codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۲۴

۶۶)

دیگه داشت از چشماش آتیش بیرون میزد..
نتونستم خنده مو نگه دارم و زدم زیر خنده..
با حرص گفت
_مرض
_برو برو ماشینو حاضر کن راننده
_کوفت بخوری به جای کله گوسفند.. خودت حیواناتی دیگه کله پاچه میخوای چیکار

داشت اینارو زیر لب زمزمه میکرد و میرفت حیاط..
منم پشت سرش بودم و یواشکی میخندیدم
_دارم میشنوم چی میگیا فسقلی
_به درکِ چی؟.. اگه گفتین
_درک اسفل السافلین؟
_عا باریکلا
_اون زبونتو از بیخ میکنم بچه
_از مادر زاییده نشده هنوز کسی که بتونه زبون منو بکنه
_خواهیم دید زاده شده یا نشده

گفتگوی شیرینمون تا نزدیک ماشینش ادامه پیدا کرد و با حرص درو باز کرد و نشست..
منم سوار شدم و گفتم
_حرکت کن میگم بت کجا بری

۶۷)

هر خیابونی رو که رد میشدیم آدرسو بهش میگفتم و اونم با اخم ماشینو به اون سمت هدایت میکرد..
عاشق اون حالش بودم.. اگه میتونست خفه م میکرد، مطمئنم..
بعد از پنج سال ته دلم میخندیدم.. و خودم متعجب بودم از تغییری که این دختر در من ایجاد کرده بود..

کم مونده بود برسیم.. کمی استرس داشتم.. دوست نداشتم از خونه خارج بشم و قاطیه مردم بشم ولی بخاطر بودن با لیلی دل به دریا زده بودم و گفته بودم بریم کله پاچه بخوریم..
چه حس عجیبی بود که دلم میخواست با این دختر کله شق هر کاری رو تجربه کنم.. همه جا باهاش برم..

_استرس دارین؟
تعجب کردم از اینکه متوجه شده بود..
_نه.. چطور مگه؟
_آخه زبان بدن و حرکاتتون اینو نشون میده.. دستاتونو همش تکون میدین
دستامو محکم گذاشتم روی زانوهام و گفتم
_نه.. خوبم.. تو چرا حواست به منه؟
_من پرستارتونم، هر چقدرم که ازتون متنفر باشم بازم باید حواسم بهتون باشه
_لازم نکرده.. تو حواست به رانندگیت باشه که نزنی جایی شل و پلمون کنی

جایی مقابل کله پزی ماشینو پارک کرد و پیاده شدیم..
_نمیدونم کی به تو گواهینامه داده.. این چه پارکیه آخه، کج و کوله
_همینه که هست، شما افسرین؟
_باید خجالت بکشی از این دوبله پارکت، تازه حرفم میزنی
_شما باید خجالت بکشی که کله ی سحر هم منو راننده ی خودتون کردین هم از رانندگیم ایراد میگیرین
_بیا برو تو زیاد حرف نزن.. بازم بهت رو دادم زبونت دراز شد
چپ چپ نگام داد.. از حرص قرمز شده بود..
_برو تو با اون چشمای ترسناکت منو نخور
با حرص رفت تو و منم دنبالش رفتم..

با اینکه صبح زود بود ولی پر بود از مشتری و مردم با لذت کله پاچه رو میزدن به رگ..
پشت یه میز دو نفری نشستیم و من به پسری که اومده بود سفارشمونو بگیره سفارش دو دست کله پاچه کامل دادم..
وقتی خواست بره صداش زدم و گفتم
_راستی یادم رفت بگم، فقط یدونه زبون باشه و یه مغز اضافی..
پسره هنوز داشت نگام میکرد که گفتم
_آخه همراهم زبونش خیلی درازه میترسم زبون بخوره بدتر بشه، ولی مغز دوتا میخوام براش چون نیازشه
پسره خنده شو به زور جمع کرد و من ضربه محکم نمکدونو روی استخون دستم بخوبی حس کردم..

دستمو کشیدم و مالیدم و گفتم
_چیکار کردی وحشی؟
از چشماش آتیش میزد بیرون ازبس عصبانی بود..
_زشت نیست به آدم غریبه این حرفا رو زدین؟.. حقتون بود نمکدونو میکوبیدم به سرتون
_چرا اینجوری میکنی آخه مگه دروغ گفتم؟ ای بابا دستم شکست
نگاه عصبیشو ازم گرفت و به مشتریها نگاه کرد..
ولی من فقط اونو نگاه میکردم چون دلم می رفت برای دیوونه شدناش..
وقتی کله پاچه مونو آوردن تا خواستم شروع کنم دستشو دراز کرد و زبونو از بشقاب من برداشت و گذاشت تو بشقاب خودش..
_عه.. چرا زبونمو برداشتی؟.. من برا تو زبون سفارش ندادم
_من فقط مغز و زبونشو دوس دارم.. به من چه، شما نخورین
بعدشم دوتا چشم از بشقاب خودش برداشت و گذاشت تو بشقاب من
_حالم از اینا بهم میخوره.. اینارو عوض زبون میدم شما بخورین
چشمای گوسفندو نگاه کردم و گفتم
_شبیه چشمای توئه

هنگ کرد یه لحظه.. حتی نفس نکشید و همونطور نگام کرد، ولی یهو زد زیر خنده..
از ته دل خندید..
این خنده شو ندیده بودم تا اونموقع..
خدایااا روی گونه هاش چال داشت.. دلم برای چالش پر کشید..
چقدر خوشگل شد با اون خنده و پیدا شدن چال گونه هاش..
محوش بودم که خنده شو جمع کرد و گفت
_خیلی بیشعورین آقای کیان، پوکیدم از خنده

خراب جمله بندی ها و طرز خطابش بودم.. آخه کدوم آدمی میگفت خیلی بیشعورین آقای کیان؟.. منحصر بفرد بود اصلا.. همه چیز خاص بود دیوونه..

زبونو توی بشقابش نصف کرد و نصفشو گذاشت توی بشقاب من.. هنوزم میخندید..
چقدر دلم خواست انگشتمو فرو کنم توی چال گونه ش.. دلم میخواست دست بزنم بهش..
همونطور غرق نگاهش بودم که گفت
_دارین چشمامو نگا میکنین که ببینین چقدر شبیه گوسفنده؟
_نه.. دارم چال گونه تو نگاه میکنم

کی بود؟.. من بودم که اینو گفتم؟!.. اصلا نفهمیدم چطور از دهنم خارج شد این حرف..
ولی دیدم که خنده شو خورد و رنگش قرمز شد..
خجالت کشید..
منم بدتر از اون..
گاف داده بودم و نمیدونستم چیکار کنم..
سرمو انداختم پایین و تند تند محتویات بشقابو خوردم..
دیگه سرمو نتونستم بلند کنم و نگاهش کنم تا اینکه بالاخره اون حرف زد و گفت
_خیلی خوشمزه ست.. جای خوبی آوردین منو
به بشقابش نگاه کردم.. نصف مغزو نخورده بود و گذاشته بود گوشه ی بشقابش..
_چرا مغزو نمیخوری؟.. دوست نداری؟
_اتفاقا چون خیلی دوست دارم گذاشتمش آخر سر بخورم مزه ش تو دهنم بمونه
نقشه کشیدم برای اذیتش و وقتی همه رو خورد و خواست مغزو برداره، چنگالو زدم و سریع از بشقابش برش داشتم و گذاشتم دهنم..
با چشمای گرد شده نگام میکرد..
باورش نمیشد مغزشو خوردم..
خندیدم و گفتم
_کاش دوربین اینجا بود الان عکستو میگرفتم.. خیلی بامزه شدی
_هرهرهر
_بی ادب
_چرا مغزمو خوردی؟
_همیشه تو مغز منو میخوری یه بارم من

۶۸)

از روی صندلی بلند شدم و گفتم
_آخ که چقدر چسبید.. مخصوصا اون تیکه آخری

با حرص نگام کرد و گفت
_مال مردم خور
موذیانه خندیدم بهش و رفتم که حساب کنم..
برای مامان و منیره هم سفارش داده بودم که براشون ببرم خونه برای صبحانه شون..
به مرده گفتم یه مغز و زبان اضافی هم بزاره توی ظرف..
طفلی فقط اونارو دوست داشت و منم نزاشته بودم که بخوره..
_برات مغز و زبون خریدم که تو خونه بخوری دیگه منو نزن با اون چشمات

یه خوشی و رضایت خاصی اومد توی چشماش.. شاید فهمید که برام مهمه و دلم نیومد که نخوره و بازم براش سفارش دادم..
چیکار داشتم میکردم.. نباید میفهمید.. نباید میفهمید که برام مهم شده و حواسم بهش هست..
نباید میفهمید تا دلبسته تر نشه بهم..

چقدر خوب میشد اگه من یه آدم معمولی بودم و ترس از جنون خودم نداشتم.. اونوقت حتی یک ساعت هم تعلل نمیکردم و میرفتم خونه شون از پدرش خواستگاریش میکردم..
ولی در شرایط من غیرممکن بود.. نمیتونستم لیلی رو بدبخت کنم..
با اومدن این افکار به ذهنم بازم حالم گرفته شد و ماسک بیتفاوتی و سردی رو به صورتم زدم..
دیشب هم اشتباه کرده بودم.. اون جریان نوتلای شب و کله پاچه امروز اشتباه محض بود..
بخاطر دل خودم داشتم در حق لیلی ظلم میکردم..
باید برمیگشتم به قالب کامیار سرد و بداخلاق..

لیلی

وقتی سوار ماشین شدیم احساس کردم گرفته شده..
نگاهش کردم و دیدم که شیشه رو داده پایین و بیرونو نگاه میکنه..
پخش ماشینو روشن کردم.. زدم رو آهنگ کودتای حمید هیراد.. اینروزا وصف حالم بود، خیلی حال میداد بهم.. صداشو بلند کردم

دنیارو مبهوت میکنم
وقتی سکوت میکنم
از انقلاب عاشقی
دارم سقوط میکنم

رفته بودم تو حس آهنگ و دلم پر میکشید برای کامیاری که نشسته بود پیشم و روشو کرده بود اونور.. صداشو زیاد کرده بودم.. فضای ماشینو این آهنگ و حرفای خواننده فرا گرفته بود.. متوجه بودم که اونم داره عمیقا گوش میده.. ولی روشو برنمیگردوند و اصلا نگاهم نمیکرد..
سیگارشو از جیبش درآورد و یه نخ برداشت و با فندک ماشین روشنش کرد..
هیراد لعنتی با احساس میخوند و انگار حرف دل منو میزد..

یکی میگه عاشقت باشم
عاشقت باشم
باشم و باشم و باشم و باشم
یکی میگه با تو بد باشم
سرد و تنها شم
باشم و باشم و باشم و باشم

کودتا کن نگاه کن مرا نازنین
رفتنت عاشقت را زند بر زمین
کودتا کن صدا کن مرا بهترین
رفتنت عمر من را گرفته.. ببین

پک محکمی به سیگارش زد و از بین دود سیگارش برگشت نگاهم کرد..
چند ثانیه زل زدیم تو چشمای هم..
از سردی چشماش اثری نبود.. انگار هوای چشماش بارونی بود..
منم که بهم ریخته بودم تحت تاثیر آهنگ و نگاه کامیار..
انگار تو نگاهش هزار تا حرف بود.. انگار حرفای اون آهنگ حرفای اونم بود که انقدر نگاهش طوفانی شده بود..
کمی که فکر کردم متوجه شدم که دقیقا احوالات کامیاره این آهنگ هیراد که من خیلی دوستش داشتم..
گاهی سرد میشد باهام و گاهی زل میزد بهم.. انگار اونم تو برزخ بود که با من چیکار کنه..
مثل من که نمیدونستم برم یا بمونم باهاش..

دوستان یه قسمت تکراری گذاشتم که یادتون بیاد کجا مونده بودین
یه پارت کوچولو هم فردا میزارم

Ebham

از اینجا که هستم، تا آنجا که هستی، وجب به وجب دلتنگتم..

‫24 دیدگاه ها

  1. در آرزوی بوس و کنارت مردم
    وز حسرت لعل آبدارت مردم

    قصه نکنم دراز کوتاه کنم
    بازآ بازآ کز انتظارت مردم
    عالی بود مهرنازم
    ♡♡♡

  2. ایول مهری خانوم
    عالیییی
    دستت طلا
    ولی اون جاش که جمله بندیش داغون بود یاد سرگرد افتادم
    آهویی اهویید😂😂😂😂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان