codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۳۵

۱۰۷)

بالاخره کامیار برگشت خونه و خیال من و مادرش راحت شد..
ولی خودش دیگه همون کامیار قبل از رفتن به تیمارستان نبود..
بیحوصله و افسرده بود و همیشه زیر چشماش گود بود.. بنظرم شبا نمیتونست بخوابه و ذهنش درگیر بود..
اومده بودم که پرستارش بشم، غم و غصه و درگیری ذهنیشو کم کنم، برعکس بیشترش کرده بودم..
الان دیگه درد منم به درداش اضافه شده بود..
ولی کاری از دستم برنیومد.. حال خودمم بهتر از اون نبود..
شرط گذاشته بود از هم دور باشیم و نزدیکی های اخیرمون رو فراموش کنیم..
چطور میتونستم خوب باشم.. منم منزوی و بی حوصله شده بودم..
در طول روز خیلی کم میدیدمش و داروهاشو میبردم بالا و بدون حرف خاصی برمیگشتم پایین..

اونم تشکر میکرد و اکثرا نگاهم نمیکرد..
فقط گاهی وقتا که برای ناهار و شام میومد پایین، موقع خوردن چای یا میوه ای چیزی که منیره به زور پایین نگهش میداشت که بخوره بعد بره، نگاههای دزدکیشو شکار میکردم و اونم سریع نگاهشو ازم میگرفت و خودشو میزد به کوچه ی علی چپ که مثلا منو نگاه نمیکرده..
بقول شاعر که گفته بود

نگاهش را تماشا کن
اگر فهمید حاشا کن

برگشته بودیم به زمان قبل از شب عروسی مینو و مثل اون وقتا بازی بیتفاوتی و مچ گیری میکردیم با هم..
ولی همینکه برگشته بود خونه و باهام زیر یه سقف بود، و نفسی که میکشید رو میکشیدم، برام یه دنیا ارزش داشت..

ظهر روز جمعه بود و وسطای مرداد.. هوا گرم بود و منیره برای ناهارمون آبدوغ درست کرده بود و کامیار ذوق کرده بود..
میگفت اگه هر روز تابستون بهم آبدوغ بدین میخورم..
مامانش به شوق و ذوقش میخندید و گاهی هم منو با محبت نگاه میکرد..
تو نگاهش تشکر و قدردانی موج میزد.. انگار با نگاهش بهم میگفت که تو خونه بودن پسرمو مدیون توام..

داشتیم آبدوغمونو میخوردیم و به دومین کاسه ی کامیار میخندیدیم که موبایلم زنگ خورد..
مامانم بود.. میگفت یه خانمی به اسم قاسمی زنگ زده و اجازه خواسته که برای خواستگاری بیان..

خانم قاسمی.. مادر بهرام قاسمی بود صددرصد..
از چیزی که شنیدم کلافه شدم و گفتم
_میگفتی نه مامان
_وا.. چرا؟.. گفت که مادر همکلاسیته و خودت در جریانی
_چی چی رو من در جریانم مامان؟
_چه میدونم.. خانمه گفت پسرش به خودت گفته و توام خبر داری، منم فکر کردم راضی هستی که شماره مونو به پسرش دادی
_نخیر، از این خبرا نیست.. من نه به کسی شماره دادم نه اوکی دادم به درخواستش
_ولی من بهشون گفتم فردا شب بیان
_خوب الان زنگ بزنین بگین نیان.. مگه از من پرسیدین؟
_لیلی اعصاب منو خرد نکن.. هر دفعه که یه خواستگار میخواد بیاد تو این بازی رو درمیاری.. آبرومون رفت پیش دوست و آشنا.. چطوری زنگ بزنم بگم نیایین؟
_مامان بیخودی عصبی نشو.. زنگ بزن بگو به لیلی گفتم اونم گفت من به آقای قاسمی گفتم که قصد ازدواج ندارم

اینو که به مامانم گفتم، صدای افتادن چیزی رو شنیدم و برگشتم طرف میز و نگاه کردم بهشون..
قاشق از دست کامیار افتاده بود..
مات و مبهوت منو نگاه میکرد و حواسش نبود که پیش مادرش و منیره تابلو شده..

دلم خنک شد.. حقش بود که یکم بترسه و فکر کنه منو از دست میده..
یواشکی به مامانم گفتم مامان کار دارم خدافظ، و تماسو قطع کردم..
ولی گوشی رو رو گوشم نگه داشتم و بلند گفتم
_باشه مامان حالا که اصرار میکنی بزار بیان.. بهرام قاسمی پسر بدی نیست در واقع.. شاید بهتر باشه بیشتر باهم آشنا بشیم

اینو گفتم و دوباره الکی خدافظی کردم و برگشتم سر میز..

اوضاع متشنج بود و کامیار رنگ به صورت نداشت..
نگار جون با ناراحتی سرشو انداخته بود پایین و با کاسه ی آبدوغش بازی میکرد، منیره هم هاج و واج یه نگاه به من یه نگاه به کامیار میکرد..

خونسرد نشستم پشت میز و قاشقمو برداشتم و آبدوغمو خوردم..
سنگینی نگاهشو حس میکردم.. سرمو بلند کردم و نگاهش کردم..
عصبی و خیره نگام میکرد..

قاشقو تو دهنم گذاشتم و سرمو تکون دادم براش که یعنی هان؟ چیه؟..
لباشو به هم فشار داد و قاشقشو محکم گذاشت توی کاسه و بلند شد از روی صندلی و رفت طبقه ی بالا..
آبدوغ عزیزشو هم نخورد..

حقش بود بیشعور لعنتی.. کم منو اذیت نکرده بود.. باید منم یکم اذیتش میکردم تا بلکه به خودش بیاد و بترسه از از دست دادن من..

لبخند موذیانه ای زدم که نگار جون دید و گفت
_واقعا میخوای به خواستگارت جواب مثبت بدی؟
_نه نگار جون.. من قصد ازدواج ندارم

خندید و چشماش برق زد.. تیز بود فهمید خواستم حسودی کامیارو تحریک کنم..
منیره گفت
_پس چرا به مامانت گفتی بگه بیان؟
چشمکی زدم و گفتم
_نگفتم منیر.. هر چیزی رو که میشنوی باور نکن

اون نگرفته بود جریانو ولی نگار جون مثل خودم کیفور بود و لذت برده بود که یه جای کامیارو سوزونده بودم..

تا شب پایین نیومد و برای شام هم منیره صداش کرد و جواب نداد..
۱۱ شب بود که سینی شامشو همراه قرصش برداشتم و رفتم بالا..
حتی چراغ اتاقش هم خاموش بود و خونه تو تاریکی و سکوت محض فرو رفته بود..

۱۰۸)

کلید برقو زدم و چراغ سالن روشن شد.. رفتم طرف اتاقش..
درش بسته بود.. در زدم، ولی چیزی نگفت..
دوباره زدم و بلند گفتم
_شامتونو آوردم آقای کیان

از قصد آقای کیانو بلند گفتم.. میدونستم دوست داره اسمشو بگم.. ولی خودش خواسته بود دوری کنم ازش.. نمیخواستم دیگه کامیار صداش کنم..
باید میفهمید دوری و رعایت فاصله چه مزه ای داره..
خشک و محکم گفت
_بیا تو

درو باز کردم و نگاهش کردم..
روی تختش خوابیده بود..
چراغو روشن کردم..

_کی به تو گفت چراغو روشن کنی؟

عصبی بود.. اگه میتونست یقه مو میگرفت.. خنده م گرفت.. خوب آتیشش زده بودم..
گفتم
_برا روشن کردن چراغ باید اجازه بگیرم از شاهنشاه؟
_اتاق منه، بله باید اجازه بگیری.. الانم خاموشش کن نورش چشممو زد
_خاموش نمیکنم.. بلند شین غذاتونو بخورین، من نگار جون نیستم که لی لی به لالاتون بزارم

بلند شد نشست روی تخت و گفت
_بهت میگم خاموشش کن دختره ی پررو
_منم میگم غذا و قرصتونو بخورین بعدش اگه خواستین تا آخر عمرتون تو تاریکی بمونین

_غذا نمیخورم.. قرصمو بده و بزن به چاک پرستار قلابی
_با معده ی خالی نمیشه این قرصو خورد.. قلابی ام درسته، ولی نمیزارم معده تونو داغون کنین
_مگه مهمه برات؟.. تو فردا پس فردا عروس میشی و میری پی زندگیت.. معده ی منم گور باباش

بدجور سوخته بود اونجاش.. اوووه.. چقدر دلم خنک میشد ای خدا..
با خونسردی سینی رو گذاشتم روی دراورش و گفتم
_فعلا که مجردم و باید وظیفه مو انجام بدم.. هر وقت ازدواج کردم و رفتم اونوقت دیگه خودتون میدونین و معده تون

عصبی نگام کرد و بلند گفت
_چراغو خاموش کن بهت گفتم
زل زدم بهش و گفتم
_منم گفتم بچه بازی درنیارین و غذا و قرصتونو بخورین
زیر لبی هم گفتم
_مرد گنده

میدونم که شنید و بلند شد و عصبی اومد طرفم..
یه دستشو درست از کنار گوشم گذاشت روی دیوار پشت سرم، و دهنشو آورد نزدیک بهم و گفت
_با من کل کل نکن.. من دیوونم، اعصاب درستی ندارم

زل زده بود تو چشمام و منم بدون توجه به تهدیداش زل زده بودم بهش..
_خدا شفاتون بده.. من دیوونه زیاد دیدم، حساب نمیبرم ازتون

با اون یکی دستش محکم زد رو کلید برق و چراغو خاموش کرد.. ولی نگاهش هنوز روم بود..

منم برگشتم و دوباره روشنش کردم و صاف نگاه کردم تو چشماش..
دوباره خاموش کرد و دستشو گذاشت روی کلید تا نتونم روشنش کنم..

نور سالن یکم اتاقو روشن کرده بود و میتونستم برق چشمای سیاهشو که سیاهتر از شب بودن رو ببینم..

آروم زمزمه کرد
_میخوای ازدواج کنی؟.. میخوای بری از پیشم؟

دلم برای ارتعاش صداش رفت..
دلم خواست همونطوری که مقابلم وایساده بود و دستشو حایل دیوار کرده بود، بغلش کنم..

ولی نمیشد.. شرط گذاشته بود که بهم نزدیک نشو وگرنه برمیگردم تیمارستان..

آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_مگه برای شما فرقی میکنه؟.. شما که میخواین ازتون دور باشم.. ازدواج بهترین راهه که ازتون فرسنگها دور بشم

تو عمق چشماش نگاه میکردم و حرف میزدم..
چشمامون و نگاهمون به هم، رسوا بود..
فقط لبمون بود که بسته بود و نمیگفت آنچه را که باید..

خوانده ام از چشمهایش
دوستم دارد
ولی
از دلش تا میرسد بر لب
مهارش میکند..

آروم گفت
_آره من گفتم دور شو.. ولی فقط به قدر یه آغوش.. به قدر یه نگاه.. نگفتم که فرسنگها ازم دور بشی

اینو گفت و دستشو از کنارم روی دیوار برداشت و در حالیکه میرفت سمت تختش گفت
_فکر ازدواجو از سرت بیرون کن.. تو وظایفی داری در قبال من و باید تو خونه م بمونی و انجامشون بدی.. الانم برو بیرون درو ببند

هنوزم مست اون نگاهش و نزدیکیه چند ثانیه پیشش بودم..
بوی ادکلن و سیگارش تو بینیم مونده بود..

گفته بود فرسنگها دور نشو ازم.. بهم ریخته بود از فکر ازدواجم و به تاریکی و تنهایی اتاقش پناه برده بود..
این مرد را از من گریزی نبود..
اونم مثل من بقدری گرفتار شده بود که نمیتونست خودشو از بند نجات بده..
با دلی پر از عشق کامیار از اتاقش خارج شدم و درو بستم..
تا این حد کافی بود.. دیگه آزارش نمیدادم.. تحمل زجر کشیدنشو نداشتم..
این مرد خیلی بیشتر از ظرفیتش درد کشیده بود تو زندگیش..

وقتی رفتم پایین دیدم نگار جون هنوز نخوابیده و توی هال نشسته و کتاب میخونه..
تا منو دید کتابو بست و گفت
_چیکار میکرد؟
_کاری نمیکرد.. تو تاریکی دراز کشیده بود رو تخت

اشاره کرد بهم که بیا بشین رو مبل.. رفتم نشستم پیشش، گفت
_ازت در مورد خواستگارت پرسید؟
_نپرسید، ولی گفت فکر ازدواجو از سرت بیرون کن چون باید اینجا بمونی و از من پرستاری کنی

نگار جون خندید و گفت
_به سبک خودش گفته با من بمون و نمیخوام با کس دیگه ای ازدواج کنی

سرخ و سفید شدم از خجالت و با لبخند سرمو انداختم پایین..
ادامه داد
_تو چی گفتی بهش؟.. گفتی باشه؟
_نه.. جواب ندادم
_خوبه.. بزار یکم بترسه و نگران بشه که تو ممکنه ازدواج کنی
متعجب بهش نگاه کردم.. فکر میکردم نمیخواد پسرشو اذیت کنم ولی اون برعکس میگفت بترسونش..

۱۰۹)
_یعنی بگم میخوام ازدواج کنم؟
_نه.. ولی وانمود کن که قرار خواستگاری گذاشتی و به ازدواج با اون شخص فکر میکنی.. کامیار به یه تلنگر احتیاج داره لیلی.. اگه فکر کنه تو همیشه پیششی همینطوری راکد میمونه و فکری برای خودش و دلش نمیکنه

نگار جون دیگه واضح داشت میگفت که میدونه ما همدیگه رو دوست داریم و من معذب میشدم و نمیتونستم حرفی بزنم و انکار کنم..
ناچارا به گفتن چشم بسنده کردم و اونم فهمید که خجالت زده شدم مقابلش و دیگه چیزی نگفت..

ظهر بود که نگار جون بهم گفت عصری برم خونمون و بعد از چند ساعت برگردم.. میخواست کامیار فکر کنه بخاطر خواستگار رفتم خونمون..
دلم نمیومد این کارو بکنم ولی نگار جون ازم میخواست و نمیشد نه بگم..
بعد از ناهار هنوز کامیار بالا نرفته بود که گفتم
_من امروز چند ساعتی نیستم آقای کیان، میرم خونمون ولی شب برمیگردم.. داروی ساعت ۷ رو خودتون بخورین حتما

با تعجب نگام کرد و گفت
_چرا میری؟
گفتم
_مهمون داریم مامانم گفته حتما باید باشی

رنگ نگاهش عوض شد و با عصبانیت نگام کرد..
_مهمون؟.. منظورت خواستگاره دیگه نه؟

یه نگاه به نگار جون کردم که سرشو تکون داد که یعنی بگو آره..
_بله.. بخاطر اومدن اونا میرم

دیدم که دستشو مشت کرد و عصبی از روی مبل بلند شد و رفت بالا..
یکم بعد اس ام اس داد بهم..
با تعجب خوندن ببینم چی نوشته..
نوشته بود
جایی نمیری.. من اجازه نمیدم بهت، دیشب اتمام حجت کردم باهات

رفتم پیش نگار جون و بهش گفتم که میگه نرو.. اونم گفت بیخود کرده، بگو میرم، باید به فکر آینده ام باشم..
دست و دلم نمیومد بنویسم ولی نوشتم و سند کردم..
دیگه جوابی نیومد ازش و دیگه ندیدمش تا اینکه ۶ شد و نگار جون گفت برو و ۱۰ برگرد..

مامان و بابا داشتن با خواهرم لاله تصویری حرف میزدن که وارد خونه شدم..
دلم برای لاله تنگ شده بود و یه عالمه باهاش حرف زدم..
مامان باهام قهر بود و اصلا محلم نزاشت..
رفتم تو آشپزخونه و بهش گفتم
_چرا قهری مامان خانوم؟.. تو که خودت میدونی دلم گرو کس دیگه ایه.. چطور انتظار داشتی جلو خواستگار دربیام؟
نگام کرد و گفت
_اگه آقا کامیارت قصد و نیتی با تو داشت تو این چند ماه معلوم میکرد و بهت میگفت.. گفته؟
سرمو به معنی نه تکون دادم و مامانم هم گفت
_لیلی کاری نکن که بخاطر یه عشق یکطرفه موقعیت هات رو از دست بدی و آینده تو خراب کنی

دلمو به دریا زدم و گفتم
_چه موقعیتی مامان؟.. حتی اگه شاهزاده هم بیاد خواستگاریم بازم قبول نمیکنم.. من کامیارو دوست دارم، درک کن
سرشو تکون داد و گفت
_خدا آخر و عاقبتتو به خیر کنه

با مامان و بابا شام میخوردم ولی میلی به غذا نداشتم.. میدونستم که کامیار الان پریشونه.. خدا میدونه چه فکرایی با خودش میکرد..
بعد از شام از مامان و بابا خدافظی کردم و برگشتم خونه ی کامیار..
نگار جون و منیره تو آشپزخونه بودن و وقتی منو دیدن نگار جون یواشکی گفت بیا بشین..
نشستم پیششون روی صندلی پشت میز کوچک آشپزخونه..
منیره خندید و گفت
_خواستگاری چطور گذشت؟
منم خندیدم و سرمو تکونی دادم.. نگار جون با صدای آرومی که کامیار نشنوه گفت
_باهاش حرف زدم.. گفتم میدونم لیلی رو دوست داری، از دستش نده.. شاید پدر و مادرش مجبورش کنن ازدواج کنه با این خواستگارش.. دست روی دست نزار و پا پیش بزار

واای نگارجون چه حرفایی زده بود به کامیار.. دلم تالاپ تولوپ کرد و بیصبر بودم که بدونم جوابش چی بوده..
با خجالت گفتم
_چی گفت بهتون؟

دستی به موهای سفیدش کشید و گفت
_گفت من نمیتونم پا پیش بزارم و دختر مردمو بدبخت کنم.. نمیتونم به یه عمر زندگی با یه بیمار روانی محکومش کنم.. اگه واقعا میخواد ازدواج کنه دیگه جلوشو نمیگیرم، حق داره که بفکر آینده ش باشه

وا رفتم.. اصلا انتظار این حرفو نداشتم.. نگار جونم مثل من ناراحت بود از جواب کامیار..
گفتم
_پس بخاطر بیماریش همیشه به من میگه نزدیک نشو بهم
_بهش گفتم که لیلی دوستت داره و با بیماریت کنار میاد، گفتم فرصت یه زندگی عاشقانه رو از خودت و لیلی نگیر.. ولی مرغش یه پا داره و گفت اونقدرا خودخواه و بی وجدان نیستم که بخاطر دل خودم یه دختر جوونو بدبخت کنم

ای خدا.. چه فکرایی میکرد این آدم.. من بدون اون بدبخت میشدم و اون اینو نمیفهمید.. نمیفهمید که بدون اون بی نفس میشم..

_نمیدونم دیگه چیکار کنم نگار جون.. بنظرتون بهش بگم ازدواج نمیکنم؟
_نه نگو.. بزار یه مدت تو برزخ بمونه و نگران باشه.. بگو قرار یه جلسه ملاقات دیگه رو هم گذاشتین و بازم قرار شده چند روز بعد بیان خونتون
_باشه

بی حوصله و مغموم قرص ساعت یازدهشو برداشتم و رفتم بالا..
توی تراس اتاقش بود و سیگار میکشید.. زیر سیگاری روی پاتختیش پر از ته سیگار بود و معلوم بود که سیگارو به سیگار پیوند داده..
لعنتی چرا با خودش و من این کارو میکرد.. هردومونو با این دوری عذاب میداد..
رفتم توی تراس و گفتم
_سلام.. قرصتونو آوردم

۱۱۰)

برگشت و نگاهم کرد.. چشمای سیاه جذابش دو کاسه ی خون بود..
دلم برای چشماش رفت و زل زدم بهش..
_اومدی عروس خانم؟.. بله رو دادی؟

دلم لرزید با حرفش.. مگه من میتونستم عروس خانم کس دیگه ای بشم وقتی که عاشق و مجنون خودش بودم؟..
با صدای خفه ای گفتم
_نه.. قرار شد یه جلسه دیگه م بیان و حرف بزنیم
نگاهشو ازم گرفت و پک عمیقی به سیگارش زد..
تکیه داد به دیوار تراس..
انگار نتونست سنگینی بدنشو روی پاهاش تحمل کنه..
ناراحت بودم از ناراحتیش و میخواستم بگم همش دروغه و ازدواجی در کار نیست.. ولی نگار جون گفته بود بزار نگران بشه شاید یه کاری بکنه..
_قرصو بزار و برو

دلم میخواست بیشتر پیشش بمونم.. گفتم
_حالتون بهتره از وقتی برگشتین خونه؟

برگشت و یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت
_خیلی بهترم.. عالیم اصلا.. خیالت راحت شد الان برو.. میخوام تنها باشم
لعنتی نمیزاشت پیشش بمونم و همش میگفت برو..

مجبورا رفتم بیرون از اتاقش.. بهونه ی دیگه ای نداشتم که پیشش بمونم..
سرد بود سردتر شده بود با این قضیه ی خواستگاری..

صبح که برای صبحانه دور هم جمع شدیم، نگار جون گفت
_من و منیره داریم میریم مشهد.. چهار روز نیستیم

من و کامیار با تعجب بهشون نگاه کردیم و کامیار گفت
_شما باغ نیومدین گفتین پا ندارم، حالا میخواین پاشین برین مشهد؟.. یه شبه از کجا دراومد این تصمیم سفر؟
_سالهاست که نرفتم.. دلم زیارت میخواد.. با هواپیما میریم و برمیگردیم، اونجام جایی نمیرم که بخوام زیاد راه برم.. با منیره یواش یواش میرم حرم و برمیگردم
منیره گفت
_میگن اونجا ویلچر هست.. اگه خسته شد میشینه رو ویلچر
کامیار با تعجب گفت
_منکه از کارای شما سردرنمیارم
_سردرآوردن نداره.. خب میخوام برم سفر، کجاش پیچیده ست؟.. توام که لیلی هست تنها نمیمونی
_نخیر شما که برین لیلی هم میره خونشون

من و نگار جون با تعجب نگاهش کردیم و اونم گفت
_درست نیست با یه مرد تنها بمونه تو خونه.. شاید پدر و مادرش اگه بفهمن ناراحت بشن
نگار جون خواست چیزی بگه ولی نگفت و سئوالی به من نگاه کرد..
منم گفتم
_چرا ناراحت بشن.. اونا به شما اعتماد دارن که گذاشتن من تو خونتون بمونم.. این چه حرفیه، من تنهاتون نمیزارم
نگارجون که خیالش راحت شده بود گفت
_من اصلا به امید لیلی تصمیم به این سفر گرفتم وگرنه هیچوقت تو رو تنها نمیزاشتم
_مگه من بچم مامان؟.. چه حرفا میزنین؟.. قبلنا که سنم خیلی کمتر از الان بود با بابا و منیر میرفتین مسافرت و من تنها میموندم تو خونه.. الان که ۳۴ سالمه نگرانم میشین؟.. عجب
_اونوقتا تا ما میرفتیم دوستاتو جمع میکردی خونه و خوشگذرونی میکردی ولی الان میدونم که ما نباشیم حتی چراغم روشن نمیکنی.. لیلی باهات میمونه دیگه م حرف نزن

Ebham

مهرناز

‫94 دیدگاه ها

  1. ریحان جان منم برای مادرت دعا می کنم به امید خدا مشکلش خیلی زود برطرف بشه.انشالله همه ی مریضا شفا پیدا کنن .خدایا رحم و لطف خودت رو شامل حال مادر ریحان جان قرار بده الهی امین

      1. مهرناز خانوم عزیزم نمیشه یکم دلت به حال مابسوزه و فردا شب پارت بزاری؟؟؟🌹🌹
        اکه ما گناه داریم تا سه روز دیگه صبر کنیم.😇😇

  2. داری میری از خونه آرزو
    جدا میشم از تو چه آواره
    کنارت نمیذارم از زندگیم
    برو زندگی کن بذارم کنارم
    پی آرزو های بعد از منی
    منم غصه هامو به دوش میکشم
    میتونم از عشقت بمیرم ولی
    نمیتونم عشق یکی دیگه شم
    واست بهترین ها رو می‌خوام چون
    واسه اولین بار فهمیدمت واسه اخرین بار عاشق شدم
    واسه اولین بار بخشیدمت
    به امید رویای بوسیدنت به عشق تو چشمامو خواب میکنم
    اگه صد دفه باز بدنیا بیام میدونم تو رو انتخاب می کنم
    نمیدونم چرا یهو یاد این اهنگه افتادم😊

  3. یه لحظه استوپ استوپ
    مگه این کامیار خان همون پسر لجباز و مغرور نبود؟ چی شد دقیقا؟
    به عنوان یک پسر شدیدا مغرور خودم میتونستم حرکات کامیار راحت پیش‌بینی کنم ولی این‌یکی خیلی خارج از اخلاق بود من جاش بودم لبخند میزدم و خیلی زیبا میگفتم اوکی فردا شب که خاستگار دارید مرخصید به علاوه براتون آرزوی خوشبختی میکنم😎😎
    حس میکنم با کل داستان این رمان و بیماری کامیار همچین جوابی بیشتر بهش میخورد😊😊

    1. آقای کمالی باید بگم پس برید دوباره بخونید رمانو، شما انگار یادتون رفته کامیار عاشق لیلیه.. درسته که مغروره، ولی از طرفیم عاشقه، دچار تناقضه، گاهی سرده گاهی گرمه با لیلی.. و گاهی نمیتونه احساسات درونیشو پشت نقاب بیتفاوتی مخفی کنه و بیان میکنه

      الان قانع شدی؟

      1. قانع کننده هست اعصاب خودتون بهم نریزید😊به هر حال نویسنده شمایید آخه همه کارایی که توی این پارت انجام داد برا من قابل پیش‌بینی بود به جز این بخشش که اونم الان قانع شدم😊
        فقط خواننده های دختر قبل از اینکه ازین کارا بکنید در نظر داشته باشید که همه مثل کامیار نیستن و یهویی امکان داره جوابی بشنوید که خودتون بسوزید😂

  4. مرسی ناز من الهی فدات بشم….خدا نگهدار بابای عزیزت باشه.
    .
    .
    فدات بشم مارالی .زنده باشه بابا بزرگت…
    .
    مارالی بابا بزرگت اهواز ه دکترش ؟کی هست؟؟
    محمد حال منو میبینه به بابام میگه بریم تهران.
    مامانم میگه من چیزیم نیست پاشم برم بچه مو نگران کنم..
    خدااایا جون به جونش کنن و رضا..
    خوب میگم بریم خونه عمه .خونه دایی اصلا هتل.میگه بچه م ناراحت میشه بفهمه.من سرمو به کدوم دیوار بزنم تا بترکه آخه😭😭😭😭
    آخه آدم ۴۳ ساله باید رگ قلبش بگیره؟

    تازه مامانم
    مثل عروسک میمونه کوچولو و ریزه میزه.
    که بگم چون اضافه وزن داره اینطوری شده 😭
    دکتر برا شنبه وقت
    داده آریا میگن
    دکتر خوبیه.

    دعا کنید فداتون بشم..مرسی

    1. نه ریحانم وقتی آب و روغن قاطی میکنه میبرنش تهران ولی خدایی با دارو کارشو حل میکردن
      در این حد بگم که امید به زندگی و سلامتیش از من خیلییییی بهتره
      حالا اسم دکترشو پیدا کنم بهت میگم ولی خب مامانت رو ببرین تهران اونجا جواب نهایی رو میدن

    2. ریحان جان عزیزم مهم ترینر مسئله الان روحیه ی مادرت هست. اون رو سعی کن کمکش کنی بالاتر ببره.
      مادربزرگ من چند بار تو بیداری تشنج کرده بود و ولی با کمی لمس شدن بدنش همچنان ما بهش روحیه می‌دادیم به طوری که اصلا نمیتونست از جایش بلند شه ولی بعد از سه هفته حالش خیلی خیلی بهتر شد.
      پس تا میتونی روحیه بده عزیزم.

  5. ناز مثل همیشه
    خوب بود .حواسم همه جا بود .اما میدونم خوب بود چون تو خوبی و خوب مینویسی
    .
    .
    بچه ها تو
    رو قرآن التماستون
    میکنم دعا کنید
    برا مانانم
    دکتر میگه رگای قلبش گرفته
    😭😭😭😭
    من میترسم .دارم
    خفه میشم.
    من دیوانه م .بخدا روانی میشم.

    بدنم مثل یه تیکه یخه .
    بخدا من خیییلی آدم ضعیفیم .
    طاقت نمیارم مامانم طوریش بشه.
    من الانشم بریدم.
    درسته همیشه
    تنها بودم .دور بودن.
    دور بودم.
    اما همیشه یطور عجیب
    و وحشتناک بهشون وابسته بودم.
    ناز باورت میشه شبا
    یواشکی
    پشت در
    اتاقشون صدا
    نفساشون رو گوش
    میکردم .تموم شب مثل شبگردا خونه رو متر میکردم تا صب بشه.
    همیشه یه حس ترس همراهم بوده وهست.
    حس از دست دادن.برا همینه بیخوابی مزمن دارم
    همیشه تو خیالم
    هزار فکر
    وحشتناک میاد و من ساعتها اشک میریزم.
    وااای خداااایا ..

    از وقتیم اون جریان
    پیش اومد و محمد رفت من خیییلی بدتر شدم.
    بخدا مامانم
    طوریش بشه .
    من هیچیو
    نمیخوام دیگه .هیچکس.
    من میترسم .
    قلبم داره کنده میشه.
    تپش قلبم😭😭😭😭 تو رو خدا دعا کنید.خواهش میکنم 😭😭😭😭
    خدااایا آیلی😭😭😭😭
    .
    من هر وقت یاد مامانت میفتم اشکم درمیاد وهمش براش صلوات میفرستم 😭😭😭😭
    آیلی دعا کن.تو رو خدا دعا کنید .من هر شب به خدا التماس میکنم جونم صدقه عمر مامان بابام باشه .به خون امام حسین قسمش میدم .جونمو بگیره .
    اما قبل عزیزانم برم 😭😭😭😭
    هیچ خوشی به
    من نیومده.
    نا شکری نمیکنم .اما بخدا طاقت ندارم دیگه 😭😭😭😭

    1. ریحاااان آروم باش دختر
      چرا با خودت اینجوری میکنی عزیز من؟
      اولا که رگ گرفته ی قلب یه مورد ناچیز و قابل درمانه، با یه آنژیو و یا بالون زدن حل میشه عزیزم
      بابای من دوبار آنژیو شده حالشم خیلی خوبه الان ماشاالله
      نگران نباش دختر حساس و رئوف من
      خوب میشه نترس

    2. ریحانم آروم باش، علم پیشرفت کرده انشاءالله خوب میشه ، برین یه دکتر خوب نشونش بدین
      پدربزرگم ۳ بار سکته کرد، فک کنم کلا ۴ تا رگ سالم داره ولی هیچیش نیست فقط هم با دارو مشکل قلبشو کنترل میکنه

    3. اروم باش خوب میشن نمیخواد این قدر ناراحت باشی
      بالاخره زندگی پستی ها و بلندی هایی داره اما میگذره
      قوی باش زود خوب میشن

    4. ریحان جانم انشالله خوب میشن!
      نگران نباش!
      خودت و دور و بریات و اذیت نکن دلبرم بجاش دعا کن و سعی کن به همه امید بدی!
      نصف قضیه امیده!
      منم دعا میکنم براشون حالشون خوب میشه😉

    5. سلام ریحان عزیز امیدوارم حال مادرت زود زود خوب بشه🤲🏻🥺
      و اینکه خودتم روحیه‌اتو بدست بیاری که بتونی به مادرت روحیه بدی
      یادت باشه که روحیه خیلی چیز مهمیه
      بهرحال واسه خودتو مادرت دعا میکنم… امیدت به خدا باشه اون بهترین ها رو واسه بنده‌هاش میخواد❤

  6. اتفاقا میگفتم چی میشه خدااا خاستگار بیاد یکم غیرتی شدن کامیارو ببینم که شد. مرسی مهرناز جون:))

      1. مهرناز دیشب رمان بر دل نشسته رو خوندم ساعت ۵ شب تموم کردم کلی گریه کردم خدایی خیلی خیلیی خوب بود. میگما برای کامیار و لیلی ازین سختیای مهراد و نفس نباشه که دلم تاقت نمیاره و خونم گردن تو :))))

          1. میگما حالا چون ما به اندازه نفس خوشگل نیستیم دلیل نمیشه که یه هلو بقول خودت مثل مهراد گیرمون نیاد مگه نه؟:)))

                  1. الان من چون از لبتاپ رمانو دنبال میکنم نمیدونم چجوری ایموجی بزارم:// باشه پوریا مرسی از راهنماییت حتما یه سر میزن خخخ:))

    1. تعف اون مال لیلیه بیشور
      .
      .
      پ من چی پ دلم چی پ قلبم چی بیشور ک گیرته؟؟؟

      .
      .
      مهرناز کم اذیتش کن گناه داره بیچاره تعففف
      😌😌😓

  7. کراشم عجب تلنگری زدی به این کامیار😉راستی بی نهایت ازت ممنونم که عکس رو گذاشتی برای پارت من عاشقشم😍
    خسته نباشی عشقم♥️💋

  8. اخ مرسی مهرناز جونم
    دم نگارجون گرم اگه واقعامیومد مشهد یه ماچش میکردم که این پسرشو اینجوری ادب میکنه
    خسته نباشی خوشگلم

  9. وای وای وای مهرنااااااز نکن این کارو با دل من لنتی آخه چقدر این رمان عالیه واقعا حرف نداره هرپارت هی داده قشنگ تر میشه ولی بخدا خماری داره منو میکشه لایک طلایی ب قلمت گل بانوجانم💋💕🥰🤩😘

  10. مثل همیشه عالییییی.هر پارتی که داره نوشته میشه از پارت قبلی قشنگ تر میشه.ممنون نویسنده عزیز🌹🌹🌹

  11. مهری یه لحظه فکر کردم لیلی خودتی حرفاش شبیه تو بود یه جا😂
    خب اگه بگم کم بود دوباره میزاری؟ 😅
    بعد مهری تو اون تاریکی که بودن اگه گفتی چی کم بود😜

      1. آره اینو قبول دارم خودمم وقتی مینوسم بعد برمیگردم میخونم میفهمم چقدر یکدفعه شبیه خودم شد😅
        نه مهری ماچ و بوسه به درد نمیخوره دیگه به قول آیلین یکم صحنه بده😜😂🤣

        1. من میگم ماچ و بوسه نیست تو میگی صحنه بده؟ 😂
          البته پارت بعدی یه چیزایی هست البته صحنه نیست ولی خوشایند توئه😂😂

          1. به به
            دمت گرم به‌قول ماها دَردِت
            نه دیگه صحنه هم بزار یکم کوچولو من راضی ام😂😂🤣😜😂
            نه ولی خوشایند من باسه اوکیه پارت بعدی رو فردا صبح میزاری دیگه سه روط زیاددههههه😂😂

  12. وای مهرنازی فشارم افتاد 😍😍😍کامیار و لیلی تنها تو خونه باشن و نفر سوم شیطان 😍😍😍😍وای قلبم.مرسی مهرناز جون کیف کردم خیلی عالی بود مخصوصا غیرتی شدن کامیار مشر بود

  13. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان