codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱۱

۲۹)

روزها میگذشتند و من و کامیار طبق قراری که گذاشته بودیم رفتار میکردیم..
اون برای صبحانه و ناهار و شام میومد پایین و با من مینشست دور میز.. احساس میکردم ذره ای از اون یخش باز شده و خودشم خوشش میاد که با ما غذا میخوره.. چون اکثرا بدون دیر کردن و سر موقع میومد.. ولی با من هنوز سرد بود و مستقیم تو چشمام نگاه نمیکرد..
ولی من خوشحال بودم، نگاه و توجهشو نمیخواستم خوب بودنشو میخواستم.. قصدم از اومدن به این خونه خارج کردن کامیار از پیله تنهاییش بود و کمی موفق شده بودم چون به مادرش نزدیکتر شده بود و زن بیچاره چشماش میخندید با دیدن پسرش..

خیلی کم میرفتم بالا، همونطور که خواسته بود داروهاشو میزاشتم روی میز ناهارخوری و اگه خودش زنگ نمیزد نمیرفتم پیشش..
توی یکهفته فقط یه بار اس داده بود که سرم درد میکنه یه مسکن بیار..

توی هال با نگار جون و منیره نشسته بودیم و منیره داشت سیب زمینی پوست میکند و منم داروهای کامیارو چک میکردم که کدوما دارن تموم میشن و باید برم پیش دکتر محمدی و دوباره براش بنویسه..
بار قبل که رفته بودم دکتر گفته بود خیلی خوشحاله که کامیار برگشته خونه و بهتره.. در مورد داروها و دستورات جدید هم صحبت کرده بودیم و من همشو به دقت گوش داده بودم..
یکی از داروهاش که خیلی مهم بود و تاثیر زیادی زیادی روی آروم شدنش داشت تموم شده بود و برای یکساعت بعد نیاز بود..
رفتم بالا که ازش بپرسم احیانا بین داروهاش از همون قرص داده یا برم و بخرم..
تو سالن بود و داشت با سیگار رو گوشه لبش گشت میزد..
منو که دید گفت
_چی شده.. چرا اومدی؟
_قرص فلوکستین و آلپرازولام تون تموم شده، تو کشوی دارو دارین یا برم بخرم؟
_نه تو کشوی دارو هیچی نیست
_پس میرم میخرم.. در ضمن دکتر تاکید کرد حتما خارجی بخریم
_لازم نیست همون ایرانیشو بخر فعلا
_چرا؟.. کیفیت داروهای خارجی با ایرانی خیلی متفاوته و تاثیرش هم همینطور
_سئوال نکن گفتم ایرانی بخر بگو چشم
_آخه چرا چشم؟.. من پرستارتونم میگم دکترتون گفته ایرانیش فایده نداره
کمی این پا اون پا کرد انگار نمیخواست جواب بده ولی وقتی دید ول کن نیستم، با بیحوصلگی گفت
_پول ندارم فعلا ایرانیشو بخر تا دفعه بعد

خیلی تعجب کردم از حرفی که زد.. هیچوقت فکر اینو نکرده بودم که کامیاری که کار نمیکنه درآمدش از کجاست..
وقتی دقت کردم دیدم راست میگفت که پول نداره چون چند روز بود بوی سیگارشم عوض شده بود و بوی سیگار ارزون تو فضای خونه میپیچید..
در حالیکه قبلا فقط سیگار وینستون آبی لایت میکشید و بوشم اذیت نمیکرد‌..

چیزی نگفتم و تو فکر بودم که پکی به سیگارش زد و پشتشو کرد بهم و رفت جلوی پنجره وایساد..
دلمو زدم به دریا و گفتم
_آقای کیان
_هوم
_حمل بر فضولی نکنید ولی میشه بپرسم درآمدتون از کجاست؟
برگشت طرفم و گفت
_حمل بر فضولی میکنم.. تو به کار خودت برس بچه

بز لجباز یکدنده حرصمو درمیاورد.. ولی من باید میفهمیدم این آدم که ظاهرش، خونه ش، همه چیز زندگیش لوکس بود، چرا بی پولی میکشید و جریان چی بود..
_باشه.. ببخشید پرسیدم
دمغ شده بودم و برگشتم برم پایین که صداشو شنیدم..
_من نمایندگی درب چوبی دارم که سالهاست سپردمش به رفیقم
جوابمو که داد وایسادم و با تعجب گفتم
_ولی اینکه کار پردرآمدیه، چرا برای یه قرص خارجی و یه سیگار خوب پول ندارین الان؟
بیحوصله دستی به موهاش کشید و گفت
_فعلا مسعود میگه بازار کساده و فروش نیست.. هر وقت شد میریزه به حسابم، مهم هم نیست برام.. توام برو همون ایرانیشو بخر و زیاد اهمیت نده به کیفیتش
_مگه میشه اهمیت نداد.. چقدر شما بیخیالین، میدونین این قرصای ضد افسردگی و آرامبخش خارجی که میخورین چقدر عوارض دارن؟ چه برسه
به ایرانیش
_من خودم سر تا پام عوارضه خانم دکتر.. نترس بیشتر از این دیگه بد نمیشه حالم
اینو گفت و رفت تو اتاقش.. یعنی که بحث تمومه..

رفتم پایین ولی فکرم عجیب درگیر موضوع شده بود.. مگه ممکن بود که یه نمایندگی درآمد خوبی نداشته باشه.. اونم تا حدی که صاحبش نتونه حتی سیگار مورد علاقشو بکشه..
یه جای کار اشکال داشت و شم پلیسی من ولش نمیکرد این قضیه رو.. احساس میکردم دوستش از موقعیت بد و بیماری کامیار سوءاستفاده میکنه و داره بهش خیانت میکنه.. اینم که بقدری از زندگی سیر بود که مگه اهمیت میداد بره پی کسب و کارش و ته و توی قضیه رو دربیاره.. ولی من درمیاوردم..

۳۰)

نگار جون توی اتاقش بود و استراحت میکرد.. دو تقه زدم به در و نگاهش کردم..
_بیا تو مادر
_نگار جون اگه استراحت میکنین بعدا بیام
_نه دخترم از بیکاری دراز کشیدم.. بیا تو
میخواستم راجع به کار کامیار ازش بپرسم.. خودش انقدر زیاد حرف نمیزد که بتونم کاملا جریانو بفهمم..
_نگار جون میشه آدرس نمایندگی آقا کامیارو به من بدین؟
_آره عزیزم چرا نشه.. ولی میشه بگی برای چی میخوای؟ طوری شده؟
_میخوام برم یه سر بزنم ببینم اوضاع چطوره.. نگار جون به آقا کامیار چیزی نگین ولی امروز به من گفت که پول نداره داروی خارجی بخره
چشمای مادرش از تعجب گرد شد و گفت
_یعنی چی که پول نداره؟.. پس اون مسعود گردن کلفت چیکار میکنه تو نمایندگی؟
_منکه نمیشناسم اون آقا رو، ولی حس خوبی ندارم به این مساله و برای همینم میخوام برم از نزدیک ببینم
_امان از دست این کامیار.. طوری از زندگیش دست برداشته که هیچی عین خیالش نیست.. خودش باید بره دنبال کارش ولی نمیره، منم که نه پا دارم نه جونشو دارم برم به کارای مسعود سرک بکشم
_من میرم نگار جون نگران نباشین.. ولی شما به آقا کامیار فعلا چیزی نگین
_باشه مادر نمیگم ولی این پسره چرا به من نگفته که بی پوله؟.. من توی بانک پول دارم، انقدری هست که پسرم نیاز به هیچ کس نداشته باشه.. آخه این بچه چرا اینجوری میکنه ای خدا
_خوب شاید غرورش اجازه نمیده تو این سن از مادرش پول بخواد، شمام چیزی نگین تا ببینیم چی میشه

مقابل نمایندگی بزرگ و شیکی که نمایندگی درب چوبی بود وایسادم و با نگاهم یه اسکنی کردم همه جارو..
داخل پر از درهای چوبی شیک و گرونقیمت بود و معلوم بود که فروش خوبی داره که جنسشم تکمیله.. میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه این آقا مسعود هست..
باید خودشو میدیدم.. آدم شارلاتان چشماش داد میزد بیصداقتیش رو و من متخصص خوندن نگاه آدما بودم شکر خدا..
رفتم داخل و مثل یه مشتری به درها نگاهی انداختم..
پشت میز بزرگی ته مغازه یه مردی همسن و سال کامیار نشسته بود و با تلفن حرف میزد..
شکم برآمده شو داده بود جلو تکیه داد بود بر مسند قدرت و طوری با صدای بلند و با اعتماد بنفس صحبت میکرد که شک کردم نکنه نمایندگی ارث پدری ایشونه..
یه پسر جوون اومد پیشم و گفت که چه نوع دری مورد نظرمه و بگم تا کمکم کنه..
گفتم چیز خاصی در نظر ندارم و میخوام فعلا یه نگاهی بکنم..
پس راحت باشیدی گفت و رفت.. گوشم به حرفای جناب مسعود بود..
_بخدا حاجی این تن بمیره نمیصرفه.. میدونی که منم دستم بسته ست.. نه بخدا به پیغمبر چکش مونده رو دستم.. اگه امکانش بود نه نمیگفتم به جون بچه هام
چقدرم قسم میخورد.. اون تاجرایی که خیلی قسم میخوردن به نظر من یه جای کارشون میلنگید و دروغ میگفتن..
بعد از پایان صحبتش گوشیو پرت کرد روی میزو رو به اون پسره گفت
_فکر کرده خرم نمیفهمم، مگه داریم تو این زمونه یکی نفع خودش بده به یکی دیگه، ای بابا
فهمیدم که حدسم درست بوده و قسماش الکی بوده..
این آدم، آدم درستی نبود و سر کامیار کلاه میزاشت مسلما..
رفتم طرفش و سلام و علیک کردم..
زود توجهش بهم جلب شد و بلند شد وایساد..
_سلااام سرکار خانم بفرمایید من در خدمتم
_برای خونه جدیدم میخواستم ۶ تا در چوبی ازتون بخرم.. این طرحو میخوام.. موجود دارین؟
_بله البته که داریم، از همه این نمونه هایی که اینجا میبینین موجود هست توی انبار، شما انتخاب کنین من میفرستم به آدرستون

پس وضع کار نمایندگی خوب و حتی عالی بود که توی انبار اونهمه موجودی داشتن.. اونوقت بیچاره صاحبش نمیتونست دوای دردشو از نوع خوبش بخره.. از آدمای کثیف بدم میومد و دوست داشتم پوز این آدمو به خاک بمالم که با اطمینان کامیار اون کارو کرده بود..
یه طرحی نشونش دادم و گفتم
_از این میخوام ولی اجازه بدین یه بارم با همسرم بیام مطمئن نیستم واقعیتش دو دلم
_ما در خدمتیم خانم
رفتم از مغازه بیرون و کمی اونطرفها گشت زدم.. دلم میخواست یه مدرک ازش داشته باشم تا کامیار باور کنه حرفامو.. از راه دور چندتا عکس گرفتم که معلوم بشه مغازه پره و یه عالمه در چوبی داخل هست..
کمی اون اطراف قدم زدم و از یه داروخونه دواهای کامیارو گرفتم.. دوباره برگشتم سمت مغازه و منتظر شدم تا اینکه بالاخره بعد از یکساعت یه نیسان وانت مقابل نمایندگی نگه داشت و راننده ش پیاده شد رفت داخل و یکم بعد با اون پسره اومدن بیرون و رفتن داخل کوچه بغلی.. منتظر شدم ببینم چیکار میکنن.. کمی بعد راننده وانت اومد و ماشینشو برد تو کوچه.. مطمئن شدم که انبار توی کوچه ست و میخوان درها رو بزنن به ماشین..
دنبالشون رفتم و صبر کردم همه بارو زدن.. حدود ۵ تا در بار ماشین کردن و من دو سه تا عکس ازش گرفتم..
کارم تموم شده بود و به معطل شدنم ارزید..

کامیار پایین بود و با مادرش حرف میزد که من وارد خونه شدم..
سلام کردم و گفتم
_آقای کیان باهاتون کار دارم، نرین بالا تا بیام

۳۱)
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد به معنی اینکه آخه تو چیکار میتونی با من داشته باشی.. ولی چیزی نگفت منم رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و برگشتم پیششون..
گوشیم دستم بود که نشستم روی مبل پیش نگار جون و روبه روی کامیار..
_آقای کیان، من امروز رفتم داروهاتونو بگیرم یه سری هم به نمایندگیتون زدم
_نتونستی خودتو نگه داری و رفتی فضولی؟.. آخه تو چیکار به این کارا داری بچه

مادرش با عصبانیت بهش توپید
_کامیاااار.. این چه طرز صحبتیه تو داری؟ قبلا اینجوری نبودی الان باعث خجالت من میشی
بیحوصله شد و بلند شد که بره..
_هیچیه من دیگه مثل قبلنا نیست مادر من

نمیخواستم بره تا حرفمو بزنم.. سریع از جام بلند شدم گفتم
_دوستتون بهتون دروغ میگه آقای کیان
با تعجب نگام کرد و گفت
_چی داری میگی تو واسه خودت؟.. مسعود مثل برادر منه.. تنها کسیه که من تونستم تموم کار و تجارت و اعتبارمو بسپرم به اون
_پس چرا بهتون اونقدر از درآمد نمایندگی نمیده که بتونید حتی سیگار مورد علاقه تونو بخرید؟

با حرفم معذب شد و به مادرش نگاه کرد.. انگار نمیخواست اون بدونه.. ولی باید میگفتم
مادرش با سرزنش نگاهش کرد و گفت
_دیگه انقدر ازم دور شدی که دیگه به مادرتم نمیگی پول نیاز داری؟.. من باید از لیلی بشنوم؟
_من پول نیاز ندارم مامان
بعد هم عصبی به من نگاه کرد و گفت
_میبینم که قوانینو زیر پا گذاشتی و تو کارایی که بهت مربوط نیست دخالت کردی
مقابل حرفاش خودمو نباختم و گفتم
_من نتونستم تحمل کنم اینطوری سرتون کلاه بزاره الانم پشیمون نیستم که قوانینتونو زیر پا گذاشتم

_پس میدونی که باید جل و پلاستو جمع کنی و بری خونت؟
صدای نگار جون بلند شد
_کامیار بسه دیگه.. واقعا چطور میتونی اینطوری حرف بزنی با لیلی؟
تا خواست جواب مادرشو بده نزاشتم و گفتم
_من امروز رفتم و از نزدیک نمایندگیتونو دیدم.. رفیق قابل اعتمادتونم دیدم.. مغازه پر بود از انواع و اقسام درب چوبی.. خودشم به من گفت از همشون تو انبار موجود داریم
با تعجب نگام کرد، لابد مسعود بهش گفته بود پول نداریم از کارخونه درب بیاریم و اینم باور کرده بود..
چقدر آدمای ساده و صافی بودن کامیار و مادرش.. یا شایدم واقعا پول برای کامیار مهم نبود و مثل بقیه چیزا تو زندگیش براش بی رنگ و بی اهمیت شده بود..
_باور نمیکنم
بد نگام میکرد.. فکر میکرد دارم بهش دروغ میگم و بهم اطمینان نداشت..
گفتم
_فکر میکردم به دوستتون خیلی مطمئن باشین و حرف منو که یه غریبه م و زیادم باهام حال نمیکنین رو باور نکنین.. برا همینم چند ساعت منتظر شد تا یه مدرکی بدست بیارم و نشونتون بدم

دیگه حسابی کنجکاو شده بود.. اومد طرفم و مقابلم وایساد..
_کو مدرکت؟
فیلم نیسان و درهایی که بار زده بودن رو نشونش دادم و گفتم
_اینه مدرکم.. همین امروز یه فروش خوب داشته نمایندگی
گوشیو از دستم گرفت و دقیق نگاه کرد..
_شاید امروز فروختن و قبلا واقعا فروش نداشته.. اینکه دلیل نمیشه مسعود به من دروغ گفته باشه

هر نوعی خودشو توجیه میکرد که خیانت دوستشو باور نکنه.. ولی من ول کن نبودم و میخواستم چشماشو باز کنم.. بدجور ناراحت شده بودم که با داشتن اونهمه پول، نتونسته بود قرصاش و سیگارشو بخره..
گفتم
_اگه یه چیزی ازتون بخوام انجام میدین؟
_نخیر انجام نمیدم توام دیگه حرف نمیزنی.. نیم وجبی برا من کارآگاه بازی میکنه
_چرا به من میگین نیم وجبی؟.. میگین بچه؟.. من ۲۳ سالمه و قدمم یک و شصت و پنجه.. کوتاه و کوچولو و نیم وجبی نیستم

اشاره کرد به قد خودش و خودم و به سینه ش که به زور تا اونجا میرسیدم و پوزخند زد..
گفتم
_خوب به من چه شما بابالنگ درازین.. من خیلیم نرماله قد و هیکلم
با این حرفم نگار جون و منیره زدن زیر خنده و ته چشمای کامیار هم یه خنده مانندی دیدم انگار ولی سریع نگاهشو ازم گرفت و پشتشو کرد به من..
این مرد از نزدیک شدن با من فرار میکرد یا من اشتباه میکردم..
_قبول میکنم انجام میدم اون کاری رو که میخوای جناب کارآگاه پوآرو.. بگو چیه
خوشحال شدم و گفتم
_یه تست ساده صداقت.. الان زنگ بزنید به دوستتون و ازش بپرسین که فروش داشتن یا نه و بگین که پول بزنه به کارتتون.. امیدوارم بگه باشه و من اشتباه کرده باشم

تو چشماش یه برق زد.. برق اشتیاق مبارزه یا کنجکاوی چی بود نفهمیدم ولی تو اون چشمای بی حس و تاریک برای اولین بار یه برقی دیدم و این منو خیلی خوشحال کرد..
_اوکیه خانم سمج.. الان زنگ میزنم بهش

رفت و گوشی تلفن خونه رو برداشت و شماره نمایندگی رو گرفت.. نگار جون گفت
_بزن رو آیفون کامیار.. میخوام بشنوم
اونم زد روی آیفون گوشی و صدای بوق میچید تو خونه..
یکم بعد طرف جواب داد..
_الو
_الو.. مسعود..
_سلاااام کامی چطوری برادر؟
_بد نیستم، چه خبرا؟
_هیچی سلامتی مثل همیشه.. خوبی خودت داداش؟.. رو به راهی؟..
_بد نیستم مسعود.. چه خبر؟ اوضاع بهتر شده یا بازم فروش نداشتین؟

۳۲)
_به جون خودم، به جون خودت کامی، ده روزه یه دونه هم فروش نداشتیم داداش.. منم مثل خودت موندم و نمیدونم چطوری چک هارو پاس کنم

صدای مسعود که توی خونه میپیچید همه مونو شوکه کرده بود.. کامیار با قیافه گرفته و ناراحت نگامون کرد و سرشو انداخت پایین..
هم خوشحال بودم که بالاخره خیانت دوستش براش معلوم شده، هم ناراحت بودم بخاطر حالش که خیلی گرفته شده بود و فهمیده بود از پشت خنجر خورده از کسی که فکر میکرد دوستشه، رفیقه، برادره..

دلم نمیخواست این مرد بعد از این دیگه درد و غم داشته باشه.. دیگه اشباع شده بود این آدم از درد و غم دنیا.. ظرفیتش تکمیل بود..

‫39 دیدگاه ها

  1. سلام مهرناز جان خسته نباشید
    دو تا زمانی که تا الان نوشتید واقعا عالی بودن
    خدا کنه یکی از رمان نویس های معروف بشین جای همون کسانی که ادعا میکنند رمان هاشون خوبه اما فقط افراد به انحرافی میکشم
    خدا قوت مهرناز جان

    1. دلارام جان داستان مردیه که یه شب توی جاده گرگها حمله کردن بهشون و زن و بچه شو خوردن جلوی چشمش خودشم زخمی کردن، اونم دیوونه شده و یه روز یه دختری توی تیمارستان میبینتش و میخواد که کمکش کنه حالش خوب بشه

      1. منظورم اینه هدف شما از این رمان چیه ? مثلاً در ذهنتان آخر داستاندوست دارین به کجا برسه ?

        1. هدفم اینه که بگم آدم برای کسی که دوستش داره باید از جون و دل مایه بزاره و پشتش باشه.. و اینکه بگم عشق میتونه یه مرده رو زنده کنه

      2. منظورم اینه هدف شما از این رمان چیه ? مثلاً در ذهنتان آخر داستان دوست دارین به کجا برسه ?

  2. واقعا عالی مینویسی عزیزم باید بقیه نویسنده ها هم ازت یاد بگیرن اونایی که ادعاشون میشه خیلی معروفن هم بعد این همه رمان که نوشتن هنوز هم خیلی عالی نیست رماناشون ولی شما با این که دومین رمانته عالی مینویسی . امیدوارم همیشه موفق باشی 😘😍

  3. ابهام جون قلمت حرف نداره با اینکه دومین رمانیه که مینویسی ولی هزار برابر بهتر از اون نویسنده هاییه که دک و پوز و فیس و افاده دارن😑
    من به تو که نویسنده قابلی هستی افتخار میکنم و رمان های زیبایی که مینویسی به اهل دلان رمان خون معرفی میکنم😍

  4. خیلی خوبه آدمو کنجکاو میکنه و اینکه یک چیزی برای گفتن داره نه مثل بقیه رمان ها یک قصه عاشقی با صحنه های مبتذل
    خسته نباشی مهرناز جان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان