codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱۷

۴۴)

وقتی از دانشگاه برگشتم، کامیار هنوز نیومده بود.. نگار جون تو اتاقش بود و منیره تو آشپزخونه مشغول تدارک ناهار بود.. بهترین فرصت بود که برم بالا و اتاقشو یه اسکنی بکنم..
چنتا از داروهاشو برداشتم که اگه یهو اومد و عافلگیرم کرد بگم دواهاتو آورده بودم..
رفتم بالا.. مثل همیشه با پرده های کشیده، نیمه تاریک بود.. دراکولا بود لامصب، از نور و روشنی بدش میومد..
رفتم تو اتاقش.. همه چی نامرتب و پخش و پلا بود.. شلوار و تیشرتش یه طرف.. روتختی نامرتب و یه کتاب که آش و لاش مونده بود روی تخت و یه زیر سیگاری پر از ته سیگار..
چقدر دلم خواست خالیش کنم و دستی به اتاقش بکشم.. ولی شاید ناراحت میشد..
روی دراورشو نگاه کردم، بغیر از یه کتاب هیچ چیز دیگه ای نبود..
از فضولی بدم میومد و هرگز به وسایل شخصی کسی دست نزده بودم، ولی این مرد همه معادلات و ارزشهای منو بهم ریخته بود.. اختیارم دست خودم نبود و میخواستم کشفش کنم..
ناخوداگاه دستم رفت به کشوی دراور.. مکث کردم.. ولی بالاخره نتونستم به کنجکاویم غلبه کنم و بازش کردم..
یه عالمه خرت و پرت توش بود.. شونه و سشوار و اسپری زیربغل و دوتا ادکلن..
تا شیشه شونو دیدم برندشونو شناختم.. من عاشق عطر و ادکلن بودم و علاقه زیادی به بوییدن و شناختن برندهای معروف زنانه و مردانه داشتم..
در مورد ادکلن قانونی داشتم که یا نباید ادکلن زد، یا اگه زدی حتما باید از نوع گرونقیمتش باشه و آدمو مست و مدهوش کنه.. حتی یه فیس کوچولو از یه ادکلن گرون کافی بود که تا سه روز بوش ازت پخش بشه و با این حساب اگه پولدارم نبودی نیاز نبود که زیاد برای عطرت سرمایه گذاری کنی..
از آدمایی که با ادکلن دوش میگرفتن و مخصوصا هم که اگه ادکلنهای ارزون و فیک می بود، بدم میومد و سریع دور میشدم..
پس آقای کامیار کیان خوب میدونست بو و ادکلن خوب یعنی چی و متخصص بود در این زمینه.. شیشه آبی رو برداشتم و درشو باز کردم.. بوشو میدونستم، مسحورکننده بود لامصب.. ادکلن مردونه برند ورساچه بود که بوی تلخ و سردی داشت و از بو کردنش سیر نمیشدی..
چندبار با لذت، عمیق بو کشیدم و چشمامو بستم.. این آدم چرا همچین چیزی داشت و استفاده نمیکرد.. ادکلن دیگه شم برداشتم.. برند بلو دِ شانل با شیشه سیاه.. یکی از یکی خوش بوتر و لاکچری تر..
خیلی دلم خواست کاش میشد کامیار قبل از حادثه رو میدیدم و میشناختم.. بسی جذاب و خواستنی بوده با این حساب..
کشو رو بستم و از اتاقش بیرون رفتم.. دیگه فضولی کافی بود..
خواستم برم پایین که یاد اون اتاقی افتادم که همیشه درش بسته بود و هیچوقت ندیده بودم کامیار اونجا باشه..
بهترین فرصت بود اونجا رو هم ببینم..
سر و صدایی نبود و همه چی امن و امان بود.. در اتاقو آروم باز کردم.. داخل بقدری تاریک بود که انگار شب بود توی اون اتاق..
دنبال کلید گشتم و زدمش.. یه نور قرمز رنگ خیلی ضعیفی تو فضا پخش شد.. دور و برو نگاه کردم، یه اتاق عادی نبود.. وسایل و چیزای عجیب و غریبی توش بود و از وسط اتاق چند تا طناب نازک کشیده شده بود و روش گیره های کوچکی بودن..
رفتم داخل و دقیق نگاه کردم..
اینجا تاریکخونهء عکاسی بود!!.. از زبون خودش شنیده بودم که عاشق عکاسی بوده و میخواسته گرافیک بخونه ولی مادرش خواسته که تجربی بخونه..
پس یه وقتایی عکاسی میکرده و در حد حرفه ای خودشم چاپشون میکرده..
دنبال عکسی چیزی گشتم که کاراشو ببینم ولی هیچی نبود..
دیگه باید میرفتم، کامیار کم کم پیداش میشد..
در اتاقو بستم و رفتم پایین.. ولی ذهنم درگیر تاریکخونه کامیار و علاقه ش به عکاسی بود..

نگار جون تو اتاقش بود.. رفتم پیشش، میخواستم راجع به عکاسیه کامیار ازش بپرسم..
_سلام نگار جون
_سلام دختر نازم، کی اومدی؟
_نیم ساعتی میشه.. خوبین شما؟
_خوبم گلم.. کامیارم باهات اومد؟
_نه، من گذاشتمش بیمارستان و رفتم دانشگاه
_باشه پس الانا پیداش میشه
_نگار جون.. آقا کامیار بعد از اون اتفاق دیگه عکاسی نکرده؟
_نه مادر.. دست نزده به دوربینش.. کلا همه وسایلش تو خونه خودش و مهتاب خدابیامرزه.. کامیارم که میگه نمیتونم پامو بزارم تو اون خونه
_طبقه بالا یه اتاقو تاریکخونه کرده.. یعنی اینقدر علاقه داشت به عکاسی؟
_آره بابا دوربینشو از خودش جدا نمیکرد.. مثل این ژاپنیا دوربینش همش دور گردنش بود.. از همه چی عکس میگرفت و ساعتها از تاریکخونه بیرون نمیومد
آهی کشید و ادامه داد
_بچه م پر از زندگی و شوق بود.. همیشه همه جا تو چشم بود.. سوگلی فامیل و آشنا بود.. خواهرم از اولش میگفت کامیار داماد خودمه نگار، نمیزارم دختر دیگه ای براش بگیری.. ولی سرنوشت دمار از روزگارش درآورد

دیگه میدونستم که کامیار چقدر به عکاسی علاقه داره و میتونستم از اون طریق تحریکش کنم برای انجام یه کار زنده و متنوع..

۴۵)

فردای روزی که کامیار رفت تیمارستان و برگشت، قرار بود ما رو ببره بیرون برای شام..
به نگار جون گفته بودم درکه و دربند برای کامیار زیادی شلوغه و بهتره بریم یه باغ رستوران باصفا و دنج که من میشناختم و با بابا و مامان میرفتیم..

قرار بود ساعت ۸ بریم و کامیار از ساعت ۶ کلافه بود..
بعد از ۵ سال، رفتن به یه جای عمومی سخت بود براش.. به تنهایی و فضای تیمارستان و خونه خو کرده بود و دلش نمیخواست بره بیرون..
درکش میکردم ولی بالاخره باید از یه جایی شروع میشد.. من برای همین اینجا بودم..
نیم ساعت به ۸ مونده رفتم بالا پیشش..

یه تک کت اسپورت مشکی با پیرن مشکی و شلوار جین پوشیده بود و آماده بود..
همیشه خوش لباس بود و با اون قد و هیکل خیلی جذاب بود لامصب..
موهاش بلند شده بود و دیگه مثل بیمارستان کوتاه نبود..
ریششم بلند شده بود و تا سیبک گلوش میرسید..
تیپ خاصی داشت و آدم خوشش میومد نگاش کنه..
گفتم
_آقای کیان.. اگه آماده این کم کم بریم دیگه، نگار جون و منیره منتظر شمان

نگام کرد.. تو چشماش تردید و کمی هم ترس موج میزد.. کلافه و مستاصل یه دستشو گذاشت توی جیب شلوارش و یه دستشو کشید به موهاش..
چند قدم راه رفت و بالاخره گفت
_بریم
و قبل از من راه افتاد سمت پله ها و رفت پایین..
نگار جون و منیره لباس پوشیده بودن و منتظر ما بودن..
چشمشون که به کامیار افتاد قربون صدقه ش رفتن و چشماشون برق زد از اینکه کامیار زیر حرفش نزده بود و داشتیم با هم میرفتیم بیرون…

توی ماشین همه حواسم به عکس العملهای کامیار بود..
استرس داشت چون مدام دستاشو حرکت میداد، گاهی روی پاش میزاشت، گاهی توی هم قفل میکرد، گاهی ناخناشو فشار میداد به کف دستش..
نگار جون و منیره با هم حرف میزدن و حواسشون به کامیار نبود.. باید یه جوری استرسشو کم میکردم..
یه آهنگ آروم بدون کلام پلی کردم تا نت های سحرانگیز موسیقی مغزشو از عوامل مزاحم خالی کنه و بهش آرامش بده..
با شنیدن صدای موسیقی سرشو از طرف شیشه برگردوند سمت من و یه لحظهء کوتاه نگام کرد..

نگار جون گفت
_چه موزیک زیبایی لیلی.. به به واقعا لذت میبرم الان

نگار جون زن intellectual و بافرهنگی بود و پسرش هم طبیعتا تحت تاثیر تربیت مادر، منش و طرز تفکر اونو گرفته بود..
یکم بعد احساس کردم که دیگه دستاش بیقرار و مضطرب نیست و کمی آروم شده..
گفتم
_اینجایی که میریم وسط هفته ها خیلی آروم و خلوته.. ولی اگه بازم از جوش خوشتون نیومد فوری برمیگردیم خونه
میخواستم خیالشو راحت کنم که اگه دید نمیتونه تحمل کنه حتما میریم..
موزیک لایت و حرفم اثر کرد بهش و عضلات منقبض دستاش و صورتش کاملا شل و عادی شد..

باغ فردیس همونطور که انتظار داشتم خلوت بود و موقع وارد شدن نگاه رضایت کامیارو دیدم..
یه قسمت میز و صندلی بود و یه قسمتش به سبک سنتی تخت و فرش و پشتی گذاشته بودن.. منیره با ذوق گفت
_بریم بشینیم روی تخت اونجا قشنگتره
رفتیم و نشستیم روی تختی که با تختهای پر فاصله داشت و یه گوشه دنج بود..
_لیلی مادر چقدر قشنگ و باصفاست اینجا
_بله نگار جون منم با پدرم و مادرم گاهی میاییم اینجا و خیلی خوشم میاد از فضاش
دور و برمون پر از درخت و گل و گیاه و سرسبزی بود و پرنده های کوچکی که آزادانه لابه لای درختا پرواز میکردن و گاهی لب حوض می نشستند و آب میخوردن حس معرکه ای به آدم میداد..
ما سه تا کامل روی تخت نشستیم و به پشتی ها تکیه دادیم ولی کامیار لبه تخت نشست و پاهاشو انداخت روی هم..
گفتم
_آقای کیان اینجوری نمیشه ها.. کفشاتونو دربیارین بیایین اینجا تکیه بدین اونجوری حال نمیده
نگام کرد و انگار فکری کرد ولی چه عجب مخالفت نکرد و اومد نشست پیش مادرش روبه روی من و تکیه داد به پشتی..
پسر جوونی اومد و ازمون خواست سفارش غذا بدیم..
من چیزی نگفتم و خواستم ببینم کامیار چی میگه، ولی اونم انقدری جنتلمن بود که اول نظر خانما رو بپرسه..
نگار جون و منیره کباب کوبیده با دوغ و ریحون و ماست موسیر خواستن..کامیار به من نگاه کرد و گفت
_شما چی میخوری؟
_منم کباب
رو به پسره گفت
_دوازده تا کوبیده با همه مخلفاتش
پسره چشمی گفت و توی کاغذش یادداشت کرد و رفت..
نگار جون گفت
_مادر چه خبرته دوازده تا کبابو کی میخواد بخوره
نگاهش به مادرش شیطون شو گفت
_نه دیگه شما که اینقدر شکمو بودین و بخاطر هوس کباب منو به زور آوردین اینجا باید تنبیه بشین و همه رو بخورین
مادرش به حرفش خندید و دیدم که دلش شاد شد از اینکه پسرش دمغ نبود..
قبل از غذای اصلی سوپ خامه مخصوص باغ فردیس رو آوردن برامون که خیلی خوشمزه و معروف بود و دیدم که کامیار خوشش اومد و همه شو خورد..
کبابها رو هم که آوردن با لواش تازه و داغی که همونجا میپختن، اشتهای هممون تحریک شد و از خجالت شکممون حسابی دراومدیم..
عاشق ریحان و کباب بودم و قبل از خوردنش همیشه ریحانو بو میکردم..
بوش روحمو نوازش میکرد..

۴۶)

ای خدای قادر توانا، قربون قدرتت برم که چه چیزایی آفریدی دمت گرم با این بویی که دادی به این سبزی کوچیک و لطیف..
با لذت داشتم ریحونو بو میکردم که دیدم کامیار نگام میکنه.. هول شدم و فوری ریحانو کردم تو دهنم.. احساس کردم شبیه الاغی شدم که یونجه رو با ذوق مرگی قورت داد..
خنده ش گرفت.. خودمم خنده م گرفت و سبزی پرید تو گلوم و به سرفه افتادم..
زود پارچ دوغو برداشت و ریخت تو یه لیوان و داد دستم.. نفهمیدم چطوری سر کشیدمش و حالم جا اومد..
_همش مال خودته هول نکن

بیشعور خجالتم میداد.. خواستم بگم من اصلا شکمو نیستم، خودت حواسمو پرت کردی لعنتی.. ولی اگه اینو میگفتم که بدتر میشد..

نگار جون و من نتونستیم غذامونو تموم کنیم ولی کامیار و منیره مثل گاو همه رو خوردن و آخرشم کامیار کباب منو از جلوم برداشت و گفت
_نمیخوری بخورم
خندیدم به حال خوشش و گفتم
_بخور
منیره هم سهم نگارجونو خورد و مثل شاه عباس تکیه داد به پشتی تخت سلطنت..
خوش میگذشت بهمون و من خیلی راضی بودم که اتفاقی نیفتاده که کامیارو ناراحت و عصبی کنه..
ته دلم خدا رو شکر میکردم..

بعد از غذا دو تا چایی با باقلوا هم زدیم تو رگ و فاتحهء آهن کبابو با چایی ای که بعدش خوردیم، خوندیم و کم کم عزم رفتن نمودیم..

کامیار رفت حسابو پرداخت کرد و اشاره کرد که بریم..
حال هممون خیلی خوب بود و با سرخوشی رفتیم سوار ماشین شدیم..
با یه خوشیه کوچولو یه عالمه دوپینگ روحی شده بودیم هر چهارتامون.. ای خدا این دوپینگارو از ما نگیر.. نزار کامیار امپول بزنه تو خوشیمون..

وقتی رسیدیم خونه احساس کردم که خسته ست و کمی رنگش پریده..
طبیعی بود، ۵ سال بود که عادت ساعتها بیرون بودن از اتاق و تختو نداشت..
همه رفتن تو اتاقاشون و منم یکم بعد قرصشو برداشتم و رفتم بالا..
لباساشو عوض کرده بود و با یه تیشرت آبی و شلوار اسلش طوسی روی تختش ولو بود..
چنتا تقه به در زدم.. نگام کرد..
_بیا تو
_قرصتونو آوردم

بلند شد نشست و قرص و لیوانو از دستم گرفت..
_حالتون خوبه؟.. احساس میکنم خسته شدین
_آره سرم درد میکنه ولی الان قرص اثر میکنه میخوابم، تو برو
_میخواین تو هال بمونم یکم تا خوابتون ببره؟
_تو تو هال بشینی چه تاثیری روی خواب من داره انیشتین؟

ای بابا بازم شروع کرد..
_تاثیرش اینه که اگه حالتون بهتر نشد یه قرص دیگه میارم براتون یا…
_یا چی؟

میخواستم بگم مثل اوندفعه سرتو ماساژ میدم که بخوابی.. ولی نگفتم..
_هیچی.. شبتون بخیر

کنجکاو نگام کرد و شب بخیر نگفت.. مونده بود تو خماریه یایی که گفته بودم و ادامه نداده بودم حرفمو..

رفتم پایین ولی فکر و حواسم بالا جا موند..

دو ساعتی بود که روی تختم دراز کشیده بودم و درس میخوندم.. ولی حواسمم به کامیار بود که چطور شد حالش..
کم کم داشتم کتابو میبستم که بخوابم که گوشیم زنگ زد..
کامیار بود..

زود جواب دادم..
_بله آقای کیان؟ حالتون خوب نیست؟
_بیا بالا

صداش جون نداشت.. پرواز کردم بالا..
دراز کشیده بود و رنگش مثل گچ سفید بود..
رفتم پیشش..
_سر دردتون خوب نشد؟
_سرم داره میترکه پرستار.. یه کاری بکن.. یه آمپولی چیزی بزن

اوپس.. آمپول؟!!.. صب کن الان میزنم.. آمپولم کجا بود پدر آمرزیده..
رفتم نشستم روی تختش و مثل اوندفعه دستامو گذاشتم روی سرش..
ولی اینبار طوری خوابیده بود که نمیتونستم از اون زاویه سرشو بگیرم بین دستام..

رفتم نزدیکتر بهش و سرشو از بالش بلند کردم و گذاشتم روی پام..
حرکتی کرد و خواست مانع بشه.. با تعجب نگام کرد..
_چیکار میکنی؟
_هیچی نگو، چشماتو ببند
سرشو گذاشت روی پام و انگشتامو روی پیشونیش و وسط ابروهاش مثل دفعه پیش دایره ای حرکت دادم..
روی نقاط فشار انگشتامو محکم فشردم و نگه داشتم چند ثانیه..

موهاش بلند شده بود و دستم که بهشون میخورد یه کشش عجیبی بود که همش دستمو میکشید سمتش و میخواستم که نوازششون کنم..
به بهانه فشردن نقطه فشار پشت سرش، انگشتامو بردم لای موهاش و پس سرشو ماساژ دادم..

یه حس لذتی بهم دست داد از نوازش موهاش و حرکتم کمی تغییر کرد.. دیگه معلوم نبود که ماساژ و فشاره یا ناز و نوازش..
دست خودم نبود.. ضعف داشتم به این آدم و جاذبه ش مثل گرداب منو میکشید به خودش..
نصف شب تو اتاق نیمه تاریکش، سرش رو پام بود و دیگه امیدی به افلاح من نمیگذاشت این شرایط..

خودشم حس کرد حالم و طرز لمس دستام عوض شده و چشماشو باز کرد و نگام کرد..
چشمای سیاه و جذابش توی اتاق نیمه تاریک برق میزد..
میتونستم تو همون حالت خم بشم و لباشو ببوسم.. چه پوزیشن قشنگی میشد اگه میشد.. ولی نمیشد..

چم شده بود.. نمیفهمیدم خودمو درک نمیکردم، این حجم خواستن برای چی بود..
کی احساسم از ترحم و کمک به این مرد تبدیل به خواستنش شده بود..
دستام لای موهاش چیکار میکرد.. و چرا لبام لمس لباشو آرزو کرده بود..
کی شد این تغییر.. کی توی قلبم اتفاقی افتاد که خودمم نفهمیدم و یهویی دیدم که غرقش شدم..

دقیقا همونجایی بودم که شاعر میگه
ای بر پدرت دنیا
آهسته چه ها کردی…

Ebham

خوب ترین حادثه می دانمت...

‫94 دیدگاه ها

  1. مهرناز جان دیگه واقعا امیدم به تو بود که تند تند پارت میزاری حداقل اسم کانال یا پیجتو بگو اونجا بخونیم

    1. نیلوفر جانم اینروزا تو زندگیم مشکلاتی دارم که ذهنمو خیلی درگیر کرده.. میشینم به زور پارت مینویسم بعد خوشم نمیاد پاکش میکنم
      تو کانال یا پیجم هم همزمان با اینجا پارت میزارم چون از قبل نوشته نشده و کامل نیست

  2. فوق العااااااااده بی نظم تو پارت گذاری اولاش روزی ی پست بعد شد دو روزی ی پست حالا هم شده سه چهار روزی ی پست

  3. عااالی بود نااز من… اما اینبار نه مثل همیشه بهتر از همیشه بود قشنگ خانمم…اینقدر گفتی ریحونو نونو ریحونو بوی ریحون خودم برای وجد اومدم…محمدمم عاااشق بوی ریحونه بیشتر وقتامنو صدا میککه نونو ریحونم خخخخ
    .
    .
    الان وقت کردم بیام بخونمش ناز وفقط اینجا نظر بزارمو برم…
    خیلی خوب داره پیش میره موفق باش جیران زیبای من…

  4. نویسنده جان نسخه خوبی پیچیدی ، از وقتی گفتی ،دیگه منم هروقت سرم درد میگیره وسط ابروهامو فشار میدم خوب میشه . خسته هم نباشی ،لطفا زودتر پارت بزار بیزحمت.
    حالا اگر گفتی من کیم؟؟😂

          1. عزیزم اینو از من داشته باش، هیچ چیز تو دنیا ارزش غصه خوردنو نداره، انرژیتو بدست بیار و با قدرت ادامه بده💪😘

  5. عاشقش بودم و او
    قدر بزی فهم نداشت
    چه کنم باز که او
    حبه ی انگور من است!😂😅
    خیلی قشنگ بود موفق باشی خوش قلم 😉🥰

    1. خودمم وقتی اون قسمتو نوشتم خندیدم😁
      هر وقت از روحم طنز تراوش میکنه، میریزه به قلمم.. هر وقتم غمگینم فقط غم میزنه بیرون از قلمم.. دست خودم نیست اونجاش رادی

        1. بی حوصلگی های تو رو کی کم و اضافه میکنه علیسا؟ خودت؟
          من متاسفانه خیلی روح تاثیرپذیر و شکننده ای دارم و خوب و بد بودن حال من اثر دور و بریامه..

          1. من؟
            مال من قهوه های شبانه،
            سکوت،
            اره خودم..
            عادت کردم
            نچ
            قوی باش دختر
            مگه چند بار قراره زندگی کنی که حالت به خاطر دور و بری هات بد باشه؟
            برای خودت زندگی کن

            1. اون قهوه هاای شبانه و سکوت هم که اگه نباشه دیگه مسکنی نداریم برا دردامون..
              خوشبحالت که تاثیر پذیر نیستی این عالیه
              منم ضعیف نیستم انقدر زخم خوردم و پا شدم قدمو صاف کردم که دیگه بلدم راهشو، به قول نیچه آنچه تو را نکشد قویترت میکند.. حکایت ماست
              ولی تاثیرپذیزی مو نمیتونم درستش کنم و مودم با یه حرف بالا پایین میشه

              1. هوم..
                نباشه هم موریانه کل مغز و میخوره..
                حالا اینارو بیخیال
                این که خیلی بده..
                تا حالا سعی کردی اینطوری نباشی
                چون خیلی بهت صدمه میزنه

                  1. اه لعنتی هر کس یه رفتار بدی داره که هیچ کاریش نمی تونه بکنه
                    مخصوصا به خودش ضربه میزنه
                    منم مثل توام منتها با یه خصلت مضخرف دیگه

                    1. این خصلتای گند تا آخر عمرمون ازمون آویزونن، ولی اگه خوب بودن با مرور زمان هر چی بزرگتر میشدیم از بین میرفتن لاکردارا 😁

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان