codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱۳

۳۶)

یه موزیک مدیتیشن دانلود کرده بودم که موسیقی متنش نوای پیانوی لایتی بود همراه با صدای موج دریا و صدای آروم پرنده ها.. طوری آرامشبخش بود که آدم میخواست چشماشو ببنده و بخوابه.. واقعا به روح آشفته آرامش میداد..
چند روزی بود که گهگاهی براش موسیقی پخش میکردم و اونم بدون اعتراض گوش میداد.. عکس العملی نشون نمیداد و چیزی نمیگفت ولی احساس میکردم که آرومش میکنه..

روز جمعه بود و دلم میخواست سری به تیمارستان بزنم و برای رضا و بقیه سیگار ببرم.. به رضا قول داده بودم که بازم میام و اونم میخواست مریمو ببینه..
چقدر خوب بود که انسانها برای خوب کردن حال همدیگه کاری رو که از دستشون برمیاد مضایقه نکنن..
به کامیار و نگار جون نگفتم که میرم بیمارستان چون نخواستم ذهنشون بره اونجا و حالشون گرفته بشه..
موقع برگشت توی ترافیک گیر کردم و با نگاه کردن به کوچه و بازار به ذهنم اومد که باید کامیارو از خونه بکشم بیرون.. ولی اون حتی تو حیاطم نمیومد چه برسه به خیابون..
باید یه کاری میکردم یه چیزی که محرک باشه براش و کم کم از اتاقش خارج بشه..
با دیدن گلهای قشنگی که توی خیابونا کاشته بودن به ذهنم رسید که چند جعبه گل بنفشه و پامچال خوش رنگ و دلبر بخرم تا توی باغچه بکاریم و به بهانه گلکاری کامیارو بکشونم بیرون از طبقه بالا..

گلها رو به کمک فروشنده چیدم تو صندوق عقب ماشین و راه افتادم سمت خونه..
منیره درو برام باز کرد و بهش گفتم بیاد کمک کنه گلها رو ببریم تو حیاط..
منیره و نگار جون از دیدن گلا ذوق کردن و خوشحال شدن و منیره همه شونو گذاشت کنار حوض تا بعدا بکاریمشون..
لباسامو عوض کردم و قرص کامیارو برداشتم و رفتم بالا..

روی کاناپه دراز کشیده بود و مثل همیشه دستش روی پیشونیش بود و به سقف زل زده بود..
آروم سلام کردم و رفتم پیشش.. به زور از روی کاناپه هیکلشو بلند کرد.. معلوم بود قرص آرامبخششو تازه خورده بود و کمی سست و سنگین بود..
گفتم
_خسته نمیشین اینقدر زیاد بیکار میشینین یا دراز میکشین؟
چپ چپ نگام کرد و گفت
_تو خسته نمیشی انقدر فضولی میکنی تو زندگیه مردم؟
_اینم حرفیه.. نه من خسته نمیشم
_پررو
_گل خریدم برای باغچه
_چه خبر مهمی
_شمام بیایین تو خیاط بکاریمشون

با این حرفم صاف نشست روی کاناپه و گفت
_چی زدی؟
_از همونا که شما زدی
_پاشو برو بچه تا زبونتو قیچی نکردم.. چه زبونیم داره فسقلی
_یه بار دیگه به من بگین فسقلی…..
نزاشت حرفمو تموم کنم، فوری گفت
_چیکارم میکنی؟!.. خیلی میخوام بدونم
و با مسخره خندید..
اولین بار بود که خنده بلندشو میدیدم.. هر چند که خنده واقعی نبود و پوزخند صدادار بود ولی اینم غنیمتی بود از این مرد یخی که یه واکنش جدید داده بود..
خوشم اومد از خنده ش و یهو از دهنم پرید گفتم
_ریز میبینمت

چشماش گرد شد و یه لحظه هنگ کرد.. ته دلم قهقهه زدم به قیافه ش ولی ظاهرم تکون نخورد..
بعد از یک ثانیه که درک کرد چی گفتم بهش بلند شد و گفت
_پاشو برو بیرون پرروی زبون دراز
تو چشماش خنده بود و این باعث شد از دادش نترسم..
منم یه لبخندی زدم و گفتم
_باشه میرم ولی شمام نیم ساعت بعد پایین باشیم گلا رو بکاریم

بد نگام کرد.. گفتم دیگه الانه که بزنتم.. باید در میرفتم خیلی سربه سرش گذاشته بودم و داشت آمپر میچسبوند با حرفام..
_به من مربوط نیست گل خریدی یا چه کوفتی خریدی.. فقط سر و صدا نکنین که میخوام استراحت کنم
لعنتی نمیخواست بیاد حیاط.. پکر شدم از اینکه تیرم به سنگ خورده بود و بیحوصله رفتم پایین..

مجبور بودیم با منیره گلها رو بکاریم تا پژمرده نشن..
دمغ بودم که نتونستم کامیارو از دخمه ش بکشم بیرون و دست و دلم به گلکاری نمیومد..
نگار جون نشسته بود روی لبه حوض و با شوق مارو نگاه میکرد.. هوای آفتابی اواخر اردیبهشت و صدای شرشر آبی که از مجسمه ونوس وسط حوض بزرگ پایین میریخت فضا رو دل انگیز کرده بود و کار توی حیاط لذتبخش بود..
من و منیره کنار باغچه نشستیم و اول خاک باغچه رو با بیلچه گود کردیم و من آروم بوته ها رو برمیداشتم و میزاشتم توی خاک و دورشو پر میکردم..
یه لحظه موهام ریخت روی پیشونیم و دست خاک آلودمو بلند کردم که با مچ تمیزم موهامو عقب بزنم که چشمم خورد به کامیار که پشت پنجره وایساده بود و نگامون میکرد..
وقتی نگاهمو به خودش دید سریع عقب رفت و پرده رو انداخت..

۳۷)

پس توجهش جلب شده بود که دزدکی داشت نگاه میکرد..
ناخودآگاه انرژی گرفتم و با شوق مضاعف به کارم ادامه دادم.. ولی همه حواسم دیگه پیش اون مرد مغرور و یخی پشت پنجره بود و تمرکز نداشتم روی کارم..
وقتی بیلچه آهنی کوچک رو زدم به خاک تا گودش کنم، نوک برنده شو زدم به اون یکی دستم که توی خاک دور بوته بنفشه بود و بدجور بریدم دستمو..
با آخی که گفتم منیره سر و صدا راه انداخت که _وااای چی شد دستتو زخم کردی؟
_چیزی نیست
نگار جونم بدتر از منیره پاشد اومد پیشم و نگران نگام کرد
_لیلی چی شد ببینم دستتو مادر
_یه زخم کوچولو شد نگار جون منیره بیخود شلوغش کرده
دوباره سایه پشت پنجره رو دیدم که یواشکی نگاه کرد و پرده بازم انداخته شد..
هنوز حواسم به کامیار بود که در کمال حیرت دیدم اومد تو حیاط..

_چیکار کردی خودتو دست و پا چلفتی؟.. نزاشتین نیم ساعت کپه مرگمونو بزاریم
خواستم بگم پشت پنجره کپه مرگتو گذاشته بودی؟.. ولی نگفتم..

نگار جون گفت
_این کارارو شما باید انجام بدی که مردی نه این دختره طفلی که زد دستشو ناقص کرد
_مگه من گفتم گل بخره بیاره

بعدشم رو کرد به من و گفت
_آرامش این خونه رو زدی بهم.. قبلا اینجا از این خبرا و سر و صداها نداشتیم
هیچی نگفتم و به نزدیک شدنش نگاه کردم..
_ببینم دستتو دردسر

دستمو که بین انگشت شصت و سبابه مو با لبه بیلچه بریده بودم نشونش دادم و گفتم
_یه زخم کوچیکه چیزی نیست
خونی که از دستم به باغچه میریخت حرفمو تایید نمیکرد.. بد بریده بودم..
چپ چپ نگام کرد و رو به منیره گفت
_منیره وسایل پانسمانو بیار
منیره بتادین و تنظیف و چسب آورد و داد دستش..
_به من چرا میدی؟.. خودت ببندش

منیره دستمو گرفت و بتادینو خالی کرد روی زخم و شست بعدشم بست و چسب زد..
نصف گلا هنوز مونده بودن.. گفتم
_اینا بمونن خراب میشن
کامیار نشست کنار جعبه ها و گفت
_خودم میکارمشون.. ببین آدمو به چه کارایی وا میداری

ته دلم بندری میزدن.. بالاخره به هدفم رسیدم هر چند که دو سه درصد جانباز شده بودم ولی میارزید..
آستینای پیرهن سرمه ایشو داد بالا و بیلچه رو برداشت و چند تا بوته رو کاشت توی خاک..
هر سه مون با ذوق و شوق نگاهش میکردیم.. این کارش قدم بزرگی بود براش.. نگاهمون با نگار جون بهم تلاقی کرد و به روی هم لبخند رضایت زدیم..
منیره کمکش کرد و منم خواستم جعبه آخرو بکشم نزدیکش که چپکی نگام کرد و گفت
_دست نزن تو
_این دستم سالمه خوب، یه جعبه کشیدن مگه چیه
_حرف نزنی روزت نمیگذره نه؟.. پاشو برو اونور اصلا، چرا چسبیدی به من؟
بلند شدم.. همونطوری که چمباتمه زده بود و روی دوتا پاش نشسته بود دلم خواست یه لگد بزنم بهش با کله بره تو باغچه.. ولی خوب رویای شیرین ناممکنی بود..

رفتم پیش نگار جون لب حوض نشستم و تماشاش کردم..
نمیدونم چرا همیشه دوست داشتم نگاهش کنم.. برام عجیب بود، حسی به این آدم نداشتم، دوستش نداشتم عاشقش نبودم ولی میخواستم باشه و ببینمش، باهاش حرف بزنم و حالش خوب باشه.. این حس چی بود خودمم نمیدونستم..

آخرین گلها رو هم توی باغچه به شکل قشنگ و مرتبی کاشت و وقتی خواست بلند بشه دیدم که عرق از پیشونیش سرازیر شده..
سریع رفتم طرفش و از تو جیبم یه دستمال کاغذی تمیز درآوردم دادم بهش..
به دستمال توی دستم نگاه کرد و عصبی ازم گرفتش..
عرقشو پاک کرد و کمی طرفم خم شد و آروم گفت
_داری از خط قرمزام رد میشی خانم دکتر.. دور شو

و از کنارم رد شد و رفت داخل خونه.. فوبیای نزدیکی با من داشت انگار این آدم.. همش حواسش بود که نزدیک نشیم بهم..
با اینکه آخرش حالمو گرفته بود ولی کلا اتفاق قشنگی بود و دلم شاد شده بود..
من داشتم کم کم این آدمو به زندگی برمیگردوندم احتمالا..
از پشت سرش بلند گفتم
_نرید تو یه چایی بیارم تو حیاط بخوریم
برگشت و با اخم نگام کرد و گفت
_لازم نکرده

زیر لبی گفتم
_بداخلاق
و خنده نگار جونو دیدم که معنادار میخندید..

‫112 دیدگاه ها

  1. سلام
    مهرناز خانم از ایرادات رمانتون میتونم
    به اون قسمت هایی که مربوط شخصیت لیلی هست اشاره کنم
    مثلا ما خیلی از رمان هایی رو داریم که با اشاره ی ریز سریع از یه موضوعی رد میشن
    شاید یکی از ایرادات ریز شما هم همینه مثلا اون قسمت های مربوط به وقتی که لیلی می خواست از خانوادش اجازه بگیره خوب بببینید مسلما به این راحتی نمیشد از خانوادش اجازه بگیره خوب میشد اون قسمت رو پر پیچ و خم تر نشون بدید یا در وافع حداقل ترین چیز این بود که خانواده ی لیلی خانواده ی کیان و ببینن
    یا مثلا قسمت های بلاتکلیفی لیلی میتونست کمتر باشه و بیشتر درباره ی این بیمار ها تحقیق کنه
    یا حداقل دنبال یادگیری تزریق باشه خب این نمونه بهتر بود در رمان بهش توجه میشد
    یا مثلا همون طور که خودتون اشاره کردید لیلی دانشگاه میره پس باید دراین بین به درس هاش توجه کنه خوب این نمونه کمتر در رمان اشاره شده بود ولی خوب به نظر من چون رمان تون موضوع جالبی داره این ایرادات برای خواننده زیاد به چشم نمیاد
    ولی بهتره که این نمونه هارو بر طرف کنید تا کامل تر باشه رمان
    چون دیر متوجه کامنت تون شدم برای همین دیر جواب دادم
    اما در کل رمان تون زیباست

    1. اوکی همه نکاتی که گفتید کاملا صحیحن خودمم موافقم..
      اولین رمانم بر دل نشسته رو در شرایط روحی و تمرکز عالی نوشتم و بنظر خودم اوج نویسندگی من اون رمانه..
      گرگها رو بخاطر لجبازی با کسی زود شروع کردم و الانم با ذهن آشفته دارم فقط بخاطر احترام به مخاطبینش ادامه میدم با هر روز نوشتن
      دلیل سرسری رد شدن از مواردی که گفتین اینه در واقع
      بازم ممنون از انتقاد بجا و سازنده تون جناب راد سعی میکنم رفعشون کنم 🙏😊

        1. مرسی لطف دارید😊
          در ضمن شنیدم اهل ارومیه هستید جناب راد
          اگه اشتباه نمیکنم پس نزدیکیم و هر دومون ترکیم
          توی بند زیبای ارومیه خاطرات قشنگی دارم
          شایدم اشتباه شنیدم و از جای دیگه ای هستین
          در هر حال خوشحال شدم از آشناییتون😊🙏

          1. به به بله اهل ارومیه هستم
            پس همشهری جدید هم پیدا کردم
            بله ترک هستم و ارادت خاصی هم بهش دارم
            کیه که اهل ارومیه باشه و تو بند خاطرات نداشته باشه
            من هم واقعا خوشحال شدم همشهری عزیز 😊

            1. خوشحالم که ترکی
              البته من ترک تبریزم ولی فرقی نداره ارومیه ای هارو دوست دارم
              حالا که ترکی دیگه غیب نشو جناب راد😄

              1. اخ اخ
                اشتباه متوجه شدم من فکر میگید همشهری هستیم 😊 من هم تبریزی ها رو دوس دارم خوشبختم
                حتما باید ترک می بودم 😂😂😂
                حتما خانم مهرناز 😊

                1. خودمم نمیدونم چرا باید حتما ترک میبودی که میگفتم پس دیگه غیب نشو😂😂
                  در ضمن شما گفتن سخته، متقابلا مفرد خطاب کنیم همو راحتتره منم خوشحال میشم😊

  2. راستی چند تا اکانت بنام دلارام پیدا و دلارا هست که اینا یه شخصه به اسم فلورا همکلاسی خودمه یه ادامه دو رو هست یعنی مثلاً یه روز جوری تیپ میزنم که انگار یه دختر خیابونی هست اما یه روز جوری حجاب میزنه که شک میکنیم ادم دیروزیه شما رو هم بخاطر سرگرمیه خودش سرکار گذاشته این کار هر روزشه اون روز گفت علوم هفت اوردم به من طعنه زد وگرنه خودش دو اورد و قصه سرطان دلارام هم از خودش دراورده هیچ یه خواهر کلاس سومی فقط داره که بدبخت نه سلطانیه نه چیزی اولش میخواستم بهش تذکر بدم اما گفتم بزارم ببینم میخواد چیکار که کشوندش تا سرطان
    فکر کنم به اندازه کافی ازش مدرک داشته باشم که از مدرسه عذرشو بخوان
    ببخشید از اول بهتون نگفتم و باهاشون بازی راه انداخت اگه میشه یکی از عضو دوستی شما باشم

    1. من خودم متوجه شدم قضیه اونروز داستان بود ولی به روش نیاوردم توام به روش نیار.. بزار معذب نشه
      خودتم البته که خوشحال میشیم عضو دوستان باشی عزیزم😍

      1. نه مهرناز جون اولین بارش نیست خود منم با دروغ درباره خانواده گول زد بهم گفت مامانش اذیتش می‌کنه بخدا مامانشو دیدم کپ کردم تو مدرسه اخراج بشه از بهترین مدرسه یاسوج شاید ادم بشه

      1. از فیلم ترکی هم بدتره مهرناز وقتی خودم چتاشو خواندم شبکه شدم با دروغی که می‌گفت وای از خدا این دختر نمیاره من درس از بنی بشر نمی‌ترسم اما از خدا پیغمبر میترسم

    2. خوبه دیگه اصن چرا خوب عالیهههه ساحل جوون خیلی خیلی ممنون که گفتی عزیزم وااای خدای منن من چقدر ناراحت شدم واسه این دلارام 😐به قول اتوسا تفف تفففف
      چه وضعشه؟؟؟؟
      حتمااا ساحل جون خوشحال میشیم درخدمت شما باشیم عزیزدلم🥰🥰

      1. نیکا جون تا با چشمای خودت یه چیز رو نبینی هیچوقت باور نکن داستان خیالبافیشو خواندم خودمم نزدیک بود گریه کنم 😂

    1. چرا اتفاقا خیلی دوست دارم بهتون بپیوندم البته بدون اون دروغگو که فکر نکنم دیگه روش بشه بیاد و لطفا اگه اومد بهش اهمیت ندین چون خوب بلده مرده شور بازی دراره

        1. خیلی چرب زبونی پوری اگه پشت بودم لپتو می‌کشیدم اما حیف هم قدمم کوتاه تره و هم سه سال ازتون کوچیکترم حیفففففف

              1. نیکا جون قربونت عزیز کرونا تموم بشه میام پیشت بچلونم البته تمومم نکن بزار یه تیکه برا شوور بیچارم بمونه😂

            1. به خودت بخند مرتیکه گنده خجالتم نمی‌کشه مثلاً ازش کوچیکترم به جای اینکه بشه درس عبرت مسخره می‌کنه پیشت بودم لپتو نمیکشیدم میزدمت البته بازم نمیتونم اما خب به داداشم میگم بزنن 🙂🙂😜

  3. منم منم یادم رفت کاکتوسو بگم …
    .
    .
    وای ما چههههاااارده تا گل بوته و درخچه گل روز ومحمدی توباغچه داریم…با ده تا درخخخخت
    .
    .
    محمد اینا تو روستای مادری تو اردبیل گل خونه دارن مححححششششره ناز محشر….خودش سبزیا رو میکار ه مخصوصا تربچه هخخخخخخ

  4. به زودی نرم میشه کامی جون خخخخ
    هییییچ مردی نیست که مقابل محبت ذوب نشه….اما موندم تو کار لیلی هی میگه هیچ حسی ندارم دوسش ندارم عاشقش نیستم….
    .
    .
    پس چیه این نگاااه کردناااااااا عجباااااااا
    .
    .
    بابا عاشقشی لیلی جون عااااشق حالا میبینین خخخخخ

  5. نااااااازززز خیلیم خوب …خوشحالم که پارت جدید دیدم عزیزم…
    .
    .
    من بنفشه و پامچال دوست دارم اما کاش حسنی یوسفو سنبلو شمدونیم میخرید لیلی خخخخخ
    .
    .
    من عااااشق گل و گیاه و سبزی کاشتنم
    .

    عشقه عششششق

  6. وایییی مرسییی مهرناز جونم نمیدونی چقدر خوشحال میشم وقتی پارت جدید میزاری❤🥰 ….میشینم بااا دقت میخونم🤭🤭

  7. قشنگه مهرناز ولی اگه یخورده به پارت گذاری سرعت بدی عالی ترم میشه!
    خواننده هم بیشتر جذبش میشه😁

                    1. حتما یه کاری میکنید که میزنتون یه ضرب المثل هست میگه کرم از خود درخته حتما یه چیزی هست وگرنه یه دختر بیخودی کسی رو نمیزنه

                    2. درست اولین باره پیام میدم اما پیاماتونو میبینم و میخونم اصلا هم مظلوم نیستید زبونتو به این درازی الحق که راست میگن کرم از خود درختچه 😂😂😂

                    3. نه بابا.
                      خب میخونی و دوسداری بیا تو جمعمون.
                      تیرداد زبون درازه ولی من مظلومم از خود مهری بپرس.پوریا فابریک ترین و مظلوم ترین پسر سایته.
                      (مهری ابرو داری کن شرفمو به باد ندی یه وقت)

              1. بعضی آدما دو رو هستند
                اما گاهی از کسانی ضربه میخوریم که انتظارش و نداریم
                مهرناز جان احساس میکنم شما مثل اسمتون به محبت نیاز دارید دقیقا مثل دلناز هست اخه خیلی مهربون و دلنازک هستید

                1. ساحل عزیز مهربونم، کمبود محبت ندارم همیشه از طرف خونواده و غیر همجنسانم دوست داشته شدم در طول عمرم، ولی متاسفانه همجنسای خودم همیشه بهم نارو زدن.. برا اینه که دلم پره، مرسی که حواست بهم هست ساحلی😊😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان