codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱۵

۳۹)
عصر بود و بعد از دو ساعت درس خوندن بی وقفه برای امتحان فردا، سردرد گرفته بودم و رفتم توی حیاط پیش نگار جون و منیره..
یه تخت چوبی توی حیاط داشتن که روش فرش انداخته بودن و بعضی وقتا می نشستیم اونجا و چایی میخوردیم.. منیره سوهان عسلی و گز اصفهانشو که انگار هیچ وقت از بساطشون کسر نمیشد با چایی خوش رنگ و روش گذاشت جلومون..
چقدر آرامش داشت این حیاط سبک قدیم.. خونه بازسازی شده بود و هیچ چیز قدیمی نداشت ولی سبکش با اون حوض بزرگ و مجسمه ونوس و درختای میوه چندین ساله، قدیمی و دلنشین بود..

_کاش کامیارم از چهاردیواریش خارج میشد و میومد از این هوای آزاد استفاده میکرد و یه چایی میخورد با ما
مادرش با اینکه بالاخره دلش آروم گرفته بود که کامیار برگشته به خونه، ولی بازم حسرت یه چای خوردن توی حیاط با پسرشو داشت..
گفتم
_نگار جون نمیدونم چیکار کنم که از اونجا بکشمش بیرون
_منم دیگه خسته شدم مادر.. دلم پوسید تو این خونه از بسکه نشستم و فکر کردم که با کامیار چیکار کنم
با حرفی که زد چیزی به ذهنم رسید..
_نگار جون شما همیشه خونه این نه؟.. منکه از وقتی اومدم ندیدم جایی برین
_کجا برم لیلی.. قبل از اون اتفاق نحس و تا وقتی خدابیامرز کیان بود مثل همه آدما عادی بودیم و میرفتیم بیرون، گردش، مهمونی، فک و فامیل میومدن و میرفتن.. ولی بعد از فوت کیان از دل و دماغ افتادم، بعدشم که قضیه کامیار، کلا از زندگی سیر شدیم هممون.. طفلی بچه م نتونست تاب بیاره و راهی تیمارستان شد
_نگار جون اگه ناراحت نمیشین میشه برام تعریف کنین اون حادثه چطور اتفاق افتاد.. از خود آقا کامیار که هیچوقت نمیتونم بپرسم که مبادا یادآوری بشه و حالش بازم بد بشه
زن بیچاره آهی از ته دلش کشید و گفت
_ما هم نمیدونستیم.. کامیار در وضعی نبود که بتونه تعریف کنه که چی شده.. فقط اون مردی که توی جاده کامیارو پیدا کرده بود گفته بود که شب بوده و توی جاده خلوت و برفی دیده که مردی خونین و مالین افتاده کنار جاده.. رفته کمکش کنه دیده بدن پاره پاره شده یه آدم دیگه که به زور میشده تشخیص داد که زن بوده یا مرد کمی اونطرفتر روی زمینه.. سریع زنگ میزنه به پلیس و آمبولانس و میان باقیمانده جسد مهتاب بیچاره و کامیار زخمی رو میبرن..

زن بیچاره آنچنان با درد جریانو تعریف میکرد و اشک از چشماش میریخت که پشیمون شدم و از خودم بدم اومد که به یادش آوردم و خواستم برام تعریف کنه‌..
دستاشو گرفتم و گفتم
_معذرت میخوام نگار جون ناراحتتون کردم، دیگه ادامه ندین
اشکاشو پاک کرد و گفت
_نه مادر مگه فراموش کردم که تو یادم بندازی، مگه سایه این اتفاق از زندگی ما کنار میره.. هر روز و هر شب تو ذهنمه
دلم میخواست بقیه شو هم بگه ولی نمیتونستم ازش بخوام.. تا اینکه خودش ادامه داد
_وقتی با خواهرم و شوهرش رفتیم بیمارستان و به اونا گفتن که دخترشون در اثر حمله گرگها فوت کرده، خون توی رگامون یخ بست.. گفتن که مردی که با خانم بوده بشدت زخمیه و خون زیادی ازش رفته و توی اتاق عمله.. از ناحیه پهلو بهش حمله کرده بودن و کامیارم یه کلیه شو از دست داد توی اون اتفاق.. حیوونای لعنتی خواسته بودن گلوشو هم بگیرن و کارشو تموم کنن ولی کامیار خوشبختانه همیشه نیروی بدنی زیاد و قوی داشت و مقاومت کرده مقابلشون.. ولی کتفش و پاش و پهلوشو داغون کرده بودن

دیگه خودمم نمیتونستم تحمل کنم که نگار جون ادامه بده..برای کامیار و اتفاقی که براشون افتاده بود دلم از درد تیر کشید..
_من و خواهرم از حال رفتیم و لابد عمرمون به دنیا بود که با اونهمه فشار عصبی درجا سکته نکردیم و وقتی به خودمون اومدیم پرسیدیم بچه چطوره.. تعجب کردن و گفتن بچه ای نبوده پیششون

دیگه با این حرف نگار جون هر سه مون گریه میکردیم.. دلم داشت میترکید.. بچه کامیارو گرگها کاملا خورده بودن و اثری ازش نبوده..
دلم میخواست تنها باشم و راحت و بلند گریه کنم..
منیره هم با گریه گفت
_فدات بشم خاتون الان قلبت میگیره بسه دیگه
_نترس منیر، خوبم، گریه کنم سبک میشم.. بزار لیلی هم بدونه حقشه بدونه چی گذشته به کامیارم

سرمو بین دستام گرفتم و تازه درک کردم که چرا کامیار همیشه سرشو فشار میاد با دستاش..
یاد و خاطره این اتفاق باعث میشد حتی بعد از گذشت پنج سال و اونهمه داروی کرختی و فراموشی، بازم به مغز آدم فشار شدیدی بیاد..

_خود کامیار وقتی بعد از دو سال حالش بهتر شده بود، دکتر محمدی بهش اصرار کرده بود که تعریف کن بزار خالی بشه درونت از اون سم مهلک.. تعریف کرده بود کل جریانو.. داشتن از مسافرت برمیگشتن و نصف شب بوده، بچه قشنگم گفته دستشویی داره و ماشینو نگه داشتن.. کامیار به مهتاب گفته تو پیاده نشو من میبرمش، ولی مهتاب گفته تو نمیتونی، لباساشو کثیف میکنه و خودش پیاده شده.. کامیار گفته با هم پیاده میشیم تاریکه، و تا خواسته یه سیگار از داشبورد برداره و روشن کنه و پیاده بشه صدای جیغ مهتابو شنیده

۴۰)

سریع پیاده شده و توی تاریکی دیده سه تا گرگ به مهتاب حمله کردن و یه گرگ هم بچه رو میبره.. ندونسته دنبال بچه بره یا مهتابو از دست گرگا در بیاره.. عقلشو از دست داده پسر بیچاره م و حمله کرده به گرگای گرسنه و باهاشون درگیر شده.. وقتی دیده گلوی مهتاب پاره ست و دیگه مقاومتی نمیکنه و صداش درنمیاد فهمیده دیره و دویده دنبال بچه ش.. ولی فقط یه تکه گوشت توی دهن اون گرگ که دور میشده دیده و بعدشم دو تا از گرگا به خودش حمله کردن ولی طوری با نفرت بهشون ضربه زده که فرار کردن و خودشم از شوک عصبی بیهوش شده.. طوری غرق خون بوده که اگه اون مرد نمیدیدش خیلی زود از خونریزی زیاد از دست میرفته.. وقتی از اتاق عمل آوردنش و چند ساعت بعد به هوش اومد انقدر فریاد زد و گفت گرگها که پشت سر هم بهش آرامبخش زدن و خوابوندنش.. ولی بازم وقتی بیدار میشد خودشو به اینور و اونور میکوبید و میگفت گرگا و اسم بچه شو داد میزد.. عاشورا بود اون قسمت بیمارستان و پرستارا و همراهای بیمارا هم با ما گریه میکردن برای ضجه های کامیار.. وقتی زخماش کمی بهتر شد دکترش گفت که دیگه نمیشه بیشتر از این بهش خواب آور تزریق کرد و همش خوابوندش.. باید تحت نظر روانپزشک باشه حتما.. شبی رو که بردیمش خونه هرگز فراموش نمیکنم.. بدترین شب عمرم بود.. کامیار انقدر فریاد کشید و سرشو کوبید به دیوار که خون از سر و روش جاری بود.. با اون هیکلش نتونستیم با شوهر خواهرم و برادر مهتاب جلوشو بگیریم و مجبور شدیم زنگ بزنیم به آمبولانس و کمک بخوایم.. توی بیمارستان با دیدن وضعش منتقلش کردن به تیمارستان و زندگی جدید و دردناک پسر بیچاره م شروع شد

با حرفای نگار جون حالم بقدری بد بود که دلم میخواست منم مثل کامیار فریاد بزنم تا شاید اون توده ای که روی دلم سنگینی میکرد از بین بره..
این مرد چه دردی کشیده بود.. حق داشت که بعد از پنج سال هنوزم از حمله گرگها به مغز و فکرش بترسه و نخواد که از تیمارستان خارج بشه..

با صدایی که از توی خونه اومد فهمیدیم که کامیار اومده پایین و زود به هم اشاره کردیم که اشکامونو پاک کنیم و عادی باشیم..
یکم بعد اومد توی حیاط و یه نگاهی به ما کرد و دستاشو گذاشت توی جیباش و نگاهی به باغچه و گلایی که کاشته بودیم انداخت..
مادرش نتونست چیزی بگه چون هنوز به حالت عادی برنگشته بود و احتمالا بغض داشت..
منیره صداش کرد و گفت
_بیا بشین یه چایی و گز بخور قربون قد و بالات برم

برگشت به منیره نگاهی کرد و با دودلی اومد طرف ما و نشست گوشه تخت..
انگار تردید داشت که بیاد یا نه.. طوری نشست که تقریبا پشتش به من بود..
دلم گرفت از کارش.. چرا این آدم از من خوشش نمیومد..
ولی از اینکه بالاخره اومده بود توی حیاط خوشحال بودم.. راضی بودم با من دشمن باشه ولی حالش خوب بشه..

‫720 دیدگاه ها

          1. اره …

            شوهرم ماراله …

            یعنی اسمش ماری هست …

            دورگه هست یه رگ ایرانی یه رگ اماراتی ‌…

            پزشکی مغز واعصاب میخونه ….

            داخل کار جواهراتم هست

  1. پوری یادته اون شب داشتی بهم میگفتی قهرم هی من میگفتم نه بعد یهو دیگه جواب ندادم!؟
    ادمین برای سایت ورود گذاشت نشد بیام😕😕😂
    خواستم یه وخ ناراحت نباشی

  2. اهالی
    داشم اهنگ گوش میدادم دوتاشو من خیلی دوس دارم گفتم که به شماهم بگم شاید دوس داشتین
    یکیش پوبون قرمز
    با یونا یعنی میشه
    😉😘

      1. کنت دراکولا که من گفتم شبیهشی یه پسر خیلی خوشگل بود که دخترا عاشقش میشدن آقا شهاب
        مثل ومپایرهای پسر توی فیلم Twilight
        فکر میکردم منظورمو گرفتی
        مگه من حرف بد به تو میزنم؟

      2. خخخ
        من که الان ذهنم در گیر موموئه شاید از اونه!😂
        چون کلا تم عکست سیاهه برا همین ذهنمون میره طرف چیزای ترسناک!

              1. پوووورررررریییی داداش من برم می خوام اماده بشم برم زاهدان فدات بشم فعلاااا بای عزیز دل

                حالا شهابک هم اومد یا هر که هرچی گفت هر وقت اومدم بهم بگو عزیز

          1. اره واقعاااا بر عکس هست ولی خیلی خوش حالم که تو رو پیدا کردم داداشی واقعااا حس میکنم داداشم کناره
            فقط این جا خودمون دوتایی هستیم پس قدر همو بدونیم

  3. مهرناز من مامان بابام تفاهم ندارن اصلاااااان😂
    ینی دریق در یک موضوع🤣
    اصلا نمیفهمم چجوری عاشق هم شدن چجوری تا الان با عشق زندگی کردن
    اصلاااااان درک نمی کنم چون خیلی اختلاف نظر دارن😂😂

        1. به من نگو به شهاب بگو
          من فقط نظرمو گفتم کاره ای نیستم
          مطمئنم شوخی بود ولی توی شوخی هم آدم باید نوک پاش روی ترمز باشه همیشه که نکنه یهویی از عقب بزنه به ماشین جلویی

      1. مهرناز زارت تیرداد رو یادت نرفته که چه دعوایی سرش شد
        توجیهت این بود که تیرداد استیکر خنده گذاشته.
        مگه عسل هم استیکر خنده نذاشته.
        عسلم شوخی کرد نیازی نیست به دل بگیرین.درسته حرفش بد بود ولی استیکر خندشو مثل مخاطبت گذاشت.

        1. تیرداد هیچوقت به کسی مستقیما نگفته خرابی
          توعم لازم نیست زودی دفاع کنی از عسل خودش زبون داره توضیح داد
          دیگه تموم شد کشش ندین
          من خدافظ

  4. منم راجع به این بحث نظرمو بگم و برم
    هرچند اصلا حس حرف زدن نداشتم
    خرابی و پاکی توی روح آدمه
    یه چیز ذاتیه و اکتسابی نیست دوستان و علی الخصوص درسا روی سخنم با توعه
    دختر یا پسری که ذات و روح خراب داشته باشه توی انباری خونه هم که قایمش کنن بازم یه کار خراب میکنه
    ولی اونیکه ذاتا خراب نیست اگه بین یه لشکر جنس مخالف زندگی کنه بازم گند نمیزنه و کارش درسته
    التماس تفکر لطفا

      1. درسته ولی شاید ۳۰%
        ذات هر انسان چیزیه که روزیه که روح دمیده شده به کالبدش بالقوه شده براش و اون ۳۰% عوامل اکتسابی نمیتونه به کل تغییرش بده

          1. منم منظورم همون بود
            کاش روزی برسه که هیچ کس خودشو محدود به کلمه دختر و پسر نکنه و فقط دو تا آدم بودن رو در نظر بگیرن
            مثل خودم و خودت که هم رفیق دختر داریم هم پسر
            سکته هم نمیکنیم که وااای پسررر

          1. دست رو دلم نزار مهرناز
            یه بار میگن پایان نامه ارائه بدید
            یه بار میگن تو این کرونا نمیشه
            معلوم نی چند چندن وگرنه من دوست دارم بیام گپ بزنیم باهم
            از اون ورم مامان میگه پاشو بیا کرج کم مونده بترشی

  5. کی داره حرف از دوستی با پسرا میزنه و میگه هر کی با پسرا دوسته خرابه؟🤬
    بیاد من خودم دوستانه توجیهش می کنم😌🗡🗡

          1. من غلط بکنم مارال بگم ازادیمونو بگیرن فقط یکم شبیه ادمیزاد باشیم ازادی ها بهتره بالای من دخترای بد رو میبینن نمیزاره من برم بیرون با دوستام آخه گناه دارم😭😭

        1. خاک تو سرت نکنن
          دختری و بر زد دخترا حرف میزنی
          نه شهاب موضوع کلی رو بهم گفت
          من با سه تا پسر ۴ساله دارم زندگی می کنم اونم تو شهری که خانوادم نیستن
          الان من خرابم؟

      1. یه بنده خدایی گونه کاشته لب هاشون اسم عملش یادم رفت زرشکی کرده لباشو سه بار دماغ عمل کرده بوتاکس کرده ببینیش بخدا کپی زنا شده خط چشمم می‌کشه وااااااای

  6. وایسین نگاه ما هم خوب داریم هم بد
    دختر نیاز به محبت داشته باشه شاید دوس پسر داشته باشه ( من خودم دوتا داشتم )
    پسر بدش از موی بدنش بیاد باشه لیزر کنه اما نه بیاد دماغ عمل کنه این مال دختره یا گونه بکاره
    میخوای بری ازدواج کنی برو تحقیق ۵۰٪ تحقیق ۵۰٪ هم خانواده دختر
    دختری که شلوار میپوشه تا زانو بده براش حرف در میارم
    دختری که پیراهن میپوشه نافش پیداست زشته
    دختری که محرم نامحرمی سرش نمیشه دیگه نمیدونم از کدوم دسته هست بابا دختر لامصب چرا وقتی هیچکاره این میری تو بغل پسر میشینی

    1. با جمله “دختر نیاز به محبت داشته باشه شاید دوست پسر داشته باشه”بد مخالفم چون به نظرم توجیه.
      بقیه حرفات هم بستگی به نظر شخصی هرکس داره

      1. من تو خانواده محبت ندیدم چیکار میکردم هومممم ؟؟ من تا الان فقط ۲ تا داشتم فکر میکردم محبت میتونن کنن اما فقط اینجوری خودمو بدنام کردم بعد از اون دوتا با هیچ پسری دوست نشدم
        بعدش ما الان یه گروه مثلاً دوستانه هستیم نه دوست پسر دوست دختر خب دوستانه برخورد میکنیم نه ما خراب نیستیم چون اینجا یه گروه اجتماعی هستیم

    2. نامحرمی که من میگم یعنی هیچکارت باشه خب حتی قوم دورت هم نباشه
      من پسرعمه خودم دماغش انقدر خوشگل بود همه حسرت دماغشون مثل اون طبیعی باشه رفت عملش کرد خب منم رک و راست تو صورتش گفتم سالم نیستی دماغت خوشگل بود فقط پول خرج کردی
      مو برن کراتین کنن قهوه ای کنن سیاه کنن بابا رنگ زرد و بلوند اصلا به پسر نمیاد پسر یکم باید شخصیت داشته باشه

    3. من خودم مثلااا داداش ماهانو بوس میکنم بابا هر چیزی بستگی به شرایط خانواده داره یکی ازادی داده یکی نه من خانواده خودم زیادی مومنن ولی من نه ازادی رو بیشتر دوست دارم

      1. شاید باورت نشه عسل اما من فقط بچه هارو بوس میکنم خب من حتی داداشم و بوس نمیکنم نمیدونم چرا من احساس اصلا به خانواده خودم ندارم

      2. شما به دید برادر خواهری نگاه میکنین اونا نه معلوم به دید چی به هم نگاه میکنم
        بابا نگاه دنیا جهان‌بخت من میگم سالم نیست تتلو سالم نیست هدایایی سالم نیست چجوری بگم

  7. من به شنیده ها و حرف مردم اعتماد ندارم درسا خانوم
    ترجیح میدم با اونی که قراره زندگی کنم قبل ازدواج ۷۰٪اشنایی داشته باشم

        1. اره …

          نه شهاب نامزدی نه ..

          اشنا شدن …

          نامزدی فرق داره نامزدی دیگه رسمیه …

          اینا دوسال یکسال یه چندماه قبل حرف میزنن تفاهم رسیدن دیگه نامزد میکنند

    1. از نظر من دختری که به پسر پا بده برا دوستی خوب نیست
      بابا رفتی خاستگاری بگو می‌خوایم تا چندماه با هم رفت و امید داشته باشیم همو بشناسیم نه دوستی

          1. خوندم
            جوابم دادم
            سایه بیاد این چیزایی که گفتی درباره محرم نامحرمی و دوستی با پسرا رو بخونه میشوره ،خشکت میکنه بعد پهنت می کنه رو رخت اویز😂😂

              1. شهاب داداش بیخیال فکر کرد میتون شادت کنه داشتیم بحث میکردیم بیخیالش برادر من
                میگم چرا من یه چیزی تایپ میکنم دوباره میام میخونم تا یه چیز دیگه هست فکر کنم من یه چیزی می‌نویسم این خودش یه چیز دیگه تایپ میکنه

  8. ما دونوع انسان داریم :
    کسانی که ذات خراب دارند
    کسانی که بر اثر محیط خراب شدن
    دومی رو میشه درست کرد با حرف زدن درست میشه اما اولی هرکاریش کنی بازم همونه

  9. تیرداد و محمدمهدی اره درسته بعضی دخترا و پسرا نمی ارزن
    دختر : لباس بدن نما بپوشه با پسر ها دوست بشه با آرایش و عمل خودشو بخواد خوشگل کنه
    پسر : لباس بدن نما بپوشه ابرو برداره گوشوار بزاره بدنشو بزنه
    از نظر من اینا شبیه آمیزاد نیستن بیشتر شبیه کسانی هستند که از پشت کوه گرفتن آوردنشون
    هرساله یه مد جدید میارن کند میزنم تو مملکت بعضیا هم که عاشق اینن که خودشونو بزارن پیدا زود میرن مد و اجرا میکنن

    1. دختر با پسر دوست باشه ینی از پشت کوه اومده😐؟
      الان شما چجوری ازدواج می کنی😂؟
      آرایش هم تا یه حدی برای دختر قشنگه
      و درباره پسرا،گوشواره بندازیم ینی از پشت کوه اومدیم😂؟

      1. واااااای شهاب من میگم دوست تو میگی ازدواج چه ربطی به هم دارن
        ارایش کمش خوبه پررنگ که کلا قیافه تغییر کنه خوب نیست
        اره گوشوار مال دختر جماعته پسر چه معنی میده گوشوار بپوشه

        1. خب اول یه دوستی و اشنایی باید باشه تا به تفاهم برسید بعد ازدواج کنید. مگر اینکه سنتی بخوای ازدواج کنی مثلا تلفنی زنگ بزنن خاستگاری کنن
          گوشواره مگه دختر پسر داره😳جلل عجایب

          1. دختر خوب همیشه تو خیابون نیست خب که تو بخوای باهاش دوست بشی باید بری بگردی بعدش فقط تو خیابون دخترو ببینی کافیه بعد که رفتی خواستگاری اونجا میفهمی دختر چه جور دختریم

            1. کی گفته دختری که میره خیابون دختر خوبی نیست ….

              دختر لباس بی حجاب بپوشه فلانه بلانه حجاب کنه اسکله با مد نره منگله ….

              دقیقا دختر باید چیکار کنه که کسی چیزی نگه ..

              1. نسی دورت بگردم من گفتم دختری که همیشه تو خیابون خوب نیست
                اول کل کامتمو با دقت فراوان بخوان بعد کامنت بزار خواهری
                من دختر دیدم هفت روز هفته تو شهر بگو خبر مرگت چیکار داری که انقد میای اخه فقط میاد خودشو بزارن تماشا

              1. شهاب میگیم گوشوار هیچ چرا مو بلوند و زرد میکنن یا چرااااااا عمل جراحی لیزر و دماغ عمل میکنن و گونه میکارن ……
                بابا مرد ساخته شده مو داشته باشه

                1. مو بلوند اشکالی نداره دوست داره رنگ کنه
                  عمل بینی هم حتما براش مهمه که می کنه
                  گونه رو تا حالا ندیدم

  10. سلام
    یه فکر مثبت خوب کوچولو می‌دونه امروزتو تغییر بده پس لبخند بزن دوست خوبم لبخند تو زیباست
    صبح سه شنبه شما پر از شادی و لطافت

    1. امشب پر از پارادوکسی
      هنو پنج ثانیه نشده که گفتی هستم خب
      الان میگی برو بخواب
      یه نکته ای توجهمو جلب کرد که شاید بخاطر اون نظرت عوض شد و دیگه فکر میکنم که بخاطر من اینجا نیستی

                  1. رینو زینو زینو
                    مال خودمی ایشالا
                    ابرو هاتو میدی بالا
                    بیو پیشم یالا
                    چقد ب مو میای تو
                    خیلی مونه میخای تو
                    بیرون میای از خونه
                    زودی ببند چشاتو
                    چینه چین دامنت
                    تو رو جونت مادرت
                    اینجوری نگام نکن میدزنت

                    1. چادرت رو دیدم از سرت افتاده بگو بینوم اوکیه پشت سرت راه افتاده میزنم میکشمت اخرش شر میشی ..

                      ای دخترو زینو سی ای بچیکو میگفته ووی تو نامحرهمی ….سی ای میگفته نه تو عشقی ..

                      هس سی شانس

  11. محمد مهدی
    به من میگی قهر نکن خودت قهر میکنی؟
    اونیکه باید میرفت من بودم نه تو، ولی موندم
    توام برگرد نزار بیشتر از این حالمون گرفته بشه

          1. واقعا شکر
            وگرنه فکر میکردم جنبه ت پایینه و دیگه دوستیمون حیف میشد
            دوست ندارم اونایی که دوستشون دارمو از دست بدم