codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۳۴

رفت و شعری رو که برام نوشته بود رو تا صبح ده ها بار خوندم و گلشو بو کردم و دست خطشو بوسیدم..
لیلی حسرت من بود.. حسرتی که هرگز به وصالش نمیرسیدم..
اون خوب ترین حادثه ی من بود..
خوب ترین حادثه ای که باید ازش میگذشتم..

۱۰۳)

لیلی

دلشکسته و مغموم راهی خونه شدم.. بهم گفته بود ازت بدم میاد.. گفته بود نمیخوام ببینمت..
این دو جمله ش همش توی ذهنم تکرار میشد..
با اینکه قبلا هم بد حرف زده بود باهام ولی این بار این دوتا جمله رو نمیتونستم هضم کنم و با هر یادآوریش قلبم تیر میکشید و سنگین میشد.. بازم قلبم تو سینه م صد کیلو شده بود و جسم نحیفم تاب تحمل وزنشو نداشت..
تصمیم گرفتم برم خونه ی خودمون.. دلشکسته تر از اون بودم که بتونم برم خونه ی کامیار..

رفتم خونمون و به نگار جون زنگ زدم و گفتم که برگشتم خونه و بعدا بهشون سر میزنم..
اونم انگار غم تو صدامو حس کرد که مکثی کرد ولی نپرسید چرا، و گفت خوب کردی پدر و مادرت دلتنگت بودن..
بقدری آشفته بودم که مامان و بابا ولم کردن به حال خودم و حتی مامان هم سین جیمم نکرد..
رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم روی تختم..
خسته بودم.. خسته از تلاش مذبوحانه ای که برای دیدنش و نزدیک شدن به کامیار کرده بودم و جوابی که اون در مقابل بهم داده بود..
خسته بودم و نمیخواستم دیگه صداش وقتی که گفت ازت بدم میاد توی گوشم بپیچه و هی توی مغزم تکرار بشه..
نمیخواستم فکر کنم.. دیگه بریده بودم..
بلند شدم و یه قرص خواب آور خوردم و دوباره خزیدم توی تختم..
میخواستم بخوابم تا فکر نکنم و دیگه حرفاش یادم نیاد..
گاهی وقتا خواب راه فرار خوبی بود.. الان کامیارو درک میکردم که چرا به تیمارستان و آمپولهای قوی خواب آور اونجا پناه میبرد..

کی خوابم برد نفهمیدم ولی شب بود که بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم..
۹ شب بود.. از مامان و بابا ممنون بودم که کاری به کارم نداشتن و بیدارم نکرده بودن..
اثر دارو هنوز باقی مونده بود و به زور از تختم جدا شدم و از اتاقم رفتم بیرون..
بابا مثل همیشه مشغول تماشای شبکه خبر بود و مامان هم نشسته بود پیشش و چایی میخوردن..

تا منو دیدن بابا با نگرانی گفت
_مریض شدی بابا؟
_نه بابا مریض نشدم، کسر خواب داشتم لابد که اینهمه خوابیدم
_آخه فقط وقتی مریض میشی اینقدر میخوابی، ترسیدم چیزیت شده باشه
مامان انگار میدونست دردم چیه که فقط نگاهم کرد و گفت
_بیا بشین یه چایی بیارم برات بخور

رفتم نشستم روی مبل پیش بابا و سرمو گذاشتم روی پشتی مبل..
سردرد داشتم و منگ بودم.. یاد کامیار افتادم که اکثرا سردرد داشت و با اون همه قرص منگ میشد..
خیلی دلم میخواست راضیش کنم از تو تیمارستان لعنتی بیاد بیرون، ولی اون حتی نمیخواست منو ببینه و دیگه نمیرفتم سراغش..

شب مامان قبل از خواب اومد تو اتاقم و ازم پرسید چرا برگشتم خونه و چی شده با کامیار..
گفتم که حالش بد شده و برگشته بیمارستان..
گفتم که همش به من می گفت ازم دور باش من بیمارم و آدمی نیستم که بشه بهش نزدیک شد..
مامانم به فکر فرو رفت و بعدش گفت
_این کامیار کیان آدم خوب و با وجدانیه.. اولین بار که دیدمش فهمیدم که میتونم با خیال راحت بزارم تو خونه ش بمونی.. پس اشتباه نکردم.. انقدر وجدان داره که با اینکه دوستت داره، ولی بازم تو رو از خودش برحذر میکنه.. این کار هر مردی نیست لیلی

اینو گفت و از اتاقم رفت بیرون..
یعنی بازم از قصد گفته بود که ازم بدش میاد؟.. خواسته بود ازش دلسرد بشم و نرم سراغش؟..
دیگه مغزم کار نمیکرد.. دلم شکسته بود و منم مثل اون یکم زمان نیاز داشتم تا تصمیم بگیرم برای خودم و دلم..
وقتی ساعت ۱۲ شد، دلم گرفت.. سه شب بود که راس ساعت ۱۲ از خونه خارج میشدم و میرفتم تیمارستان..
لابد امشب که میدید نرفتم خیالش راحت میشد.. به آرزوش رسیده بود و با حرفاش بهم زخم زده بود و باعث شده بود دیگه ولش کنم..

سه روز گذشت و من توی خونه افسرده و بیحوصله میگشتم.. نه بیرون میرفتم نه حوصله ی کاری رو داشتم..
مامان درکم میکرد و اصلا کاریم نداشت، و این متعجبم میکرد.. مامانم برای اولین بار همراه سکوت من سکوت کرده بود و فقط نازمو میکشید..
اونم فهمیده بود چقدر داغونم..

بابام همیشه با درک و فهم بود و اصلا به روش نمیاورد که من یه مرگم هست و این شکلی برگشتم خونه..
هردوشون معذبم نمیکردن و من با خیال راحت عزای دوری کامیارو گرفته بودم..
عصر بود که به نگار جون زنگ زدم و بعد از کمی صحبت و احوالپرسی دلمو به دریا زدم و پرسیدم که چه خبر از کامیار..
گفت که با منیر رفتن دیدنش و حالش خوب نبوده و اصلا حوصله نداشته باهاشون حرف بزنه.. گفت که پسرش تو این چند روز لاغر شده و هر چی التماس کرده قبول نکرده برگرده خونه.. گفت که سراغ منو گرفته و پرسیده با لیلی اومدین؟.. نگار جون هم گفته نه لیلی برگشته خونشون..
دلم میخواست واکنششو ببینم.. یعنی براش مهم بود و ناراحت میشد از برگشتن من یا اصلا فرقی نمیکرد براش..
خجالت کشیدم از نگار جون بپرسم و اونم چیزی نگفت..
یک هفته بود که کامیارو ندیده بودم.. یک هفته بود که درد داشتم از زخمی که با حرفاش به دلم زده بود و به خودم پیچیده بودم..
دلم براش تنگ بود و دو سه شب بود که دیگه رد داده بودم..

۱۰۴)
تا صبح نمیخوابیدم و آهنگ “دلتنگ توام” حجت اشرف زاده رو گوش میکردم..
(این آهنگو گوش کنید)

دلتنگ توام
که به داد دلم برسی
تا عشق تو را
نفسی ندهم به کسی
دلتنگ توام
دلتنگ توام
من گمشده ام
تو مرا به خودم برسان

تا صبح با این آهنگ زار میزدم و صبح که میشد صورتم و چشمهای پف و باد کرده مو کمپرس آب سرد میکردم تا پدر و مادرم حالمو نفهمن..

نزدیکای صبح خوابم برده بود که با خوابی که دیدم آشفته و هراسان بیدار شدم و روی تختم نشستم..
خواب دیدم که حال کامیار بده و منو صدا میزنه..
چشمای سیاه قشنگش پر از غم بود و خیلی لاغر و تکیده شده بود..
بلند شدم روی تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم..
چیکار باید میکردم.. حتی توی خواب هم کامیار توی فکر و ذهنم بود..
ناراحت و نگران بودم ولی فکر کردم از بس که بهش فکر میکنم حتما این خوابو دیدم و سعی کردم فراموشش کنم..
ولی وقتی شب بعد هم همون خوابو دیدم دیگه طاقت نیاوردم و مطمئن شدم که چیزی شده که من حسش کردم و به خوابم میاد..
صبح زود بود که از خونه زدم بیرون..
رفتم تیمارستانو مستقیم رفتم توی اتاق دکتر محمدی..
با یه پرستار حرف میزد و بهش دستورات دارویی یه بیماری رو میداد و اونم یادداشت میکرد..
دم در وایسادم تا کارشون تموم بشه و برم تو..
دکتر تا منو دید با تعجب نگام کرد و گفت
_بفرمایید داخل خانم ستوده
رفتم تو و سلام کردم.. نگران بودم و بدون مقدمه چینی گفتم که میخوام کامیارو ببینم..
در کمال تعجبم مخالفت نکرد و گفت
_بنظر منم بهتره ببینیدش
با تعجب و خوشحالی گفتم
_خودش خواسته منو ببینه دکتر؟
عینکشو درآورد و دستی به چشماش کشید و گفت
_در واقع هم بله هم نه
مات و مبهوت گفتم
_یعنی چی دکتر؟.. واضح حرف بزنید لطفا من نگران کامیارم، خواب دیدم که حالش خوب نیست

عینکشو زد به چشمش و بازم با تعجب نگام کرد و گفت
_عجب
_پس من برم پیشش
_خانم ستوده.. دیشب حمله عصبی شدیدی به کامیار دست داد.. طوری که من و پرستار معتمدی تا صبح نخوابیدیم و بالاس سرش بودیم.. خیلی وقت بود که اینطوری نشده بود.. شاید فقط یکی دو سال اول که حالش وخیم بود تا این حد حالش بد میشد

از چیزی که شنیدم موهای تنم سیخ شد.. پس به من الهام شده بود و بینمون رابطه ی روحی وجود داشت که من حال بدش رو حس کرده بودم..
دلم به درد اومد و با عجله گفتم
_میرم ببینمش دکتر
_الان تو حال خودش نیست خانم ستوده.. مجبور شدیم چند تا آرامبخش قوی بهش تزریق کنیم تا به خودش صدمه نزنه و آروم بشه.. پرستار میگفت چند روزه که بیقرار و ناراحته و من منتظر چنین انفجاری بودم.. دلیلش چی بوده نمیدونم ولی چیزی هست که بخاطرش ناراحته.. الانم نمیدونم کی به خودش بیاد ولی اگه میخواید برید ببینیدش

آه کامیار بیچاره ی من.. من میدونستم چرا چند روزه بیقرار و ناراحته.. چون من هم مثل اون، چند روز بود که مثل یه حیوون زخمی به خودم پیچیده بودم و ناراحت بودم..
دیگه منتظر حرف دکتر نشدم و سریع رفتم طبقه بالا..
وارد سالنی شدم که اتاقها انتهاش قرار داشتن.. دل تو دلم نبود.. احساس میکردم چند ماهه که کامیارو ندیدم..
دلم براش لک زده بود..
جلوی اتاقش وایسادم و در زدم.. ولی صدایی نیومد..
درو باز کردم و رفتم تو..
کامیار روی تخت خوابیده بود و متوجه ورودم نشد.. رفتم نزدیکتر و کنار تختش وایسادم..
ای خدا.. کامیار من خواب نبود.. منگ و بیهوش بود انگار.. چشماش و دهنش نیمه باز بود و معلوم بود که انقدر دارو بهش زدن که کرخت و منگ شده..
روی پیشونیش دو تا خراش بود و معلوم بود که وقتی سرشو کوبیده به در و دیوار، زخم شده..

اون حالشو دیده بودم و میتونستم تصور کنم که چه کرده با خودش..
وقتی اعصابش به هم میریخت و گرگهای لعنتی و اتفاقات شب حادثه به ذهنش هجوم میاوردن، نمیتونست اون حجم عذاب روحی رو تحمل کنه و داد و فریاد میکرد و سرشو میکوبید به زمین و در و دیوار تا اون افکار از سرش برن و راحتش بزارن..

الانم که فکر من و اتفاقاتی که بینمون افتاده بود و فشاری که روش بود که ازم دوری کنه، اضافه شده بود به درداش و مثل یه بمب منفجر شده بود..

کاملا بهش نزدیک شدم و آروم صداش زدم..
ولی نشنید و تکون نخورد.. صندلی کنار تختشو کشیدم نزدیک و نشستم پیشش..
دست کشیدم به ابروهای سیاه و کشیده ی خوشگلش..
چقدر این مردو دوست داشتم.. میتونستم جونمو براش بدم..
بازم آروم اسمشو صدا زدم.. چشمای نیمه بازش تکونی خورد ولی کامل باز نشد..
دستشو گرفتم بین دوتا دستام و گفتم
_کامیار.. من اومدم.. منم لیلی.. ببین اومدم تو اتاقت.. بیرونم نمیکنی؟.. چشماتو باز کن
اینبار لباشم تکونی خورد و خواست دهن نیمه بازشو ببنده و یا حرفی بزنه ولی نتونست..
انگار اختیارشو نداشت که حتی دهنشو ببنده..
چه کرده بودن باهاش ای خدا.. اشک تو چشمام جمع شد و دستشو بوسیدم..
چند دقیقه همونطوری موندم و نگاهش کردم.. با کامیار مغرور و با صلابت من چه کرده بودن که حتی نمیتونست چشماشو باز کنه..

۱۰۵)

سرمو گذاشته بودم روی دستش که توی دستم روی تختش بود و نگاهش میکردم که در باز شد و یه پرستار خانم اومد تو..
سرمو از روی تخت برداشتم و نگاهش کردم.. اونم با تعجب منو نگاه کرد..
سلام کردم و گفتم خسته نباشین..
لبخندی زد بهم و اومد نگاهی به کامیار کرد و گفت
_به این زودیا به خودش نمیاد.. انقدر عصبی بود که به اندازه ای آرامبخش بهش تزریق کردیم که یه فیلو از پا درمیاورد
دلم به درد اومد و با چشمای اشکیم زل زدم بهش..
پرستار خانمی حدود ۴۵ ساله و مهربون بود.. نگاهم کرد و گفت
_تو باید لیلی باشی

از اینکه منو میشناخت تعجب کردم و گفتم
_بله من لیلی ام.. ولی شما اسم منو از کجا میدونین؟
_کامیار خان ما جدیدا وقتی دچار حمله ی عصبی میشه گاهی شما رو صدا میزنه
معذب سرمو انداختم پایین و به کامیار نگاه کردم.. توی دلم گفتم الهی بمیرم برای کامیار خان..

_دیشب خیلی حالش بد شد؟
_آره.. چند روزی بود که بهم ریخته بود.. اصلا حوصله نداشت و همش جلوی پنجره بود

این حرفش دلمو آتیش زد.. لابد منتظر اومدن من بوده..
ولی خودش به من گفت که ازم بدش میاد و منو از خودش روند..
لعنتی هر دومونو عذاب داده بود تو این یه هفته..

_من میتونم فعلا اینجا پیشش بمونم تا بیدار بشه؟
_البته که میتونی.. میدونم وقتی بیدار بشه و تو رو ببینه حالش بهتر میشه
اینو گفت و لبخندی زد و رفت بیرون..

کامیار هنوزم بیحرکت افتاده بود روی تخت و معلوم بود خسته ست از نبردی که دیشب توی ذهنش داشته..
داروهایی بهش زده بودن که انگار فلجش کرده بود و نمیزاشت انگشتشو تکون بده..
دستشو تو دستام گرفتم و لبامو گذاشتم روی انگشتاش..

چقدر دلم براش تنگ شده بود..
چقدر دلم برای دیدن چشماش تنگ شده بود..
سرمو بلند کردم و چشماشو نگاه کردم.. حالت خواب و بسته نبود.. طوری نیمه باز بود که انگار میخواد کامل باز کنه چشماشو ولی قدرتشو نداره..
چقدر مظلوم و ضعیف شده بود..
چرا اومده بود اینجا تا این داروهای لعنتی رو به خونش بریزن و این طوریش کنن..
دلم طاقت نداشت اون مرد مغرور و قد بلندی رو که مثل سرو صاف می ایستاد و همه نگاش میکردن، اینجوری ببینم..
دست کشیدم به صورتش و گفتم
_چشماتو باز کن.. دل برات تنگ شده

مژه هاش تکونی خورد ولی چشماش باز نشد.. لباشم تکون خورد.. نمیدونستم بیداره و صدامو میشنوه یا نه..
شایدم میشنید و نمیتونست عکس العملی نشون بده..
دلم به درد اومد از حالش و سرمو گزاشتم روی دستش و گریه کردم..
دستشو محکم گرفته بودم که دیدم دستمو فشار داد..
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.. چشماشو باز کرده بود و لبای خشکشو به زور بست و با زبونش خیس کرد..
دستی به گونه ش کشیدم و گفتم
_سلام بی انصاف

نگام کرد و به زور لبخند محوی زد..
نا نداشت حرف بزنه و چشماشو هم به زور باز کرده بود..
تو چشماش خیره شدم و با چشمای اشکی گفتم
_میبینی با خودت چیکار کردی؟.. بیا برگردیم خونه

انگشتشو آروم کشید روی گونه م و اشکمو پاک کرد..

بیشتر گریه م گرفت و منم دستمو کشیدم به پیشونی و ابروش..
گفتم
_خیلی دلتنگت بودم کامیار.. خیلی

چشمای خسته و به خون نشسته شو دوخت بهم و غمگین نگام کرد..
هنوز کامل به خودش نیومده بود و همش چشماش بسته میشد و به زور باز میکرد و نگام میکرد..
گفتم
_چشماتو ببند، استراحت کن به خودت فشار نیار.. داروی آرامبخش و شل کننده ی زیادی بهت زدن و حالا حالاها عادی نمیشی.. من اینجام، پیشت میمونم تا کامل به خودت بیای
با رضایت و آرامش بهم نگاه کرد و پلکاش روی هم افتاد..
آهنگ “دلتنگ توام” اشرف زاده رو که همدم این روزام بود رو پلی کردم از گوشیم و گذاشتمش بین خودم و کامیار..
میدونستم که میشنوه.. سرمو گذاشتم روی دستش و دستشو گرفتم تو دستم..

ای در این حادثه ها
نام تو آرامش من
ای حواست به من و
حال دل سرکش من
دلتنگ توام
که به داد دلم برسی
تا عشق تو را
نفسی
ندهم به کسی

تحت تاثیر حال کامیار و آهنگی که توی فضای بینمون پخش میشد، اشکام مثل سیل از چشمام میریخت روی دست کامیار و ملافه ی تختش..

نمیدونم بخاطر آهنگ یا بخاطر حس خیسی اشکای من چشماشو باز کرد و بدنشو حرکتی داد..
دستمو توی دستش گرفت و فشار داد.. به زور لباش حرکتی کرد و با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت
_گریه نکن

آخ که چقدر دلتنگ صداش بودم.. دلتنگ همه چیش بودم و دیگه منم مثل خودش به حد انفجار رسیده بودم و جلوی اشکامو نمیتونستم بگیرم پیشش..

گریه کردم و دستشو بوسیدم.. صدبار.. انقدر که دستشو از دستم کشید و انداخت دور گردنم و کشید طرف خودش..
با کمال میل رفتم توی بغلش و سرمو گذاشتم روی سینه ش..
گریه م تبدیل به هق هق شد و اونم بیشتر سرمو فشار داد به سینه ش و بغلم کرد..
چقدر عاشقش بودم ای خدا.. چقدر میخواستم هر لحظه ی عمرمو همونجا توی بغلش سپری کنم..
اشکام لباسشو خیس کرده بود.. سرمو بلند کردم و گفتم
_کامیار..

با صدای خفه ای گفت
_جون دلم

M:
۱۰۶)

جون دلمی که گفت، رفت توی خونم و دلم براش پر کشید..
با عشق نگاهش کردم و گفتم
_بیا بریم خونه.. تحملشو ندارم که اینجا بمونی و این بلارو سرت بیارن

خواست حرف بزنه ولی لب و دهنش انقدر خشک شده بود که هی میخواست آب دهنشو قورت بده و حرفی بزنه ولی نمیتونست..
زود بلند شدم و از روی پاتختی شیشه ی آب معدنی رو برداشتم و یکم ریختم توی لیوان یکبار مصرف و بردم پیشش..
گرفتم جلوی دهنش و گفتم
_یکم آب بخور
سرشو آورد جلو و یه ذره از آب خورد.. انگار راحت شد و تونست حرف بزنه

_مجبور شدن بهم اونهمه آرامبخش بزنن
_تو وقتی تو خونه بودی حالت خوب بود.. بیا برگردیم خونه تا دیگه لازم نشه دارو بزنن بهت و این شکلی بشی
بیحال و خسته گفت
_نه لیلی.. دیدی که اومدم چی شد.. بزار همینجا بمونم توام دیگه نیا

_بازم که برگشتیم سر خونه ی اول.. من دیگه نمیزارم تو اینجا بمونی.. اگه منو نمیخوای باشه من برمیگردم خونه مون.. ولی توام میری خونه ی خودتون و اینجا زندانی نمیشی

نگاهش غمگین شد و آروم گفت
_تو نرو

دستشو گرفتم و گفتم
_کجا نرم؟
_نرو خونتون.. بمون خونه ما تا منم برگردم

از حرفی که زد داشتم بال درمیاوردم که ادامه داد
_فقط شرط دارم برای برگشتن

جون نداشت خوب حرف بزنه و هر جمله ش دو ساعت طول میکشید انگار..
گفتم
_تو فقط بیا خونه، شرطت هر چی باشه قبوله
_شرطم اینه که اتفاقای اخیرو فراموش کنی.. و نزدیک نشی به من.. میتونی فراموش کنی؟

از من چیزی میخواست که غیر ممکن بود؟.. بوسه هاشو.. لمس لبامو با لباش.. بوی خوش گردنشو.. گرمی و عشق آغوششو.. نگاه عاشق و بیقرارشو.. اینارو مگه میشد فراموش کنم؟
آروم گفتم
_تو میتونی فراموش کنی؟
_من مهم نیستم.. تو باید فراموش کنی.. شرطو من میزارم

_انگار ازم میخوای خودمو فراموش کنم.. نفس کشیدنو فراموش کنم.. میشه بنظرت؟
_شرط من اینه لیلی.. من میخوام اینارو فراموش کنی تا بتونی راحت زندگی کنی و تو بند من اسیر و محدود نشی
_من تو بند تو اسیر و محدود نیستم کامیار.. من با تو تازه دارم از زندگی لذت میبرم

انگشتشو گذاشت روی لبم و گفت
_ادامه نده.. شرطمو گفتم.. اگه قبول میکنی که از هم دور باشیم و همه ی چیزایی رو که بینمون اتفاق افتاده فراموش کنیم، برگردم، اگه نه که پس توام برو خونتون منم همینجا میمونم

نمیخواستم اونجا بمونه.. تحمل اونجا موندنشو نداشتم.. مجبور بودم قبول کنم.. دور بودن ازش ولی هر روز دیدنش و برگشتنش به خونه، از اصلا ندیدنش بهتر بود..
بناچار گفتم
_باشه.. قبوله آقای کیان.. شما بیایید خونه من میشم همون لیلی سابق که دور و غریبه بود بهتون

عمیق نگام کرد و با تلخی گفت
_چه زود شدم شما.. چه زود دیوار کشیدی بینمون

منم غمگین و تلخ گفتم
_خودتون اینو خواستین.. مگه نه؟
بیحال و کلافه سرشو روی بالش چرخوند و به پنجره نگاه کرد..
_آره.. خودم خواستم.. برو کارای ترخیصمو انجام بده بریم خونه

بلند شدم و با دلی که سردرگم بود و نمیدونست خوشحال باشه یا ناراحت، رفتم طبقه ی پایین تا کارای ترخیصشو انجام بدم..

Ebham

مهرناز

‫167 دیدگاه ها

    1. وای شرمنده من همین حالا دیدم
      اتفاقا تنها چیزی که خوب تو زندگیم بلدم ریاضیه
      ببخشید ولی متوجه نشده بودم😔😔
      تو درسای دیگه اگه کمک خواستی حتما بگو
      حالا چیکار کردی خوب دادی؟؟

  1. سلام خانم نویسنده تبریک میگم رمانتون عالیه …من اولین بارمه که دارم همزمان با پارت گذاشتن نویسنده همراه میشم همیشه میذاشتم رمان تموم بشه بعد میرفتم کلشو یه جا میخوندم ولی این رمان بشدت خاصه بی اندازه دوسش دارم و گاهی اوقات چند بار یه پارتو میخونم …مممنونم ازت ….

  2. الناز جونی چ طوری خواهر فدات شه خوبی عزیزم شرح حالمو تو چت روم ۱۰۰ مفصل دادم گلم شرمندت ک نگرانم شدی عشق جونیم

    1. اره دیدم
      ایشالا زودتر خوب شی عزیزم خیلی ناراحت شدم این روزا به نحوی هر کسی بدبختی خودش رو داره کاش اتفاقی بی افته حال وهوامون بهتر شه
      خوبم عزیزم
      خدا نکنه دلبر نگرانی ما هم پس بی مورد نبوده حالت خوب نبوده! ایشالا بهتر میشی

      1. اره با دعای بچه های سایت حالت بهتر که هیچ خوب خوب میشی مامی اریا جونم والبته دعای خیر من !

          1. باشه ممنون عزیزم اگه شب اومدن که منم میام فعلا عزت زیا حال کن با منی که همه جوره باهاتون هستم

  3. سلام به بر و بچهای رمان دونی عزیز
    خوبین چطور مطورین؟
    مهری جونم خواهری دمت گرم خیلی قشنگ بود.

    1. افتضاح اصلا حوصله درس خوندن ندارم فردا هم امتحان دارم دیوار پیدا کردی بگو میخوام با سر برم توش😒😂
      تو چطوری

          1. آره خوب دارم برای کنکور فوق لیسانس میخونم عزیزم حالا چرا با مخ می خوای بر ی تو دیوار بجاش بیا توبغل من باشه

  4. آیلینی دلبرم
    کباب با دوغ برات بفرستم؟؟!
    دلم تنگ شده بود برای این جمله!
    درسا خوبه؟! امتحانا شروع شده نه؟!
    یکم گپ بزنیم حالا که تل نیستی دلم واست خیلی تنگ شده!

    1. اره النازم
      خیلی وقته کباب نخوردم
      جدی میگم
      امتحانام شروع شده
      دوستام کمکم میکنن
      خودمم میخونم کم و بیش
      حرف بزنیم
      منم دلم گرفته

      1. خودم برات کباب میفرستم!
        منم خیلی وقته نخوردم تقریبا یه ماهه فکر کنم
        دوستای خوبی داری درکت میکنن نگران بودم یه موقع این همه زحمتت بی نتیجه بمونه یکم خیالم راحت شد
        منم دلم گرفته آیلینی حرف بزنیم

        1. دستت درد نکنه
          اره خداروشکر هستن خیلی کمک میکنن
          مرسی بابت نگرانیت
          .
          .
          منکه هر چی بگم فقط ناراحتیه
          نه از درده من کم میشه
          نه سودی واسه شما داره
          .
          .
          تو از خودت بگو
          غزل خوبه؟
          دوستات؟
          مامان بابات؟
          تهران نرفتین؟
          واسه آزمونت میخونی؟
          رمانتو شروع نکردی؟

          1. خدا رو شکر
            اگه خالیت میکنه بگو مهم نیست خوب باشه یا بد من با تمام وجود گوش میدم و سعی میکنم درکت کنم! هر موقع بود بهم بگو هر موقع دلت خواست حرف بزنی هستم من!

            غزلم خوبه دو تایی برای امتحانا میخونیم بعضی وقتا سر دردم بدتر میشه دستش درد نکنه واقعا کمک حاله! رفیقی که به هیچ عنوان نمیشه از دست داد!
            دوستامم که خوب آن ارتباطاتم رو کمتر کردم وقتم ازاد تر شه برای درس خوندن
            مامان بابامم خوبن نه هنوز نرفتیم تکلیفشون با خودشون معلوم نیست کار و بار منو بهم میریزن فقط
            اره واس ازمونم میخونم اتفاقا دیروز داستم تست میزدم یاد تو افتادم گفتم آیلین چطوری میتونه با این حالش تمرکز کنه برای کنکورش دیگه هم واس خودم دعا میکنم هم تو عاقبت دوتامون به خیر شه امسال 😅
            رمانم شروع کردم منتهی خب زیاد وقت نمیکنم برم سراغش وسواسی هم شدم اگه برم سراغش به جا نوشتن پارت جدید برمیگردم عقب اصلاح میکنم بعضی جاهاش رو وقت زیاد میخواد!

            1. اره النازم
              میدونم
              خیالم راحته هستین
              هر وقت بخوام کنارمین
              خب خداروشکر توعم دوست خوب داری
              ادم قدر رفیقاشو تو همین شرایط میدونه
              ای جان هنوزم سرت درد میکنه؟

              .
              .
              تو به درست برس
              به نظرم رمانتم بزار برای تابستون
              اره تست زیاد بزن
              کتاب آی کیو بود اون موقع عالی بود
              الان نمیدونم چی هست؟
              من اونم ۴ دور تموم کردم
              .
              .

              ایشالا که هر دومون موفق بشیم
              مرسی که هستی..

              1. اره واقعا رفیق خوب نعمته!
                اره آیلین میگرن دارم مگه نمیدونستی؟!
                آره ای کیو هم گرفتم چند تا کتابم برای دروس تخصصی که بیشتر بتونم تمرین کنم
                اره رمانه رو هی طرفش نمیرم ببینی چی بشه خیلی بیکار بشم الان فکر کنم حدود دو ماهه ننوشتم!
                چهار دور! چه خوب ببینم منم میتونم

                ایشالا
                تو چه خبر؟!

                1. اره گفته بودی
                  منظورم اینه که درمانی چیزی نداره؟
                  همیشه باید درد بکشی؟
                  .
                  .
                  افرین کار خوبی میکنی
                  روت حساب کردما
                  برو ببینم چیکار میکنی
                  خبر قبولیتو اولین نفر به خودم بده
                  .
                  .
                  من هیچ خبری ندارم
                  هیچیه هیچی
                  تو افکار خودم به سر میبرم
                  مرور خاطرات و حسرت..

                  1. قرص داره مسکن!
                    که اونم یه جور درد و مرض میاره
                    نه متاسفانه درمان نداره مال من ارثی دردش با من هست چه بخوام چه نخوام
                    چشم شما باس اون موقع اولین نفر فقط تو قول!
                    ببیتم تو چیکار میکنی! هر چند انتظار بیخودیه ولی خب سعی ات رو بکن

                    افکار مارا مانند زندانی فلزی در بر گرفته!
                    حسرت رو همیشه داریم آیلینی چه موفع هایی که داریم یه چیزی رو چه موقع هایی که نداریم!

                    1. الناز جان اتفاقی کامنتت رو دیدم در مورد میگرن،منم ۴ساله میگرن دارم و حالم خیلی بد میشد و در حد حالت تهوع و استفراغ،دو دوره بوتاکس تزریق کردم واقعا خوب بود،با دکترت مشورت کن اگه صلاح میدونه تزریق کن،واسه من که واقعا جواب داد

                    2. جدی؟!
                      چه جالب نشنیده بودم
                      اره حتما باهاش حرف میزنم ببینم چی میشه
                      من میگرنم خیلی حاد نیست همیشه یه سر درد جزئی دارم منتهی بعضی وقتا واقعا افتضاح میشه حالت تهوع و…
                      مرسی عزیزم
                      جدیدی؟! 🙂

                2. الی من یه کتاب بهم معرفی کردم البته معلم ریاضیمون که از اموزش وپرورش بهش داده بودن خیلی کتاب عالیه بعد یادم بیار عکسشو برات بفرسم عالیه کتابه

                    1. نه تقریبا چن ماهه هستم ولی تازه ثبت نام کردم
                      آره تو گوگل هم بزن،بوتاکس درمانی واسه میگرن،با بوتاکس زیبایی متفاوته
                      میدونم چی میگی تجربشو داشتم،ممکنه بعدا بدترم بشه😕

                    2. وای خدا نکنه بدتر بشه همین راضی ام چند ماه یه بار خیلی بد میشه و گرنه دیگه با درد معمولی اس کناز اومدم درد معمولی البته بازم خیلی ولی خوب باهم کنار میاییم😂
                      اره حتما با دکترم حرف میزنم اگه راهکار داسته باسه صد درصد خودمو راحت میکنم😅
                      اها خوشبختم از اشناییت
                      النازم ۱۶ کرد🙂

                    3. خواهش میکنم عزیزم وظیفم بود کمک کنم🥰
                      خب همه دارویی استفاده کردم فک کن دیگه مسکن جواب نمیداد،بایدمسکن تزریق میکردم اونم یه روز درمیون😐اوضاع بدی بود امیدوارم هیچوقت تا اون حد نرسی.
                      منم خوشبختم از آشناییت گلم
                      سوین ۲۱ شیراز

                    4. نه من با قرص بهتر میسم خدارو شکر تا اون حد نیست
                      انشالا نرسم
                      چه اسم قشنگی معنیش چیه
                      به به یه شیرازی دیگه

                    5. ایشاا… که بدتر نمیشی😊
                      اسم ترکی هس،معنیشم یعنی عشق و محبت
                      مرسی گلم همچنین🥰

  5. مهرناز عالی معرکه دمت واقعا گرم ممنون از این قلم زیبا ولی من موندم توخماری شدیییید و نیاز مند پارت گذاری سبزتان هستیم کاش این سه روز بگذره زودتر.
    موفق باشی قشنگم💋

  6. مهرناز جون عااااااااااااااااااااااالی بود عزیز دلم
    خسته نباشی 😍😍😍
    میتونم یه سوال ازت بپرسم؟؟؟

  7. 😜😜😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😝😝😝😝😝😝😝😝.ریحان نامرد جر خوردم از خنده.
    وایییییییی خدااااااااااااااا 😂😂😂😂😂😂😂.

  8. وااای مهرناز دلم خون شد

    بخدا…اشکم امروز همش به راه بود…احساااسمو هی نلرزون نااز..
    .
    .
    عااالی بووود..کولاااک کردی عزیز من♥

  9. مهرناز مثل همیشع عالی بود
    ولی هی تو این پارت یاد آهنگ دارم میخورم به درو دیوار…خلسه میوفتادم😐😂😂
    خیلی با قلمت دارم حال میکنم لطفا دست بجنبان و رمان های بیشتری بنویس🙏🏻🤲🏻
    دمت جیز😝

    1. وای نه
      روزی نیم ساعت رمان نمره های ما را بیست نمی کنه
      مرسی این پارت واقعا احساسی و قشنگ بود😍😍😍😍

  10. مرسی مهرناز جونم
    اخ که این کامیار اگه جلو دستم بود میکشتمش که اینقدر این دختر عذاب نده گرگی
    فقط مهرناز جونم یکم که استراحت کردی بازم برامون رمان بنویس که عاشق رماناتیم

  11. فردا امتحان فیزیک دارم و در طول ترم لای کتابو هم باز نکردم

    اینم از شب امتحان که نشستم دارم رمان میخگنم😑😑😑😑😑😑😑😑

      1. آفرین😂
        بهترین و البته تنها ترین راه حلو دادی😝😝😝😝
        ولی وای به روزی که موقع امتحان باید وب کم روشن کنی😶

      1. تقلبو که من در هر حال میکنم چه خونده باشم چه نخونده باشم😎

        نگران امتحانای ما نباش من اگه بعد از ۱۵ سال تحصیل نتونم با پاچه خواری و تقلب نمره ۱۰ بگیرم پس به چه دردی میخورم؟

      2. آخع یه ربع یا بیست دیقه چه تاثیری تو امتحانای ما داره؟
        بعدشم تا وقتی تقلب و به قول تیرداد پاچه خواری هس که آدم غمی نداره😂

        1. همین نیم ساعت پیش هم یکی از بچه ها تو گروه پسرای کلاسمون گفت سلاطین محترم دانشگاه کیا درس خوندن کیا به انتظار تقلبن…… از ۱۸ تا ممبر ۱۶ نفر گفتن به انتظار تقلب😂😂
          یاد اون شعار انقلاب میفتم که میگفت نترسید نترسید ما همه با هم هستیم😂😂

  12. دستت طلا..😢😢😢😢😢میدونی اگه الان پیشت بودم مهرناز اینقدر میزدمت که دیگه جون تو تنم نباشه چطور دلت امد دوباره جداشدن کنی😢😢😢😢😢😠😈😈😥😥😤😤

  13. مهرناز جون بهت خسته نباشید میگم واقعا قشنگ مینویسی💖🤩🌺
    من رمان بردل نشسته هم دنبال میکردم اونم خیییلی زیبا بود .فقط یه سوال دارم .میگم بعد از این رمان بازم رمان میذاری تو سایت؟

      1. ممنون مهرناز😍😘
        اخه قلمت خیلی خوبه👌🏻🌹🤩 خیلی با احساس مینویسی مخصوصا احساسات کامیار رو جوری مینویسی ادم واقعا حس میکنه الان جلو روش وایساده داره این حرفا رو میزنه☺️☺️😁😄

    1. مرسی عزیزم😊😍
      نه دیگه گرگها که تموم بشه رمان نویسی رو میزارم کنار احتمالا
      چون دو تا رمان پشت سر هم خیلی خسته م کرده

  14. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان