codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱۸

۴۷)

دقیقا همونجایی بودم که شاعر میگه
ای بر پدرت دنیا
آهسته چه ها کردی…
باورم نمیشد توی اتاقش سرش روی پامه و نگاهش توی چشمام..

با نگاهی که بهم کرد، دلم بیشتر براش تپید.. دستمو کشیدم به موهاش.. نگاهش توی چشمام چرخید، انگار دنبال این بود که از چشمام حسمو بفهمه..
شاید تعجب کرده بود از رفتارم..
زل زدم تو چشماش و با محبت انگشتمو کشیدم به پیشونی و موهاش..
مثل گربه سرشو کشید به دستم.. برای اولین بار واکنش نشون داد به کارم و نشون داد که از نوازش دستام لذت میبره..
پس حال اونم عوض شده بود.. با فهمیدن این موضوع یه چیزی از قلبم هری ریخت پایین..
دستمو از موهاش کشیدم عقب..
با تته پته گفتم
_کمی فرق کرد یا اصلا تاثیر نداشت؟
با صدای خفه ای گفت
_درد کمتر شد.. چطور این کارو میکنی؟
_من کاری نمیکنم فقط جایی خوندم که نقاط فشار بدن کجاها هستن و با فشار دادن محکم روی اون نقاط بعضی دردها کمتر میشن

یه نقطه فشار هم تو قسمت نرمه دست بین انگشت شصت و اشاره قرار داشت..
دستمو بردم طرف دستش و خواستم دستشو بگیرم که با برخورد دستم بهش انگار برق ۲۲۰ ولت وصل کردن بهش.. دستشو زود کشید و تکونی خورد..
با نگرانی تو چشام نگاه کرد طوری که انگار خواسته بودم بهش تجاوز کنم..

_دستتونو بدین به من نقطه فشارو نشونتون بدم یاد بگیرین
چشمای طوفانیش آروم شد و گفت
_نمیخواد.. بهترم الان
ولی من ول نکردم و دستمو بردم و دستشو گرفتم تو دستم..
با سرزنش نگام کرد و خواست دستشو از دستم دربیاره..
سفت گرفتم و نزاشتم دستشو بکشه.. اون کشید من کشیدم..
_ول کن دستمو
_نمیخورمش نکش
_میگم ول کن دستمو سیریش

خنده م گرفت.. هر چی بیشتر مقاومت میکرد و منعم میکرد منم بیشتر لج میکردم و دستشو میکشیدم..

_تا نقطه فشارو یادتون ندم ول کن نیستم
با خنده م خنده ش گرفت..
_عجب گیری کردما.. بابا تو از کجا پیدات شد اومدی رو مخ من کنگر خوردی لنگر انداختی

_بده من دستتو آقای کیان انقدر وول نخور
دیگه رسما میخندید..
چقدر قشنگ میشد قیافه ش وقتی میخندید..

بالاخره دستشو نکشید و تسلیم شد..
نرمه دستشو با دوتا انگشتم محکم فشار دادم و گفتم
_فشار دادن این نقطه هم باعث کمتر شدن نوعی از سردرد میشه.. ببینین فرقی میکنه یا نه
و چند بار محکم فشار دادم اون نقطه از دستشو..

_سر دردم کمتر نشد ولی دستم سوراخ شد
خندیدم
_الان بهتر میشه یکم صبر کنین
دستشو کامل گرفتم توی دستم..
گرم بود.. چه حس خوبی داشت لمس دستش..
دستاش کشیده و قشنگ بود.. با موهای نازک سیاه روش خیلی مردونه بود و من برای اولین بار دست مردی رو اینطوری تو دستم میگرفتم..

نقطه فشار یادم رفت و رفتم تو هپروت..
سرش روی پام بود.. نگاهش تو چشمام و دستش تو دستم..
انگار اونم همزمان با من متوجه موقعیتمون شد که احساس کردم رنگش کمی قرمز شد و انگشتاش نامحسوس دور دستم پیچید..
دلم هری ریخت با فشار دستش..
بیقرار و ناباور توی چشماش نگاه کردم.. دستمو توی دستش نگه داشت و برای اولین بار نگاه گرمشو به خودم دیدم..
اون سردی و یخبندان دیگه تو چشماش نبود..
بینمون فقط سکوت شب بود و نگاه.. نگاهی که توش یه چیزی بود که هردومون از دیدنش تو چشمای هم ناباور و کمی هم معذب شدیم..
نگاهی که انگار میگفت:
گیرم انداختی صیاد.. دیگه تو دامت اسیرم

۴۸)

با این فکر که تو دامش اسیر شدم و دلم براش رفته، گر گرفتم و احساس کردم گونه هام سوخت..
مطمئن بودم قرمز شدم و برای اینکه حالمو نفهمه سرمو انداختم پایین..
دستمو بیشتر توی دستش گرفت.. خواستم زیرزیرکی نگاهش کنم.. ولی دیدم که زل زده بهم و نگاه دزدکی مو شکار کرد..
چند لحظه بدون وقفه تو عمق چشمای هم نگاه کردیم..
دیدم که رنگ و روی اونم عوض شده و دیگه مثل یکم قبل مثل گچ سفید نیست..
یاد شعر رنگ رخسار خبر میدهد از سر درون افتادم..

امشب چه خبر بود.. چه اتفاقی داشت بینمون رخ میداد..
حادثه ای در شرف اتفاق بود که گویی حادثه ای به نام عشق بود..

حادثه دوست داشتنت
بیخبر رخ داد
و مرا
دو مهره سیاه
مات کرد
چشمانت را میگویم..
اتفاقت
در جهانم افتاد
مانند سیب سرخی
که بوسیدنش
ممنوع بود
لبانت را میگویم..
پیشامدت
چه زیبا بود
پیش تر بیااا..

غرق چشمای هم بودیم که ناگهان احساس کردم به خودش اومد و تکونی خورد..
نگاهشو سریع ازم گرفت و دستمو ول کرد..
بلند شد و پشت به من روی لبه تختش نشست..

از واکنش ناگهانیش متعجب بودم.. چی شد یهو نفهمیدم..
سرشو بین دستاش گرفت و آرنجاشو گذاشت رو پاهاش..
با صدای دورگه و گرفته ای گفت
_پاشو برو

نتونستم هضم کنم که بهم گفته بود برو..
آروم از روی تختش بلند شدم.. پاهام نای حرکت نداشتن.. میخ شده بودم همونجا..
بازم گفت
_مگه نمیگم برو.. چرا وایسادی هنوز

رفتم اونطرف تخت و نگاهش کردم..
_چی شد، حالتون بدتر شد؟
سرشو بلند کرد و عصبی گفت
_آره حالم بدتر شد.. حالمو بدتر میکنی تو
_من؟.. چرا؟.. منکه سعی کردم دردتونو کمتر کنم

چشماش رنگ غضب گرفت و با صدای بلندتری گفت
_تو دردمو کمتر نمیکنی لعنتی.. تو داری درد میشی برام.. برو بیروووون

برو بیرون آخرشو داد زده بود..
گیج و مبهوت بودم.. درکش نمیکردم.. هنوز چند مین نگذشته بود از نگاه مات و گرمش توی چشمام..
چرا ورق برگشت نمیدونستم..
با دادی که زد دلم شکست و صدای تکه تکه شدنش توی گوشام طنین انداخت.. باید تکه هامو از روی زمین جمع میکردم و سریع میرفتم بیرون از اتاقش..

کامیار

لیلی..
یه دختر ظریف و شکننده بود..
با پوست سفید و لب و دهان کوچک..
چشماش اما عالمی بود..
درشت نبود ولی جذاب و گیرا بود..
رنگشو نمیدونستم ولی صیدم کرده بود..
هیچوقت نتونسته بودم انقدر تو چشمای نافذش نگاه کنم که رنگشونو بفهمم..
روشن بود و بنظرم تیله ای یا عسلی میومد.. ولی بیشتر از سه ثانیه نگاهش نکرده بودم تا تشخیص بدم..
قدش کوتاه نبود و نسبتا بلند بود و با هیکل ظریفش توی خونه اینور و اونور میرفت..
ناز و عشوه زنونه نداشت ولی جذب میکرد آدمو به خودش..
روزی که به خودم اومدم و دیدم که مخفیانه از پشت پنجره تماشاش میکنم، آه از نهادم براومد و فهمیدم که این دختر داره منو به خودش دچار میکنه..
ازش بدم میومد.. به چه حقی اینطوری تونسته بود توی دنیای افکار من پا بزاره و فکرمو به خودش مشغول کنه.. چطور تونسته بود راه پیدا کنه به قلعه بی روزن من..
تنهایی من باارزشترین داراییم بود و ۵ سال بود که تنها یارم بود..
یاری که تنهام نمیزاشت.. یاری که زخم نمیزد.. یاری که خیانت نمیکرد.. یاری که گرگها نمیتونستن ازم بگیرنش و آسیب پذیر نبود..
نمیزاشتم این دختر پررو و حاضر جواب جای تنهاییمو بگیره..

باید ازش دور میشدم.. بهش گفته بودم دور باش.. گفته بودم از خط قرمزم رد نشو، نزدیک نیا.. ولی گوشش بدهکار نبود و چهار نعل میتاخت به سمتم..

داشتم مقابلش کم میاوردم و دیگه کنترل نگاهمو نداشتم.. نمیتونستم بهش نه بگم وقتی که اون چشمای معصوم و زیباشو بهم میدوخت و میگفت من میرسونمتون..
نمیتونستم بهش نه بگم وقتی میگفت بخاطر مادرتون قبول کنین همگی بریم بیرون..
هر چه گفت کردم و ناباورانه از دست رفتن خودمو مقابل یه دختر ساده و بی ریا به تماشا نشستم..

شبی که دستمو گرفت و موهامو نوازش کرد، گرمی و نوازش دستش کارمو ساخت..
چشماش سد دفاعی محکمی رو که سالها بود دور خودم کشیده بودم شکست و فرو ریخت..
غرق نگاه نابش شدم و نقابم از صورتم کنار رفت..

حس کردم که با دیدن چشمای بیقرارم گر گرفت و بیقرار شد.. حس کردم که اونم منو خواست..
و این باعث شد به خودم بیام و از خودم طردش کنم..
هیچ دختری حقش نبود با یه دیوونه روانی وارد اتفاق عاشقی بشه..
لیلی..
لیلی…
اسمش لیلی بود و از تبار عاشقان تاریخ..
این لیلی که بخاطر منِ غریبه، از خونه و زندگی و پدر و مادرش گذشته بود و برای کمک به من اومده بود، بیشتر از همه حقش نبود که درگیر من بشه..
هر چه از من دورتر برای خودش و خودم بهتر..
از اتاقم بیرونش کردنم و از ذهنم هم بیرونش میکردم..
قبل از اینکه موذیانه و مثل یه زهر توی خون، به قلبم راه پیدا کنه باید راهشو میبستم..

لیلی

سه روز از اون شب گذشته بود و کامیار فرسنگها دورتر و سردتر از قبل شده بود باهام..
نمی فهمیدم دلیلش چی بود و سردرگم بودم

۴۹)

غرورم اجازه نمیداد که مستقیما از خودش بپرسم که چرا محلم نمیزاره و دردش چیه..
خیلی کم پایین میوند و غذاشو سریع میخورد و میرفت بالا..
سه روز بود که حتی یه نگاه به من نکرده بود..
قرصاشو میبردم بالا و به سردی یخ ازم میگرفت و حتی سرشم بلند نمیکرد نگام کنه..
چند بار خواستم داد بزنم سرش که چته؟؟؟؟؟
مریضی اونشب اونطوری نگام میکردی و الان اقیانوسها ازم دور شدی؟..
ولی لبمو میگزیدم و هیچی نمیگفتم..
اگه میگفت چقدر بی جنبه ای چیکارت کردم فقط یه نگاه اینهمه کولی بازی نداره، از بین میرفتم..
و مطمئنم از اوناش بود که همینو هم میگفت.. حتی پتانسیلشو داشت که بدترشم بگه..
منم مثل خودش سکوت میکردم و ازش بافاصله می ایستادم..

پنجمین روز یخبندان کامیار بود.. کلاس داشتم و میخواستم بعد از کلاس برم خونمون و یه دل سیر مامان و بابامو ببینم..
مامان همش غر میزد ولی بابا فقط نگاه میکرد..
چقدر دلتنگیه بابام تو چشماش بنظرم بیشتر از مامانم میومد.. اونیکه به زبون نمیومد به نظر من عمیقتر بود..
وقتی رسیدم خونه مامان تو آشپزخونه بود و بابا اخبار میدید..
محکم بغلش کردم و همدیگه رو لوس کردیم..
_نگار خاتون و کامیار چطورن بابا؟ چه خبرا؟
_خوبن بابا، هیچی مثل همیشه
_راحتی پیششون؟ کامیار که اذیتت نمیکنه؟..میدونم اینو هر دفعه که میای خونه میپرسم ولی دست خودم نیست
_میدونم نگرانی بابا جونم ولی نگران نباش اونا آدمای خیلی خوبین، اگه اذیت میشدم که نمیموندم اونجا
_بابات دیگه شور لوس کردن تو رو درآورده که هر کاری دلت میخواد میکنی و ما رو به حساب نمیاری

مامانم بود که با خشم و غضب مادرانه از آشپزخونه خارج شد و در حالیکه دستای خیسشو با پیشبند دور کمرش خشک میکرد این حرفارو زد..
_سلام بر مامان جنگ آور خودم.. بابا بزار از راه برسم بعد شروع کن
_نه اینکه تو خیلیم توجه میکنی
رفتم جلو بوسیدمش و بغلش کردم..
_برو کنار خودتو برا من لوس نکن من مثل بابات نیستم که با یه بوس و بغل باهات کنار بیام
_پس چیکار کنم که با دل من راه بیای مادر گلی

_چندبار بگم بهت، من میخوام این آدما رو ببینم.. ببینم دخترم با کیا زیر یه سقف میمونه.. نگرانم میفهمی؟.. نه که نمیفهمی اگه میفهمیدی این کارو نمیکردی
_مامان اینا با هیشکی رفت و آمد ندارن بعد از اون حادثه.. پسره خودش تازه اومده خونه ش.. به زور میاد طبقه پایین مادرشو میبینه.. اونوقت شما میخوای مهمون بازی کنی با اونا؟
_خوب ما نمیریم اونجا که مزاحمشون بشیم، من دعوت میکنم یه شب بیان اینجا
_نمیشه مادر من.. نمیان.. اگه بدونی با چه نقشه هایی یه شب از خونه کشوندیمش بیرون
_ای بابا.. پس رسما دیوونه ست
از اینکه کسی به کامیار بگه دیوونه اعصابم خط خطی میشد..
_ماماااااان
_چیه مامان مامان..اینطوری که تو میگی عادی نیست و دیوونه ست دیگه
_نخیر.. افسرده ست.. آدم گریزه.. دوست داره تنها باشه.. گناهه؟
_چه طرفداریشم میکنه واه واه

_خانم بسه دیگه دخترمو اذیت نکن
_تو اینو اینطوری سرخود و عاصی بار آوردی مهرداد
بابامو بوسیدم و گفتم
_بابا تو رو خدا مامانو قانع کن منکه دیگه خسته شدم
_مامانت البته پر بیراهم نمیگه لیلی.. اصولا ما باید ببینیمشون و بشناسیمشون ولی چون تو میگی ناراحت میشن از رفت و آمد من زیاد گیر نمیدم به این موضوع
وقتی بابامم با مامانم موافق میشد یعنی اینکه موضوع قابل تامل بود و باید رسیدگی میشد..

عصر بود که برگشتم خونه کامیار.. ذهنم درگیر حرف بابام بود و نمیدونستم چیکار باید بکنم..
موقع شام با منیره میزو چیدیم و نشستیم منتظر تا کامیار بیاد..
نگار جون حواسش به من بود که تو فکر بودم..
_لیلی، مادر چرا امشب اینقدر تو خودتی؟ چیزی شده؟
_نه نگار جون تو فکر نیستم
_چرا هستی.. پدر و مادرت خوب بودن؟ نگرانی ای چیزی که نیست خدای نکرده، نه؟
_نه خوبن، چیز مهمی نیست
_چیز مهمی نیست؟.. پس چیزی هست.. چیه اون چیز غیر مهم؟ بگو به منم مادر شاید تونستم کمکت کنم
فکر کردم که موضوعو بهش بگم.. بالاخره پدر و مادرمم حق داشتن و خواسته شون غیر عادی نبود..
_راستش نگار جون مامانم و بابام همش در مورد شما ازم میپرسن.. میدونن چقدر آدمای خوبی هستین چون اگه یه درصد شک داشتن اجازه نمیدادن ابنجا بمونم.. ولی دوست دارن که ببیننتون.. منم میدونم شما رفت و آمد دوست ندارین و آقا کامیار خوششون نمیاد.. بهشونم گفتم ولی بازم دلم راضی نیست، احساس میکنم حق دارن
_معلومه که حق دارن دخترم.. اصلا تو باید همون اولش مارو آشنا میکردی با هم.. درسته کامیار خوشش نمیاد ولی من هستم قرار میزاریم بیرون همدیگه رو میبینم عزیزم تو ناراحت نشو قربونت برم
_مامان دعوتشون کن بیان اینجا

صدای کامیار بود!..‌برگشتم و ناباور نگاهش کردم.. پایین پله ها بود و داشت میومد تو هال.. شنیده بود حرفامونو و الان داشت میگفت که پدر و مادرمو دعوت کنن خونشون..
باورم نمیشد کامیار مردم گریز این حرفو زده باشه..
اومد و نشست روی صندلی پشت میز..

۵۰)

نگار جون با خوشحالی گفت
_حتما مادر، حتما دعوتشون میکنیم
خجالت زده گفتم
_نیازی به دعوت نیست.. راضی به زحمتتون نیستم میریم بیرون یه جایی میبیننتون نگار جون.. اونا میخواستن دعوتتون کنن خونه ما ولی من گفتم آقا کامیار خوشش نمیاد از مهمون بازی
_این مهمون بازی نیست خانم دکتر.. نیازه این آشنایی.. حقشونه بدونن دخترشون تو خونه ی چه جور آدمایی زندگی میکنه.. میخوام که منو هم ببینن فقط دیدن مادرم کافی نیست

اینارو با لحن سردی گفت و کلا حتی یه نگاه هم بهم نکرد.. سرش پایین بود و با غذاش بازی میکرد..
باورم نمیشد کامیار پدر و مادرمو دعوت کرده خونشون.. این آدم حوصله مادرشو و منیره رو که بزرگش کرده بود رو هم نداشت، از منم که به وضوح بدش میومد و نمیخواست اصلا نزدیکش باشم.. چه برسه به ننه بابای من..

نگار جون هم تعجب کرده بود و کمی گیج و منگ کامیارو نگاه میکرد..
_مامان برای شام فردا دعوتشون کن

اینو گفت و بلند شد و رفت بالا..
سرد بود.. دور بود.. از سردی رفتارش هوای خونه یخ میزد.. سردم بود..
بدون نگاهش سردم بود.. دلم تو سینه م داشت یخ میزد از بی توجهیش..

نگاهت را مگیر از من
تو که آغاز هر روزی
تو که مهتاب هر شامی
نگاهت را مگیر از من..
نگاهت را مگیر از من
که بر چشم تو معتادم
نگاهی را که میدانم
دگر داده ست بر بادم
دمی از بند چشم خود
مکن آزاد صیادم
که من دانسته در زندان زیبای تو افتادم..

‫113 دیدگاه ها

  1. یه سوال
    یه رمانی تا پارت ۳۴ رو طرف گذاشته بعد میری توی سایت واسه اینکه پارت ۳۵ رو بخونی بعد سایت قفله اصلا برات باز نمیشه
    این یعنی کلا برشداشتن
    خب اگه نمیخواستن تا آخرشو بذارن چرا یهو سایتو قفل میکنن
    یکی جواب بده😑

  2. سلام برهمگی

    مهرناز خانم زود به زود پارت بزار حتی اگه شده روزی یه پارت کوتاه هم بزاری هرروز پارت بزار
    اگه دیر به دیرپارت بزاری جذابیتش ازبین میره هرچند که این رمان عالیههههه ولی باز هم اگر دیر به دیر پارت بزاری خوانندگانش خسته میشن
    اگه هرروز حتی شده یه پارت کوتاه بزاری خوانندگانش وقتی میان نمیخوره توذوقشون😂
    خواهرم هم این رمانو میخونه خیلی خوشش اومده
    ممنون از رمان خوبتون💚

    1. جداً؟ 🤔 ولی بنظر من به پارت بلند هر سه روز یکبار بیشتر اثر میکنه ها.. مثل سریال تلویزیونی که هفته ای یه باره
      ولی فکر میکنم راجع به پیشنهادت علی، مرسی از انرژی خوبت😊🙏

  3. سلام مهری چطوری این مدت یکم درگیر بودم نشد زیاد نظر بدم ولی خدایی دیر به دیر پارت میذاری یکم زیادش کن بکنش روزی دو پارت حدائقل که ادم ذوق کنه وقتی میاد

  4. مهرناز جون با اینکه من بیشتر اوقات غمگینم شعر و داستان غمگین میخونم یعنی خودمو بکشم هم نمیتونم ذره ای شبیه تو بنویسم ….
    خودم که خیلی رمان میخونم ولی هیچکدوم از رمانهایی که خوندم اینجوری به دلم ننشسته بودن…
    پارت هایی که مینویسی رو با جون و دل میتونم حس میکنم خلاصه که خیلی ازت ممنونم امیدوارم یه نویسنده ی خیلییییی بزرگ بشی عزیزم❤

  5. خیلی عالی .قلمت زیباست .چرا این قدر دیر به دیر پارت میگذارین؟
    عاشق این رومانم اما از انتظار خسته می شم.

    1. من خودمم وقتی رمانی میخونم بدم میاد از انتظار و دوست دارم زود بخونم همه شو.. ولی هر روز پارت نوشتن خیلی سخته برام.. شرمنده م ازتون حق دارین، ولی منو هم درک کنین

  6. وقتتون بخیر . نویسنده عزیز خسته نباشی . یه سوالی داشتم شما نویسنده هایی که انلاین مینویسین اگر در تلگرام پارت گذاری داشته باشین و ادمین سایتی اونها رو در سایت خودش منتشر کنه «باتوجه به اینکه اونا به خاطر محتواشون مثل همین رمان های استادی و اربابی چاپ هم نمیشن» خوندن رمان اونها از روی سایت باعث حق الناس میشه برای ما؟؟

      1. ممنون که جواب دادی مهرناز جون یعنی تمام رمانهایی که اینجی پارت گذاری شده با اجاره نویسنده بودن؟ خصوصا اون رمانای استادب و اربابی؟ اخه مثلا رمان ترمیم و عبور از غبار چندروزه متوجه شدم که نویسنده راضی به پخشش نیست در هیچ سایتی…اگر با ادمین در ارتباطین و بتونین منو راهنمایی کنین ممنونتون میشم .

        1. چشم زهرا جونم حتما از ادمین میپرسم برات..
          تا جایی که من میدونم نویسنده فقط خودش میتونه رمانشو بفرسته برای ادمینها، ولی بعدش که رمانش چاپ میشه ازشون میخواد که برش دارن از سایتشون، ادمین ها هم گاهی یا به دلیل گرفتاری یا به دلیل محبوبیت رمان بر نمیدارن شاید.. ولی در کل اولش نویسنده خودش راضی بوده که رمانش اومده تو اینترنت دیگه

          1. خیلی گلی مهرناز جون . میتونم بپرسم اگر بخوام با ادمین ارتباط بگیرم باید چکار کنم؟ چطور میتونم با خود شما در ارتباط باشم؟

            1. زهرا جونم ادمین آیدی تلگرام داره ولی من نمیتونم بی اجازه ش به کسی بدم.. من خودمم آیدی تلگرامم mhrashrfi و پیج اینستاگرامم bar.del.neshaste هست اگه دوست داشتی پی ام بده اگه کمکی از دستم بربیاد کوتاهی نمیکنم گلم

              1. خخخ
                تو کلا پررویی من از تو کم رویی ندیدم
                پوریا تو خودت حرف نزن
                جواب کامنتت تو چت روم و اینجا میدم نمیشه اون جا کلا کامنت گذاشت
                از تو باور کن هیچی بعید نیس
                بعدم من دلم به اون دوهزار شعورت خوش بود که اونم نداره خداروشکر 😂
                .
                بعدم لازم نکرده برا من نسخه بپیچین 😒😑

          1. ای عاشقــان ای عاشقـان پیمانه را گم كرده ام

            دركنج ویران مــــانده ام ، خمخــــانه را گم كرده ام

            هم در پی بالائیــــان ، هم من اسیــر خاكیان
            هم در پی همخــــانه ام ،هم خــانه را گم كرده ام

            آهـــــم چو برافلاك شد اشكــــم روان بر خاك شد
            آخـــــر از اینجا نیستم ، كاشـــــانه را گم كرده ام

            درقالب این خاكیان عمری است سرگردان شدم
            چون جان اسیرحبس شد ، جانانه را گم كرده ام

            از حبس دنیا خسته ام چون مرغكی پر بسته ام
            جانم از این تن سیر شد ، سامانه را گم كرده ام

            در خواب دیدم بیـــدلی صد عاقل اندر پی روان
            می خواند با خود این غزل ، دیوانه را گم كرده ام

            گـــر طالب راهی بیــــا ، ور در پـی آهی برو
            این گفت و با خودمی سرود، پروانه راگم كرده ام..
            (یه مولانا پیدا کردم وصف حال..)

  7. مهری خدا
    ادمارو تا حدی درد میده ک همون قدرم
    تحمل داره
    دردان ک ادمارو میسازن
    خدا داره میسازدت برا کسایی ک
    تورو خرابت میکنن

  8. مهرناز جانم این نقطه های فشارم عاالین…نقطه فشار بین اشاره و شست و نفطه ی فشار زیر ا استخوان گوش تا انتهای گردن روی شاهرگ به وسیله سر انگشت اشاره.و نقطه فشار رو دوطرف استخوان بزرگ طرقوه زیرگردن بالای سینه به وسیله انگشت شست برا اونایی که فشارشون ناگهانی بالا رفته و اورژانسی باید پایین بیاد تابرسن بیمارستان هم جواب میده…چه نقطه در نقطه ای شد خخخخ
    اما تجربه شده وجواب داده

  9. مهرنازم اهل اغراق نیستم.شاید توگفتن بعضی چیزا یی که لازمه بگم تردید کنم که باعث رنج کسی نشه مثل دیشب عزیزم.اما اغراق نه…به جرأت میگم خوندن این پارت انگار دیدن تصاور زنده بود برام…اینقدر گیرا ودلی بود که قابل لمس بود.ارزششو منتظر بودنو داشت ناز♥♥♥

    1. چقدر درست حس کردی گلی..
      صبح که این پارتو نوشتم دلم داشت میترکید از درد دیشب.. برا همینه که درد دلم کلمه شد از انگشتم ریخت به کیبورد و پارت خوبی شد

  10. واییییی هنگ کردم وقتی پارت جدید دیدم.عالی بود مهرناز جون مثل همیشه . خیلی خوب بود که تو این پارت از زبان کامیارم حرف زدی.خسته نباشی عزیزم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان