codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۱

دوستان، دومین رمانم (گرگها) رو شروع به پارت گذاری کردم.. امیدوارم مثل رمان بر دل نشسته همراهم باشید و از این رمان هم لذت ببرید و با فیدبکها و انرژی مثبتتون بازم دوپینگم کنید.. البته لازم به ذکر هست که بنظر خودم من هرگز نمیتونم دوباره رمانی مثل بر دل نشسته بنویسم، اون داستان، اوج احساسات من و حتی کاراکتر نفس برگرفته از شخصیت خودم بود و خیلی زیاد دوستش دارم.. ولی امیدوارم این رمان رو هم بپسندید..

گرگها

۱)

آخرین دقایق درس روانشناسی با دکتر صداقت بود، داشتم جزوه هامو جمع و جور میکردم که استاد اسممو صدا زد

_خانم ستوده
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم
_بله استاد
_پس فردا قراره با بچه های روانشناسی بریم بازدید آسایشگاه، اگه خواستین میتونین بیایین
با شوق گفتم
_حتما استاد ممنون که گفتین
لبخند کم رنگی زد و سرشو تکونی داد..

پارسال از استاد خواسته بودم که اجازه بده باهاشون برم بیمارستان اعصاب و روان، برای همین میدونست که دوست دارم بازم برم..
رشته م علوم اجتماعی بود و علاقه ای به روانشناسی نداشتم ولی همیشه در مورد آدمایی که بنا به دلایلی عقلشونو از دست داده بودن و ساکن تیمارستان بودن، حساس بودم..
وقتی استاد اسممو صدا زد و گفت که میتونم باهاشون برم، نگاه عصبی و پوزخند بهرام قاسمی رو به خودم دیدم..
قاسمی سه سال بود که همکلاسم بود و از توجهات و نگاههای گاه و بیگاهش فهمیده بودم که به من علاقه داره، ولی تا بحال چیزی بهم نگفته بود و منم به روی خودم نمیاوردم..
میدونست که دکتر صداقت یکسال پیش ازم خواستگاری کرده، چون وقتی توی آموزش با خجالت و تته پته جلومو گرفته بود و پیشنهاد ازدواج داده بود بهم، قاسمی یهو وارد آموزش شده بود و با چشمهای از حدقه دراومده نگاهمون کرده بود..

هرگز نفهمیدم که اونروز اومدنش تصادفی بود یا از قصد..
جوابم به دکتر منفی بود و گفته بودم که فعلا بهیچوجه قصد ازدواج ندارم و میخوام بعد از گرفتن لیسانس برای ارشد بخونم و حالا حالاها به ازدواج فکر نمیکنم..
اونم محترمانه عذرخواهی کرده بود و بعد از اون هرگز درخواستشو تکرار نکرد..
دلیل نگاه عصبی امروز قاسمی هم توجه مضاعف استاد به من بود..
ولی برای من مهم نبود، هیچ حسی به بهرام قاسمی و به دکتر صداقت نداشتم..

تو فکر بازدید آسایشگاه روانی بودم و چیزهایی که میخواستم براشون بخرم و ببرم.. دفعه قبل میوه و شیرینی خریده بودم ولی اونا مصرانه ازم سیگار خواسته بودن..
اینبار براشون سیگار میخریدم، با اینکه ممنوع بود ولی یواشکی میدادم..

پاکتهای سیگارو توی کیفم گذاشتم و نایلون میوه رو از روی میز آشپزخونه برداشتم..
_من رفتم مامان
_برو مادر، فقط بدون من راضی نیستم بری تیمارستان و مثل اوندفعه بیای یه هفته مریض بشی و اشک بریزی..حالا خود دانی

مامانم حق داشت نذاره برم، من روحیه حساسی داشتم و انگار اصلا به دنیا اومده بودم که غم و غصه این و اونو بخورم..
پیرمردی که توی بازار حمالی میکرد.. بچه ای که توی چهارراه گل میفروخت.. بچه هایی که تو پرورشگاه بودن.. همه اینا درد بودن برای من و هر بار که با هر کدومشون مواجه میشدم روزها غصه میخوردم و فکر میکردم..
پدرم میگفت تو با این روحیه حساست خیلی صدمه میبینی تو زندگی، و اگه همینطور پیش بری دنیا زیاد بهت زخم میزنه..
ولی دست خودم نبود و ذاتم اینطوری بود و عوض نمیشد..
در حالیکه میرفتم طرف در رو به مامانم گفتم
_اینبار دیگه اونطوری نمیشم مامان، بار سومه که میرم دیگه عادت کردم
و زدم بیرون از خونه.. وقتی تو محوطه دانشکده مون با بچه های روانشناسی و دکتر صداقت سوار مینی بوس میشدیم، مشتاق بودم برای رفتن.. چه میدونستم این بازدید زندگیمو زیر و رو میکنه..

وارد بیمارستان شدیم، توی محوطه چند تا بیمار که حالشون نسبت به بقیه بهتر بود و اجازه داشتن برن بیرون از بخش، قدم میزدن و تو عالم خودشون بودن..
رفتیم داخل، سالن نسبتا بزرگی بود و پرستارها و دکترها و بیمارها در رفت و آمد بودن.. یه گوشه سالن تلویزیون بود که چندنفری اونجا جمع بودن.. یکیشون میخ تلویزیون بود و حتی پلک نمیزد و تکون نمیخورد.. یکی چرت میزد، یکی با خودش حرف میزد و دو نفر هم اصلا توجهی به تلویزیون مقابلشون نداشتن و دور و برو نگاه میکردن.. یه طرف سالن نرده فلزی داشت و پشت نرده بیمارانی بودن که نباید میومدن این قسمت و حالشون وخیم تر از بقیه بود.. استاد گفت که نزدیکشون نشیم و تو چشماشون زل نزنیم..
ولی منی که از هر چی که منع میشدم بیشتر راغب میشدم بهش، حواسم همش اونجا بود و ناخودآگاه برمیگشتم و نگاهشون میکردم..
بینشون پیرمردایی بودن که از وضع بد جسمانی و دندونهای شکسته و ریخته شون خوب مشخص بود که همینجا پیر شدن.. قلبم فشرده شد از این فکر که این مردها سالهاست که اینجان و مفهوم زندگی براشون تعریف نشده ست..
تو این افکار غرق بودم و ندانسته به نرده ها نزدیک شده بودم که یهو یکیشون دستشو محکم کوبید به نرده ها و من سکته ناقص کردم..

به ترسم و بالا پریدنم با صدای بلند خندیدن و صداهای عجیب غریب از خودشون درآوردن.. پرستارشون رفت و دعواشون کرد که ساکت باشین.. دست و پام میلرزید که استاد اومد پیشم و تو صورتم نگاه کرد، گفت
_خانم ستوده حالتون خوبه؟ مگه نگفتم نرید اونور؟
نفسی کشیدم و گفتم
_خوبم استاد ببخشید حواسم نبود
راه افتادم دنبال استاد طرف دیگه سالن که دانشجوها اونجا هر کدوم مشغول صحبت با یه دکتر یا بیماری بودن..

۲)

میوه ها رو دادم به یکی از خدمتکارها و اونم بین مریضا پخش کرد..
سیگارها رو درنیاوردم و منتظر بودم تا اگه ازم خواستن یواشکی بدم بهشون..
از اون سالن رد شدیم و رفتیم تو یه سالن کوچکتر که انگار اونجا غذاهاشونو میدادن.. چند نفری بحالت صف پشت سر هم ایستاده بودن و منتظر بودن ظرف غذاشونو بگیرن.. داشتم نگاهشون میکردم که یکی از پشت سرم بلند گفت
_خوشگله
برگشتم و معذب نگاهش کردم.. یه پسری حدودا ۲۵ ساله بود که با قیافه خندون زل زده بود به من..
نگاهمو که دید یه چشمک زد بهم و گفت
_سیگار بده
یه بیمار دیگه اومد پیشش و گفت
_کجاش خوشگله شبیه میمونه
خنده م گرفت.. رفتم پیششون و یواشکی طوری که کارکنای اونجا نبینن یه بسته سیگار از کیفم درآوردم و دادم به پسره..
چشماشون برق زد از دیدن سیگار.. سریع از دستم قاپ زد قوطی رو و تو جیب لباسش مخفی کرد..
همه شون لباس یکدست آبی مخصوص آسایشگاه تنشون بود و اکثرا موهای خیلی کوتاه و ته ریش داشتن..
اونی که بهم گفته بود میمون با دیدن سیگار گفت
_خوشگل
خندیدم بهش و اونم دوید رفت دنبال دوستش که رفته بود یه جای خلوتی پیدا کنه و سیگارشو روشن کنه..
رفتم طرف استاد و بچه ها که داشتن صحبت میکردن و چیزهایی یادداشت میکردن.. استاد بهم لبخندی زد و آروم گفت
_دیدم بهشون سیگار دادی، دقت کن نبینن وگرنه بیرونمون میکنن
با خجالت سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم..

همونطور دور و برو نگاه میکردم که ناگهان بین بیمارانی که تو صف غذا وایساده بودن چشمم افتاد به مرد قد بلند و چهار شونه ای که بین اونهمه آدم خیلی مشخص به چشم میومد..
طوری مغرور و باصلابت ایستاده بود انگار نه انگار که جزو بیماران تیمارستانه و تو صف غذا وایساده..
با نگاه بهش حس میکردی یکی از معروفترین و مغرورترین هنرپیشه های هالیووده که وایساده روی قالی قرمز مقابل صدها فلش دوربینهای پاپاراتزی..
چه وصله بی ربطی بود اون مرد تو اون فضا..

لباسهای راحتی آبی بیمارستان تنش بود و موهای کوتاه سیاه و ریش نسبتا بلند داشت.. ولی قیافه ش اصلا شبیه بقیه بیمارها نبود..
خیلی تعجب کردم و کنجکاو شدم که این مرد اینجا چیکار میکنه..
یعنی چه داستانی داشت، چه اتفاقی براش افتاده بود که سر از اینجا در آورده بود..
کمی نزدیکتر رفتم که بهتر ببینمش.. با اون ریش بلند بهش میخورد که حدود ۴۰ سالش باشه، قیافه خشنی داشت یا شایدم اخم و گره ابروهاش باعث شده بود اونطوری به نظر بیاد..
ابروهای مشکی کشیده و بینی متناسبی داشت و لب و دهانی که با اون ریش دیده نمیشد.. اصلا ما رو نگاه نمیکرد و محلمون نمیذاشت.. انگار مارو نمیدید یا اصلا تو این دنیا نبود..
دلم خواست چشماشو ببینم.. بنظر من چشمای هر کس آیینه روحش هستن.. ولی نگاهم نمیکرد و چشمش مستقیم به مقابلش بود..
یکی از دخترا که دید رفتم تو بحر اون مرد اومد پیشم و گفت
_میبینی لیلی.. اصلا بهش نمیاد دیوونه باشه، چقدر خوشتیپه
آروم گفتم
_یعنی برای چی اینجاست؟
_نمیدونم، خدا میدونه
تصمیم گرفتم به بهونه سیگار برم پیشش و شاید بتونم باهاش حرف بزنم..
وایسادم درست کنارش.. بازم نگام نکرد.. مثل کوه یخ بود..

آروم گفتم
_سلام..
سرشو برگردوند طرفم.. چشماشو دیدم..
چشمهای مشکی و جذابی که توشون هیچ حسی نبود.. انگار تو چشماش پر از قیر بود..
اصلا این مرد زنده بود؟
تو عمرم چشمهایی به این سردی ندیده بودم..

بیتفاوت به سلامم سرشو برگردوند و یه قدم رفت جلوتر.. از تو کیفم یه پاکت سیگار درآوردم، خواستم بدم بهش و ببینم عکس العملش چیه که دو تا از مریضا مثل قرقی سیگارو تو دستم دیدن و صداشون بلند شد که سیگار داری..
زود پاکتو دادم بهشون تا مسئولشون متوجه نشده.. گرفتن و رفتن..
چون حواسم به اون مرد بود غافلگیر شدم و کمی ترسیدم از رفتارشون..
هنوز به خودم نیومده بودم که نگاهشو روی خودم احساس کردم.. با حالت تمسخر نگاهم میکرد..
باشه اینم خودش یه نوع واکنش بود.. تو چشمای تاریکش عمیق نگاه کردم که زود نگاهشو ازم گرفت..
یه پاکت دیگه از کیفم درآوردم و گرفتم طرفش.. گفتم
_سیگار میکشین؟

با همون نگاه یخی سیگارو از دستم گرفت و گذاشت تو جیبش.. هیچی نگفت و از صف غذا بیرون اومد و پشتشو کرد بهم و از سالن بیرون رفت..
همه هوش و حواسمو با خودش برد.. دلم خواست دنبالش برم، چقدر مرموز بود.. ولی میرفتم که چی بشه، چی میگفتم.. شاید عصبی میشد، شاید کاری میکرد یا صدمه میزد بهم..
منصرف شدم و رفتم پیش خانم پرستاری که همونجا داشت یه پرونده رو میخوند.. ازش در مورد اون مرد پرسیدم، گفت کدوم مرد، تا گفتم همون مرد قد بلند، سرشو بلند کرد و دقیق نگام کرد.. گفت
_چیکارش داری؟
_هیچی، فقط کنجکاو شدم
_ما اطلاعات بیمارامونو به هیچ کس نمیدیم
و رفت.. کاش میشد یه چیزایی ازش بفهمم ولی نشد..
رفتم پیش بچه ها و دکتر صداقت ولی چشمم به در سالن بود که ببینم برمیگرده یا نه.. ولی تا یکساعت بعد که ما هنوز اونجا بودیم برنگشت و دیگه ندیدمش..

۳)

توی حیاط بیمارستان چشم گردوندم که شاید ببینمش ولی نبود..
صدای آوازی شنیدم، یکی داشت میخوند.. چند نفرمون بدنبال صدا گشتیم و دیدیم که پشت پنجره یکی از ساختمونا پسر جوونی نشسته و با دستاش محکم نرده های جلوی پنجره رو گرفته..
طوری چسبیده بود به نرده ها و با حسرت آسمونو نگاه میکرد که انگار میخواست نرده هارو از جاش دربیاره و از اون پنجره طبقه دوم اتاقشون پرواز کنه..
دلم آتیش گرفت برای غم نگاهش.. یکی از پسرامون بلند سلام کرد بهش و اونم متوجه ما شد..
رو به همون پسره گفت
_سیگار داری؟
اونم گفت ندارم و رفتن سمت مینی بوس..
من هنوز یه پاکت داشتم.. گفتم
_من دارم.. ولی چطوری بدمش بهت؟
خوشحال شد.. ذوق زده گفت
_پرتش کن
پرتش کردم ولی بهش نرسید.. پاکت سبک بود بالا نمیرفت.. وقتی دید نتونستم پکر شد، گفت
_نشد؟
بهش خندیدم و گفتم
_نشد نداریم اگه لازم باشه میام تو بخشتون و این سیگارو بهت میدم
خندید..
تو حالت صورتش بیماری روانی کاملا مشخص بود.. دلم گرفت و بغض راه گلومو بست.. خنده ش واقعی ترین و خالص ترین خنده دنیا بود..

یه سنگ پیدا کردم و گذاشتمش داخل روکش نایلونی پاکت.. دوباره پرتش کردم بالا، دستاشو تا جایی که میتونست از نرده ها میاورد بیرون تا سیگارو بگیره..
تلاشش قلبمو فشرده میکرد و میخواستم گریه کنم ولی اینجا جاش نبود، نباید ناراحتش میکردم با ترحم و دلسوزیم..
اینبار محکمتر پرت کردم.. باید اون سیگارو بهش میرسوندم حتی اگه صدبار پرتش میکردم..
با اینکه سیگار مضر بود ولی میدونستم یه مرد سیگاری که غم و غصه داره و سیگار نداره، چقدر نیازمند یه نخ یا حتی یه پک سیگاره..
و من هرگز آدم قانونمندی نبودم تو زندگیم و بارها سنت شکنی و قانون شکنی کرده بودم بخاطر ارزشهایی که بنظرم درست بودن..

وقتی بالاخره اون دست، توی هوا اون پاکت سیگارو گرفت، قلبم سرشار از رضایت شد.. لبخندی زدم به لبخندش.. دستمو براش تکون دادم و راه افتادم که برم که صدام زد..
_وایسا
برگشتم و تا خواستم بگم چیه، گفت
_مریم.. نرو

به من گفت مریم.. فکر کردم که شاید مریم دختریه که دوستش داشته و شایدم از اونایی بود که میگن بخاطر عشق دیوونه شده، و به عشق اون دختر زده بود زیر آواز..
نمیدونستم چی باید بگم بهش، ناچار گفتم
_بازم میام
_نه.. نرو مریم.. میدونم نمیای.. نرو

دیگه کنترل اشکام از دستم خارج شد و رها شدن روی گونه هام.. از اینکه نمیتونستم کاری براش بکنم و برای بی چارگی و دردش، گریه کردم و بلند گفتم
_میام.. قول میدم
و دویدم سمت مینی بوس..

دکتر صداقت چشمای اشکیمو دید و سرشو تکون داد.. میدونست حساسم و دفعه پیش هم حال و روزمو دیده بود.. رو صندلی سر جام نشستم و غمگین سرمو تکیه دادم به شیشه..
دیگه داشتیم از محوطه بیمارستان خارج میشدیم که دیدمش..
تکیه داده بود به یه درخت و سیگار میکشید..

دقیق نگاهش کردم، بازم فکر کردم که این مرد چقدر به این محیط و اون لباسها نمیاد.. میتونست دکتر اون بیمارستان باشه، ولی بیمار روانی، اصلا..
لحظه آخر سرشو گردوند سمت مینی بوس و نگاهش گره خورد به نگاهم..
یه چیزی ته دلم تکون خورد..
علیرغم چشمهای بیحس و تاریکش، نگاهش چقدر گیرا و جذاب بود..
با پیچیدن ماشینمون به سمت راست، دیگه ندیدمش..
اون مرد اونجا چیکار میکرد..

سه روز از بازدید بیمارستان گذشته بود و من بازم مثل بار قبل افسرده شده بودم و تو خودم بودم.. تو این سه روز فکر اون مرد قد بلند از ذهنم بیرون نرفته بود و همش یکی تو مغزم گفته بود یعنی داستان زندگی اون آدم چیه.. چی باعث شده چنین مردی عقلشو از دست بده..
چشماش و آخرین نگاهش از جلوی چشمام نمیرفت، کلافه شده بودم و دیگه نمیخواستم بهش فکر کنم، ولی کنجکاوی ولم نمیکرد..
تا اینکه روز چهارم نتونستم دیگه صبر کنم و تصمیم گرفتم برم بیمارستان و از دکترش سئوال کنم..

باید بهانه ای میتراشیدم برای دوباره رفتنم به بخششون..
وقتی وارد بخش شدم همه چی مثل همونروز بود.. بیمارا پرسه میزدن و گاهی دکتر و پرستارها رد میشدن..
اونیکه بخاطرش اومده بودم، تو سالن نبود..
رفتم پیش یه پرستاری و گفتم
_چند روز پیش اومده بودم اینجا و کارت ملی مو گم کردم، کسی اینجا پیداش نکرده؟
به یه خدمتکار نسبتا مسن اشاره کرد و گفت
_از آقای رجب پور بپرسین
رفتم پیش اون مرده و سلام و علیک کردم و گفتم
_کارت ملی منو شما پیدا نکردین؟
_نه دخترم، ولی صبر کن برم از همکارام بپرسم بهت بگم
_ممنون
مرده رفت و من فکر کردم که چطوری در مورد اون ازش سئوال کنم.. نه اسمشو میدونستم نه چیزی..
پیرمرد برگشت و گفت که کسی پیداش نکرده.. از جیبم یه اسکناس درآوردم و گرفتم طرفش، گفتم
_مرسی که بخاطر من زحمت کشیدین و پرسیدین
_منکه کاری نکردم دخترم، نیازی به این کارا نیست

اصرار کردم و به زور پولو دادم دستش.. گفتم
_معلومه که خیلی وقته اینجایین، چطور بازنشسته نشدین؟
_خیلی وقته بازنشسته شدم دختر جان، ولی عادت کردم به اینجا و آدماش

M:
۴)
میدونی، دنیای این طفلکیای بی عقل خیلی پاکتر و معصومتر از اون دنیای بیرونه که همه آدماش عقل کلن..
نگاهی به بیمارایی که باهم شوخی و خنده میکردن و تو عالم خودشون بودن کرد و ادامه داد
_اینا دوز و کلک بلد نیستن.. هر چی تو دلشونه همونم تو زبونشونه.. ولی آدمای بیرون دور از جون هزار رنگ و حیله گرن
راست میگفت.. گفتم
_کاملا درست میگین منم بخاطر همین دوستشون دارم و گاهی میام دیدنشون
سرشو تکون داد و خواست کم کم بره که آروم گفتم
_میشه یه چیزی از شما بپرسم؟
_چی دخترم؟ بپرس
_اونروز که اومدم اینجا یه مرد قد بلند بین مریضا بود که خیلی براش ناراحت شدم و کنجکاو شدم که بدونم چرا اینجاست.. شما میشناسیدش؟
_مرد قد بلند؟
کمی فکر کرد و گفت
_آره کامیارو میگی

پس اسمش کامیار بود..
پیرمرد ناراحت ادامه داد
_جوون رشیدیه، خیلیا وقتی میبیننش ناراحت میشن ولی اونم سرنوشتش این بوده دیگه
سریع گفتم
_چه اتفاقی براش افتاده؟ معلومه که مشکلش مادرزادی نیست و بعدا یه چیزی تو زندگیش رخ داده

پیرمرد ساده ای بود و انگار که با حرفای من یاد اون مرد افتاد و سر درد دلش باز شد.. آهی کشید و گفت
_نه باباجان، چه مادرزادی، آقا کامیار مثل بقیه اینا بی عقل نیست، فقط گاهی دچار حمله عصبی میشه و اعصابش به هم میریزه.. پسر یکی یدونه یه خونواده خوب و اصیله
دیگه خجالت میکشیدم بیشتر بپرسم ولی دلو به دریا زدم و آروم گفتم
_شهرتش چیه پدر جان؟ میدونی؟
کمی فکر کرد شاید نمیخواست بگه ولی گفت
_کیان
اسمش کامیار کیان بود..
ته دلم گفتم کامیار کیان تو اینجا چیکار میکنی؟.. چه بلایی سرت اومده..

رو به پیرمرد گفتم
_میذارن من برم ملاقاتش؟
_با من بیا من ببرمت
انگار دنیا رو دادن بهم.. فکر نمیکردم بذارن برم تو اتاقشون
دنبال پیرمرد راه افتادم و اونم که انگار همه کاره اونجا بود از بسکه کادر قدیمی بود و کسی بهش کاری نداشت.. جلوی یکی از اتاقها وایساد، گفت
_اتاق کامیار خصوصیه، میخوای بریم تو؟
گفتم آره و مرد دو تا تقه به در زد و درو باز کرد..
هیجان داشتم.. نمیدونستم چرا ولی قلبم داشت میومد تو دهنم.. منم رفتم تو..
روی تخت خوابیده بود و دستشو گذاشته بود روی پیشونیش..
پیرمرد گفت
_سلام آقا کامیار، خوبی پسرم؟
همونطوری با چشمای بسته گفت
_سلام مشهدی، زنده م دیگه

صداش بم و مردونه بود.. به هیکل و جثه ش میومد..
نمیدونست منم اونجام.. پیرمرده گفت
_زنده و سلامت باشی پسرجان، یکی اومده میخواد شما رو ببینه
بیتفاوت و بیحوصله گفت
_میدونی که نمیخوام هیچ کسو ببینم، ردش کن بره
_ولی اون تا اینجا اومده
با این حرف پیرمرد فهمید که کسی تو اتاقه و یهو چشماشو باز کرد و نگاهش افتاد به من.. سریع نیم خیز شد روی تخت و گفت
_تو دیگه کی هستی؟
با تته پته گفتم
_سلام
_گفتم کی هستی، چی میخوای؟
آقای رجب پور با چشاش یه اشاره ای کرد بهم که یعنی آروم باشم
گفتم
_چیزی نمیخوام، فقط خواستم ببینمتون
انقدر جذبه داشت که ناخودآگاه زبونم نمیچرخید مثل بقیه مریضا مفرد خطابش کنم..
ابروهای سیاهشو تو هم کشید و گفت
_مگه من حیوون سیرکم که اومدی تماشا، برو بیرون

از حرفاش و لحن سردش کمی ترسیدم و گفتم
_باشه ببخشید مزاحمتون شدم
و از اتاقش رفتم بیرون.. انتظار چنین رفتاری رو نداشتم، چقدر بداخلاق بود..
آقای رجب پور دنبالم اومد بیرون و گفت
_به دل نگیر باباجان، هر کی جای اون بود از این بدتر میشد
و راه افتاد که برگرده طرف سالن.. گفتم
_به من میگی چه اتفاقی افتاده براش؟
دور و برو یه نگاهی کرد و آروم و غمگین گفت
_سالها پیش زن و بچه شو گرگها جلوی چشمش خوردن !!

از چیزی که شنیدم موهای تنم سیخ شد و احساس کردم خون تو رگام یخ زد..
سر جام خشکم زد و نتونستم دیگه قدم از قدم بردارم.. باورم نمیشد.. چنین چیزی ممکن بود؟.. چطور اتفاق افتاده بود؟
با صدایی که خودمم به زور شنیدم گفتم
_مگه میشه همچین چیزی؟
سرشو ناراحت تکونی داد و گفت
_چرا نشه دخترم.. میدونی تو روستاها چقدر از این اتفاقا میفته؟.. آقا کامیار و خونواده ش تو جاده بودن انگار که این اتفاق افتاده، دقیق نمیدونم اگه میخوای از دکترش بپرس
میخواستم دقیق بدونم.. میخواستم همه چیز این مرد کوه یخ رو که حالا فهمیده بودم کوه درده، بدونم..
چرا ولش نمیکردم.. حالا که داستانشو فهمیده بودم چرا بیخیالش نمیشدم و نمیرفتم پی زندگیم..
انگار یه چیزی تو اون مرد بود که منو میکشید به خودش.. توی چشمای تاریکش.. توی نگاه سردش.. یه چیزی بود که نمیذاشت بیخیالش بشم..

‫59 دیدگاه ها

  1. سلام.
    واسه قسمت اول جذابه خوشم اومد.
    اگه مثل بقیه نویسنده ها که همش خیانت و… نباشع و تند تند پارت بزارین خوبه.
    نه اینکه این پارت گزاشتین بعدش حاجی حاجی مکه
    😊

      1. این رمان فوق العاده اس
        همچنین رمان بر دل نشسته. من یکی از طرفدارهای پروپا قرص رمان های شما هستم
        موفق باشی دوست عزیز

  2. رمان زیباییه به نظرم و ارزش خوندن داره مثل بر دل نشسته اون که عالی بود امیدوارم اینم همینطور باشه

  3. واااااااااای مهری!
    چقد قشنگهههههههه رمانت!
    خیلیی خیلی خیلی عالیه
    جزو بهترین رماناییه که خوندم!
    خیلی خیلی مشتاقم زودتر پارت بعدی رو بزاری!
    .
    .
    شخصیت کامیار فوق العادست!
    اسم گرگها خیلی برازنده ست!
    رمانت معرکه ست!

  4. رمان اولتون به عنوان اولین قلم خیلی فراتر از فوق العاده بود و مطمئنم که این رمانتون هم خیلی قشنگه ….
    موفق باشید❤💫

      1. موفق باشی مهری جان این یکی مطمئننا بهتر از اولی خواهد شد چون تجربه دوما هست و موضوعش قشنگ تر و هیجانی تره قشنگ و زیبا! البته رمان اولت هم زیبا بود

            1. آره بخدا تو نخ مهرادم😂 یه یارویی بود یه چی خلق کرد خودش عاشقش شد، من همونم😆
              تو که فقط دنبال صحنه باش خسته نباشی😂

  5. سلام نویسنده جوان عزیز😍😅 خیلی عالی بود به عنوان پارت اول…حسابی کنجکاو شدم ادامشو بخونم…عاشف رمانهای معمایی و اکشنم…خسته نباشی عزیزم.

  6. حالا مهری من که رمانمو میزارم هرکاری میکنم نمیشه روش عکس گذاشت .
    ایلین برام میزاره ممنونش هستم.

    عکس پارتهات این که اسم نویسنده واسم رمان روشه قشنگه .
    من دیدم بعضیا شخصیت های داستان رو میزنند .

    1. بله، ولی خیلی رو نرومه نسترن، عکس بزرگو قبول نمیکنه سر و تهشو میزنه، مجبور میشم کیفیتشو بیارم پایین تا اینکه کامل ثبت بشه
      نمیدونم ادمین چطور عکسی میزاره که بزرگ و با کیفیت در میاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان