گریه جوابش رو می دادم و وقتی می خواست خداحافظی کنه دوباره گفت:

– پس رفتی اونجا به مامانت درمورد من و الناز بگو.

و من با خنده ازش خداحافظی کردم. چون بعد از ظهر چهارشنبه بود احتیاج به مرخصی گرفتن نداشتم و می تونستم تا جمعه شب خونه ی پدرم بمونم.

آهی کشیدم و از خدا خواستم رفتار بقیه ی خانواده شامل محمد و مائده، باهام خوب باشه. هرچند خودم رو برای هر برخوردی آماده کرده بودم.

ساعت از هفت شب گذشته بود که رسیدم. اول شهر پیاده شدم، پیاده به راه افتادم تا خودم رو به دور میدون برسونم که فاصله چندانی نداشت که صدایی متوقفم کرد:

– عمه مژده؟

پشت سرمو نگاه کردم و پسر جوون تقریبا بیست ساله ای رو دیدم که مشکوکانه نگاهم می کرد، با دیدن عکس العمل من نسبت به اسمم صورتش از هم باز شد و به سمتم اومد. با توجه به اینکه عمه صدام کرده بود فقط می تونست پسر محمد باشه. نیشم تا بناگوش باز شد:

– ایلیا؟

قدمهاشو تندتر کرد و یک قدم مونده بود بهم برسه ایستاد. خب مسلما بعد از یه مدت زمان طولانی نمی دونست چه واکنشی نشون بده! وقتی می رفتم، دوم یا سوم راهنمایی بود؛ من پیش قدم شدم و دستم رو جلو بردم و به محض اینکه بهم دست داد باهاش روبوسی کردم. با هم به سمت پژوپارس سفید رنگ رفتیم و ایلیا پشت فرمون نشست و من کنارش جا گرفتم. به محض اینکه ماشین رو به حرکت در آورد با کسی تماس گرفت:

– الو فرهاد؟ من و عمه داریم میایم خونه. تو هم از همون ور برو.

و خداحافظی کرد و بعد با لبخندی رو به من گفت:

– فرهادِ خاله مریم رفت ترمینال منتظرت باشه من اینجا موندم. 

نفسش رو با حالت خنده داری فوت کرد و گفت:

– آقا بزرگ از دو ساعت قبل، من و فرهاد رو فرستاده بیایم دنبالت.

لبخندی از ته دل زدم و صادقانه گفتم:

– دل تو دلم نیست.

با لبخند مهربونی بهم زل زد و گفت:

– همه چیز امن و امانه. 

اون لحظه واقعا به چنین جمله ای احتیاج داشتم، هر چند که چیزی از استرسم کم نکرد. حرف زیادی نداشتم که با ایلیا رد و بدل کنم، حتی روم نمی شد بپرسم که پدرش با شنیدن خبر اومدن من چه عکس العملی نشون داده! فقط از حال بقیه پرسیدم و چند جمله ای هم در مورد الهه خواهر کوچیکترش صحبت کردیم که حالا دانشجوی مشهد بود و آخر حرفاش متوجه شدم هنوز هم طبقه ی بالای خونه ی بابا زندگی می کنن. وقتی توی کوچه ی تنگی که فقط درِ خونه باغ ما اونجا قرار داشت از ماشین پیاده شدیم، فرهاد هم همزمان پشت سر ما ماشین رو پارک کرد و برعکس ایلیا بدون خجالت به سمتم اومد و منو بغل کرد و قشنگ منو تو بغلش چلوند! با اینکه اون رو هم در تمام مدت ندیده بودم.

ایلیا زنگ رو فشرد و همین که صدای مامان پخش شد و پرسید «کیه؟» فرهاد صورتش رو جلو برد و گفت:

– گل دخترتو آوردیم مادر.

و صدای ذوق زده مامان بلند شد:

– قربون قد و بالات برم. بیاین تو.

در با صدای تیکی باز شد و ایلیا با حالت بامزه ای گفت:

– چاپلوس بدبخت تعریف نشنیده! تو عمه رو آوردی؟! 

فرهاد دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و رو به ایلیا گفت:

– مهم نیته! این رو هم در نظر بگیر که شاید خاله میومد ترمینال پیاده می شد! 

ایلیا زیر لب زمزمه کرد:

– عنتر!

من که اصلا توقع شنیدن چنین حرفی رو نداشتم با صدای بلند خندیدم و ایلیا با لبخند خجلی گفت:

– معذرت عمه! ولی خیلی حرصمو درمیاره.

فرهاد چشماشو ریز کرد و گفت:

– امشبه رو نشنیده می گیرم. 

ایلیا هم با لبخند خبیثی گفت:

– نشنیده نگیر ببینم چیکار میکنی!

در همون حین در خونه باز شد و مامان و فاطیمای گرد شده اومدن روی ایوون و به فاصله ی چند ثانیه، پیمان و رها و مریم و شوهرش و همسر فاطیما و دو تا دختر شبیه به هم حدودا پونزده ساله که مطمئنا دوقلوهای مائده بودن اومدن روی ایوون. ناخواسته چشم هام پر از اشک شد و ته دلم خودم رو لعنت کردم. پیمان با صدای بلند گفت:

– پس خوشگل داییش کو؟

من که می دونستم این پیمان موزمار خبر داره! یعنی دایی قاسم بهش نگفته باشه؟! فکر کن یه درصد! این کاراش از سر سیاستشه، ولی فاطیما که انگار در جریان نبود با قیافه ی آویزون گفت:

– پس امین جونم کو؟!

و پیمان با لحن خنده داری رو بهش گفت:

– نه که خیلی چشم دیدنت رو داشت!

بهشون رسیدم و یکی یکی، همه رو در آغوش کشیدم و بهناز و مهناز (دو قلو های مائده) رو بیشتر به خودم فشردم. توی دلم از خدا خواستم مادرشون هم با من برخورد خوبی داشته باشه. شونه به شونه ی مامان وارد خونه شدم و بقیه هم پشت سرمون اومدن. برخلاف تصورم کسی توی سالن نبود. با ترس به صورت مامان نگاه کردم و مامان با لبخند آرامش بخشی گفت:

– توی اتاق نمازه. برو پیشش.

سرم رو تکون دادم و با قدم های آروم به سمت راه پله رفتم، روم نمی شد بپرسم پس محمد و مائده کجان! همینقدر که پسر محمد و دخترهای مائده بودن یعنی یه روزنه ی امید، که اینجا کسی از من متنفر نیست.

وقتی پشت در اتاق نماز ایستادم، به خاطر آوردم که اردیبهشت ماه امسال، روزی که فهمیدم فرامرز داره برمیگرده ایران، وقتی منتظر امین بودم که از مدرسه بیاد بیرون چقدر دلم این اتاق و دورهمی های شادمون رو خواسته بود. کف هر دو دستم رو روی در گذاشتم و پیشونیم رو به در چسبوندم. قلبم محکم تر از همیشه می کوبید و حالا اون حسی که تمام این مدت مانع دیدارم با خانواده ام شده بود به وضوح خودش رو نشون می داد. هیچ غروری وجود نداشت! من واقعا روم نمی شد تو چشم های پدرم نگاه کنم و بگم: «بابا خوشبخت نشدم». 

– هنوز تک تک جمله هات یادمه.

پیشونیم رو از در جدا کردم و به سمت راستم و محمدی که چند قدمیم ایستاده بود نگاه کردم. توی نگاهش غمی بود که مانع می شد خودم رو توی بغلش بندازم. دست به سینه، از سمت شونه اش به دیوار تکیه داده بود و بهم نگاه می کرد. نفس عمیقی کشید و گفت:

– واقعا دلم میخواست خوشبخت بشی …. اونقدر که دیگه اینجا برنگردی!

با لبهای آویزون نگاهش کردم. با اینکه از پیمان کوچیکتر بود اما برخلاف اون، همه ی موهاش خاکستری شده بودن. سیبیل منظمی هم گذاشته بود که قیافه اش رو کاملا پدرانه کرده بود. دلم از حرفش گرفت، نمی تونستم تشخیص بدم حرفش خوب بود یا بد؛ خودش ادامه داد:

– وقتی در حیاط پشت سرت بسته شد … برای اولین بار گریه ی بابارو دیدم. طوری گریه می کرد که حتی شایسته هم گریه می کرد به حالش!

منظورش زنش بود، با توجه به اینکه شایسته کلا قاطی جمع نمی شد و ظاهرش کمی خشک بود، از نظر خود محمد این گریه، اون هم به حال بابا عجیب بوده!

با چشم های غرق اشک منتظر ادامه حرفش شدم، نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:

– من رو فرستاد بیام دنبالت، من اومدم دنبالت، اما جلوتو نگرفتم.

پوزخندی زد و گفت:

– هرچند تاثیری هم نداشت … تو سر و کله ات خیلی باد داشت!

اشکم روی گونه ام ریخت. سفیدی چشم هاش قرمز شد و ادامه داد:

– از فردای اون شب که زندگی شد جهنم و دیگه خنده ی از ته دل بابا رو ندیدم دلم بیشتر از تو گرفت. توی دلم واست خط و نشون می کشیدم که اگر بابا یه چیزیش بشه و خدایی نکرده فوت کنه نذارم توی مجلس عزاش شرکت کنی.

قلبم فشرده شد و سرم رو پایین انداختم. 

– اما وقتی پسرت … امین اومد اینجا. تازه فهمیدم چقدر دلم برات تنگ شده.

سریع سرم رو بالا آوردم. همراه چشم های خیسش لبخند زد و گفت:

– بی معرفت … حتی بهم سلام نکردی!

لبهامو به هم فشردم و از در فاصله گرفتم و به سمتش رفتم:

– سلام … 

دست هاشو از هم باز کرد. وقتی توی آغوشش قرار گرفتم و بوسه اش روی سرم نشست همراه گریه ام گفتم:

– معذرت میخوام داداش! به خاطر همه ی ناراحتی هایی که من باعثش شدم.

صدای شایسته باعث شد از هم فاصله بگیریم که با ابروهای بالارفته گفت:

– خدا شانس بده! مردم همیشه مورد توجه ان!

از بغل محمد بیرون اومدم و با شایسته دست دادم و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم:

– تو هنوزم به من حسادت می کنی؟

ابروهاشو تو هم کشید و گفت:

– دقیقا به چی؟!

اشک هامو پاک کردم و یه ابرومو بالا دادم و گفتم:

– به اینکه ازت خوشگلترم!

خنده اش رو نگه داشت و گفت:

– پررو!

محمد رو اشاره کردم و گفتم:

– هوس بغل شوهرتو کردی به خودش بگو! چرا به بقیه متلک میندازی؟

شایسته چشم هاش گرد شد و گفت:

– مادر شدی یه کم حیا یاد نگرفتی!

محمد آروم خندید و گفت:

– بذارین حداقل پنج دقیقه از باهم بودنتون بگذره بعد به هم بپرین، دلم خوش بود بعد از چند سال یادتون رفته باشه قبلا چقدر به هم می پریدین!

با لبخندی از ته دل ازشون فاصله گرفتم و پشت در اتاق نماز ایستادم و گفتم:

– خب دیگه برین پیش بقیه منم میام.

وقتی از پشت سرم رد می شدن شایسته با لحن خنده داری گفت:

– هنوز از راه نرسیده واسه ما حکم هم می کنه!

و ادای منو درآورد:

– برین پیش بقیه منم میام!!!

جلوی خنده ام رو نگه داشتم و به رفتنشون نگاه کردم که به سمت پله ها رفتن و از دیدم خارج شدن. بعد بدون معطلی چند ضربه آروم به در زدم و دستگیره رو به پایین فشردم. 

یه لحظه هایی هست که اونقدر خاص هستند دلت میخواد دیگه تکرار نشه تا از خاص بودنش کم نشه! مثل همون لحظه ای که در اتاق رو باز کردم و بین اتاقی که لامپ سبز رنگ و دیوارهای سبزش فضاش رو آرامش بخش کرده بودن، بابا رو دیدم که با اقتدار وسط اتاق ایستاده و به در چشم دوخته و منتظره من به سمتش برم. یه صدایی داد می زد تمام مدتی که پشت در با محمد حرف می زدم منتظر بوده وارد اتاق بشم. همه ی حرفها، گلایه ها، دلتنگی هایی که توی این سالها آماده کرده بودم تا به محض دیدنش بهش بگم نیست و نابود شدن و به جاش دلم می خواست صورت سفیدش رو، دست هاشو ببوسم و با نفس کشیدن عطرش فقط حسرت هایی که خودم باعثش شده بودم رو جبران کنم. 

اما وقتی خم شدم تا دستش رو ببوسم، دستش رو روی شونه ام گذاشت و مانع شد و فقط پیشونیم رو بوسید، حتی به زبونم نچرخید که بگم معذرت میخوام. حرف فروزان توی سرم چرخ می خورد که می گفت «می خوام از خانواده ت بگی تا یادت بیفته که دلت براشون تنگ شده» اون هم فهمیده بود من چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده، اما من همه ی دلتنگیم رو پشت غرورم پنهان کرده بودم.

مثل وقتهایی که یه اتفاق بدی برات میفته و می دونی که مقصری! پس بهش فکر نمی کنی تا بیشتر از این اعصابت به هم نریزه، چون نمیخوای به یقین مقصر بودن خودت برسی! تو چشم های بابا نگاه کردم و اون با صدای آروم و لحن محکمی گفت:

– به خونه ی خودت خوش اومدی.

لبخندی به پهنای صورتم زدم و خواستم چیزی بگم که بدونه پشیمونم و خیلی وقت پیش به حرفهاش رسیدم که اجازه نداد و گفت:

– حالا که برگشتی … دیگه نمیذارم با تصمیمات اشتباه زندگی خودت و پسرم امینو خراب کنی.

و این یه جور لحن سرزنشگر بود که اون لحظه شیرین تر از هر تعریف و حمایتی بود برام. 

***

فصل سی و یکم:

بابا کلید رو توی قفل در حیاط چرخوند و همزمان گفت:

– بعد از هشت نه سال سرمو بالا گرفتم و توی محل راه رفتم.

لبخند عمیقی زدم و گفتم:

– پس واسه خاطر همین بود از هر ده تا سوالم یکی رو جواب می دادین؟!

در رو باز کرد و کمی خودش رو کنار کشید که وارد بشم و در همون حال گفت:

– نه! اونقدر تند حرف می زنی که آدم می مونه جواب کدومشو بده.

آروم خندیدم و گفتم:

– راحت باشین بابا، بگین «زیاد ور ور می کنی مژده»!

لبخند سنگینی زد و همزمان با هم وارد حیاط شدیم. از ساعت شش صبح حاضر و آماده پشت پنجره اتاقم کشیک می دادم که بابا برای نون گرفتن از خونه بیرون بره تا همراهش برم و حالا با لذت نون خریدن سر صبح اون هم کنار بابا به خونه برگشتم. به محض اینکه نون ها رو تحویل مامان دادم موبایلم توی جیب مانتوم شروع کرد به ویبره رفتن. با دیدن شماره ی فرامرز و یاد امین افتادن لبخندی روی لبم نشست و جواب دادم:

– بله؟

– سلام مژده خوبی؟ 

به سمت راه پله قدم برداشتم تا به اتاقم برم و همزمان مامان گفت:

– مژده جان بچه ها رو هم بعد از تلفنت بیدار کن.

برای مامان سری به نشونه باشه تکون دادم و در جواب فرامرز گفتم:

– سلام ممنون. امین چطوره؟

نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت:

– ما برگشتیم خونه. 

با ابروهای بالا داده گفتم:

– امروز پنج شنبه اس! حتی یک روز کامل هم نیست که رفتین!

با کلافگی ادامه داد:

– می دونم! راستش امین اصلا میونه ی خوبی با خانواده ام نداشت. تو خونه ی خودم هم اونقدر بدقلقی درآورد که ترجیح دادم برگردیم.

وارد اتاقم شدم و گفتم:

– الان پیشته؟ می تونم باهاش صحبت کنم؟

– آره یه لحظه صبر کن.

دکمه های مانتوم باز کردم و روی تختم نشستم. از این بابت خوشحال بودم که اتاق من مثل اتاق بنیامین دست نخورده و مرتب مونده بود و این یعنی هیچ کس جز خود من این جدایی رو نمی خواست! صدای امین توی گوشی پیچید:

– سلام مامان. تو کجایی؟! چرا خونه نیستی؟

لبخندی به لحن تخسش زدم و گفتم:

– قربونت برم فکر نمی کردم اینقدر زود برگردین! من اومدم پیش مادرجون اینا، تو که می خواستی بری استخر و کلی خوش بگذرونی که!

با صدای گرفته گفت:

– از خواهر بابا بدم میاد. قیافه اش زشته.

لبهامو به هم فشار دادم تا نخندم! متاسفانه خیلی تعریف امین به دلم نشسته بود و این همون سمت خبیث وجودم بود! بنده خدا فرح چهره ی زیبایی هم داشت! مطمئنا این سیرتش بوده که باعث شده امین اونو زشت ببینه؛ با لحن خونسردی گفتم:

– اولا که زشته در مورد قیافه ی مردم اینجوری صحبت می کنی! دوما تو چیکار به عمه فرح داری؟ تو رفته بودی که همراه بابات باشی. امین جون؟

– هوم؟!

می تونستم لب و لوچه ی آویزونش رو تصور کنم و دلم براش ضعف رفت. 

– می خوای همین طور قهر باشی تا آخر هفته ات خراب بشه؟

با تاخیر جواب داد:

– می خوام پیش تو باشم. دوست دارم پیش آقابزرگ و مادرجون باشم. دلم واسه دایی پیمان تنگ شده.

نفسم رو فوت کردم و گفتم:

– گوشی رو بده به بابات.

بعد از چند ثانیه فرامرز گوشی رو گرفت و ازش خواستم امین رو بفرسته اما اون گفت:

– اگر مشکلی نیست بذار این دفعه رو خودم درست کنم. 

اخمی کردم و گفتم:

– معلوم نیست چی بهش گذشته که اون همه ذوق و شوقش برای تهران اومدنش فروکش کرده! 

با لحن جدی گفت:

– آره اونجا شکنجه اش کردم! 

خواستم حرفی بزنم که با لحن ملایم تری ادامه داد:

– من دارم همه وقت و انرژیمو میذارم تا حداقل یه چیزایی رو درست کنم. شاید اشتباه فکر می کردم که می تونم همه چیزو با هم داشته باشم. 

معنی حرفش رو نفهمیدم! منتظر موندم تا ادامه بده و گفت:

– مطمئن باش هیچ وقت خواهرم رو به پسرم و زندگیم ترجیح نمیدم.

لبخند غمگینی روی لبم نشست. کاش چنین تصمیم محکمی رو قبل از جداییمون می گرفت. منظورم ترک خواهرش نیست! یه تصمیم عاقلانه برای نظم دادن به زندگیمون.

نفس عمیقی گرفت و گفت:

– من به تربیت امین ایمان دارم و می دونم تو چیزی کم نذاشتی براش … پس اجازه نمیدم کسی بشه دایه عزیزتر از مادر و بخواد پسرمو اذیت کنه.

با صدای آروم و لحنی عصبی گفتم:

– خواهرت امینو اذیت کرده؟!!!

بدون مکث جواب داد:

– غلط می کنه کسی چپ به امین نگاه کنه.

دلی که داشت آشوب میشد آروم گرفت و با لحن قدردانی گفتم:

– ممنونم … ممنون که وقتی امین باتوئه خیالم ازش راحته.

صدای نفسی که با آسودگی رهاش کرد رو شنیدم و لبخند روی لبم نشست و گفت:

– پس اجازه میدی مشکلم رو با امین حل کنم؟!

– نمی خوای بگی چی شده که امین اینطور از دست خواهرت شکاره؟

آروم خندید و گفت:

– فرح رفته بود رو منبر و یه نفس نصیحت می کرد، امین هم که قربونش برم قشنگ فرحو شست و پهن کرد رو بند. منم از محل جنگ دورش کردم ولی خب دیگه انگار دیر اقدام کردم چون امین اونقدر عصبانی بود که حاضر نشد حتی یه دقیقه با هم خوش بگذرونیم. 

با اینکه می دونستم منو نمی بینه سرم رو تکون دادم و گفتم:

– بچه ام حرف تو دلش نمی مونه. رُکه.

باز هم خندید و گفت:

– به مادرش رفته.

باز داشت پررو می شد! فورا گفتم:

– پیشت باشه اما اگر دیدی بی تابی می کنه زیاد اذیتش نکن بفرستش پیشم، باشه؟ من فردا شب، دیگه نهایتا شنبه صبح برمیگردم.

و بعدش از هم خداحافظی کردیم. از همون لحظه می دونستم امین، شب نرسیده پیشمه. دیگه هر چی بود همه اخلاق هاش دستم بود و می دونستم تو این لحظات فقط خودم می تونم آرومش کنم یا دایی قاسم. از روی تخت بلند شدم و مانتوم رو در آوردم و از اتاق خارج شدم تا بقیه رو بیدار کنم. همه دیشب اینجا خوابیده بودن و تا نیمه های شب حرف زده بودیم و چقدر دلم می خواست بدونم هنوز هم رسم اتاق نماز سر جاشه یا نه! اما چیزی نپرسیدم و همه توی سالن خونه نشستیم … همه به غیر از مائده که هنوز ندیده بودمش! 

یکی یکی در اتاقهارو زدم و همه رو بیدار کردم و خودم زودتر از همه پایین برگشتم و کمک مامان سفره بلند صبحونه رو پهن کردم. حسی تو وجودم بود که به گمونم قوی تر از زمان مجردیم داد میزد من دختر این خانواده ام، هر چند قسمت بزرگی از ذهنم پیش ناراحتی امین بود اما فکر اینکه اون هم تا شب به جمعمون اضافه میشه باعث میشد ناراحتیم کمرنگ بشه. در ظرف مربای بِه رو باز کردم و در حالی که کاسه ها رو پر میکردم با نگاه غرق عشق به مامان و بابا زل زدم که به همدیگه کمک میکردن. بابا دستش رو برده بود توی حلب پنیری که خود مامان درست کرده بود و مامان هم کنارش پوست قالب های کره رو باز می کرد و توی پیش دستی ها می گذاشت. مامان که سرش رو بالا آورد نگاهم رو غافلگیر کرد و لبخند مهربونی نثارم کرد و باعث شد به زبون بیام:

– ممنون که تو این چند سال پیش قدم نشدین.

هر دو با تعجب نگاهم کردن. لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم جمله ی مناسبی که حسم رو بیان کنه پیدا کنم.

– من باید به غلط بودن کارم پی می بردم.

بابا لبخند کمرنگی زد و به کارش ادامه داد و مامان با لبخند غلیظ تری گفت:

– هیچ پدر و مادری نمی تونه بچه اش رو فراموش کنه. ما هم نباید پشتت رو خالی می کردیم. 

نفس عمیقی گرفت و گفت:

– ما از اولش هم با خود فرامرز مخالفتی نداشتیم، باید برای به دست آوردنت سختی می کشید. ولی تو عجول بودی، الان هم اگر …

– خانم در این حلبو بذار.

مامان بدون اینکه حرفشو ادامه بده به حرف بابا گوش کرد و بابا در حالی که به سمت سینک ظرفشویی می رفت گفت:

– هرکه طاووس خواهد … جور هندوستان کشد!

مشکوکانه به هر دو نگاه کردم، طوری حرف میزدن که انگار الان تو موقعیت نه سال پیش قرار داریم و میخوان فرامرز چزون راه بندازن! با صدای آرومی پرسیدم:

– چیزی هست که من خبر ندارم؟!

بابا دستاش رو با حوله ی کنار یخچال خشک کرد و گفت:

– اگر عاقل باشی نباید دوباره گول اون مارمولک رو بخوری!

ناخودآگاه لبخند کجی زدم و در حالی که در ظرف مربا رو می بستم گفتم:

– دایی قاسم حرفی زده؟

مامان پیش دستی های کره و پنیرو روی سنگ اپن چید و گفت:

– این حرفیه که از خودت باید بشنویم نه دیگرون.

در ظرف مربای آلبالو رو باز کردم و گفتم:

– من بهش جواب رد دادم. الان هم فقط نقش پدر امین رو توی زندگی امین داره، نه هیچ چیز دیگه.

و ناخودآگاه بوسه ی اون شبی یادم افتاد که منو به در خونه ام چسبوند و بهونه آورد که اختیار از کف داده!! 

بابا نفسش رو عمیق بیرون فرستاد و بدون هیچ حرفی به سمت راه پله رفت و با صدای بلند گفت:

– تا ده دقیقه دیگه هر کی کنار سفره نبود، باید تا وقت ناهار گشنه بمونه.

به این کار بابا لبخندی زدم. اون موقع ها هم همیشه من اولین نفری بودم که کنار سفره صبحونه می نشستم. مامان روبروم ایستاد و در حالی که حواسش به بابا بود که صدامونو نشنوه گفت:

– اگر قرار باشه باز هم ازدواج کنی هیچ کس مناسب تر از فرامرز نیست اما نباید عجولانه تصمیم بگیری.

لبهامو به هم فشردم و بعد از سکوت چند ثانیه ای در برابر نگاه منتظرش گفتم:

– هر چی شما بگین.

لبخندی از ته دل زد و پیشونیمو بوسید و بعد ازم فاصله گرفت و خطاب به فرهاد و ایلیا که داشتن از پله ها پایین می اومدن شروع کرد به صحبت کردن. نفسم رو عمیق بیرون فرستادم. با توجه به اینکه هنوز جایی تو دل خواهر و مادر فرامرز نداشتم یه جورایی مطمئن بودم این وصلت سر نمی گیره چرا که دلیل مخالفت بابا برای ازدواج بار اولم هم همین بود که «اونها تو رو نمیخوان».

کاسه ها رو توی سینی چیدم و رو به فرهاد که به سمت آشپزخونه می اومد صبح بخیر گفتم. ایلیا به سمت دستشویی رفت و به اون هم سلام کردم. کنار سفره نشستم و با ذهنی که حالا بیشتر از هر وقتی درگیر شده بود شروع به چیدن کاسه ها توی سفره کردم. مامان خطاب به فرهاد گفت:

– صورتتو تو ظرفشویی نشور.

– نمی شورم مادر.

مامان با حرص گفت:

– خوبه دارم می بینم که می شوری.

مهناز و بهناز از پله ها پایین اومدن. مهناز روی شال سرش بود و اون یکی سر لخت بود. به هم سلام کردیم. ایلیا همون موقع از دستشویی بیرون اومد و من هم بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. بابا رو به بهناز گفت:

– بهناز سرتو بپوشون.

رو به فرهاد با صدای آروم گفتم:

– خیلی چشم سفیدی! آخر هم صورتتو تو ظرفشویی شستی؟

خواست جواب منو بده که بهناز با تخسی گفت:

– آقا بزرگ بیخیال! فرهاد و ایلیا که مرد نیستن!

فرهاد چشم هاش گرد شد، به زور جلوی خنده ام رو نگه داشتم. ایلیا که حالا وارد آَشپزخونه شده بود دست به کمر به سمت هال نگاه کرد و خواست حرفی بزنه که بابا خطاب به بهناز گفت:

– ایلیا و فرهاد مرد نیستن! شوهر خاله مریم و شوهر فاطیما که مَردن!

ایلیا به سمتم چرخید و با قیافه ی خنده داری چشم هاشو مظلوم کرد و گفت:

– هیچ وقت اینطور تخریب شخصیتی نشده بودم!

فرهاد هم نگاه کلافه ای به هال انداخت و با صدای آرومی گفت:

– شیطونه میگه برم وسط هال شلوارمو بکشم …. لا اله الا ا…!

بهش چشم غره رفتم و ایلیا خطاب به بهناز که وارد آشپزخونه شده بود با صدای آروم و حرصی گفت:

– که ما مرد نیستیم ها؟!

بهناز خبیث خندید و به سمت سینک ظرفشویی رفت تا صورتشو بشوره. فرهاد با صدای بلند گفت:

– مــادر؟ بهناز داره تو ظرفشویی صورتشو می شوره.

و صدای جیغ مامان در اومد:

– بهنــــاز!!!

*** 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان