codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۲۱

۵۶)

کامیار

میترسیدم ازش..
من به وضوح از این دختری که ده سال ازم کوچکتر بود و قدش تا سینه م بود میترسیدم..
وقتی میگفت دلم میخواد بزنم با کله بری تو کمد.. وقتی میگفت نقاط فشارت بترکه ایشالا، ته دلم قهقهه میزدم و دلم میرفت براش.. و این منو میترسوند..
داشتم کم میاوردم مقابلش.. کم میاوردم مقابل دختری که سلاحش عشوه و غمزهء دخترونه نبود.. خروس جنگی بودنش و زبون درازش باعث میشد مقابلش خلع سلاح بشم..
به زور خودمو ازش دور نگه میداشتم.. نمیرفتم طبقه پایین و خودمو مجبور میکردم که بالا تو اتاقم بمونم..
نگاهش نمیکردم ولی وقتی دور و برم میپلکید و میخواست توجهمو به خودش جلب کنه دلم به طرفش پر میکشید..
لیلی..
داشت چه میکرد با من.. آهسته آهسته میرفت تو رگ و خونم..
تو این پنج سال اخیر برای اولین بار فکر گرگها توی ذهنم کمتر شده بود..
لیلی قسمت زیادی از ذهنمو درگیر کرده بود..
باورش برام سخت بود.. هر چه بیشتر درگیرش میشدم، بیشتر ازش فاصله میگرفتم..
میدیدم که سردرگمه.. میدیدم که از بی توجه هام دلگیره.. ولی به نفع خودش بود.. نباید وابستهء یه دیوونه میشد..
منم نباید وابستهء خودش میکرد..
سعی کردم دلشو بشکنم.. زخم بزنم بهش که ازم بدش بیاد.. ولی وقتی قیافه و چشمای مظلومشو دیدم که مثل گربهء شرک شد دلم براش ضعف کرد و خواستم که سربه سرش بزارم..
وقتی گفتم وظایفتو خوب انجام نمیدی عصبانی شد و گربهء مظلوم تبدیل شد به یه لئوپارد وحشی..
عاشق عصبانی شدنش بودم.. به وضوح میدیدم که از گوشاش دود میزنه بیرون و میخواد که بهم حمله کنه ولی خودشو به زور نگه میداره..

این دختر داشت برای من مهم میشد..وقتی نمیدیدمش چشام ناخودآگاه دنبالش میگشت.. وقتی کلاس داشت و خونه نبود، از اینکه هر یه ربع ساعتو نگاه میکردم از خودم عصبانی میشدم.‌.
تنها راه چاره دوری بود.. دوری و سردی، و زبون تلخ و گزنده باعث میشد سمت همدیگه نیایم..
باید همین استراتژی رو ادامه میدادم..
هر چند خودمم اذیت میشدم ولی چاره فقط این بود..

لیلی

امتحان داشتم و با عجله رفتم تو کلاس.. فکرم از رفتار خرمآبانه کامیار هنوزم پریشون بود ولی درس برای من چیز دیگه ای بود و مغزمو موقع امتحان خالی میکردم از همه محرکهای مزاحم..
بخاطر ارشد و دکترا تلاش میکردم و میخواستم استاد دانشگاه بشم..
رویای من این بود و بخاطرش سخت درس میخوندم..
بیرون کلاس دکتر صداقت رو دیدم..
نگام کرد و اومد جلو..
_سلام خانم ستوده.. پارسال دوست امسال آشنا
_سلام استاد.. منکه سه روز پیش باهاتون کلاس داشتم
_درسته ولی طوری میرین و میاین که تا کلاس تموم میشه میبینم صندلیتون خالیه و رفتین
_بله استاد یکم گرفتارم سعی میکنم زودتر برم از دانشکده
_خیره انشاالله.. امیدوارم چیز بدی نباشه
_نه استاد.. راجع به همون آقای کیان که تو بیمارستان دیدمشون و ازتون کمک خواستم برای دیدن دکتر محمدی
_بله بله یادم اومد.. خوب؟ گرفتار آقای کیان هستید خانم ستوده؟
_میشه گفت بله دکتر.. دارم سعی میکنم کمکش کنم به زندگی عادی برگرده
_پس یه کیس زنده و واقعی برای مطالعه و تحلیل رفتاری دارید خانم ستوده.. موقعیت عالی و خاصیه، دقت کنید و قدرشو بدونید

دکتر صداقت فکر میکرد بخاطر آنالیز رفتاری یه بیمار روانی تحت نظرش گرفتم.. نمیدونست که اسیر بند بیمار روانی شدم و رهایی ازشو نمیخوام..
بعد از امتحان از کلاس خارج شدم.. خوب گذشته بود و کیفم کوک بود.. دیگه از دست کامیار عصبی نبودم و دلم براش تنگ شده بود..
چند وقتی بود که تصمیم گرفته بودم پس اندازمو از بانک بردارم و یه دوربین مشتی براش بخرم تا دوباره شروع به عکاسی کنه و انگیزه بشه براش برای یک قدم دیگه به سوی زندگی برداشتن..

بعد از کلی گشتن و قیمت کردن و تحقیق در مورد خوبی و بدی دوربینها، یه دوربین عکاسی حرفه ای سونی آلفا برای کامیار خریدم و کل پس اندازمو دادم براش..
دیگه آهی در بساط نداشتم و اگه احیانا پول لازم میشدم موجودیم صفر بود..
ولی میارزید برای کامیار، نمی ارزید؟..

عاشق دوربین شده بودم.. منی که از دوربین و عکاسی سر درنمیاوردم با لذت همه جاشو نگاه میکردم به لنزاش و دکمه هاش دست میزدم.. خوشگل بود.. لامصب چیزای گرون و با کیفیت همشون خوشگل بودن..

بیصبر بودم برای دادنش به کامیار، ولی میخواستم تو فرصت مناسبی بدمش بهش..
وقتی رسیدم خونه یواشکی بردم و گذاشتمش توی کمد اتاقم..
نگار جون توی اتاقش بود و منیره هم خونه نبود..دلم پر کشید به طبقه بالا و خواستم که ببینمش.. ولی بهونه ای نداشتم.. نه وقت قرصش بود نه چیزی..
با اینکه دیشب دیوونه م کرده بود ولی بازم دلتنگش بودم..

فکر کردم و بنظرم رسید که یه کتاب درسی بردارم و برم پیشش بگم از ریاضی سردرمیاره یا نه..
بهونه خوبی بود و میگفتم امتحان دارم و میخوام ازش یه مسئله بپرسم..
کتابو برداشتم و رفتم بالا..
بازم هیچ جا نبود.. این آدم چرا همش تو این خونه گم میشد..

۵۷)

تو آشپزخونه و اتاقش و تراس سرک کشیدم نبود.. جلوی اتاقش وایساده بودم که یهو در حموم باز شد و کامیار اومد بیرون..

اون از دیدن من هنگ کرد من از دیدن اون..
لخت نبود.. مثل اونایی که همدیگه رو موقع بیرون اومدن از حموم لخت میبینن و سکته میکنن نشد.. حوله سفیدی پیچیده بود دور کمرش و حوله کوچک دیگه ای انداخته بود روی دوشش..
چیزی که باعث شد هنگ کنم صورتش بود..
ریششو زده بود!!

چه هلویی شده بود خدایا..
اصلا انگار همون آدم نبود.. یعنی ریش بلند اینقدر قیافهء یه مردو تغییر میداد؟.. در شگفت بودم از دیدن ظاهر جدیدش.. انگار ده سال جوونتر شده بود..
صورت سه تیغ و پوست صافش از تمیزی برق میزد..
موهاش و صورتش خیس بود..
اون زودتر از من به خودش اومد و سریع اومد از جلوم رد شد و رفت تو اتاقش..
بوی خوش شامپو و افترشیوش پیچید تو بینیم..
جلوی آینه دراورش وایساد..
جایی ایستاده بودم که به داخل اتاقش اشراف کامل داشتم و خوب میدیدمش..
دنبالش ناخودآگاه یه قدم جلوتر رفتم و وارد اتاقش شدم..
بدون حرف همونطور زل زده بودم بهش..
نگاه خیره م روش زوم بود که برگشت و نگام کرد..
_آدم ندیدی؟
_هان؟
_میگم قورتم ندی یه وقت؟
_چرا قورتت بدم مگه هلویی؟

لعنتی اون چیزی که از ذهنم میگذشت میومد روی زبونم..
نگاهم رفت روی لب و دهنش که قبلا ندیده بودم و ریشش روشو پوشونده بود..
لبای خوشگل و دهن متناسبی داشت.. دندوناشم ردیف و سفید بود.. با اونهمه سیگاری که میکشید چطور انقدر سفید مونده بود تعجب کردم.. حتما مرتب مسواک میزد..

افکارمو در مورد لب و لوچه ش جمع و جور کردم و نگاهمو دادم به چشماش که نگام میکرد..
گفت
_مگه فقط هلو رو قورت میدن؟
_آره دیگه نشنیدی میگن هلو برو تو گلو؟

ای خدا چی داشتم میگفتم.. کم مونده بود بگم بیا برو تو گلوم کامیار‌..
دیدم که خنده شو به زور قورت داد و لباشو بهم فشار داد..
_تو که از ریش خوشت میومد و مرد سه تیغو دوست نداشتی، چی شد حالا منو هلو میبینی؟

پس بخاطر لج با من ریشاشو زده بود،.. چون فکر میکرد من ریشاشو دوست دارم..
میدونستم بزودی میزنه، خودم گفته بودم مرد باید ریش داشته بود من اونطوری دوست دارم و تحریکش کرده بودم که بزنتشون..
برای جلوگیری از جملات قصار بعدیم لب پایینمو به دندون گرفتم و سعی کردم لال بشم..
گفت
_نمیخوای بری بیرون؟.. زیر نگاه هیزت معذبم
_هوممم.. یکی شما معذبین یکی عمه ادیسون

خندید و برای اینکه من نبینم سرشو انداخت پایین و از کشوی دراور سشوارو برداشت..
واقعا من باید میرفتم ولی چرا پاهام یاری نمیکرد و بجز زبونم بقیه بدنم فلج شده بود، نمیدونم..
سشوارو برداشت زد به برق و گذاشتش روی میز توالت..
_راس میگی من آدم معذبی نیستم و خیلیم راحتم.. میخوای بیا نزدیکتر موهامو خشک کن

وااای لعنتی.. چی میگفت.. دلم قیلی ویلی رفت برای لمس موهای خیسش.. ولی نمیشد که موهاشو من خشک کنم..
_نه، جزو وظایفم نیست
عاقل اندر سفیه نگام کرد و دستشو برد به گره حوله ش که دور کمرش پیچیده بود..
_میری بیرون یا بازش کنم؟.. میخوام لباس بپوشم اگه اجازه بدی

چشمم روی دستش ثابت موند که گذاشته بود زیر شکمش روی گره حوله..
جایی که کمی از تن لختش و عضله های شکمش دیده میشد..
سیکس پک نداشت ولی شکمش تخت و سفت بود.. با یه ردیف موی سیاه نازک که از زیر سینه ش تا پایین نافش کشیده شده بود..
دستش حرکتی کرد و ترسیدم واقعا بازش کنه..
_یعنی انقدر بی حیایی که بازش میکنی جلوی من؟
_آره.. میخوای بمون امتحان کن
_باید خجالت بکشین
_تو باید خجالت بکشی که دختری ولی وایسادی و زل زدی به خشتک من.. دِ برو بیرون پررو

دیگه داشت حوله رو باز میکرد که در آخرین لحظه چشمامو بستم و برگشتم از اتاقش دویدم بیرون..
توی راه پله ها سرعتمو کم کردم.. قلبم تند میزد از هیجان.. لامصب هم هیجانزده م کرده بود با اون قیافه جدیدش هم خجالتم داده بود با پرروییش..

دو سه روز از حادثه حموم کامیار میگذشت و ما هنوز به قیافه جدیدش عادت نکرده بودیم..
توی خونه گشت میزد و اینور و اونور میرفت و نگار جون و منیره همش قربون صدقه ش میرفتن.. منم دزدکی نگاهش میکردم..
_قربون پسر خوشگلم بشم که هر چی نگاش میکنم سیر نمیشم.. کامیار تو و خدا دیگه ریش و پشم نزاریا، بعد از اینهمه سال دارم صورتتو میبینم و یاد قبلنا میفتم
_نه مامان دیگه ریشمو بلند نمیکنم، منم مثل شما سه تیغ دوست دارم.. بر خلاف بعضیا که مرد بدون ریش براشون جذاب نیست

منو میگفت و به زعم خودش داشت بهم تیکه مینداخت..
نمیدونست که ازم بازی خورده و دقیقا کاریو که دل من میخواستو انجام داده..
میخواستم بگم اتفاقا الان خیلی باب میلم شدی جناب کیان..
جمعه بود و بعد از ناهار دور هم نشسته بودیم روی مبلای راحتی که الان دیگه هر کسی جای خودشو ثابت کرده بود..
نگار جون و منیر از قبل مبل مخصوص خودشونو کنار هم داشتن و من و کامیار هم دو تا مبل روبه روی همو مال خودمون کرده بودیم..

۵۸)
بعد از چای همیشه میرفت بالا ولی من امروز عجیب دلم میخواست بیشتر بمونه و ببینمش..
ولی بهونه ای هم نداشتم..
داشتم نگاش میکردم، مثل همیشه اصلا نگام نمیکرد و منم راحت دید میزدمش..
چایشو تلخ و بدون قند میخورد همیشه.. همه چایو هورت کشید بالا و خواست بلند بشه بره که گفتم
_آقای کیان شما ریاضیتون خوبه؟
نیم خیز که شده بود، کامل نشست و گفت
_بد نیست.. چطور مگه؟
_آخه پس فردا امتحان دارم اصلنم سر درنمیارم از مسئله ها.. میخواستم ازتون چند تا اشکال بپرسم
نگاهش پر از تردید و دودلی شد و کمی بعد گفت
_نه، من نمیتونم یادت بدم
_وا چرا مادر تو که ریاضیت بیسته چرا کمکش نمیکنی؟
_نمیتونم مامان حوصله شو ندارم
_حوصله نمیخواد دو تا مسئله براش حل میکنی و تموم.. پاشو ببینم پاشو با لیلی برین تو اتاقش کمکش کن طفلی امتحان داره بلدم نیست، پاشو لیلی مادر

مردد بود و معلوم بود که نمیخواد به من ریاضی یاد بده.. ولی من میخواستم به هر بهانه ای که باشه بیشتر ببینمش و نزارم فرار کنه بره بالا..
_ دو تا مسئله ست آقای کیان، زیاد وقتتونو نمیگیرم

به زور از روی مبل بلند شد و دنبالم اومد تو اتاقم..
_بیار ببینیم
نشست روی صندلی جلوی کتابخونه..
جزوه ریاضی مو آوردم و خودمم نشستم روی تختم..
یه مسئله تصادفی انتخاب کردم گفتم
_اینو بلد نیستم هر کار میکنم راه حلشو نمیفهمم

مسئله ای بود که مثل آب خوردن بود برام ولی بهونه خوبی بود..
جزوه رو از دستم گرفت و یه نگاهی انداخت..
_اینو بلد نیستی؟.. خنگی؟ این چیه آخه
_خب بلد نیستم چیکار کنم
خودکارو از دستم گرفت و با جزئیاتش برام توضیح داد.. بلد بودم و گوش نمیکردم بهش.. حواسم به خودش بود که روی صندلی به طرفم خم شده بود و خیلی جدی داشت مینوشت و توضیح میداد..
بوی افترشیوش تا عمق ریه هام میرفت..
خوب شد ریششو زد و الان مجبور بود بعد از اصلاح افترشیو بزنه به صورتش و دیگه بوی سیگار نمیداد..
صورتش و لباشو گونه هاشو بینیشو دونه دونه نگاه کردم..
همه شون متناسب و مردونه بودن.. چشماشو زیاد نگاه کرده بودم قبلا، کاملا آشنا بود چشمای سیاه و جذابش برام..
هنوز نگاهم به لباش بود که یهو سرشو از جزوه بلند کرد و نگاهمو مثل عقاب زد..
مثل دزدی که غافلگیر شده باشه هول شدم و با ترس و معذب نگاش کردم..
تو نگاهش خیلی چیزا بود..
تعجب، ترس، بیقراری، و گر گرفتگی.. نگاهمو با لباش دیده بود و داغ شده بود بیچاره..
رنگش به وضوح تغییر کرد و کمی قرمز شد..
با عصبانیت گفت
_حواست کجاست؟
_هیچ جا
_معلومه هیچ جا نیست.. اونجایی که باید باشه نیست و همه جا هست
خجالت کشیدم و نگاه کردم به جزوه..
_ببخشید حواسمو جمع میکنم
پوفی کشید و دستشو برد لای موهاش..
سرمو بلند کردم و موهاشو نگاه کردم.. عصبی گفت
_سرتو بنداز پایین
زود سرمو انداختم پایین و خیره شدم به جزوه..
_یاد گرفتم دیگه سئوالی ندارم.. برین شما
_یاد گرفتی؟..توضیح بده ببینم راه حلشو
شروع کردم گفتم راه حلو.. دقیق نگام میکرد..
آخرش گفت
_من اینو گفتم؟.. اینکه گفتی یه روش دیگهء حل مسئله بود
اُفف گاف داده بودم.. فقط تو چشماش نگاه کردمو و هیچی نتونستم بگم..
احساس کردم طرز نگاهش عوض شد و تکیه داد به صندلی..
آروم گفت
_تو که خودت بلد بودی چرا منو کشوندی اینجا؟

وااای دستمو خونده بود.. فهمیده بود بهونه درست کردم که پیشم باشه..
با تته پته گفتم
_مسئله رو اشتباه نشونتون دادم اینو بلد بودم
_کدومو بلد نیستی؟ نشون بده ببینم
یه مسئله دیگه نشون دادم و گفتم
_اینه
نگاش کرد و جزوه رو انداخت روی تخت.. تکیه داد به صندلی و گفت
_فسقلی وقتی تو میرفتی این راهو، من داشتم برمیگشتم.. آسفالت این راهو خودم ریختم اصلا، کم منو رنگ کن
_کدوم راه چه آسفالتی؟.. متوجه نمیشم
_آره جون عمت.. دیگه فهمیدم چه مارمولکی هستی
_کم کم دارم ناراحت میشم دیگه
خندید به حرفم..
_عه جدی؟.. تو رو خدا ناراحت نشیا.. آخه بچه این مسئله که نشون دادی از اون قبلی آسونتر بود مگه میشه بلد نباشی
_ای بابا یه کمک خواستما ازتون، حالا هزار تا دوز و کلک ببندین به دم من
_آره تو راست میگی
خنده ش گرفته بود و منم دیگه لو رفته بودم و میخندیدم..
خواست از اتاق بره بیرون که گفتم
_آقای کیان
_باز چیه؟
_ صبر کنین
_بازم مشکل ریاضی داری؟
_نه.. یه چیز دیگه هست
_بگو

میخواستم دوربینو بهش بدم.. وقتش بود..
رفتم و از کمدم دوربینو برداشتم و آوردم گرفتم مقابلش..
تا جعبه شو دید فهمید که چیه.. اینکاره بود دیگه میشناخت دوربینارو..
با تعجب گفت
_دوربینه
گفتم
_بله
دوربینو از جعبه و کیفش درآوردم و دادم دستش..
هنگ کرده بود.. گرفت تو دستاش و انگار که چیز مقدسیه محکم و بادقت گرفت و با عشق نگاهش کرد..
_خدای من عجب چیزیه
_خوبه؟
_خوب چیه معرکه ست.. مال خودته؟
_نه
_پس مال کیه؟.. دست تو چیکار میکنه، آکه استفاده نشده
تو چشمای خوشحالش نگاه کردم که تا حالا اینقدر ذوق و شوقو توشون ندیده بودم..
_مال شماست

۵۹)
سرشو بلند کرد و متعجب نگام کرد..
_مال من؟.. یعنی چی؟
_یعنی اینکه این هدیهء منه به شما
_اولا به چه مناسبتی؟.. دوما همچین هدیهء گرونی رو چرا باید برا من خریده باشی و منم چرا باید ازت قبول کنم؟
دلم میخواست بهش بگم برات خریدم چون دیدن یه خنده تو چشمای تو برام یه دنیاست..
ولی نمیشد بگم..
گفتم
_اولا مگه هدیه حتما باید مناسبت داشته باشه؟.. دوما من شنیدم شما عکاس ماهری هستین اینو خریدم که ازتون سوءاستفاده کنم و همش ازمون عکس بگیرین
با توجه به لبخندم میفهمید که دارم شوخی میکنم ولی منگ تر از این حرفا بود که چیزی بگه..
دلش برا دوربین رفته بود..
_نه من اینو قبول نمیکنم ولی میتونم هر وقت خواستی عکس بگیرم و برات چاپ کنم
_باشه اینم قبوله.. پس دوربینم پیش شما باشه تا اگه سوژهء خوبی پیدا کردین فوری عکسشو بگیرین
_باشه
هنوزم نگاهش به دوربین بود و انگولکش میکرد اصلا نفهمیدم حرفای منو شنید یا نه..
از اینکه تا این حد توجهش جلب شده بود خوشحال شدم و ‌از اینکه تصمیم درستی گرفته بودم و دوربینو خریده بودم براش از خودم راضی بودم..

Ebham

خوب ترین حادثه می دانمت...

‫83 دیدگاه ها

            1. موضوعش اینه که پسره به خاطر انتقام از دختره می خواد آبروشو ببره بعد عاشقش میشه به نظرت موضوعش خوبه یا عوضش کنم؟

    1. فردا میزارم علی جان
      در ضمن من یه تشکر بهت بدهکارم
      اگه تو مسئله پارتگذاری مرتبو عنوان نمیکردی هم من هم خواننده ها درگیر بودیم برای اینکه کی پارت میزارم
      ولی حرف تو تلنگری شد که نظرسنجی انجام بدم و روز پارتگذاری رو مشخص کنم که دیگه بچه ها هر روز منتظر نشن
      مرسیت یعنی😊

      1. رمانت خیلی دلنشینه
        شخصیت کامیار توی این رمان خیلی به دل من نشسته با این بد اخلاقیاش😡😆😆😆

        حالا که یه زمان معینی پارت گذاری میکنی دلنشین تره

        نظم تو هر کاری خیلی مفیده

        درضمن تشکر لازم نیست 😊🌹

  1. جونت سلامت.عهه خدا نکنه عزیز دل..بگم سرگرد بیاد دعوات کنه…هخخخ
    ….
    امشب راهی شهرتونم مهرنازم…دعام کن…فعلا خدا نگهدارتون♥♥♥♥

    1. به به میای تبریز.. کاااش میشد بگم بیا خونمون ریحانی و ببینمتولی لعنت به این کرونا که بابام ابنا نمه جایی میرن نه کسی میاد
      مواظب خودت باش عزیز دلم دعات میکنم خوب باشی همیشه مهربونم

  2. عااالی بود مهرنازم….من تازه امروز وقت کردم بخونمش…فککنم امروز پارت جدیدم داشته باشی…
    موفق باشی عزیزم♥

  3. وای عالییی هر چی بگم بازم کمه. خیلی خوب بود ، البته بلند تر بود. اگه از این به بعد کمتر بذاری دلگیر میشیم.

  4. سلام
    قشنگ بود مهرناز
    فقط توصیفات و بیشتر کنی بهتر میشه
    مثلا رمان فقط تو گفت وگو بین کامیار و لیلی یا افراد دیگه نباشه
    توصیفات ظاهری منظورم نیست
    مثلا تشبیه حال هر کدوم و بیشتر کنی
    جذاب تر هم میشه

  5. میگم مهری حال و روزکامیار اون آهنگه هست که میگه:
    برو با من نباش که این قلب سنگی بی عاطفست
    من از قصد بدم که بری, میترسم دست دست کنم
    من خستم و اصلا دلم نمیخواد خستت کنم
    معذرت میخوام که بد میشم گاهی دست از سرم بردار از من تکراری
    امروز این اهنگه ضبط ماشین خوند یاد رمانت افتادم نفس

  6. عههه کی پارت گذاشتی مهری🤦‍♀️😬
    اوووووه چه کامیار داره مهربون میشه ولی خشن دوس داشتنی تره به نظرم🤭😊😁
    عاااااالی مهری جونم عاالی من فدای خودتو قلمت دلبرر
    خسته نباشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان