codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۲۰

دوستان مرسی از نظراتتون😊
با اکثریت آرا تصویب شد که هر سه روز یه پارت طولانی بزارم
البته اون طولااااااانی که شما خواستین یکم مشکله ولی امیدوارم راضی بشین با اینقدرش😂

۵۲)
تا اومدن مامان و بابام یک ساعتی مونده بود.. یکم استرس داشتم بخاطر رفتار کامیار و متقابلا بخاطر رفتار مادرم با اون..
مامانم هر لحظه ممکن بود یه کنایه بزنه به کامیار و منو به فنا بده..
وقت قرص آرامبخش کامیار بود و من خوشحال بودم که قبل از اومدن اونا این قرصو میخوره و آروم میشه.. کاش میشد به مامانمم سه چهارتا از این قرصا میدادم بخوره چون ریسک قاط زدن اون بیشتر بود بنظرم..

رفتم بالا..
طبق معمول سکوت و تاریکی.. در اتاقش بسته بود، رفتم و چند تقه به درش زدم..
صدایی نیومد.. یعنی ممکن بود خواب باشه؟.. یکم بعد مامانم اینا میومدن این شازده خوابیده بود یعنی؟.. دو تا تقه محکمتر زدم به در.. نمیشد درو باز کنم..
بازم خبری نشد..
صداش زدم..
_آقای کیان…

یهو در اتاقو باز کرد و وایساد مقابلم..
اوپس!.. چه جیگری شده بود.. یه پیرن جین پوشیده بود با یه تیشرت سفید زیرش و یه شلوار جین تیره تر از پیرهنش..
پیرن جین چقدر بهش میومد.. آستیناشو داده بود بالا و برای اولین بار دیدم ساعت دستشه..
یه ساعت شیک و لاکچریه استیل با صفحه سرمه ای..
_چیه؟.. طلب داری؟.. درو چرا میشکنی؟

_من کی درو شکستم؟.. با دوتا تقه در میشکنه؟
نگاه سردشو ازم گرفت و پشتشو کرد بهم و رفت تو اتاقش..
هنوزم سرد و دور بود.. باورم نمیشد چند روز پیش با هم حرف میزدیم و حتی گاهیم میخندید.. و اون شب.. اون شبم که دیگه یه کامیار دیگه بود انگار..
با یاد نگاه و لمس دستای اونشبش دلم گرفت و یه آهی کشیدم..
جلوی کمدش وایساده بود.. به صدای آهم برگشت و چپکی نگام کرد..
فک کردم الان میگه چته اینطوری آه میکشی..
ولی اون کوه یخ گفت
_قرصو بزار برو بیرون

اُفف.. عذابم میداد با سردی و بی توجهیش.. دلیلشم نمیفهمیدم..
قرصشو با لیوان آب گزاشتم روی دراورش و بدون حرف از اتاقش رفتم بیرون..
_هی
مثلا صدام کرده بود.. هی.. آخه من هی بودم؟.. اسم نداشتم الاغ؟..
ای خدا رو مخم بود.. ولی به قول شاعر رو مخی ولی تو دلی..
این بشرم بدجور رو مخ من شلنگ تخته مینداخت ولی بدجورم تو دلم لنگر انداخته بود..
ناچار برگشتم و نگاش کردم.. هنوزم نگاهم نمیکرد.. انگار دوست نداشت چشمش بهم بیوفته..
گفتم
_بفرمایید حرفتونو
_وقتی اومدن یه تک بزن بهم بیام پایین
_مثلا اگه از الان بیایین پایین چی میشه؟.. کدوم کارای ریاست جمهوریتون عقب میفته؟
سرش چرخید که نگام کنه ولی کامل بلند نشد و بازم روشو کرد طرف کمدش..
اصلا معلوم نبود چرا میخ شده جلوی کمد..اونکه لباس پوشیده بود و حاضر بود.. انگار به کمد پناه برده بود که منو نگاه نکنه به اون بهانه..
چرا از من بدش میومد آخه.. دلم فشرده میشد با این فکر.. اصلا چطور بود امشب با پدر و مادرم میرفتم و دیگه مزاحمش نمیشدم که بخواد برای ندیدن من سرشو بکنه تو کمد..
_برو پایین زبون دراز

دلم خواست از عقب یه لگد بزنم بهش و بره تو کمد..
_تا حالا شده خیلی دلتون بخواد یکیو بزنین با کله بره تو کمد؟

من اینو گفتم؟!!.. وای آره گفته بودم.. راست گفته بود که زبون درازم..
برگشت و با تعجب نگام کرد..
_تو فسقلی میخوای منو بکنی تو کمد؟.. فوتت کنم باد بردتت کوچولو کم برا من کری بخون، برو.. برو پایین بچه پررو
_منکه شما رو نگفتم.. چیکار به شما دارم، فقط یه سئوال پرسیدم
_شنیدی میگن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد؟.. این حکایت توعه.. تا سر سبزتو ندادی به باد بزن به چاک
بی ادب بیشعور.. به من میگفت بزن به چاک..
_میرم ولی شما خیلی بی ادبین.. متاسفم براتون
کلافه سرشو بلند کرد بالا و با خودش زمزمه کرد
_صبر خدایا.. صبر

دیگه واقعا تا سرمو به باد نداده بودم باید در میرفتم.. داشت قاط میزد و هر آن ممکن بود لباسای تنش پاره بشه و تبدیل بشه به هالک..

رفتم پایین.. منیره میز شامو خیلی خوشگل چیده بود..
گفتم
_به به منیر خانم، چه کردی..
رومیزی سفید دانتل زیبایی روی میز پهن کرده بود با سرویس بشقاب چینی سفید و نقره ای و دستمال سفره های ساتن و چند شاخه گل رز سفید..
_از نگار خاتون یاد گرفتم این کارارو لیلی.. نمیدونی سالها پیش تو این خونه چه مهمونیایی برپا میکردن نگار خاتون و آقای کیان خدابیامرز..
کامیارم که وقتی مجرد بود همش مهمونی میگرفت و دوستاش اینجا پلاس بودن

حرفای منیره چقدر با وضع الان این خونه تضاد داشت.. باورم نمیشد این کامیار عبوس و بداخلاق یه زمانی دوستهایی داشته و مهمونی میداده..
ای دنیا، چه کردی با این آدم..
_لیلی جانم کی میان مادرت اینا عزیزم؟
نگار جون بود که از اتاقش اومد بیرون..

_گفتن ۸ میان
_پس بگو کامیار بیاد پایین دیگه الان میان
_آقا کامیار گفتن وقتی اومدن خبرشون کنم
_وا.. یعنی چی؟ مگه از الان بیاد ما میخوریمش؟
_لابد دیگه
_برو بگو بیاد تو به حرف اون گوش نکن

رفتم گوشیمو برداشتم و یه تک زدم بهش..
یکم بعد دیدم اومد..
دور و برو یه نگاهی کرد و گفت
_پس مهمونا کوشن؟
نگار جون گفت
_هنوز نیومدن

۵۳)

برگشت سمت من و بد نگام کرد..
_پس چرا تک زدی؟.. مگه نگفتم وقتی اومدن بزن
شونه هامو بالا انداختم و بی تفاوت گفتم
_نگار جون گفتن خبرتون کنم
_مادر بیا بشین یکم ببینمت.. چیه باز یه هفته ست خودتو بالا قایم کردی و نمیزاری ببینیمت
_مامان دوست دارم راحت باشم انقدر منو نکشون پایین
_پیش ما ناراحتی؟

یه لحظه حس کردم خواست منو نگاه کنه ولی سریع سرشو انداخت پایین..
حتما میخواست بگه پیش این دختره ناراحتم..

هعیییی.. دلم بازم گرفت.. آخه من چیکارش کرده بودم..
دمغ شدم و رفتم نشستم روی مبل پیش نگار جون..
از لجم طوری نشستم که مستقیم نبینمش.. ولی مگه کنجکاوی میزاشت تو همون پوزیشن بمونم.. همش تکون میخوردم و زیر زیرکی نگاش میکردم که ببینم نگام میکنه یا نه..
ولی دریغ از یه نیم نگاه.. اصلا انگار من وجود خارجی نداشتم..
بلند شدم و از مقابلش رد شدم و رفتم تو آشپزخونه.. منیر داشت غذاهارو توی ظروف پرکس شمع دار میریخت و درشونو میزاشت تا گرم بمونن و بیاره سر میز..
گفتم
_بده من ببرم منیر جون
_بگیر عزیزم دستت درد نکنه
ظرف خورشت فسنجونو ازش گرفتم و رفتم توی هال..
نگاهم به کامیار بود که یهو سرشو بلند کرد و نگاهمو دید..
دستپاچه شدم و پام گیر کرد به لبه فرش.. کم مونده بود با ظرف فسنجون یکی بشم و بچسبم کف اتاق..

دید که چه اتفاقی افتاد و با همون نگاه سردش به مسخره سرشو تکون داد..
خورشتو روی میز گذاشتم و برگشتم چپ چپ نگاش کردم.. بیشعور حتی یه لحظه هم نگران نشد که داشتم میفتادم و تازه با سرزنش هم نگام کرد..

نگاه چپکیمو دید و اونم بدتر از من نگام کرد.. با اشاره سر و چشم زیرلبی گفت
_چیه؟
طوری میگفت چیه انگار میخواست یقه مو بگیره.. چه رویی داشت این بشر..
لبامو از حرص فشار دادم و هیچی نگفتم..
_لیلی.. مادر اون قوطیه شکلاتو بیار یه دونه بزاریم دهنمون
قوطی شکلات تلخو از روی میز کوچیک برداشتم و بردم طرفشون..
گرفتم جلوی نگار جون و گفتم
_بفرمایید
نگار جون یه دونه برداشت و اشاره کرد که به کامیارم تعارف کنم..
نمیخواستم بخوره پسرهء الدنگ ولی پیش مادرش نمیشد تعارفش نکنم..
قوطی رو گرفتم مقابلش.. بدون نگاه بهم گفت
_نمیخوام
_تو رو خدا بخواه

واای خدایا چرا کنترل زبونمو نداشتم مقابل این آدم..
بازم عصبی و چپ چپ نگام کرد و گفت
_دور و برم نپلک.. باهات حال نمیکنم، اوکی؟

دیگه داشت اون روی سگمو بالا میاورد و خواستم یه جواب دندون شکن بهش بدم ولی نمیخواستم عصبیش کنم، کم مونده بود تا اومدن مامان و بابام..

بدون حرف دوباره رفتم تو آشپزخونه تا بقیه غذاهارو بیارم..
میزو چیده بودیم که زنگ آیفون به صدا دراومد..
منیره درو برای بابا و مامانم باز کرد و نگار جون و کامیار اومدن مقابل در ورودی هال وایسادن برای استقبال ازشون..
من رفتم تو حیاط به استقبالشون.. مامانم با دیدنم دستاشو دراز کرد سمتم و محکم بغلم کرد..
_لیلی خانم فراری
خندیدم و لپشو بوسیدم..
_فرار نکردم مامان میبینی که اینجام
بابامم بغلم کرد و گوشه ابرومو محکم بوسید..
خوشحال بودم از حضورشون تو خونه کامیار.. راهنماییشون کردم طرف خونه و گفتم بفرمایید..
کامیار با اون قد و هیکلش تو چهارچوب در ورودی وایساده بود و خیلی به چشم میومد.. تابلو بود دیگه لامصب..
دیدم که مامانم زوم کرد روش.. نگار جون اومد جلوتر و خوش آمد گفت بهشون..
_سلام خیلی خوش آمدین، واقعا خوشحالمون کردین
مامانم با نگار جون دست داد و روبوسی کردن..
_سلام خانم کیان.. خیلی خوشحالم که بالاخره زیارتتون کردم
بعدم نگاهی به کامیار کرد و برگشت سمت من و گفت
_ایشون آقا کامیار هستن لیلی؟
_بله مامان
مامانم یه نگاه ای پدرسوخته بهم کرد و لبخند محوی روی لبش نشست..
با کامیار دست داد و گفت
_اصلا اینطوری تصورتون نکرده بودم آقا کامیار.. خیلی خوشحالم از آشناییتون
کامیار سری خم کرد و گفت
_منم خیلی خوشحال شدم متاسفانه سعادتشو نداشتم زودتر از محضرتون مستفیذ بشم خانم خوش آمدین.. بفرمایید داخل
مامانم از کنارشون رد شد و رفت و دنبالش بابام اول با نگار جون بعدم با کامیار دست داد و احوالپرسی کرد..
نگاه دو مرد به هم دقیق بود و فهمیدم که در آنِ واحد همدیگه رو آنالیز کردن..
نگاه نگران پدرم به وضوح آروم شد با دیدن کامیار.. حس کردم که هم مامان هم بابام منتظر رویارویی با یه مرد عجیب و با یه شکل و قیافه غیر عادی و عصبی بودن.. ولی کامیار کاملا نقطه مقابل انتظارشون بود.. یه مرد جذاب با ظاهری آروم و از خودش مطمئن..

منیره قوطیه شیرینی رو از دست بابام گرفت و همشون تشکر کردن که چرا زحمت کشیدین..
کامیار راهنماییشون کرد به پذیرایی و همگی نشستیم روی مبلهای سلطنتی کرم رنگ که خیلی شیک و لاکچری بودن..
مادرم بنا به طبع زنونه ش اطرافو به چشم خریدار یه دید زد ولی پدرم کل حواسش به کامیار و نگار جون بود..
منیره براشون چای و شکلات آورد و گفت که شام حاضره و بعد از صرف چای تشریف بیارین سر میز..

۵۴)
وقتی رفتیم سر میز، کامیار صندلی رو برای مادرم و بعد هم برای نگار جون عقب کشید و برق تحسینو تو چشمای مادرم دیدم..
خودمم از رفتار جنتلمنانه و بسی مودب کامیار در عجب بودم و اصلا ازش انتظار نداشتم..
فکر میکردم با همون غرور و سردیه همیشگیش یه طرف میشینه و لنگای درازشو میندازه رو هم..
ولی تا الان که حسابی متعجبم کرده بود..
نگار جون حسابی از بابا و مامانم پذیرایی کرد و سنگ تموم گذاشت تو مهمون نوازی..
وسطای شام بود که من ظرف سالادو از بابام خواستم ولی کامیار سریع نیم خیز شد و سالادو برداشت و گذاشت جلوم و با لبخند گفت
_بفرمایید خانم دکتر
چشمام گرد شدن از این کارش و حرفش.. واقعا فازش چی بود ای خدای عالم و دانا، منکه نمیفهمیدم این آدمو.. نیم ساعت پیش گفته بود دور و برم نپلک الان ظرف سالادو تقدیمم میکرد و میگفت خانم دکتر!!..
بعد از این کار کامیار برق رضایت و آرامشو توی چشمای بابام دیدم.. انگار خیالش راحت شده بود که کامیار دیوونه نیست و من توی این خونه در امانم..
بعد از شام منیره برای هممون قهوه آورد و بعدم شیرینی ای که بابام خریده بود آورد و تعارف کرد به همه..
کامیار دو مبل اونطرفتر از من نشسته بود و با بابام حرف میزدن..
منم با مامان و منیره حرف میزدم ولی حواسم به کامیار بود..
وقتی منیره شیرینی تعارف کرد من برنداشتم و گفتم میل ندارم.. وقتی به کامیار تعارف کرد دیدم که دوتا شکلاتی شو برداشت و یکیشو گذاشت تو یه بشقاب دیگه و دستشو دراز کرد و گذاشت روی میز جلوی من..
گفت
_اینا خوشمزه ن

دیگه داشتم خارشی روی سرم حس میکردم که نشاندهندهء رویش دو تا شاخ فرد اعلا روی سرم بود..
کامیار حواسش به من بوده و چون شیرینی برنداشتم از فیوریت خودش برا منم برداشته بود!.. جل الخالق.. به حق چیزای ندیده!
از اون کامیار بداخلاق و سرد که گره ابروهاش باز نمیشد خبری نبود و در کمال آرامش داشت با بابام حرف میزد..
در مورد کارش و بیماری دیابت بابام حرف زدن، گوشم بهشون بود..
مامانمم همش کامیارو نگاه میکرد و میدیدم که داره آنالیزش میکنه..
ولی دمش گرم نه سوتی داد نه چیز بدی به کامیار گفت که منو پیششون شرمنده کنه..
احساس کردم ظاهر و رفتار عالیه کامیار دهن مامانمو بسته وگرنه میدونستم مامانم با توپ پر میاد که انتقام سرکشی و نافرمانی منو هم از کامیار بگیره..
موقع رفتن مامان و بابام، موقع خداحافظی مامانم رو کرد به من و گفت
_اولین باره که داریم از یه مهمونی میریم و تو میمونی و ما بدون تو میریم لیلی.. عجیب اومد بنظرم یه لحظه
دلم از حرفش گرفت.. تا خواستم یه چیزی بگم نگار جون گفت
_دل مادره دیگه طبیعیه که راضی نشه بچه شو بزاره و بره.. لیلی جان با مادرت اینا برو نزار دل مادرت بگیره فردا میای عزیز دلم
دو دل بودم.. نمیدونستم چی بگم که یهو ناخواسته سرمو برگردوندم و به کامیار نگاه کردم..
نگاهم میکرد و گرفته بود.. نگاهمو به خودش دید و رو به مادرش گفت
_نگار خاتون من به پشت گرمیه وجود خانم دکتر تو این خونه راضی شدم که از بیمارستان بیام خونه، اگه بره من نمیمونما

آخ که هزار کیلو قند آب کردن تو دلم.. چه میکنی با دل بی جنبهء من تو امشب کامیار کیان..
خودم حس کردم از خوشی گونه هام گل انداخت.. لبخند مامان و بابامم دیدم و نگار جونم با خنده گفت
_پس من دیگه حرفی ندارم، خانم ستوده ببخشید دیگه
مامانم هم با خنده گفت
_چه کنیم که دخترمون شده خانم دکتر پسرتون خانم کیان.. ایشالا که لیلی بتونه واقعا به آقا کامیار کمک کنه
نگار جون با لبخند نگاه مهربونی به من کرد و گفت
_میتونه.. خوب تونسته تا الان
بازم نگاه بی صاحابم دنبال چشمای کامیار گشت و میخش شد.. دیدم که با حرف مادرش سرشو انداخت پایین..
وقتی اینطوری محجوب میشد و سرشو مینداخت پایین دلم براش ضعف میرفت..
کی تونسته بود افسار دل منو اینطوری به دست بگیره و با هر حرف و کارش دلمو یه جوری هوایی کنه.. نفهمیدم کی اینطوری رفت تو خونم..

بعد از رفتن مامانم اینا، با منیره یکم تمیزکاری کردیم و به غرغرای نگار جون که همش میگفت لیلی بیا برو تو دست نزن، منو ناراحت میکنی، آخه مگه تو اومدی اینجا کار خونه بکنی دختر.. توجه نکردم و گفتم نمیشه که منیر دست تنها بمونه نگار جون، شما برین استراحت کنین الان تموم میشه مام میاییم..

تو آشپزخونه بودم ولی دلم طبقه بالا پیش کامیار بود..
وقتی مهمونا رفتن اونم بدون حرف رفت بالا.. ولی به خاطر قرصش میرفتم پیشش و قبل از خواب میدیدمش..
بعد از این شب زیبا که با حرفاش و کاراش سرخوشم کرده بود دلم نمیومد بدون دوباره دیدنش و بدون شب بخیر گفتنش بخوابم..

بعد از جمع و جور کردن آشپزخونه قرص و لیوان آبو گذاشتم توی سینی و رفتم بالا..
چه عجب چراغ سالن روشن بود.. سرک کشیدم ببینم کجاست..
نبود..
رفتم مقابل اتاقش و صداش زدم.. بوی سیگار میومد ولی تو اتاقشم نبود.. بلندتر صداش زدم..
_تو تراسم

پس تو تراس اتاقش بود و اونجا سیگار میکشید‌..

M:
۵۵)

رفتم پیشش توی تراس و قرصشو گرفتم طرفش..
بدون نگاه بهم قرصو ازم گرفت و گذاشت تو دهنش..
آب نخورد..
گفتم
_آب

به زور سرشو برگردوند سمتم و لیوانو از روی سینی برداشت..
باز چش شده بود.. بازم یخ چشماش داشت از سرما منجمدم میکرد..
با تعجب نگاهش کردم ولی اون خیره بود به تاریکی شب و روبه روش، و به سیگارش عمیق پک میزد..

سکوت بینمون سنگین بود و دوسش نداشتم.. گفتم
_ازتون ممنونم بخاطر امشب.. واقعا به پدر و مادرم خوش گذشت

دستشو گذاشت توی جیبش و تکیه داد به دیوار.. خاکستر سیگارشو تکوند و نگام کرد..
_امشب همش فیلم بود دختر.. اوکی؟.. خواستم بابا و مامانت خیالشون راحت باشه

با این حرفش انگار با باتوم شوکر الکتریکی بهم ضربه زد و شوک داد بهم..
باورم نمیشد اون توجه ها و مهربونیش الکی و فیلم بوده.. چقدر ساده بودم که دلم سرشار از خوشی شده بود با دوتا کلمه حرف و یه نگاه گرمش..
سر جام خشکم زده بود و دهنم باز نمیشد که چیزی بگم بهش..
ناراحتتر از این حرفا بودم که جواب دندان شکنی بهش بدم..

_الانم برو دیگه میخوام بخوابم
اینو گفت و رفت تو اتاق..
پاهامو به زور دنبال خودم کشیدم و منم دنبالش رفتم تو اتاقش..
گیج و منگ بودم از شدت ضربه.. خواستم برم بیرون که گفت
_بیا لیوانو بردار.. وظایفتو خوب انجام نمیدی

بغض اومد توی گلوم ولی قورتش دادم.. همش میخواستم یه چیزی بگم ولی انگار توی دهنم پر از خاک بود و نمیتونستم..
لیوانو با ناراحتی از روی پاتختیش برداشتم و برگشتم که برم..

_جالبه که هیچی نمیگی.. اون زبون درازتو موش خورده؟
زور زدم که یه چیزی بگم بهش..
_نه موش نخورده.. زبون درازم وقتی مقابلش یه آدمی میبینه که مثل بوقلمون هی رنگ عوض میکنه، اتوماتیک وار از کار میفته، چون جواب ابلهان خاموشیست

روی تختش نشسته بود گاو بی شاخ و دم.. با این حرفم بلند خندید و دراز کشید..
_نه هنو سر جاشه زبونت.. فکر کردم خودت نیستی و فضایی ها عوضت کردن خروس جنگی
زیر لبی آروم گفتم
_پررو
_شنیدم
_گفتم که بشنوی

موذیانه خندید.. بیشعور لنگ دراز.. دیگه خنده ش به نظرم قشنگ نمیومد.. میخواستم خفه ش کنم..
_من رفتم، اگه ایشالا سرتون درد کرد زنگ نزنین.. امشب به وظایفم عمل نمیکنم.. شب خوش

بازم خندید..
_واو.. تهدید اونم از نوع بدش.. خانم دکتر با سردرد ما شوخی نکن، نیازمند سرانگشتان سحر انگیزتان هستیم روی نقاط فشارمان
_نقاط فشارت بترکه ایشالا

هنوز میخندید که در اتاقشو محکم کوبیدم و رفتم بیرون..
_یواش وحشی درو شکوندی

خنده ش رو مخم ساکسیفون میزد.. ایشالا سردرد میگرفت امشب عوضیه بی خاصیت..

‫71 دیدگاه ها

  1. عزیزم قلمت بد نیست و میشه گفت برای اینکه تازه کار هستی و رمان دومت هست خیلیم خوبه ولی خوب من رمان های زیادی مثل رمان شما خوندم که مثل موضوع شما بودن مثل رمان پارانویا و امید وارم که رمان شما پایان متفاوتی داشته باشه

  2. تازه داره از کامیار خوشم میاد😂همینجوری پیش برو نویسنده جان
    بی صبرانه منتظر موقعی هستم که حمله ی عصبی به کامیار دست بده و لیلی هم که بلد نیست آمپول بزنه و..

  3. اصلا من این رمان رو میخونم عجیب لبخند میزنم.
    دستت طلا غزال.
    خیلی کیف کردم با پارتت.
    داره به جاهای خوبش میرسه ولی مهرناز بدون سانسور بنویس باش؟(منحرف هم خودتی)

  4. نازی خانم پارت ها رو زوووودتر بنویسید
    و اینکه تب و تاب و هیجان داستان رو بیشتر کنید
    تا خواننده ها برای پارت بعدی تشنه تر باشن و هر لحظه بخوان که بخونن
    مثلا میتونی بین مکالمه ها پارت رو تموم کنی
    از یک سری موضوع ها سر سری رد نشید و یکم ماجرا رو باز تر کنید تا خواننده اون موقعیت و اتفاق رو باور کنه و بعضی تشبیه ها کاربردشون اونجایی که شما به کار میبرید نیست بهتره از تشبیه های ساده تر استفاده کنی.

    شما که نویسنده رمان پرطرفدار بر دل نشسته اید باید بتونید به خیلی از ضعف ها دقت کنید😉

    1. آقا شهاب میشه به چند نمونه از اینایی که گفتین اشاره کنین که من بهتر بفهمم منظورتونو؟
      لطفا مثال بزنید، شفاف سازی پلیز 😂
      در ضمن این شمایین که نمیزارین من زووووودتر پارت بنویسم مقصر جنابعالی هستین 😉😅

  5. میگم آتوسا جان تو همون آتوس خودمونی؟!خوبی؟
    چرا اونور نیستی گلم؟سخت دلتنگت بودم .با کنکورت چه کردی خوشگل؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان