codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱۲

۳۳)
به مسعود چیزی نگفت و تماسو قطع کرد.. با کمی خجالت به من نگاه کرد و گفت
_اصلا باورم نمیشه.. یعنی اینهمه سال مسعود بهم دروغ گفته و سرمایه منو بالا کشیده؟
دیگه چیزی نگفتم.. گفتنی ها رو گفته بودم و الان دیگه نوبت خودش بود که کاری بکنه..
نگار جون گفت
_چه روزگار بدی شده، چرا دین و ایمون آدما شده پول؟.. پس شرف و وجدان چی؟.. الان واقعا تو شوکم کامیار.. برو سراغش بندازش بیرون، تو رو روح پدرت دیگه تکونی به خودت بده کامیار

پکر و داغون به مادرش نگاه کرد و گفت
_میرم مامان.. باشه
میخواست از خونه بره بیرون و پیگیر کاراش بشه.. چقدر خوشحال بودم.. اینها اولین قدمهای کامیار برای برگشت به زندگی عادی بودن و من مثل مادری که از اولین قدمهای کودکش غرق خوشی میشه، خوشحال بودم از تغییرات کامیار..

_من میبرمتون آقای کیان.. هر وقت که بخواین

نگار جون بهم گفته بود که بعد از اون اتفاق، ماشین کامیارو فروختن و گفته دیگه نمیتونه رانندگی کنه..
ولی خودم میبردمش هر جا که میخواست.. کافی بود اون فقط بخواد که بره تو اجتماع..
_تو نمیخواد بیای
_میخوام بیام.. پرستارتون پیشتون باشه بهتره، شاید عصبی بشین

مجاب شد انگار.. از حمله عصبی میترسید و تحمل حمله گرگها به ذهنشو نداشت.. حضور من خیالشو راحت میکرد، چون فکر میکرد اگه اونطوری بشه من سریع بهش آرامبخش تزریق میکنم.. خبر نداشت که اصلا بلد نیستم سرنگ دستم بگیرم..
ولی همینکه ایمان داشت به تسکین حضورم، همین به اندازه ده تا آمپول تاثیر داشت روش..
_باشه.. میریم

صبح که از خواب بیدار شدم هیجان داشتم.. کامیار شب گفته بود فردا صبح میریم و من منتظر بودم که بیاد پایین صبحونه بخوریم و بریم سراغ مسعود..
سر میز بودیم که سلانه سلانه از پله ها اومد پایین.. حوصله نداشت و اخماش تو هم بود.. به صبح بخیر مادرش یه جواب سرسری داد و اومد نشست روی صندلیش.. چشماش قرمز بود و معلوم بود شب نخوابیده..
حق داشت، بالاخره مسعود دوست قابل اعتمادش بود و تازه خیانتشو فهمیده بود..
به زور چند لقمه خورد و انگار نون تو گلوش گیر کرد که به سرفه افتاد.. سریع پاشدم رفتم از آشپزخونه براش آب آوردم و دادم دستش..
گرفت زود خورد و سرفه ش قطع شد.. نگاهم کرد و آروم گفت
_ممنون
بنظرم اومد این اولین باره که این آدم ازم تشکر کرد..
پیشرفتش خوب بود داشت به مدنیّت نزدیک میشد..

بعد از صبحونه لباس پوشید و اومد تو حیاط که من و نگار جون و منیره منتظرش بودیم..
پکر بود.. درک میکردم کاری که میخواست بکنه چقدر سخت بود براش..
نگار جون رفت جلو پیشش گفت
_مادر یه وقت دعوا راه نندازی، اعصابت خرد میشه.. با زبون خوش بگو بهش
_نگران نباش مامان، دعوا نمیکنم

نگاهم بهش بود که برگشت و نگاهمو شکار کرد.. معذب شدم و سرمو انداختم پایین با سوئیچم بازی کردم.. اولین بار بود که نگاه خیره مو به خودش دیده بود..
اومد از کنارم رد شد و گفت
_بریم
از نگار جون خدافظی کردم و اونم گفت حواست به کامیار باشه، اشاره کردم که خیالتون تخت، حواسم هست، و دنبال کامیار از حیاط خارج شدم..
وایساده بود کنار ماشین و نگام میکرد که درو باز کنم.. قفلو زدم و درو باز کرد و نشست..
کل راهو هیچی نگفت و تو فکر بود..
وقتی رسیدیم و مقابل نمایندگی پارک کردم نگاهی بهش کرد و گرفته شد..
گفتم
_چند وقته نیومدین؟
_دو سالی میشه
_دو سال؟؟؟.. یعنی دو ساله به کسب و کار و نمایندگی خودتون سر نزدین؟
یه دونه از اون نگاههای عاقل اندر سفیهش بهم کرد و گفت
_فکر میکنی برام مهم بوده؟.. الانم که میبینی پا شدم اومدم بخاطر اینه که دیگه بیشتر از این یابو فرضم نکنه

((شهاب یاد اون قضیه یابو افتادم الان😁 تمرکزم فرت))

از ماشین پیاده شد و رفت داخل نمایندگیش.. منم دنبالش رفتم..
مسعود مثل اونروز نشسته بود پشت میز و دستاشو روی شکمش توی هم قفل کرده بود..
با دیدن کامیار احساس کردم خون بدنش کشیده شد.. چند ثانیه طول کشید تا بالاخره با تته پته گفت
_کامی.. خودتی واقعا؟.. چه عجب پسر
چه رویی داشت این بشر.. کلا آدمای دو رو و از پشت خنجر زن، از رو نمیرفتن..
کامیار مقابل میز وایساد و محکم گفت
_دفتر دستکتو درآر، کار داریم مسعود

وااای چقدر هیجان داشتم.. میخواست حساب و کتابشو ببینه..
رنگ مسعود آشکارا پرید و آروم نشست روی صندلیش..
کامیارم نشست روی مبلی که مقابل مسعود بود و به منم اشاره کرد که برم بشینم..
مسعود که هنوز تو شوک بود متوجه من شد و متعجب نگام کرد..
فهمیدم که منو شناخته ولی چیزی نگفت.. رفتم نشستم روی اون یکی مبلی که روبه روی کامیار بود و بینمون یه میز شیشه ای سیاه رنگ قرار داشت و روش کاتالوگهایی از کارخونه و برند درب نمایندگیشون بود..
_میگم کامی وضع دفتر خوب نیست نمیخوام با دیدنش اعصابت خرد بشه.. چرا مثل همیشه نمیسپریش به من داداش؟
میترسید که کامیار دفتر حساب کتابو ببینه و گند کاراش دربیاد.. خبر نداشت که قبلا در اومده..
دیدم که کامیار دستشو مشت کرد و فشاری داد ولی اون چیزی که تو دلش بودو نگفت..

_مسعود.. در واقع من الان نیازی به دیدن حساب و کتابا ندارم.. میدونم چی به چیه.. ولی میخوام به خودتم ثابت بشه که چیکار کردی و دیگه حرف اضافه ای نزنی
حال جناب مسعود به وضوح بد شد.. خر که نبود، میگرفت کامیار چی میگه..

_منظورتو نمیفهمم داداش
_مسعود نیومدم دعوا.. نه اعصابشو دارم نه دلم میخواد با تو پرده دری بشه بعد اینهمه رفاقتمون.. پس خودت بدون حرف وسایلتو جمع کن و برو

مسعود آشفته و پریشون به من نگاه کرد و تو چشماش زبانه های نفرتو دیدم.. فهمیده بود کار منه..
رو کرد به کامیار و گفت
_بخاطر حرف یه زن که معلوم نیست چیکاره ست و هدفش چیه اومدی رفیق چندین ساله تو که سالهاست بدون چشمداشت کار و کسبتو میگردونه، ضایع کنی؟.. ایول داداش
_از کجا به این نتیجه رسیدی که به حرف یه زن اومدم؟.. زن و مرد برای من فرقی نمیکنه، من با حرف هیچ کس اقدام به هیچ کاری نمیکنم، فقط به چیزی که خودم دیدم اعتماد میکنم و اون چیزیم که باعث شده پاشم بیام اینجا اون نیسان وانت پر از باره، که دیروز دربها رو از انباری نمایندگی من برد تحویل مشتری داد

دیگه باید از رو میرفت.. ولی با پررویی بلند شد از صندلی و سر من داد زد
_تو چی گفتی به کامیار؟.. چه مدرکی ساختی برای بدنام کردن من دخترهء………
کامیار نذاشت بقیهء جمله شو که مسلما توهینی بود دنبال دختره بیاره و یهو بلند شد و دستشو محکم کوبید روی میز..
_مسعود!!..حرف دهنتو بفهم

از داد کامیار هم ترسیدم هم دلم پر شد از شادی.. از من حمایت کرده بود و واکنش نشون داده بود به توهین دوستش..
خداااایا باورم نمیشد.. با محبت نگاهش کردم، نمیتونستم مهری که توی نگاهم بود رو مخفی کنم.. سرخوش بودم، با یک جمله حالمو خوب کرده بود این مرد سرد و یخی..

نگاه عصبانی کامیار به مسعود بود و اونم خشکش زده بود..
_کامی من معذرت میخوام نمیدونستم خانم از نزدیکانت هستن.. یه لحظه کنترلمو از دست دادم
_کنترلتو از دست نده مسعود.. وگرنه منم کنترلمو از دست میدم و اونوقت باید دنبال جایی بگردی که قایم بشی
دیگه داشت مسعودو به رگبار میبست و اونم مقابلش مثل هر گناهکار دیگه ای رنگ به رنگ میشد..

_کامیار میشه بگی جریان چیه؟.. چی گفتن بهت که اینطوری عصبانی شدی و اومدی سر وقت من؟
_خیلی وقت پیش باید میومدم سر وقتت مسعود.. ولی بقدری بهت اعتماد داشتم که هرگز فکر نمیکردم سرم کلاه بزاری

با این حرف کامیار، دیگه کاملا به تته پته افتاد..
_کامی.. ک.. کامیار چی داری میگی داداش؟
کامیار خم شد طرفش و دوتا دستاشو گذاشت روی میز و گفت
_میگم گند کارات در اومده داداش.. میگم بدون اینکه طولش بدی خودت سرتو بنداز پایین و بزن به چاک.. اگه نمیدمت دست پلیس فقط بخاطر نون و نمکیه که از بچگی باهم خوردیم وگرنه خدا میدونه تو این پنج سال چقدر پول منو بالا کشیدی و به ریشم خندیدی و میتونم ازت شکایت کنم

صورت مسعود مثل گچ بود.. لباش تکون میخورد انگار میخواست چیزی بگه ولی نمیتونست.. حرفی نداشت بگه.. همه چی رو بود..
کامیار دستاشو از روی میز برداشت و صاف ایستاد و ادامه داد
_بدون هیچ حرفی برو مسعود.. دلم نمیخواد بیشتر از این گند بزنی.. کلیدا رو بزار و برو

اینو گفت و خودش رفت وایساد پشت شیشه سکوریت رو به خیابون و دستاشو گذاشت توی جیباش..
چقدر ابهت داشت.. چقدر از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم..
مسعود پشت میز تکونی خورد و نگاهی پر از نفرت و دشمنی به من کرد و کتشو برداشت و بدون اینکه به کامیار نگاه کنه سریع از نمایندگی خارج شد..

هنوز همونجا ایستاده بود و خیابونو نگاه میکرد.. رفتم پیشش و گفتم
_آقای کیان..
بدون برگشتن آروم گفت
_هوم؟
_خوبین؟
_آره.. بریم خونه
_باشه
دلم میخواست بپرسم بعد از این چی میشه.. خودش میاد سر کارش یا نه، ولی وقتش نبود و ذهنش هنوز درگیر کار مسعود بود..
توی ماشین که نشستیم کمی بعد گفتم
_راستی ممنون که ازم دفاع کردین مقابل دوستتون

چپکی نگام کرد و گفت
_پررو نشو و فکر نکن برام مهمی.. هر خانم دیگه ای هم جای تو اون عکس العملو نشون میدادم

ای خدا این آدم چرا آدم نمیشد.. چرا همش حال منو میگرفت.. چند دقیقه پیش با یه جمله منو برده بود به عرش اعلا، الان با یه جمله مودمو انداخت به قعر حضیض..
خواستم یه نگاه چپکی تر از نگاه خودش بهش بندازم ولی نباید میفهمید که برام مهمه و حالم گرفته شده.. اینه که تا خونه حرف نزدم و فقط روندم..

چند روزی از اون اتفاق گذشته بود که کامیار با کارخونه ای که نمایندگیشو داشت تماس گرفت و گفت که خودشون کسی رو در نظر بگیرن برای اداره نمایندگی کیان، چون وقت اینو نداره که خودش اداره ش کنه..
ته دلم گفتم که چقدرم وقت نداری واقعا جناب کیان.. کل روز مگس پرونی میکنی گاهیم محض تفریح یه آمپول میزنی تو حال ما..
این آدم نمیخواست بره بیرون و قاطی جامعه و آدماش بشه.. باید کاری میکردم که یه تغییراتی توی زندگیش ایجاد بشه..

۳۵)

بعضی الاغهای چموش خودشون راه نمی افتادن و باید یکی هولشون میداد.. مصداق این حرف، آقا کامیار بود که من باید هولش میدادم به جلو و میزدم پس گردنش تا راه بیفته..
کتابی راجع به موزیک درمانی میخوندم و جالب بود برام که موزیک میتونست با روح چها بکنه..
یه نفر گفته بود موسیقی تنها راه فراره بی آنکه خانه را ترک کنی..
نمیدونستم میونش با موسیقی چطوره، یا اصلا اعصابش صدای موزیکو توی خونه میتونه تحمل کنه یا نه..
ولی اعتقاد داشتم که روح کامیار متعالی بود و پست نبود و ارواح متعالی با موسیقی به معراج میرفتن..

باید موسیقی رو امتحان میکردم تا ببینم بهش آرامش میده یا نه..
موقع برگشتن از دانشگاه یه سر رفتم خونه و دستگاه پخش خودمو از اتاقم برداشتم چون ست ضبط صوت خودشون بزرگ بود و طبقه پایین بود و نمیشد جابجاش کرد و من میخواستم طنین موسیقی مستقیما توی طبقه خودش بیخ گوشش باشه..
مامان و بابا نزاشتن برم و یکساعتی موندم پیششون تا رفع دلتنگی کنیم.. هر چند که دو روز یه بار میدیدمشون..

وقتی برگشتم خونه عصر بود و همه تو اتاقای خودشون مشغول کارای خودشون بودن.. رفتم بالا و قرص اون ساعتشو براش بردم..
تو اتاقش بود و من دستگاه پخشو توی سالن زدم به پریز برق..
موزیک بی کلام از کرخه تا راین رو خیلی دوست داشتم و جزو موزیکهایی بود که آخر شبا گوش میکردم.. صداشو کم کردم تا فعلا بصورت آروم توی خونه پخش بشه و اگه ری اکشن بدی نمیداد کم کم ولومشو میدادم بالا..
وقتی صدای آهنگ توی خونه پخش شد آرامش عجیبی به خودم دست داد.. موسیقی یه فاکتور مهم توی زندگی من بود که هیچ چیز دیگه ای جاشو پر نمیکرد..
منتظر بودم از اتاقش بیاد بیرون و چیزی بگه یا بداخلاقی کنه و بگه خاموشش کن اعصاب ندارم..
ولی چند دقیقه گذشت و صدایی نیومد..
احتمالا داشت گوش میداد..
از سکوتش که علامت رضایتش بود جرات گرفتم و صداشو یکم بیشتر کردم.. دلم میخواست اونم مثل خودم لذت ببره..
موسیقی رو باید با صدای بلند گوش میکردم.. یا با هندزفری که مستیقم بره توی رگ و خونم، یا با صدای بلند که توی خونه طنین بندازه..
ولی فعلا توی خونه کامیار، تازه از مرحله سکوت مطلق قدم گذاشته بودیم به نوای موسیقی لایت و یهویی نمیتونستم تا اون حد بلندش کنم که با روان کامیار بیچاره بازی کنم..

اواخر آهنگ بود که پیداش شد و اومد تکیه داد به چهارچوب در اتاقش و نگام کرد..
نگاش کردم و گفتم
_سلام
_سلام
_قرصتونو آوردم
_میدونم
راجع به موزیک چیزی نگفت منم میترسیدم بپرسم دوست داری یا نه که بگه جمعش کن ببر..
از کنار ضبط بلند شدم و رفتم قرصشو از روی میز برداشتم و با لیوان آب دادم دستش..
گرفت و خورد و لیوانو گذاشت توی سینی که دستم بود..
یه لحظه تو چشمام نگاه کرد و گفت
_قشنگه..

و رفت توی اتاقش..
پس خوشش اومده بود ای خداااا مرسیییی.. من میتونستم با موسیقی به این مرد یخی نفوذ کنم و گاردشو مقابل زندگی بشکنم..
با سرخوشی دو پله یکی رفتم پایین و گذاشتم آهنگ همونطوری برای خودش بخونه.. طولانی بود و حالا حالاها پخش میشد و کامیار میتونست گوش بده بهش و لذت ببره..
باید چندتا دیگه از آهنگایی که دوست داشتم و میدونستم که مدیتیشنه براش، میاوردم و هر روز یکیشو میزاشتم تا توی فضای خونه پخش بشه و روح زخمی و بیقرارشو آروم کنه.. موزیک تراپی در قدم اول نتیجه خوبی داده بود و بدون اینکه بداخلاقی کنه گفته بود قشنگه..

Ebham

خوب ترین حادثه می دانمت...

‫61 دیدگاه ها

  1. سلام
    به به رمان تون رو خوندم خیلی موضوع و جالب و جدیدی داره
    فقط چند تا ایراد داره اون هارو رفع کنید خیلی بهتر هم میشه
    ولی سرجمع دست قلم زیبایی دارید 👌عالیه 👏

  2. فکر میکنم این از بر دل نشسته بهتره.با وجود اینکه نحوه ی بیان عشق توی بر دل نشسته خیلی قشنگ بود به خصوص اینکه با شعر و آهنگ بیان میشد اما کاراکترا خیلی ایده آل بودن(از لحاظ ظاهری خیلی جذاب بودن،از نظر اخلاقی ویژگی بدی نداشتن،خیلی ثروتمند بودن ) با وجود دوست داشتنی بودنشون به نظرم اغراق داشت

  3. سلام نویسنده جان جوان ، عادت کردم انگار اگر نگم نمیشناسیم😂 ،خسته نباشی، چرا روند رمان کند شده؟ من فک میکردم بیشتر از اینا معمایی و راز آلود باشه،میتونستی یکسری معماهارو بزاری برای آخر داستان که مخاطبو بکشونه تا آخر، انگار از تب و تاب افتاده ، نه اینکه قشنگ نباشه نه، ولی یکم هیجانشو بیشتر کن، بازم مرسی عزیزم که وقت میزاری برامون مینویسی.

    1. سلام خواننده جوان😁 بازم که مثل بر دل نشسته عجله میکنی، تازه اولاشه بزار شخصیت کاراکترها رو کار کنم خوب جا بیوفته تو ذهن مخاطب، بعد هیجانشم بیشتر میشه

  4. بقول محمدم فداااایی داری …
    .
    فدای اون تیز بودنت مهری نااازم

    .
    بوووس
    .
    قشنگ منی توووو♥♡♥♡

  5. فقط جای کامنت خودم خالی بود.
    به به چه شود در پارت های بعدی.
    مهرناز سانسور شده ننویسی که خودت میدونی.

  6. قربونت برم من
    .
    .
    وقتی از زبون دیگرانم میشنوم که میگن محمدت شاید عجیب باشه اما پر از ذوقی میشم که تهش بغضه از عشق…
    وتوزیاد بکار میبری …مرسی نازمن
    .
    من عاشق اون تهشمو میم آخرش♥♡♥♡

  7. اوهوم جالب بود…
    .
    اما متوجه نشدم قضیه به کجا برمیگرده 😂😂
    .
    اینجور موقه ها محمد میخنده میگه بیخیال ریحون 😂😂
    .
    پس بیخیال خخخخ

  8. فدای احساست ناز قشنگم…
    .
    .
    شاید باورت نشه اما عجیب گاهی حسو حالتو درک میکنم
    .
    .
    گاهی اخلاقمونم عجیب شبیه هم میشی ناز من…

    1. آدمایی که اهل شعر و احساسن شبیه همن ریحانم
      منم تو رو درک میکنم وقتی راجع به محمدت اونطوری با عشق حرف میزنی 😊😍

    1. هیچی بابا یکی تو سایت به یکی گفته بود من بابو نیستم میفهمم کی هستی، بعد از اون قضیه این کلمه اونروزو به یادم میاره 😊

  9. مرسی مهری ناز

    قشنگ بود اما او چند سطر راجب موسیقیو که میخوندم حس میکردم خودم اونجامو دارم با لذت گوش میدم…موسیقی مثل هوای خنکه تو ریه هات وقتی دلت از غصه مثل کوره داغه….

  10. وای وای چه قشنگ شده مهری من کیف میکنم با رمانت تا الان به هیچ رمانی این جوری کیف نکردم خیلی حالبه و دوست داشتنیه مرسی گلی فقط کاش بیشتر مینوشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان