codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱۶

۴۱)

منیره یه چایی براش ریخت و گذاشت جلوش..
_چه خوب کردی اومدی تو حیاط کامیار جان.. ببین چه هواییه
نگاه معذبی به منیره کرد و هیچی نگفت.. انگار از اینکه اومده بود تو حیاط از خودش خجالت میکشید..
درک نمیکردم این آدمو..
بالاخره نگار جون به خودش فشار آورد و با لحن عادی بهش گفت
_یادش بخیر قبلنا که تو از دانشگاه میومدی و میدیدی من و بابات دوتایی نشستیم اینجا، سربه سرمون میزاشتی و ما با شوخیات غرق لذت میشدیم

_بله، جناب کیان عاشق پیشه همیشه گل سرخش کنار فنجون چای شما بود، یادمه
با این حرف لبخند محوی نشست روی لبش و برگشت مادرشو نگاه کرد.. ولی لبخند از لبش رفت..
_چشمات چرا قرمزه؟.. گریه کردی؟

فهمیده بود نگار جون گریه کرده.. ای خدا الان بازم حالش گرفته میشد.. شایدم پا میشد میرفت از حیاط..
_نه مادر وقتی تو خونه ای دیگه غمی ندارم، چرا گریه کنم.. یکم با گل و گیاه بازی کردم بازم حساسیت فصل بهارم عود کرد.. انقدر عطسه کردم خسته شدم

انگار باور کرد که نگاه مضطربش آروم شد.. دم نگار جون گرم با این مدیریت بحرانش.. اونم فهمیده بود اگه فکر پسرش بازم کشیده بشه به موضوع غم و غصه، بازم دمغ میشه و یه دروغ سفید تمیز تحویلش داد..
مثل اکثر مواقع به من نگاه نمیکرد و منم با چیزایی که چند دقیقه پیش در مورد اون اتفاق از نگار جون شنیده بودم دلم برای بار سنگین روی دوشش گرفته بود و میخواستم پاشم بغلش کنم..
یهو برگشت نگام کرد و نگاه معنادارمو به خودش شکار کرد..

_چرا اینطوری نگام میکنی؟
هول شدم..

_چطوری نگاتون میکنم؟
_همونطوری که خودت میدونی.. شماها یه چیزیتون هست حالا بماند که چی
بیحوصله شد و خواست بره..
گفتم
_چاییتونو نخوردین

نیم خیز شده بود، نشست.. انگار همش تو برزخ بود.. پا در هوا بود.. یه دلش میگفت بمون یه دلش میگفت برو..
چاییشو برداشت و هورت سرکشید.. گفتم اوخ زبونش سوخت، ولی انگار بیحس بود این آدم..
_گز بخور مادر
_نمیخورم میرم تو

نفهمیدم چطوری از زبونم در رفت گفتم
_میرم تو میرم تو.. ای بابا پس چرا اومدین اصلا؟
_اومدم فضولمو پیدا کنم.. کردم الانم میرم
_مبارکتون باشه که پیدا کردین، خسته نباشین
_اون زبونو کجای این هیکل ریزه میزه ت قایم کردی تو بچه؟

خواستم زبونمو نشونش بدم بگم اینجا، ولی خجالت کشیدم و خنده م گرفت..

_مادر لیلی کجاش ریزه میزه ست همش میگی.. اگه اون ریزه ست پس من و منیر چی هستیم؟
کامل چرخید طرف مادرش و سرشو مثل گربه مالید به بازوش و گفت
_تو که بندانگشتیه خودمی خاله ریزه

با اون حرکت شیرینش درست مثل بچه ها شد.. دلم براش رفت.. پس این آدم سرد و بداخلاق هم میتونست شیرین و دلبر باشه..
نگار جون هم مثل من از نزدیکیه پسرش لذت برده بود که دستاشو انداخت دور گردن کامیار و چسبوندش به خودش..
_مادرت فدات بشه کامیارم.. خیلی وقت بود اینطوری لوسم نکرده بودی
از حال خوبی که بین مادر و پسر بود کیف کردم.. کامیار داشت کم کم به خود واقعیش برمیگشت.. هر چند سرعت این برگشت لاک پشتی بود ولی از یه جا موندن و تکون نخوردن که بهتر بود..
من و منیره با محبت نگاشون میکردیم و سر کامیار تو بغل مادرش بود که یهو نگاهشو گردوند سمت من و یه لحظه کوتاه نگام کرد و سرشو انداخت پایین..

دلم لرزید از این نگاه.. اولین بار بود که اینطوری نگام کرده بود.. فقط یه لحظه بود ولی متفاوت بود و عمق و معنا داشت.. نگاهش مثل همیشه سرد و با بیزاری نبود.. چیزی بود که با عث شد توی دلم چیزی تکون بخوره و نفهمم که چرا اونجوری شدم..

بعد از اون نگاه خودشو از بغل مادرش عقب کشید و بدون حرفی و نگاهی رفت داخل خونه..
من و نگار جون هر دومون مست بودیم انگار که هنوزم پشت سرش نگاه میکردیم..
منیره یدونه زد به پام و سوهان عسلی رو گرفت طرفم و گفت
_دهنتونو شیرین کنین که کامیارم بالاخره داره از پیله ش میاد بیرون انشاالله بحق پنج تن

نگار جونم دستشو دراز کرد و دستمو گرفت و گفت
_همش تاثیر زحمتای لیلی جانمه.. مدیونتم دخترم نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم

با یه حرکت و یه لبخند کامیار، بیچاره ها چقدر خوشحال شده بودن.. دست نگار جونو فشار دادم و گفتم
_منکه کاری نکردم هنوز.. ایشالا کاملا بهتر بشن اونوقت منم خوشحال میشم که تونستم کاری بکنم

_انشاالله اونم میشه دخترم.. من تغییرات کامیارو میبینم، دلم روشنه تو نجاتش میدی از اون تاریکی و عذاب

ته دلم با حسرت گفتم امیدوارم..
یاد چیزی افتادم که کمی قبل به ذهنم رسیده بود..
گفتم
_راستی نگار جون شما گفتین همیشه تو خونه این و هیچ جا نمیرین.. حوصله تون سر نمیره؟
_نه مادر، وقتی کامیارم تو این حاله مگه یاد بیرون و گردش میوفتم.. از طرفیم عادت کردم دیگه.. منیر حیوونی ام اسیر منه، بخاطر من زندونی شده تو این خونه
_وا این چه حرفیه خاتون؟.. اولا که من زندونی نیستم و هر روز میرم بیرون برا خرید و گاهیم یه دوری تو کوچه و خیابونا میزنم.. دوما مگه من از بودن با شما خسته میشم قربونت برم

۴۲)
_آره توام عادت کردی مثل من همدمم، خدا تو رو از من نگیره
منیره چشماشو باز و بسته کرد و زیرلبی یه فدات بشمی گفت..
گفتم
_نگار جون میخوام با هم همکاری کنیم و آقا کامیارو به زور بکشیم بیرون از خونه
_چطوری مادر؟.. نمیره که، خیلی ازش خواستم بره سر کارش ولی هر بار میگه اگه اصرار کنی برمیگردم تیمارستان
_من یه فکری دارم امیدوارم جواب بده.. شما و منیره ناله و گله کنین پیشش که دلمون پوسید تو این خونه و کاش میشد یه شب بریم جایی.. فقط اگه یه بار بتونیم راضیش کنیم و ببریمش بیرون بقیه شم میاد
_خدا از دهنت بشنوه مادر منکه از خدامه، باشه امشب بعد از شام اجرا میکنیم نقشه رو

هنوز پشت میز بودیم که من به نگار جون اشاره کردم وقتشه و کم کم موضوع رو باز کنه..
اونم مثل یه بچه تخس که عاشق بازیه و پایه شیطونی و نقشه ست یه چشمک مانندی زد و سرشو تکون داد..
منیره هم فورا چهار تا قهوه آورد که کامیار مجبور بشه بشینه و در نره طبقه بالا..
من با کمک منیره میزو جمع کردیم و هر چی نگار جون گفت که لیلی چندبار بگم تو دست نزن منیر خودش جمع میکنه، گوش ندادم و همه رو بردم تو آشپزخونه و برگشتم پیششون روی مبل نشستم..

سر کامیار پایین بود و داشت فنجون قهوه شو بین دستاش فشار میداد.. همیشه تو فکر بود لامصب..
_لیلی جون توام بخاطر ما موندی تو این خونه.. تو جوونی برو بیرون با خونوادت با دوستات بگرد.. ما که دیگه پوسیدیم تو این خونه
و یه آهی کشید که کامیار سرشو بلند کرد و به مادرش نگاه کرد.. انگار توجهش جلب شده بود به لحن افسرده و گله مند مادرش..
منیره هم که داخل نقشه بود از آشپزخونه خارج شد و گفت
_دست رو دلم نزار نگارجون.. دلم لک زده برای اون روزا که آقای کیان میگفت منیر امشب شام نزار میبرمتون درکه کباب بخوریم
_خدا بیامرزدش منیر.. بعد از اون خدا بیامرز دیگه درکه و دربند نرفتم.. پاهامم دیگه یاری نمیکنه الان هعییی
کامیار چیزی نمیگفت ولی گوش میکرد.. گفتم
_درکه رفتن پا نمیخواد نگار جون، اون پایینا از ماشین پیاده میشین و مستقیم میرین تو کبابی، بالا نمیرین خب
به کامیار نگاه کردم که ببینم چی میگه..
مادرشو نگاه کرد و گفت
_شما که اینقدر دلتون درکه دربند میخواد چرا نمیرین؟
_با کی بریم مادر؟.. همچین میگی انگار میخوام برم پارک سر کوچه
منو به نگاهی کرد و گفت
_با خانم دکتر برین، ماشین داره راحت میرین و میایین
_واا مادر بدون مرد؟.. سه تا خانم تنها پاشیم یه وقت شب بریم درکه؟
_مرد میخواین چیکار؟.. الان دیگه دخترای ۱۴ ساله رو هم نمیدزدن چه برسه به شما، کی نون خور اضافی میخواد آخه
_دستت درد نکنه کامیار خان حالا دیگه ما بدرد نخور شدیم؟
_همچین جسارتی نکردم بانو
_کردی، برای تلافیشم باید خودت ببریمون بیرون
_مامان این خانم دکتر روی شمام تاثیرات مخرب گذاشته ها.. من ببرمتون درکه؟.. من تا در کوچه م نمیرم
_خوب باید بری، تا کی میخوای از خونه خارج نشی
_اتفاقا فردا میخوام برم تیمارستان
چشمای هر سه من از ترس و تعجب قد توپ تنیس شد..
من با ترس گفتم
_برای چی؟
_میخوام برم بچه ها رو ببینم
نفس راحتی کشیدیم و با نگار جون به همدیگه نگاه کردیم..

_باشه مادر برو ولی هوای دل مادرتم داشته باش.. دلم میخواد یه شب با پسرم بریم بیرون.. بعد از اینهمه سال خواسته زیادیه؟
با تردید و دو دلی به مادرش که بخاطر یه شب گردش و بیرون رفتن از خونه بهش التماس میکرد، نگاه میکرد..
_مامان چرا منو تو منگنه میزاری؟ من اعصابم نمیکشه برم تو شلوغی، چرا هر روز یه برنامه جدید درمیارین؟
_میریم یه جایی که خلوت باشه.. اگه نتونستی تحمل کنی قول میدم بهت از وسط راه برمیگردیم خونه.. خواهش میکنم مادر.. بزار بعد از سالها از این چهاردیواری خارج بشیم
کلافه سرشو انداخت پایین و دستی به موهاش کشید.. چشمم به دهنش بود که ببینم چی میگه و نتیجه چی میشه..
_باشه مامان اگه واقعا انقدر دلت میخواد با من بری بیرون میریم ولی عواقبش پای خودتونه

لابد میترسید اتفاقی بیفته و عصبی بشه.. این آدمی که بنظر میرسید از هیچی ترس نداره و مثل یه دیوار محکمه، از حمله های عصبیش میترسید.. خدا میدونه وقتی اونطوری میشد چقدر زجر میکشید که اینهمه ازش میترسید..
خونه اومدنو هم قبول کرده بود چون فکر میکرد من میتونم بهش آرامبخش تزریق کنم و نجاتش بدم از اون حال..
اوایل خیلی فکر کرده بودم که برم و دوره آموزشی تزریقات رو بگذرونم، ولی از دوستم پرسیدم و گفت که حداقل یه دوره پونزده جلسه ای هست و پیش نیازش هم دوره pcr و ocp هست و بعدشم آزمونهای عملی و تئوری داره، منم نمیتونستم با وجود درسام و امتحاناتی که نزدیک بود و با وجود وظایفم در مقابل کامیار، اینقدر وقت بزارم و برم برای دوره تزریق..
در ضمن هدف من این بود که داروی کمتری به بدنش بره.. داروهای ضد افسردگی و خواب آور عوارض شدیدی داشتن و در صورت استفاده مستمر، آدم سالم رو هم بیمار و نامتعادل میکردن..

M:
۴۳)

کامیار ۵ سال بود که بدون وقفه و در دوزاژ بالا انواع داروهای اعصاب و روان مصرف کرده بود و الان دیگه وقتش بود کم کم دوزش بره پایین..
هر چند میدونستم که چنین کیس هایی اگه کاملا خوب هم بشن، تا آخر عمرشون باید دارو بخورن ولی کمتر شدن مقدارش که ممکن بود..

نگار جون از کامیار برای فردا شب قول خواست ولی اون گفت که فردا میخواد بره تیمارستان و در یک روز رفتن به دوتا مکان رو بنیه ش نمیکشه و قول دو شب بعدو به مادرش داد..
نقشه م گرفته بود و بالاخره مرد یخی قبول کرده بود از چهاردیواریش بره بیرون تو اجتماع..

_صبح من میبرمتون بیمارستان، خودمم کلاس دارم شما رو میرسونم و میرم دانشگاه
_لازم نکرده.. مگه خودم بلد نیستم برم، شما به کلاست برس به منم کاریت نباشه

بز یکدنده لجباز.. بیتفاوت شونه هامو بالا انداختم و گفتم
_صلاح مملکت خویش خسروان دانند جناب کیان.. از ما گفتن بود
بد نگام کرد و گفت
_تو اومدی پرستارم باشی یا رو مخم رژه بری و عصبی ترم کنی؟
_من میرسونمتون گفتن رژه ست؟.. خوبیه، خوبی.. چرا عصبی میشین؟
_خوبی نکن تو

و پاشد که بره.. با من مشکل داشت لعنتی.. دوست داشتم یه ضربه استریت محکم بزنم تو صورتش ولی قدم بهش نمیرسید و ضربهء مشتم کاری نمیشد، حیف..
توی راه پله ها بود که صداشو شنیدم که گفت
_حالا که خیلی اصرار داری در رکابم باشی اوکی بعد از صبحونه میریم

پررو.. خنده م گرفت از پرروییش، یکی بود مثل خودم و از کل کل کردن باهاش خوشم میومد، فقط حیف که اعصاب نداشت..

بعد از صبحونه کیف دانشگاهمو برداشتم و جزوه هامو توش چک کردم.. توی هال منتظر من بود..
یه شلوار کتون کرم رنگ تنش بود با پیرن سفید اسپورت که دکمه های بالاییش باز بود و آستیناشو داده بود بالا..
خوشتیپ و جذاب بود ولی تو نخ ریشش بودم که کی میخواد بزنه و ببینم زیر اونهمه پشم و مو چه صورتی قایم شده..
گفتم
_بریم من حاضرم
با نگار جون و منیره خدافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین شدیم..
سر کوچه پیاده شد و از سوپر مارکت سیگار و خوردنی خرید براشون..
یاد خودم افتادم که برای دیدن کامیار به تیمارستان میرفتم و براشون سیگار میخریدم..

بین تنقلاتی که خریده بود پفک و چی توزم بود و گفتم
_پفکو برا من خریدین؟
عاقل اندر سفیه نگام کرد و گفت
_نخیر
_خیلی ممنون
_برای خسرو خریدم، عاشق پفکه
_خسرو کدومه؟
_همونکه به تو گفت سیریش

یه خنده بدجنس توی صورتش بود و منو هم به خنده انداخت..
_چه یادآوری قشنگی

مارموز نیشخند زد و از پنجره بیرونو نگاه کرد..
دیگه حرفی نزدیم.. دستمو دراز کردم و پخش ماشینو روشن کردم.. قبلنا وقتی سوار ماشینم شده بود جرات نکرده بودم موزیک بزارم که شاید خوشش نیاد و دعوام کنه، ولی الان که مدتی بود تو خونه براش انواع موسیقی رو میزاشتم و گوش میکرد دیگه ترس نداشتم و زدم روی آهنگ (در پی چشمت) از رضا بهرام که خیلی دوستش داشتم و حال میداد توی ماشین..
در پی چشمت
شهر به شهر
خانه به خانه
شدم روانه

خودمم یواشکی باهاش میخوندم و رفته بودم تو حس..
آرام آرام آتش به دلم زدی
بنشین که خوش آمدی
رویای من

اینجاشو کمی بلندتر خوندم و دیدم که چپکی نگام کرد..
_یه وقت خجالت نکشیا، بخون
با خونسردی با انگشتام روی فرمون ریتم زدم و گفتم
_دارم میخونم

نچ نچی کرد و سرشو تکون داد و بازم بیرونو نگاه کرد..

مقابل بیمارستان پیاده ش کردم و گفتم
_ما رفتیم جناب کیان.. سلام منو به رضا و خسرو برسونین
_برو پی کارت

گازمو گرفتم و رفتم دانشگاه..
بوی سیگارش هنوز توی ماشین بود.. عجیب بود که اذیت نمیشدم از بوی سیگار.. همیشه بوی ادکلنو ترجیح میدادم ولی این آدم ادکلن نمیزد و فقط بوی سیگار میداد از بسکه دود میکرد..
توی اتاقش ادکلن ندیده بودم.. کنجکاو شدم که چرا استفاده نمیکنه.. خودم یه عطر خاص ملایم داشتم که همیشه از اون میزدم و بچه ها میگفتن این بوی ملایم یاسمن و نارنج مخصوص لیلیه..
دلم خواست اینبار که رفتم تو اتاقش یه دید بزنم روی دراورشو..

توی دانشگاه نرسیده به کلاس بهرام جلومو گرفت و
سلام کرد.. طوری جلوم وایساد که نذاشت برم جلو و خواست که بایستم..
_خانم ستوده میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
_بله بفرمایید.. ولی فقط چند لحظه چون کلاس دارم
_میدونمم خودمم با دکتر موسوی کلاس دارم میام باهاتون
_خوب، میشنوم
دستی به موهای تقریبا بلندش کشید و با من و من گفت
_شما.. شما با دکتر صداقت قول و قراری گذاشتین؟
_قول و قرار چی؟
_چطوری بگم…
فهمیدم که منظورش ازدواجه..
_من با دکتر صداقت هیچ قول و قراری ندارم جناب قاسمی
چشماش برق زد و گفت
_خوب پس.. خوشحالم
_چرا خوشحالین؟.. به شما ارتباطی داره آیا؟
_بله داره.. اونم ارتباط مستقیم
_من چرا خبر ندارم اونوقت از این ارتباط؟
_بزودی خبردار میشین

توی چشمام زل زد و من فوری رومو برگردوندم سمت دخترایی که میومدن توی سالن..
فهمیدم منظورش چی بود ولی چون مستقیم و واضح نگفت منم نتونستم بگم قصد ازدواج ندارم و این فکرارو از سرت بنداز بیرون..

Ebham

خوب ترین حادثه می دانمت...

‫54 دیدگاه ها

    1. مهرناز اجی اشتباه شده بود یه لینک فرستادی برای ثبت نام برای اهدای عضو بعد من گفتم این چیه تا اومده داخل رمان گرگ ها …

      گفتم بگم سوه تفاهم پیش نیاد ..

      1. اره بعد من نوشتم این چیه مهرناز …

        بعد دوستمون نیلوفر خانوم فکر کردن که من با رمان هستم گفتم این چیه مهرناز …

        گفتم بگم یه وقت سوه تفاهم نشه

  1. نویسنده جانم چشمم به سایت خشک شد 😅 رمان فعال سایت رمان شماس عزیزم مرسی که زود زود پارت میذاری😘

  2. سلام
    رمانتون واقعا عالیه 😙
    من رمان بردل نشستم خوندم
    هم بردل نشسته و هم این رمان نشان دهنده قدرت نویسندگی شمان راستش من همیشه چراغ خاموش رمان میخونم 🙈 رمان شمارو انقدر دوست دارم که هر وقت دارم پارت جدیدو میخونم دوست دارم اصلا تموم نشه😍

    1. سلام مهرناز خانم عزیز باتشکر از رمان خوبت خیلی قشنگه واقعا ممنون امید وارم که رمانت آموزنده به پایان برسه

      مهرناز خانم کی پارت بعدو میزاری؟

      1. سلام علی عزیز
        ممنون که دنبال میکنی و مرسی از تعریفت😊
        صد البته که آموزنده به پایان خواهد رسید چون من دوست دارم توی رمانهام تا جایی که سوادشو و اطلاعاتشو دارم چیزی به خواننده م یاد بدم که وقتش تلف نشده باشه صرفا به قصه و داستان خیالی..
        فردا پارت جدید میزارم

  3. به به پارت جدید تون خیلی بهتر از پارت های قبل بود
    ایرادات تقریبا بر طرف شده بود
    جذابیت رمان بیشتر
    خسته نباشید 👏🏻👏🏻پارت زیبا و خوبی بود

      1. رمان تون از اول عالی بود
        فقط چند نمونه ایراد داشت که خیلی بهتر شد
        حتما این رمان رو ادامه بدید
        رمان خیلی جالب و زیبایی خواهد شد
        واقعا لذت بردم 👌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان