codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱۹

۵۱)

به مامان و بابا گفته بودم که نگار جون و کامیار برای شام دعوتشون کردن و اونا هم با خوشحالی و شوق گفتن که حتما میان تا باهاشون آشنا بشن..
ولی من نگران بودم.. نگران کامیار بودم که خسته بشه از مهمون بازی و یا مادرم حرفی بزنه که ناراحتش بکنه..
از طرفی هم از رفتار کامیار نگران بودم که پیش پدر و مادرم یه دونه از اون رفتارهای جذابشو با من بکنه و بابام بدون مکث و تردید دستمو بگیره و با خودش ببره..
کامیار بود دیگه، تعادل شخصیتی که نداشت.. یه لحظه اینوری بود یه لحظه اونوری..
ولی دیگه کار از کار گذشته بود و عصر بود و منتظر اومدن بابا و مامانم بودیم..

رفتم تو آشپزخونه پیش منیره.. بوی غذاهای خوشمزه ش توی خونه پیچیده بود و آدمو تحریک میکرد که به قابلمه ها یه نگاهی بندازه..
_وااای منیر جون چه بویی راه انداختی، چی پختی؟
_یکم بعد از همشون میخوری شکمو.. فسنجون و قیمه با سوپ خامه و چیکن استروگانف درست کردم.. امیدوارم پدر و مادرت دوست داشته باشن
_خودتو چقدر به زحمت انداختی منیر، اگه میدونستم نمیزاشتم.. بابا ما آدمای ساده ای هستیم یه جور غذا میپختی کافی بود
_اختیار دارین خانم، بار اوله که میان اینجا.. بعدشم از بسکه سالهاست تو این خونه مهمون نیومده، خودم ذوق کردم لیلی
_پس دستت درد نکنه

گونه شو بوسیدم و برق مهر و رضایتو تو چشمش دیدم..
این زن هم یکی از زخم خوردگان تقدیر بود و تنها بود..
تو پرورشگاه بزرگ شده بود و هیچ کس و کاری نداشت.. آقای کیان خدابیامرز و نگار جون وقتی برای بردن هدیه برای بچه ها رفته بودن پرورشگاه اونجا با منیره آشنا میشن که تو همون پرورشگاهی که توش بزرگ شده بوده توی آشپزخونه کار میکرده.. بعد از مدتی رفت و آمد با نگار جون صمیمی میشن و منیره ازشون میخواد که بره پیششون و خدمتکارشون بشه ولی نگار جون قبول نکرده و گفته بیا خواهرمون باش قدمت روی چشم.. هیچوقتم نمیزاشته منیره کار خونه بکنه ولی اون خودش اصرار کرده و حتی کامیارو هم با هم بزرگ کردن..
منیره هیچوقت نخواسته ازدواج کنه چون از تشکیل خانواده میترسیده..
خودش به من گفت که؛ آدم از چیزی که ندیده و هیچی ازش نمیدونه میترسه لیلی.. من هیچوقت خانواده نداشتم و نتونستم ریسک کنم و برم تو کار ازدواج و بچه دار شدن.. ولی خونه آقای کیان و نگارجون برام مامن شد، خونه شد و عقده یه خونه واقعی تو دلم از بین رفت با اومدن به اینجا..

هر کسی یه دردی داشت دیگه.. دنیا بطور کامل به کام هیچ کس نبود لامصب..

خواننده های عشقولی خودم، سلام
چند نفر گفتن که هر روز پارت بزارم هرچند کوتاه..
نظر بدین، هر سه روز یه بار پارت طولانی بزارم بیشتر حال میده بهتون یا هر روز یه پارت کوتا؟
هر روز یه پارت بلند نگید چون به دلیل ذیق وقت میسر نیست برام، هم اینکه توانشو هم ندارم..

هر روز یه پارت کوتاه؟
یا
هر سه روز یه بار یه پارت بلند؟

‫35 دیدگاه ها

  1. با سلام
    نویسنده جوان جان
    هر سه روز یه پارت طولانی بزار
    ولی طولانی باشه هااااا
    نه انقد🤏
    مراقب خوبیاتم باش.

  2. سلام نویسنده عزیز♥️
    منم با سه روز یه پارت خییییییلی طولانی موافق ترم 😘
    ولی قربون دستت طولانی باشه هاااا وگرنه من یکی که دق میکنم🤗

  3. مهرناز جون به نظرم اگ ۳ روز یکبار باشه خیلی عالیع و هم اینکه یا دقت بیشتری اون پارتو مینویسی ولی لطفااا طولاااااانی باشه❣❣❣

  4. سلااااام
    اول خسته نباشی ❤
    دوم اینکه من میگم هر روز ولی اگه قرار باشه اینقدر کم باشه همون بهتر که ۳ روز یک بار باشه
    سوم اینکه وقتی، که شما برای رمان میذاری و سیع داری همه راضی باشن ازش من ندیدم کسی این کارو بکنه میخوام بگم که خیلی به فکری و این خیلی خوبه👌

  5. یو رولمیا سیزززززز …چوخ گوزلللل
    چوخ چوخ گوزل نازیم…
    .
    .
    سا غول ..
    سني ايستيرم…من سنی ایستیرم…من سنی چوخ چوخ ایستیرم گوزلیم…♥♥♥

  6. هر سه روز یه پارت طولااااانی البته دیگه واقعا بعد ۳ روز باشه ها.
    ببخشید کسی نویسنده رمان آفرودیت و شیطان رو میشناسه که بگه چرا دیگه پارت نمیذاره؟

  7. سلام عزیزم
    ممنون به خاطر قلم قشنگت😍
    من با پارت طولانی سه روز یکبار موافق ترم بیشتر حال می ده😋🍒

  8. هر سه روز پارت طولانی مهری
    بیشتر حال میده
    گرچه کوتاه بود ولی
    ادمو وسوسه میکنه ادامش چی میشه
    دمت گرم مهرناز جووون 😍😍😍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کدبازان