codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۳۲

۹۴)
هنوزم بوسه هاشو، لباشو میخواستم..
با این حرکتم انگار اونم نتونست خودشو کنترل کنه و عاشقانه و خمار تو چشمام نگاه کرد و اومد جلو لباشو آروم گذاشت روی لبام..

ای خدا.. حس لباش قشنگترین چیز ممکن بود..
نرم و بیتاب فشار میاورد به لبام و من با هر بوسهء طولانیش بیشتر بهش میچسبیدم و تو آغوشش فرو میرفتم..
دو تا دستاشو طوری محکم دورم پیچیده بود که انگار میخواست یکی بشیم..
چیزی که روزها و هفته ها بود که حسرتشو میخوردیم خیلی تصادفی اتفاق افتاده بود و ما بالاخره به هم رسیده بودیم..
انگار جونم توی لبام بود و با هر تماس لبش جونمو صد بار بهش دادم..

تا بوسه ای به من از دلسِتان رسید
جانم به لب رسید و لب من به جان رسید

۹۵)
وقتی دو سه دقیقه بی وقفه و بیقرار همدیگه رو بوسیدیم، لباشو از لبام جدا کرد و پیشونیشو گذاشت روی پیشونیم..

قلبم هزار تا میزد.. عشقم بهش صدها برابر شده بود و دیگه نمیخواستم حتی یه لحظه ازش جدا باشم..
میخواستم بهش بگم که عاشقشم و بدون اون نمیتونم..
هنوز سرمونو به هم تکیه داده بودیم و چشمامون بسته بود و از نزدیکترین فاصله بوی همو نفس میکشیدیم و تو تب بوسه های چند ثانیه قبلمون بودیم که آروم زمزمه کرد
_متاسفم..

از چیزی که شنیدم شوکه شدم.. سرمو ازش جدا کردم و نگاهش کردم..
نگام نمیکرد و سرش پایین بود..
گفتم
_برای چی متاسفی؟
_برای …

هنوزم نگام نمیکرد لعنتی..
با اصرار پرسیدم
_برای چی متاسفی؟.. برای اینکه حملهء عصبی بهت دست داد یا برای بوسیدن من؟
دستاشو کلافه لای موهاش فرو برد و گفت
_برای هر دوش

خدای من.. پشیمون بود که منو بوسیده و میگفت متاسفه..
دلم طوری شکست که صداشو شنیدم..
برای بوسیدن من متاسف بود..
ناراحت و گرفته گفتم
_حملهء عصبیتون که دست خودتون نبود.. بوسیدن منم تقصیر شما نبود.. من بوسیدمتون.. لازم نیست پشیمون باشین و احساس تاسف کنین
پشتمو بهش کردم و راه افتادم سمت باغ..
دنبالم اومد و دستمو گرفت.. برم گردوند طرف خودش و توی چشمام نگاه کرد..
_لیلی.. منظورمو اشتباه فهمیدی.. پشیمون نیستم.. فقط متاسفم که اینکارو باهات کردم.. من حق نداشتم

زل زدم تو چشمای آشفته و غمگینش و گفتم
_چرا حق نداشتی؟.. من خودم خواستم
دستمو ول کرد و راه افتاد.. روی یه تخته سنگ نشست و دستاشو گذاشت روی شقیقه هاش..
_حق نداشتم چون من یه آدم سالم و معمولی نیستم.. دیدی که حالمو.. من بیمارم.. یه بیمار روانی

رفتم نشستم مقابلش روی زمین و دستامو گذاشتم روی زانوهاش..
تموم عشقی رو که توی قلبم بهش داشتمو ریختم توی چشمام تا از نگاهم بخونه حسمو..
_تو بیمار روانی نیستی.. با اتفاقی که برات افتاده حق داری گاهی اینطوری بشی.. خودتو سرزنش نکن.. من بودم که مجبورت کردم منو ببوسی.. چون.. چون خیلی خواستمت
چشماش برق زد و چراغونی شد از حرفی که زدم..
_تو منو مجبور نکردی.. من خودم بوسیدمت.. چون بزگترین آرزوم بوسیدنت بود، فهمیدی؟

یه چیزی از قلبم کنده شد و افتاد با حرفش.. دلم براش رفت..
دستاشو محکم گرفتم و گفتم
_آرزوی منم بود
انگشتشو کشید به ابروم و دقیق صورتمو نگاه کرد.. انگار میخواست نقش صورتمو توی ذهنش حک کنه..
وقتی خوب نگام کرد یهو از روی سنگ بلند شد و گفت
_ولی اشتباه بود

و تند رفت سمت باغ..
همونجا سر جام موندم.. پاهام یارای رفتن نداشت..
چرا ما نمیتونستیم با هم و مال هم باشیم.. چرا حتی یک ساعت نتونسته بودیم طعم شیرین با هم بودنو بچشیم.. چرا بازم همه چی زهر شد..

مستاصل و کلافه راه افتادم طرف باغ و دیدم که کامیار با عجله وارد باغ شد..
دنبالش رفتم و دیدم داره با مش ممد و زنش خداحافظی میکنه و اونام با تعجب بهش میگن که چی شد یهو که میخواین برین..
منم جلو رفتم و باهاشون خداحافظی کردم و گفتم که کاری پیش اومده و باید زود برگردیم تهران..
کامیار اصلا منتظر من نموند و رفت طرف ماشین..
منم رفتم از داخل خونه کیفم و سوئیچو برداشتم و رفتم سوار ماشین شدم..

نگاهم نمیکرد و تا خود تهرون آرنجشو گذاشت لبه پنجره و دستشو گرفت به لبش و بیرونو نگاه کرد..
منم هیچی نگفتم.. حرفی نبود که بگم..

تا رسیدن به خونه حتی یک کلمه هم حرف نزدیم و حتی یه بارم چشم تو چشم نشدیم..
وقتی رسیدیم خونه سریع پیاده شد و رفت داخل..
مطمئن بودم که میره بالا و خودشو اونجا حبس میکنه و بازم از من دور میشه..

بی حوصله و سلانه سلانه رفتم تو خونه و به نگار جون و منیره سلام کردم..
هنوز وقت نشده بود به نگار جون بگم که چرا زود اومدیم و چرا حال کامیار گرفته ست، که دیدم کامیار ساک به دست با قدمهای بلند از پله ها اومد پایین..

یا خدا.. کجا داشت میرفت..
ناخودآگاه قبل از مادرش من پرسیدم
_کجا میری؟
دیگه شما تبدیل به تو شده بود و حواسم نبود که مفرد خطابش میکنم..
بدون نگاه بهم، سرسری جواب داد..
_تیمارستان

یخ کردم.. خشک شدم سر جام و احساس کردم اشکام میخوان از چشمام بریزن بیرون..
زبونم تو دهنم نچرخید که بگم یعنی چی؟.. تیمارستان چرا؟..
لال شدم و نگار جون سریع رفت جلوشو گرفت و گفت
_کجا میری تو؟.. چه تیمارستانی بازم؟.. چی شده؟
_ولم کن مامان.. از اولشم نباید میومدم خونه
_آخه چرا؟.. چی شده مگه؟
_چیزی که نباید میشد شده.. گفتم که منو با تنهایی خودم راحت بزارین، ولی شما گیر دادین و نزاشتین

نگار جون با ناراحتی و غصه به من نگاه کرد و گفت
_لیلی تو بگو چی شده
مونده بودم چی بگم.. حواسم فقط به رفتن کامیار بود و اینکه من بدون اون چیکار میکردم..
نگار جون دوباره با صدای بلند گفت
_لیلی.. میگم چه اتفاقی افتاد تو باغ؟
با صدای نگران مادرش به خودم اومدم و گفتم
_یه حملهء عصبی بهشون دست داد
نگار جون مضطرب شد و کامیارو نگاه کرد

۹۶)
_چرا آخه؟.. تو که خوب بودی مادر
_من خوب نمیشم مامان.. این مدت هم خودمونو گول زدیم
دست مادرشو از دور بازوهاش باز کرد و متمایل شد سمت در..
ولی نگار جون بازم دستشو گرفت و با گریه گفت
_نمیزارم بری.. نمیزارم بازم بری تو اون تیمارستان لعنتی خودتو زنده بگور کنی
برگشت و اشکای مادرشو دید.. دیدم که غم نشست توی چشماش..
خم شد سر مادرشو بوسید و گفت
_تو رو روح بابا بزار برم مامان

دستای نگار جون دور دست کامیار شل شد و کامیار از فرصت استفاده کرد و سریع رفت طرف در و از خونه خارج شد..
دنبالش رفتم توی حیاط.. داشت درو باز میکرد..
_کامیار
دستش روی قفل در موند و وایساد.. دویدم طرفش و گفتم
_نرو

برگشت و تلخ نگام کرد..
_هی بهت گفتم نزدیک نشو بهم.. هی بهت گفتم از مرزای من رد نشو.. گوش نکردی و نزدیکتر شدی.. انقدر نزدیک شدی که به هم خوردیم و مثل رعد و برق هر دومون سوختیم.. نیا دنبالم.. از وقتی اومدی تو زندگیم تعادلم بهم خورده.. برو دنبال زندگیت.. منو هم فراموش کن

درو باز کرد و رفت..
و من موندم و بار سنگین غمی که جملهء آخرش روی شونه هام گذاشت..
گفت منو فراموش کن..
گفت برو دنبال زندگیت.. مگه من بدون کامیار زندگی داشتم؟.. مگه دیگه بدون اون میشد؟..
نفهمیدم چقدر پشت دری که بست وایسادم و تکون نخوردم.. انقدر که منیره اومد و دستمو گرفت و برد تو خونه..
منگ بودم و بغضی توی گلوم بود که نه تبدیل به اشک میشد نه پایین میرفت..
انگار میخواست خفه م کنه..

نگار جون گریه میکرد و تا منو دید گفت
_بیا بشین دختر جون.. بیا، رنگ به رو نداری
نشستم روی مبلی که همیشه مینشستم و روی مبل روبه روم هم کامیار مینشست..
ولی دیگه نبود و رفته بود..
جای خالیش خار شد و رفت توی چشمم..
میخ مبل شده بودم که منیره شونه مو مالید و یه لیوان آب داد دستم..
_بخور لیلی.. بخور و یه چیزی بگو چرا اینجوری نگاه میکنی فدات بشم؟

یکم آب خوردم و انگار قفل زبونم باز شد..
گفتم
_برگشت تیمارستان.. تقصیر منه
نگار جون دستاشو کشید به چشماش و گفت
_تقصیر تو چرا مادر.. بخاطر حملهء عصبی اعصابش خورد شده.. ترسیده شاید از حال خودش
_نه.. من کردم.. بهم گفته بود دوست ندارم نزدیک بشی بهم، ولی من گوش نکردم.. تقصیر منه
نگار جون بیحال و سست به منیره گفت
_قربون دستت منیر قرص قلب منو بیار.. قرص صورتیه رو
بعد هم رو به من گفت
_زحمتای اینهمه وقتت به هدر رفت لیلی.. باورم نمیشه که بازم برگشت اونجا

با حرفی که زد انگار با پتک کوبیدن تو سرم.. زحمتام هدر رفت؟..
منی که پدر و مادرمو، خونه و زندگیمو ول کرده بودم و اومده بودم توی خونه ی مردی که کاملا غریبه بودم باهاش، حالا به این آسونی از مبارزه دست میکشیدم؟..
من لیلی ستوده بودم.. لجباز و جنگنجو.. برای چیزی که میخواستم میجنگیدم و سلامتی کامیارو بیشتر از هر چیزی میخواستم و براش هر کاری میکردم..
سلامتی کامیار حتی از با هم بودنمون هم مهمتر بود برام..
راضی بودم باهاش غریبه بشم ولی اون خوب بشه و دوباره توی اون دیوونه خونه داروهای قوی و مضر رو نریزن توی خونش..
من نمیزاشتم اونجا بمونه.. من برش میگردوندم..
به هر قیمتی که شده دوباره میاوردمش خونه..

با تصمیمی که گرفتم محکم و مصمم از جام بلند شدم و رو به نگار جون گفتم
_برش میگردونم.. قول میدم بهتون.. من نمیزارم بازم بره اونجا قایم بشه و اونام منگش کنن

چشمای اشک آلود مادر بیچاره ش برق زد از شادی و گفت
_جدی میگی لیلی؟.. بنظرت میتونی برش گردونی؟
رفتم جلو و دستمو گذاشتم روی شونه ش و گفتم
_انقدر سعی میکنم که بتونم

اولین شبی که کامیار توی تیمارستان گذروند و ما توی خونه بدون اون گذروندیم، سخت بود..
سخت بود و دقایق نمیگذشتند.. یک ساعت یکسال طول میکشید و همه مون دمغ بودیم..
تصمیم گرفته بودم صبح که شد برم تیمارستان و بهش اصرار کنم که برگرده خونه..
تا صبح نخوابیدم و آشفته بودم..
بعد از اذان بود که خوابم برد و ساعت ۹ بیدار شدم و یه صبحانه ای به اصرار منیره خوردم و رفتم تیمارستان..

بخش خلوت و ساکت بود و فقط دو سه تا بیمار و پرستار توی سالن بودن..
مثل همیشه رفتم سمت سالنی که اتاقهای عمومی و خصوصی بیمارها انتهاش بود و خواستم جلوتر برم که یه نفر بلند صدام زد
_خانم.. با کی کار دارین؟
برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم..
یه پرستار مرد بود و تو دستش یه آمپول و سرنگ بود..
_میخوام آقای کیانو ببینم
_اسمتون چیه؟
_من پرستارشونم
_خانم ستوده؟

عجب.. این آدم اسم منو از کجا میدونست؟..
_بله
_متاسفم خانم.. آقا کامیار گفته نزاریم شما برین اتاقشون

خدای من..
کامیار.. لعنتی چرا اینکارو با من میکنی.. سپرده بود منو راه ندن تو اتاقش!!
چی میتونستم به پرستار بگم.. ناراحت و کلافه برگشتم و رفتم توی سالن..
نشستم روی صندلی و فکر کردم که چیکار میتونم بکنم.. لعنتی همهء راهها رو بسته بود..
بلند شدم برم پیش دکتر محمدی و از اون بخوام که یه کاری بکنه تا کامیارو ببینم..

۹۷)
رفتم سمت اتاق دکتر، ولی هر چی در زدم کسی جواب نداد.. در قفل بود و معلوم بود که تو اتاقش نیست..
کار دیگه ای از دستم برنمیومد..
یکم منتظر موندم تا اون مرد پرستار بره و یواشکی برم تو اتاق کامیار..
ولی اونم نرفت و انقدر همونجا موند تا یه پرستار دیگه اومد و دیدم که منو بهش نشون داد و چیزی گفت و بعد رفت طبقهء بالا..
معلوم بود کامیار خیلی بهشون سپرده که منو راه
ندن که اونقدر مواظب بودن و حواسشون بود..

اعصابم خورد شد و بلند شدم یکم قدم زدم توی سالن تا شاید خودش بیاد بیرون..
ولی دو ساعت گذشت و نیومد..
خسته شده بودم ولی باید میدیدمش.. صبر کردم تا موقع ناهار بشه و مجبور بشه برای ناهار از اتاقش بیاد بیرون..
ولی موقع ناهار هم شد و همهء بیمارها اومدن توی سالن و غذاهاشونو از قسمت پخش غذا گرفتن و خبری از کامیار نشد..
دیگه نا امید و خسته شده بودم و فهمیدم که نمیتونم ببینمش..
چاره ای نداشتم، از بیمارستان خارج شدم و به امید اینکه فردا بتونم دکتر محمدی رو پیدا کنم برگشتم خونه..
نگار جون بیچاره مریض شده بود و روی تختش خوابیده بود.. منیره هم نشسته بود پیشش و دلداریش میداد..
بهشون گفتم که کامیار سپرده منو راه ندن توی اتاقش و مادرشم سری تکون داد و گفت که این بچه از اولش یکدنده و لجباز بود..
ولی منم مثل خودش یکدنده بودم و بیخیالش نمیشدم، نمیزاشتم که توی اون تیمارستان مثل فراموش شده ها بمونه و پیر بشه..

ساعت ۷ صبح بود که بیدار شدم و رفتم تیمارستان.. میدونستم که صبحونه شونو زود میدن و میخواستم موقع صبحونه سر برسم و کامیارو توی سالن گیر بندازم..
زمانبندیم درست بود و وقتی رسیدم داشتن صبحونه میخوردن ولی بازم خبری از کامیار نبود..
دلم خیلی گرفت و رفتم سمت اتاق دکتر محمدی..
در اتاقش باز بود و ببخشیدی گفتم و سرشو بلند کرد و منو دید..
_بفرمایید
رفتم تو و سلام و علیک کردم..
دقیق نگاهم کرد و منو شناخت..
_سلام خانم.. خوشحالم که دوباره میبینمتون.. بنشینید لطفا
نشستم روی مبل روبه روی میز کارش و تشکر کردم..
_بازم مزاحمتون شدم آقای دکتر میبخشید
_مراحمید خانم.. البته دوست نداشتم کامیار دوباره برگرده اینجا ولی وقتی تعریف کرد که چطوری بهش حملهء عصبی دست داده بهش حق دادم که بخواد برگرده
_ولی دکتر مگه این حملهء عصبی طبیعی نیست؟.. بالاخره کامیار هنوز تحت درمانه و نباید بخاطر یه حمله، سریع خودشو ببازه و فرار کنه بیاد اینجا

دکتر محمدی خودکاری رو که دستش بود گذاشت روی میز و تکیه داد به صندلیش..
_خانم ستوده بود اسمتون درسته؟
_بله دکتر
_خانم ستوده دیشب متاسفانه کامیار بازم دچار حملهء عصبی شد
از چیزی که شنیدم دست و پام شل شد و وا رفتم..
ناراحت و نگران پرسیدم
_آخه چرا دکتر؟.. چرا باید در طول سه روز دو بار حملهء عصبی بهش دست بده؟
_چون شنیدن صدای پارس سگها اعصابشو تحریک کرده و اونشب براش یادآوری شده
ناراحت و مغموم دستامو توی هم قفل کردم و تکیه دادم به صندلیم..
_دیشب بعد از مدتها بازم داد زد و سرشو کوبید به تخت و در و دیوار.. با دو سه تا آمپول آرامبخش قوی به زور آروم شد و بالاخره افتاد روی تخت.. بازم فریاد میزد گرگها.. ولی دو بار هم اسم لیلی رو فریاد زد و تو حالی نبود که بپرسم لیلی کیه

دلم با حرفای دکتر به درد اومده بود و تیر میکشید.. حال کامیار من بد شده بود و اسم منو داد زده بود..
دلم توی سینه م مثل یه وزنه صد کیلویی سنگینی میکرد..
دکتر با دقت نگاهم کرد و معذب پرسید
_ببخشید خانم ستوده، بنظرم میاد شما گفته بودین اسم کوچکتون لیلیه.. درسته؟.. لیلی شمایین؟
ناراحت و غمگین سرمو انداختم پایین و گفتم
_بله دکتر.. لیلی منم
نمیدونم چه فکری کرد و کمی بعد گفت
_عجب
و دستی به موهاش کشید..
_دکتر من میخوام ببینمش
_متاسفانه خیلی با تاکید به هممون سپرده که اجازه ندیم کسی بره پیشش و مخصوصا هم شما.. بنظر منم بهتره یه مدت بهش فرصت بدین تا به آرامش برسه
_اینجا فقط با دارو و خواب آور آروم میشه دکتر.. ولی توی خونه ش و پیش مادرش بیشتر آرامش داره بالطبع
_اگه داشت نمیومد اینجا خانم ستوده.. درسته؟.. راستی ازش پرسیدم بعد از اون حمله چطوری آروم شده ولی جواب نداد، شما دارویی بهش تزریق کردین؟

با یادآوری اینکه چطوری آرومش کردم و چی بهش تزریق کردم، دلم به تالاپ تولوپ افتاد ولی گفتم
_محکم گرفتم و تکونش دادم، و سرش داد زدم چند بار تا بخودش اومد
_عجیبه، وقتی توی اون حال باشه من و چند نفر پرستار هر چقدر هم که سعی کنیم نمیتونیم آرومش کنیم ولی با داد کشیدن شما از اون حال دراومده.. واقعا عجیبه برام
تو دلم گفتم زیاد انگولک نکن و بیخیال شو توام دکتر..
بالاخره دست از پا درازتر از اتاق دکتر محمدی رفتم بیرون.. اونم آب پاکی رو ریخت روی دستم و گفت که بهتره نبینمش..
رفتم توی حیاط روی اون نیمکتی که بار آخر روی اون نشسته بود و سیگار میکشید، نشستم..
دلم براش تنگ شده بود..

۹۸)
پنجره های اتاقها رو نگاه کردم.. نمیدونستم کدومش پنجرهء اتاق کامیاره، ولی یکی از پنجره های طبقهء دوم بود..
در واقع طبقهء اول بود چون سالن همکف به حساب میومد..
سعی کردم حساب کنم کدوم پنجره اتاق کامیار میشه.. دو تا پنجره بود که شک داشتم کدوم میتونه باشه..
هر دوشون باز بودن و هیچ کس پشتش دیده نمیشد..
الان کامیار من چیکار میکرد.. حالش چطور بود بعد از حملهء دیشب..
حتما منگ و گیج بود چون دکتر گفته بود تا نزدیکای صبح ناآروم بوده و چندتا آمپول زدن بهش تا افتاده..
دلم برای رفتن پیشش پر میکشید..
کسی که همهء دنیای من بود و جونم به جونش بسته بود پشت اون پنجره توی اون اتاق روی تخت افتاده بود و من حق نداشتم برم ببینمش..
یک ساعتی همونجا نشستم و بالاخره بلند شدم و سلانه سلانه از بیمارستان خارج شدم..
نگهبان پیر بهم لبخند زد و منم به زور جواب لبخندشو دادم.. منو میشناخت از بسکه اینجا اومده و رفته بودم..
رفتم خونه ولی به نگار جون نگفتم که کامیار دیشب بازم دچار حمله شده.. زن بیچاره درد خودش براش بس بود دیگه نمیخواستم بیشتر ناراحت بشه..
سومین شبی بود که کامیار رفته بود..
نصف شب بود و از فکر و نگرانی کامیار نمیتونستم بخوابم..
بلند شدم و بدون کوچکترین صدایی رفتم طبقهء بالا..
چراغ خواب کنار تختشو روشن کردم و دست کشیدم به بالشش..
چقدر جاش خالی بود..
چقدر دلم هواشو کرده بود..
سه روز مثل سه سال گذشته بود و این خاصیت عاشقی بود که زمان بدون یار دچار اختلال میشد..

نظم اعداد بهم ریخته از رفتن تو
یک نفر رفته ولی هیچ کسی اینجا نیست..
دو سه روز است که رفتی اما
در دلم روز به سان قرن است..

بالشتشو برداشتم و بغل کردم.. بوی قشنگ خودشو میداد.. مخلوطی از بوی افترشیوش و سیگارش..
عمیق نفس کشیدم و بالشتشو بوسیدم..
اشکام بالشو خیس کرد.. دراز کشیدم روی تختش و بالش و لحافشو بغل کردم..
من نمیتونستم بدون کامیار زندگی کنم..
بدون دیدن چشماش.. بدون شنیدن صداش، نمیشد..
تا نزدیکای صبح توی اتاقش موندم و تازه آفتاب زده بود که آروم و بیصدا برگشتم تو اتاق خودم..

به نگار جون گفته بودم که دکترش گفته بهتره چند روزی نبینیدش و بزارید تنها باشه..
علیرغم میلم دیگه نرفتم بیمارستان و سعی کردم با سر زدن به پدر و مادرم و کتاب خوندن و کمک به منیره سرمو گرم کنم تا به کامیار فکر نکنم..
نگار جون گفته بود کامیار که نیست توام برو خونتون پیش پدر و مادرت باش ولی نمیتونستم برم..
انگار ترک اون خونه در حکم ترک کامیار بود و من نمیتونستم..
به مامان و بابا نگفتم که کامیار برگشته تیمارستان چون میدونستم مامانم اصرار میکنه که برگردم خونه، و من میخواستم همونجا بمونم و کامیارو برگردونم..

یکهفته از رفتن کامیار گذشته بود و من به آخرین مرز دلتنگی رسیده بودم..
سگ شده بودم و دنبال بهانه میگشتم تا با کسی دعوا کنم..
با نگار جون و منیره نمیشد، اونام مثل من حالشون خوب نبود..
از طرفیم دنبال بهانه میگشتم که زار بزنم و ساعتها گریه کنم..
حالم بد بود و تحملم تموم شده بود.. باید کامیارو میدیدم..
۱۲ شب بود و نیم ساعتی میشد که نگار جون و منیره خوابیده بودن..
بازم یواشکی رفتم تو اتاق کامیار.. چراغ اتاقشو روشن کردم و نشستم روی تختش..
دلم برای دیدنش لک زده بود و چون چاره ای نداشتم فقط به اتاقش پناه میبردم..
کتاب اشعار سهراب سپهری روی پاتختیش بود..
برش داشتم..
اون صفحه ای که آخرین بار خونده بودش تا خورده بود، باز کردم ببینم کدوم شعرو خونده و علامت زده..

به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من..

سهراب گفته بود پشت هیچستانم.. و الان من دقیقا پشت هیچستان بودم.. کامیار هم به نوعی پشت هیچستان بود.. کامیار من پشت اون پنجره ای بود که میله های آهنی داشت تا دیوونه ها فرار نکنن..

ناگهان چیزی به ذهنم رسید و انگار جون گرفتم و خون توی رگام گشت..
از توی کتابخونه ش یه کاغذ و یه خودکار برداشتم و روی کاغذ نوشتم
پشت هیچستانم
پنجره رو باز کن تا نگاه بیقرارم بهت بیفته نامرد

کتابو برداشتم و کاغذو گذاشتم لای همون شعر واحه ای در لحظه..
کاملا بیصدا لباس پوشیدم و رفتم توی حیاط..
یه شاخه گل سرخ از باغچه چیدم و اونم گذاشتم لای کتاب..
سوار ماشین شدم و رفتم به سوی تیمارستان..
میخواستم یواشکی وارد محوطه بشم و از دیوار بالا برم و کتابو بزارم لب پنجره ش!!
من این کارو میکردم.. من میخواستم امشب کامیارو ببینم و هیچی جلودارم نبود..

Ebham

مهرناز

‫160 دیدگاه ها

  1. دوستان
    .
    پارت جدیدو امروز نوشتم که بزارم
    .
    ولی تلگرامم کار نمیکنه
    .
    باید اول بزارمش توی کانال تلگرامم و از ا نجا کپی کنم توی سایت
    .
    فیلترشکنم وصل میشه ولی تلگرام وصل نمیشه
    .
    طلگرام طلایی نصب کردم اونم کار نمیکنه
    .
    دو تا فیلتر شکن دیگه نصب کردم اونام وصل نمیشن
    .
    به وای فای وصل شدم ببینم شاید اشکال از اینترنت همراهمه، بازم کار نکرد
    .
    خلاصه سه ساعته درگیرم و نمیتونم پارت جدید بزارم 😭😭😭😭
    .
    نمیدونم چه مرگش شده
    .
    دعا کنید درست بشه وگرنه رمان نصفه میمونه😓

    1. فداسرت مهرناز عزیزز ممنون از مسئولیت پذیریت انشالله بنویس زیاد ترش کن برا فردا انشالله درست میشه میذاریش گلم نگران نباش

      1. بستگرام چیه مایی؟
        تلگرام طلایی و والگرام و موبو نصب کردم هیچکدومشون کار نکردن همش نوشتن در حال اتصال
        آیدی کانال رمانمو توی روبیکا میدم بهت

    2. مهرناز جان محض اطلاعت من ک تلگرام ندارم ولی داداشم و شوهرمو مو مامانم ویدوگرام دارن خیلی راضین بعد خواهرمم چند روز پیش اینجوری شده بود گوشیشو ب روز رسانی کرد درست شد

    1. فردا؟؟؟!!! فردا که دو روزه
      مهاد تو میخای سه روز رو تبدیل به دو روز کنیا😉😂
      قبلا بخاطر تو این کارو کردم ولی اینبار نمیشه چون فعلا هیچی تتوشتم

  2. عیح کامیار:(
    اشکم در اومد،این درست نبود بعد اون روز بره…هعییی هر وصالی دشواری داره،امیدوارم به یاری خانم نویسنده و لیلی و مجنون وصال باشه این داستان تا فراغ🤗

      1. نه تو رو خدا عشق اینا خیلی پاکه از هم جدا شن کلا در مورد نظریه احساس تجدید نظر میکنم😐😂💔

  3. عالی بود مهرناز جونی مرسی انقدر ک عاشق رمانت شدم ک از دیروز تا الان کامل خوندمش خیلی لایک داری خواهری عاشقتم همینجوری ادامه بده💋💋💋

  4. به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید
    مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
    خیلی رماناتون احساسین با نکن همچین با دل ما نویسنده جان

        1. اره در اوج جوانی وناباوری….
          خسته ام بود و نبودن های زندگیم….
          ای کاش عشق را زبان سخن بود…!

            1. چطوری بهشم بگم وقتی گفت میرم
              واسه همیشه که غیدتا زدم…
              وقتی گفت حرمت عشق و لگد مال کردی ؟!

            1. زجر هجری کشیدهام که نپرس
              بیخیال گذشته ها گذشته الان دیگه چه فایده ای داره وقتی گفت دیگه نباش
              …..

            2. بیستون بر سر راه است مباد از شیرین
              خبری برده غمگین دل فرهاد کنید
              گفتم غم تو دارم
              گفتا غمت سراید

  5. مهری به کامیار بگو نگران نباشه اگه بحث مریضی یاشه ما خودمون اینجا چند تا اورژانسی داریم ولس ماشالا از نظر رو کم نمیارن 😂😂🤪
    قشنگ بود!

  6. نازی جونم عالی بود شیرینه زنه والی بود👏👌😁
    .
    .
    . چت روم به زیره رمان گرگها تغییرمکان داده..😜
    اصن هر جا تو باشی زندگی اونجا جریان داره 😘❤

      1. میذاشتی ی روز خوش باشن باباا
        اینا خیلی بیشتر از مهرادونفس گناه داشتن طفلکیا
        بابا ما اونهمه چونه زدیم 😂

  7. هم تو رمان بر دل نشسته هم تو این رمان اولین بوسه از شخصیت دختر بود…😐😂
    خیلی رماناتون خوبه هم این رمان هم رمان قبلی
    اصلا احساس توش موج مکزیکی میزنه
    مرسی مهرناز خانم🌷

            1. تو دیگه نگو که خودت آخرشی😂
              یاد اون شبا بخیر که میخواستی مهرادو از من بگیری میگفتی هر کی قدش بلندتر باشه مهراد واس اون 😂😂😂😂

  8. عاالی بود مهرناز جونم انقدر با احساس که فکر میکردی واقعی مرسی نویسنده جانم
    فقط دیگه اینجوری با قلب ما بازی نکن با این کامیار مجنون

  9. مرسی مهرناز جون خیلی قشنگ بود 😍😍من خیلی خوشم اومد که دوباره از هم دور شدن اینجوری عشق بین اونا بیشتر میشه.علی بود دستت درد نکنه

  10. مرسی مهرنازم .بابت کامنت اون طرفم ازت ممنونم مهربان جان من♥♡♥
    .
    عزیزمی ناز که اینقدر خوبی
    .
    .
    این پارتم مثل همیشه عااالیه عزیز دل من پر از حس ناب…من وقتی میخونم تو رو جای لیلی تصور میکنم.رمان قبلم همینطور شاید بخاطر اینه که خودت هستی اینجا و میشناسمت…موفق باشی گلم.

  11. عالی عالی دسخوش عزیزم.
    اینارو ننویس ک ریحان بیاد بخونه بعدش باید بره دوش بگیره چون خیس عرق شرمه😂😂😂😂.
    ممنون مهرنازس عالی بود.
    باید دسخوش تغیرات کنم این پارتو😉😜😜😝😝😝😂😂😂.

        1. آره راست میگی شما
          😂
          اینا بزرگونه ست😂😂
          نمیری تو پسر…محمدمم هست میگه راست میگه نخون هخخخ

            1. 😂😂 😂😂 😂😂
              .
              .
              وای ناز شروع کردم خوندن محمدمم اومد.فککردم تنهاست همینکه بلند خوندم دیدم بابا هم همراش بود .حالا خوب که من زودی با اشاره محمد سکوت کردم خخخ…
              بابا گفت تو هنوزم رمان میخونی بچه 😂😂

                    1. میدونه که …میگه همشهریم نویسنده درستیه کارش درسته عین جمله ی خودشو گفتم 😂

                    2. مهرناز م این جای افتخاره که تو قلمت پر از احساسه …و زیبا مینوسی زیبای من…

                    1. نووچ شیش دور
                      خجالت که میکشم ولی خب دیگه هرچی تو بگی دیگه😅😂😂
                      خیلی پپسی وا کردم برم من

                    2. 😝😝😝اخرش هفت دوره دیگه چونه نزن.
                      نوچ نوچ.معلومه خوشت میاد.از این به بعد خجالت نداریم جیجرم😂😂😂.

  12. انقد با احساس نوشتی یه لحظه فک کردم لیلی ام و واقعا منم صدای شکستن قلبمو شنیدم:(
    مرسی مهرناز جون خسته نباشی.

  13. عهههه چرا این جوری شد 😂😂😂 داش کامیار ما رو صاف میکنه تا لیلی رو عروس خودش کنه🤦‍♀️مهرناز گلی مرسی ازت ی روز زودتر گذاشتی

  14. وایی مرسی تورو خدا زودتر پارت بعدی رو بذار مهرناز جون عالی ِِ عالی بود ممنونم 🙏
    منم دلم گرفت کاش لیلی بتونه ببینیدش

  15. عشقی مثل عشق لیلی و کامیار واقعا تحسین شده است
    مرسی مهرنازی واقعا عالیه
    هر پارت از پارت قبلی جذاب تر است
    خسته نباشی بانوی جوان😘

  16. دلبر چه غمی تو کلمه به کلمه اش بوددد هعییی
    دورت بگردم ته انقدر خووب مینویسی و حسشو بهمون میدی
    خسته نباشی♥️♥️

  17. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان