codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۲۳

۶۳)

نصف شب بود و توی اتاقم داشتم درس میخوندم برای امتحان پس فردا ولی همش حواسم میرفت به کامیار و ناگهانی ازم عکس گرفتنش..
یاد لبخندش ناخودآگاه خنده مینشوند روی لبم.. دیگه دلم آروم بود و حتی گرسنه مم شده بود..
یکهفته بود که یه وعده غذای کامل نخورده بودم..
درست مثل کامیار که وقتی کیفش کوک بود قدر یه دایناسور غذا میخورد ولی اونم یه هفته بود که یه غذای درست و حسابی نخورده بود..
با یاد غذا احساس ضعف کردم و پا شدم رفتم آشپزخونه ببینم چی پیدا میکنم برا خوردن..
جلوی یخچال وایساده بودم و محتویاتشو چک میکردم ببینم چی میتونم بخورم که یهو یه صدای آرومی گفت
_هیچ غذایی نیست برا خوردن الکی نگرد، من گشتم نبود
وای خدا کامیار بود..
این موقع شب تو آشپزخونهء تاریک چیکار میکرد.. لابد اونم گشنه ش شده بود، یا اومده بود مچ گیری من..
هول هولکی برگشتم و نگاش کردم.. پشت در باز یخچال وایساده بود و دستاشو گذاشته بود توی جیب شلوارش و نگام میکرد..
_من.. من یکم گشنم شده بود اومدم یه چیزی بخورم
_میدونم.. مامان میگفت بخاطر امتحانا استرس داری و هیچی نمیخوری
تو دلم گفتم آره جون عمت بخاطر امتحاناس.. لعنتی خودش میدونست بخاطر خودش یه لقمه غذا از گلوم پایین نرفته اونوقت راحت میگفت برا امتحانا..
نگاهمو ازش گرفتم و گفتم
_بله، بخاطر استرس امتحان
عمیق نگام کرد.. ولی هیچی نگفت..
خواستم در یخچالو ببندم که نزاشت و خودشم اومد کنار من وایساد جلوش..
_اممم.. بزا ببینیم چی میتونیم بخوریم
بعدم شیشه نوتلا رو برداشت و گفت
_یافتم.. بیا خانم دکتر.. شکلات دوس داری؟
_عاشقشم
_خوبه.. شکلاتم عاشق توئه.. پس بیا بزنیمش تو رگ

چراغ آشپزخونه رو روشن کرد و مبهوت نگاهش میکردم که رفت نشست پشت میز چهار نفرهء آشپزخونه روی صندلی..
این آدم بازم عوض شده بود..
یاد یه کارتون قدیمی افتادم که موجوداتی بودن که عوض میشد شکلشون و گوینده میگفت بارباپاپا عوض میشه..
عجب بساطی داشتم من با این آدم.. نمیدونستم چطوری باید باهاش رفتار کنم..
_چرا وایسادی؟.. نیای من تمومش کردما.. دو تا قاشق بردار بیا
دو تا قاشق از کشو برداشتم و رفتم نشستم رو صندلی مقابلش..
قاشقو از دستم گرفت و نوتلا رو گذاشت وسط میز..
_بخور
و قاشقو پر کرد از نوتلا و گذاشت دهنش..
_اوووه
چشماشو بست و با لذت قورتش داد.. خنده م گرفت به حالتش.. مثل یه پسربچهء تخس و شکمو بود قیافه ش..
_منو نیگا نکن بخور دختر.. ساده نباش جایی که یه چیز خوشمزه باشه، اولویتت فقط باید همون باشه

منم قاشقمو پر کردم و یکمشو خوردم..
_سوسول اینجوری نه.. همه رو باید یه جا بخوری وگرنه حال نمیده
خنده م گرفت گفتم
_من نمیتونم یه جا یه قاشق پرو مثل شما بلنبونم
_چرا میتونی.. تو رستوران دیدم چطور مثل گاو میخوردی، الان برا من ادای پرنسسارو درنیار بخور ببینم
_خیلی بی ادبین واقعا.. چطور به یه خانم میگین گاو؟
_خوب حالا بهت برنخوره، تشبیه بود بخور تا تمومش نکردم
قاشقشو دوباره پر کرد و برد تو دهنش..
منم از لجم یه ذره برداشتم و خوردم.. چپ چپ نگام کرد و قاشقمو از دستم گرفت و پر از شکلات کرد..
آوردش مقابل دهنم و گفت
_وا کن ببینم
دست و دلم براش لرزید.. لعنتی نصف شبی داشت نوتلا میزاشت تو دهنم.. آخه این آدم چرا اینطوری بود.. خدای پارادوکس بود لامصب
_بدین خودم میخورم
_لازم نکرده.. هی اِفه میای و کوچولو کوچولو میخوری، اشتهای منم کور کردی، بخور ببینم
ناچارا دهنمو باز کردم و قاشق پر از شکلاتو کرد تو دهنم..
تو چشمام نگاه میکرد و حال دلمو خراب میکرد.. متوجه نگاهم شد و زود حالت نگاهشو عوض کرد..
_عا باریکلا الان قورتش بده حالشو ببر

بعدشم بیخیال تکیه داد به صندلیش و قاشق سومشو پر کرد و خورد..
نمیدونست با دل من چه میکنه و خودشو میزد به کوچهء علی چپ..
منم به روم نیاوردم و دیگه نگاهش نکردم.. نوتلا واقعا رفته بود توی رگام.. خیلی گرسنه م بود و اون قاشقیم که از دست کامیار خورده بودم خوشمزه ترین چیزی بود که تا الان خورده بودم و بدجور مزه داده بود..
بالاخره کار یه شیشه نوتلا رو ساختیم و تمومش کردیم..
_حیف تموم شد.. ولی من هنوزم گشنمه قندی خانم

((از شهاب یاد گرفتم قندی خانمو😉😜😆))

قندی خانم دیگه چی بود ای خدا.. این دیوونه داشت دلمو میبرد.. بهتر بود هر چه سریعتر فرار میکردم..

_من برم بخوابم
با تعجب نگام کرد و تو چشمام دقیق شد..
_چی شد یهو؟
نگاهمو ازش دزدیدم..
_هیچی

موذیانه خندید.. خیلی تیز بود لامصب مطمئنم تاثیر حرفا و کاراشو روم فهمید..
_باشه قندی خانوم.. برو بخواب

ای بابا بازم میگفت قندی خانوم.. دوست داشت قند تو دلم آب کنه لعنتی..
_باشه آقای نوتلا شبتون بخیر

کامیار

یکهفته بود که به زور خودمو نگه داشتم که نبینمش.. باید خودمو عادت میدادم به نبودنش..
نمیتونستم بزارم بره، ولی میتونستم خودم نرم پایین..
درگیر بودم با خودم و احساسی که بی اجازه توی قلبم جوونه زده بود و به سرعت لوبیای سحرآمیز جک، در حال رشد بود..

۶۴)

میخواستم خودمو تنبیه کنم که عنان اختیار از کف داده بودم و مبتلای این دختر شده بودم..
نمیدونستم این ابتلا اسمش چی بود.. عادت بود؟.. عشق بود؟.. یا یه چیز دیگه..

توی ۳۴ سال زندگیم هیچوقت عاشق نشده بودم.. چون فرصتشو ازم گرفتن..
اجبار خانواده به ازدواج فامیلی، اونم از دوران نوجوانی، مثل قلاده ای تو گردنم بود که اجازه نمیداد بهم به دختری نزدیک بشم، چه برسه به عشق و عاشقی..
فقط سال اول دانشگاه بودم که توجهم به دختری که ترم بالایی بود و از خودم بزرگتر بود جلب شد..
دوست داشتم همش ببینمش و نگاه اونم همیشه دنبال من بود..
ولی وقتی میومدم خونه و مادرم و خاله م بازم به هر بهونه ای بهم تاکید میکردن که مهتاب همسر آینده مه و ما باید دو خواهرو به آرزوشون برسونیم، اون حس نوپا توی دلم خفه میشد و احساس عذاب وجدان پیدا میکردم در مقابل مهتاب و مادرم..
مادرم میگفت توی فامیل همه منتظر خبر ازدواج ما هستن و من گیج و مبهوت مثل یه رباتی که بهش برنامه دادن و ازش انتظار رفتار درست رو دارن، فقط انجام وظیفه میکردم..
چشممو به نگاهها و زیباییهای اون دختر بستم و فرصت تجربهء عشق رو از خودم گرفتم..

ولی بعد از ۳۴ سال این دختر داشت قلب یخ زدهء منو گرم میکرد..
قلبی که هیچ تجربه عاشقی نداشت و الان میخواست برای لیلی عاشقی کنه..
قلبی که هرگز با دیدن دختری ضربانش بالا نرفته بود و با ندیدنش دلتنگ نشده بود..
قلبی که بعد از فاجعهء گرگها به کل یخبندان شد و احدی نتونست بهش راه پیدا کنه..
ولی لیلی بطور عجیبی داشت یخ قلبمو آب میکرد و داشتم از گرماش گر میگرفتم..
حس و انرژی تازه ای داشت توی بدنم میومد که باهاش غریبه بودم..
حسی که خیلی قشنگ بود ولی در عین حال از اینکه در مقابلش اینقدر بی دفاع و بدون کنترل بودم ازش میترسیدم..
دوست داشتم لیلی رو دوست داشته باشم و دوستم داشته باشه.. دوست داشتم دستای سحرانگیزش همیشه، مثل اون شب، لای موهام باشه و بهم آرامش بده..
ولی میترسیدم از خودم..
من تعادل روحی و روانی نداشتم و مرد سالمی نبودم..
میترسیدم یه روز دیوونگیم عود کنه و لیلی رو وسط راه تنها بزارم..
میترسیدم بازم مثل ۵ سال پیش عقلمو از دست بدم و حتی نشناسمش..
ضربه ای که بهش میخورد غیرقابل جبران میشد..

روزی که بهش کار با دوربینو یاد دادم و دیدم محو خنده م شده، فهمیدم که اونم مبتلا شده..
ترسیدم از حال خودم و خودش..
باید جلوی این حس رونده رو میگرفتم که داشت مثل پیچک به دست و پامون پیچیده میشد و آخرش به احتمال زیاد لیلی رو خفه میکرد..

بازم باهاش بد شدم و بهش زخم زدم.. میخواستم ازم بدش بیاد.. میخواستم دور بشه ازم تا که صدمه نبینه از حادثهء دلبستگی..
دوربینی که برای من خریده بودو از قصد کوبیدم به سینه ش که منزجر بشه ازم..
تلخ شدم باهاش.. مثل زهر..
بقدری ناراحتش کردم که گفت میره..
تحمل اینو نداشتم.. اگه میرفت چیکار میکردم.. مگه دیگه بدون اون میشد؟.. عصبی شدم و داد زدم سرش..

وقتی رفت مچاله شدم روی تخت.. میترسیدم که واقعا بره..
همه حواسم به سر و صدای پایین بود.. اون یک هفته که خومو ازش محروم کردم هم میرفتم و توی راه پله می ایستادم تا شاید صداشو بشنوم..
وقتی مامان اومد بالا و پرسی چمه، گفت که لیلی هم پریشونه و مثل من میل به غذا نداره..
دلم به درد اومد از شنیدن حرف مامان..
از همین میترسیدم.. هنوز هیچی نشده نحسیِ من دامن لیلی رو گرفته بود و پریشونیاش شروع شده بودن..
بالاخره بعد از یه هفته دیگه تحملم تموم شد و بیقرار دیدنش شدم..
دلم براش لک زده بود.. چقدر عجیب بود این حجم دلتنگیِ من برای دختری که مدت کمی بود که میشناختمش..
رفتم پایین ولی نبود.. مامان گفت که رفته دانشگاه..
رفتم تو اتاقش.. بوی خوش و ملایم عطرش تو اتاقش بود..
چشمامو بستم و هوا رو بو کشیدم.. چشمم افتاد به تیشرتش که انداخته بود روی صندلی..
رفتم جلو و خواستم برش دارم..
ولی تا نوک انگشتم بهش خورد، زود دستمو عقب کشیدم..
ممنوع بود برام..
نباید لمسش میکردم.. هر چیزی که متعلق به این دختر باشه برای من ممنوع بود..
دوربین روی دراورش بود.. سریع اونو برداشتم و از اتاقش خارج شدم..
دلم میخواست با اون دوربین محشر عکس بگیرم.. از طرفیم میخواستم لیلی خوشحال بشه.. بالاخره تنبون گل گلیشو فروخته بود برا خریدنش نمیشد استفاده ش نکرد.. دخترهء دیوونه.. فقط اون بود که تونسته بود بعد از سالها منو با دیوونگیا و مسخره بازیاش بخندونه..
وقتی زنگو زد و از در اومد تو، دلم پر کشید سمت در.. ولی به روم نیاوردم و محلش نزاشتم..
بد دلتنگش بودم.. میدونستم با دیدن من تو حیاط الان چشماش مثل گربهء شرک شده.. بی تاب بودم برای نگاه کردن تو چشماش.. ولی سرمو به دوربین گرم کردم تا نگاش نکنم..
ولی وقتی از پیشم رد شد و بوی عطرش مستم کرد دیگه نتونستم نگاش نکنم..
مقنعه ش کج بود و دختره دست و پا چلفتی حتی زحمت نمیکشید درستش کنه..

۶۵)

این حالات مارجینال و منحصر بفردشو دوست داشتم..
دختری که اینقدر بی ریا و خالص باشه کم پیدا میشد.. از اینکه همیشه شش دونگ حواسش به مرتب بودن ظاهرش و حرفاش نبود خوشم میومد..

نصف شب که صدایی از آشپزخونه پایین شنیدم مطمئن شدم که لیلیه..
چون مادرم شبا ممکن نبود چیزی بخوره و منیره هم خوابش انقدر سنگین بود که بیدار نمیشد بره آشپزخونه..
میدونستم خودشه چون مامان گفته بود این روزا درست و حسابی غذا نمیخوره و منم دلیلشو میدونستم..
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و پله هارو رفتم پایین..
مثل یه موش کوچولو جلوی یخچال دنبال خوراکی میگشت..
موهاش پریشون بود و معلوم بود توی رختخوابش خیلی وول خورده..
دلم میخواست دستمو ببرم لای موهاش و بیشتر به هم بزنمشون..

وقتی قاشق نوتلا رو گذاشتم تو دهنش، خودمم از کاری که کردم متعجب شدم..
این یه هفته دوری، کار خودشو کرده بود و مثل آدم تشنه ای که به آب برسه دیگه کنترل رفتارمو نداشتم..
چشماش گرد شد و لباش لرزید وقتی قاشقو بردم تو دهنش..
اداهاش و همه چیش شیرین بود.. تعجبش.. خجالتش.. زبون درازیش و قاط زدنش انقدر شیرین و خواستنی بود برام که بهش گفتم قندی خانوم..

دیدم که خوشش اومد و رنگ به رنگ شد.. امشب نمیتونستم تلخ باشم باهاش..
وقتی شب بخیر گفت و رفت تو اتاقش یه چیزی به ذهنم رسید..

دنبالش رفتم تو اتاقش و تکیه دادم به چارچوب در..
میخواست دراز بکشه روی تختش ولی منو که دید نشست..

_چیزی میخواستین؟
گفتم
_من هنوز گشنمه
_اونهمه شکلات خوردین
_چیکار کنم.. سیر نشدم
_میخواین براتون املتی چیزی درست کنم؟
_نه.. یه پیشنهاد دارم برات
_چی؟
_الان ساعت سه و نیمه.. پایه ای ساعت ۶ بیدارت کنم بریم کله پاچه بخوریم؟

کم مونده بود ایست قلبی کنه.. چشمای عسلیش که تازه رنگشونو فهمیده بودم گشاد شد و با تته پته گفت
_بریم کله پاچه بخوریم؟.. میخواین با من برین کله پاچه بخورین؟
_خب آره.. چرا هی تکرار میکنی؟.. مگه گفتم بیا بریم مریخ؟
_خب.. آخه اولا شما جایی نمیرین.. دوما، از منم خوشتون نمیاد.. برام عجیبه این پیشنهادتون

ای خدا، وقتی گفت از من خوشتون نمیاد خواستم بگم من گرفتار تو شدم خوشت نمیاد چیه..
ولی عوضش گفتم

_درسته که ازت خوشم نمیاد و دوست ندارم دور و برم باشی ولی راه دیگه ای نیست و مسئله شکمه، منم بعد از سالها هوای کله پاچه کردم و با مامان یا منیره هم نمیتونم برم.. میمونی فقط تو.. توام مجبوری قبول کنی چون پرستارمی و وظیفته که به خواسته م عمل کنی.. اگه سرپیچی کنی بیرونت میکنم

رنگ نگاهش عوض شد و بجای خوشحالیِ دقایقی پیش، دلخوری و عصبانیت پر شد توی چشماش..
_کله پاچه خوردن با شما جزو وظایف من نیست
_چرا هست.. هر چی که من ازت بخوام جزو وظایفته.. انگار تو نمیدونی پرستار بودن یعنی چی
_من خوب میدونم.. این شمایین که نمیدونین

پشتمو کردم بهش و در حالیکه از اتاقش خارج میشدم گفتم
_۶ بیداری.. حرف نباشه

دیگه چیزی نگفت ولی میدونستم حرص میخوره.. از حرف زور بدش میومد.. حتی اگه به زور میگفتم بیا بریم بهشت بازم میگفت نه..

ساعت کوک کردم برای ساعت ۵/۵ و دو ساعتی خوابیدم..
وقتی با صدای زنگ بیدار شدم، گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم..
اوه لعنتی.. گوشیشو خاموش کرده بود.. چه مارمولکی بود..
ولی منم از اون لجبازتر بودم.. لباس پوشیدم و رفتم تو اتاقش..
خواب خواب بود..
نگاش کردم.. حتی توی خواب هم به نظرم شیرین و دوست داشتنی میومد..
یه طرهء موش افتاده بود روی چشمش..
دلم خواست دستمو ببرم و بزنمش کنار.. ولی نتونستم.. دستمو مشت کردم تا دراز نشه به طرفش..

محکم بالشتشو تکون دادم.. سکته ناقص زد بیچاره.. خنده مو به زور نگه داشتم..
چشمای خوابالودشو هول هولکی باز کرد و گفت
_چی شده چه خبره
_پاشو ببینم.. مگه نگفتم ۶ حاضر باش.. برا من گوشی خاموش میکنی بی خرد؟

حواسش سر جاش اومد و لحافو کشید روی سرش..
_ولم کن بابا
_من بابات نیستم.. گفتم پاشو من گشنمه
بازم بالشتشو محکم تکون دادم و لحافو از سرش کشیدم..
موهاش و قیافه ش دیدنی شده بود..
بلند شد با عصبانیت نشست روی تخت..
_چی میخوای کله سحر دیوونه؟
_عه.. به من گفتی دیوونه؟.. مگه نمیدونی دیوونه ها به این کلمه حساسن و قاطی میکنن اگه بگی
_الان هیشکی دیوونه تر و خطرناکتر از من نیست.. یه ساعته خوابیدم و خوش ندارم بلند شم.. برو پی کارت آقای کیان

خواست بازم دراز بکشه که بالشتشو برداشتم پرت کردم رو زمین..
_من میرم تو هال، ۵ مین اومدی اومدی نیومدی من میدونم و تو
_مگه زوره آخه؟.. ای بابا من کله پاچه زوری بخور نیستم
_میخوری خوبم میخوری.. با زور بیشتر میچسبه.. زود بیا دخترهء لوس ننر

چشمای خشمگینش بهم بود که از اتاقش رفتم بیرون..
عاشق کل کل کردن باهاش بودم و دوست داشتم عصبانیش کنم..
یکم بعد دیدم با قیافه درهم، لباس پوشیده و اومد تو هال..
جدی و با قیافه گفتم
_باید همش زور بالا سرت باشه که بفهمی وظیفه ت چیه.. برو ماشینو روشن کن ببینم

M:
۶۶)

دیگه داشت از چشماش آتیش بیرون میزد..
نتونستم خنده مو نگه دارم و زدم زیر خنده..
با حرص گفت
_مرض
_برو برو ماشینو حاضر کن راننده
_کوفت بخوری به جای کله گوسفند.. خودت حیواناتی دیگه کله پاچه میخوای چیکار

داشت اینارو زیر لب زمزمه میکرد و میرفت حیاط..
منم پشت سرش بودم و یواشکی میخندیدم
_دارم میشنوم چی میگیا فسقلی
_به درکِ چی؟.. اگه گفتین
_درک اسفل السافلین؟
_عا باریکلا
_اون زبونتو از بیخ میکنم بچه
_از مادر زاییده نشده هنوز کسی که بتونه زبون منو بکنه
_خواهیم دید زاده شده یا نشده

گفتگوی شیرینمون تا نزدیک ماشینش ادامه پیدا کرد و با حرص درو باز کرد و نشست..
منم سوار شدم و گفتم
_حرکت کن میگم بت کجا بری

Ebham

مهرناز

‫59 دیدگاه ها

  1. همیشه رمانتو دنبال میکنم و الان برای اولین بار کامنت میزارم
    زودتر پارت بذار که بی صبرانه منتظر ادامه رمانتم

  2. مهرناز جانم فدات شم نمیخوام اذیتت کنم ولی نمیشه امشب پارت بزاری از دستم ناراحت نشو از وابستگی شدید به رمانت اینجوری میشم🤭
    ببخش دیگه❤🤍🖤❣🔥😍💜

    1. نویسنده عزیز شاید باورت نشه ولی من دارم دخل آمریکا زندگی میکنم و این رمان قشنگ دنبال میکنم من فارسی بلد نبودم یکی از دوستان رمان نبض سرنوشت رو با اینگلیسی میخوند من بخاطر تو و رمانت فارسی رو بلد کردم پس خواهش میکنم زود به زود خوب شو

  3. دوستان
    .
    متاسفم که برای یه مدتی نمیتونم پارت جدید بنویسم
    شرایط روحی و جسمیه خوبی ندارم و امیدوارم منو ببخشید
    نمیخواستم اینطوری بشه، ولی شد..
    .
    ولی بهتون قول میدم که نصفه کاره نزارم رمانو
    حتما یه روزی کاملش میکنم
    .
    خیلی متاسفم.. خیلی

    1. مهرناز خانوم

      انشاءالله هرچه زود تر حالت خوب بشه

      فقط یادت نره مامنتظر ادامه رمانیم

      خواننده هارو زیاد منتظر نزار

      واینکه اون روزی که خواستی رمانو تموم کنی آخرشو مث بعضی از رمانا الکی الکی تموم نکن
      تو تا الان رمانو خوب نوشتی بقیش هم خوب بنویس

      انشاءالله سالم و سلامت باشی همیشه

      درپناه حق🙋

    2. عزیزم انشاالله همه چی درست میشه. بد به دلت راه نده. همیشه تضاد باعث زیباییه. زشت به زیبا معنی می‌بخشه. سختی به راحتی معنا میده. و مشکلات هم به زندگی معنا میدن. بدون خدا همیشه پشت توئه. خدا داره نگات می‌کنه پس بزار امید وار بشه که تو از پس مشکلات بر میای.
      اینو بدون من و البته خیلی های دیگه منتظریم تا تو حالت خوب بشه و با رمان بی نظیرت مارو شگفت زده کنی.🌹🌹🌷. به امید پیروزی.

    3. مهرناز جون خدا خودش ارامشت رو دوباره بهت برگردونه و زندگی بدون مشکل نمیشه و مسلما این روزا پایانی داره و یادت نره ما همچنان منتظر ادامه ی رمانت هستیم لطفا مارو از قلم زیبات بی نصیب نکن

  4. عاااااااااااالی 👌👌

    مرسی مهرناز خانم🌺🌹🌷

    بز لجباز هنوز دوس داره حرص لیلی رو در بیاره دیوونه😡😆😆

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان