codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۴۱

خواستم کامل بلند بشم که دستشو برد لای موهام و موهامو نوازش کرد و عاشقانه بهم نگاه کرد..
_فراموش میکنم.. نگران نباش

خواستم بگم متاسفم.. ولی گفتم
_فراموش نکن

نفهمیدم کی بود که اینو بجای من گفت.. شاید قلبم بود که دیگه به حرف اومده بود و از من اطاعت نمیکرد..
چشماش پر از آرامش شد و لبخند محو و کوچکی روی لباش نشست..
بلند شدم و دستی کشیدم به موهام و رفتم طبقه بالا..

۱۳۴)

لیلی

باورم نمیشد.. بغلم کرد و گردنمو با همه ی عشق و احساسش بوسید و.. گفت فراموش نکن!

چند ثانیه ای میشد که در رفته بود بالا ولی من هنوز تو کف آخرین حرفش بودم و سر جام مونده بودم..

یعنی به حرف حافظ گوش کرده بود و دیگه نمیخواست بینمون دوری و فاصله بزاره؟..
دل تو دلم نبود و از طرفی هیجان حرفش و از طرفی هم هیجان بوسه ش و بیقراریِ دقایقی قبلش، کار دلمو ساخته بود..
کاغذهای اسم و شهرت هردومونو برداشتم و نگاهشون کردم..
قشنگترین بازی اسم شهرت زندگیم بود..

همه چیز با کامیار قشنگ و متفاوت بود.. تو این سه روز خاطره های خوبی باهم ساخته بودیم و فردا آخرین روزی بود که با هم تنها بودیم و عصر نگارجون و منیره برمیگشتن..
کاغذهارو برداشتم و بردم توی اتاقم گذاشتم لای کتاب دیوان شمس مولانا که از خونمون آورده بودمش..
یادگاری ارزشمندی بود و نگهش میداشتم.. یکم نشستم روی تخت و به اتفاق چند دقیقه ی قبل فکر کردم..
هر دومون بیتاب هم بودیم و در کوچکترین فرصتی که به هم نزدیک میشدیم مثل آهنربا جذب میشدیم به همدیگه..
عشق بی پروا و بیقرار بود و وصال میطلبید.. ولی عقل طناب میبست به دست و پا و عقب میکشید.

ولی اینبار کامیار گوش به عقل نداد و با زبون دلش حرف زد.. گفت که فراموش نکن..
این حرفش طوری حالمو خوب کرده بود که روی پا بند نبودم..
رفتم تو آشپزخونه تا فکری برای شام کنم.. غذای درست و حسابی که بلد نبودم.. تصمیم گرفتم سیب زمینی سرخ کنم و سس و پنیر بزنیم و بخوریم..

وقتی سرخشون کردم و پنیر پیتزا رو ریختم روش، یه اس ام اس زدم به کامیار و نوشتم بفرمایید شام..
طول کشید تا بیاد.. لابد بخاطر اتفاقی که بینمون افتاده بود خجالتزده بود و نمیتونست بیاد..
منم راحت نبودم ولی نمیشد که همش از هم قایم بشیم..
دوباره اس ام اس زدم که اگه نمیای من بخورم..
یکم بعد سر و کله ش پیدا شد و اومد توی آشپزخونه..
بدون نگاه بهم نشست پشت میز و گفت
_شامت چی هست حالا؟

سیب زمینی های پنیری رو ریختم توی بشقابها و سس کچاپ تند ریختم روش و بشقابشو گذاشتم جلوش..
منم نگاهمو ازش میدزدیم و نمیتونستم چشم تو چشم بشم باهاش.. ولی باید به حالت عادی برمیگشتیم..
نشستم مقابلش روی صندلی و گفتم
_ببخشید دیگه شام الکیه
_نه خوبه من دوست دارم دستت درد نکنه

هنوزم همو نگاه نمیکردیم.. بلند شد و خواست از یخچال نوشابه رو بیاره که نیم خیز شدم روی صندلی و گفتم
_نخوریا برا گلوت ضرر داره

نگاهم کرد و بالاخره نگاهمون تو هم گره خورد.. با دیدن چشماش یاد نگاهش وقتی که یهویی با یه حرکت برم گردوند و روم خیمه زد و تو چشمام با بیقراری نگاه کرد افتادم و یه چیزی از قلبم کنده شد و افتاد..

اوفف چه لحظه ای بود..
با دستپاچگی نگاهشو ازم گرفت و نوشابه رو دوباره گذاشت تو یخچال و گفت
_باشه نمیخورم

اومد نشست و چنگالشو زد به سیب زمینی هاش..
_اوه چه تنده
_سس تند دوست نداری؟.. کاش نمیریختم
_نه اتفاقا خیلی دوست دارم

با لذت خوردیم و آخرای شام گفت
_فردا مامان و منیر میان
_آره پروازشون برا ۶ عصره

تکیه داد به صندلیش و گفت
_این چهار روز خیلی خوب بود.. مرسی که نرفتی خونتون و پیشم موندی خانم پرستار

با عشق نگاهش کردم و گفتم
_معلومه که نمیرفتم.. تنهات نمیزاشتم

چند ثانیه ای بدون حرف همدیگه رو نگاه کردیم و بالاخره گفت
_قورمه سبزی یاد گرفتی؟
_فک کنم یاد گرفتم.. فردا موقع ناهار معلوم میشه

خندید و گفت
_بیصبرانه منتظر ناهار فردام

بعد از شام نشستیم توی هال و یکم از درس و دانشکده ی من و یکم از علاقه ی اون به گرافیک و اینجور موضوعات حرف زدیم و ساعت ۱ شب بود که شب بخیر گفتیم به هم و اونم رفت تو اتاق نگار جون خوابید..

تا صبح هی بیدار شدم و به بغلش و بوسه ش فکر کردم..
چی میتونست به اندازه ی عشق اینقدر روی آدم تاثیر داشته باشه.. ۲۴ ساعته فکرم پیش کامیار بود و دقیقه ای از ذهنم خارج نمیشد..

صبح، زود بیدار شدم و لوبیا رو ریختم توی قابلمه و گذاشتم بپزه..
گوشت رو هم توی یه قابلمه ی دیگه گذاشتم روی اجاق گاز و صبحونه رو آماده کردم..
حس زن خونه داری رو داشتم که قبل از شوهرش بیدار شده و براش غذا آماده میکنه..
چه رویای شیرینی بود ازدواج و زندگی همیشگی با کامیار..

صبحونه رو چیده بودم روی میز ولی خبری از کامیار نبود..
رفتم تو اتاق نگار جون و دیدم هنوز خوابه..
خواستم بیدارش کنم ولی دلم خواست یکم نگاهش کنم..
یکم جلوتر رفتم و بیصدا وایسادم پیشش..
آروم طوری که نشنوه زمزمه کردم
_اگه بدونی چقدر دوستت دارم..

زل زده بودم بهش و عاشقانه نگاهش میکردم که یهویی مچ دستمو گرفت و گفت
_اینجا چیکار میکنی موش کوچولو؟

هول شدم و گفتم
_بیدار بودی؟
خندید و گفت
_چطور مگه؟

ترسیدم حرفمو شنیده باشه.. گفتم
_هیچی آروم صدات میکردم که بیدار بشی.. شنیدی صدامو؟
_شنیدم یه چیزایی گفتی

دلم هری ریخت و حتما رنگم پرید..
_چیا گفتم؟.. فقط اسمتو صدا کردم

۱۳۵)

مچمو که توی دستش گرفته بود کشید سمت خودش و مجبورم کرد بشینم پیشش روی تخت..
_مطمئنی فقط اسممو صدا کردی؟

نباید میشنید.. نمیخواستم شنیده باشه اوففف..

روی تخت نشونده بود منو پیش خودش و خودشم دراز کشیده بود..
دل تو دلم نبود و میترسیدم نزدیکتر بشیم به هم و کار به جاهای باریک کشیده بشه..

دستمو از دستش کشیدم و خواستم بلند بشم که نزاشت و محکمتر دستمو گرفت..
_من فقط گفتم کامیار بیدار شو.. اگه چیز دیگه ای هم شنیدی توهم زدی.. الانم پاشو بریم صبحونه بخوریم

_چرا میخای در بری؟.. میترسی ازم؟
_از چیت بترسم؟
_چه میدونم احساس میکنم از اینکه با من روی تختی میترسی و میخوای فرار کنی
_اولا که من با تو روی تخت نیستم و تو خوابیدی و من نشستم.. دوما چرا بترسم من یه شب تا صبح با تو روی تخت خوابیدم

خواستم بگم تو بغلت خوابیدم ولی خجالت کشیدم..

_اونشب مثل پرستارم خوابیدی پیشم.. اون یه روش پزشکی بود که من گرم بشم
_خوب الانم پرستارتم.. چی فرق کرده؟
_دیگه پرستارم نیستی

دلم تو سینه م تالاپ تولوپ کرد و گفتم
_پس چیتم؟.. تا دیروز که پرستارت بودم
_به وقتش میگم.. الانم بهتره ازم بترسی چون قول نمیدم دیگه کبریت بی خطر باشم

ای خدااا امروز چیا میگفت این کامیار.. چش شده بود..
_سه شبه که با هم تنهاییم و من بهت اعتماد کامل دارم.. چی شده که خطرناک شدی؟
دستمو کشید طرف خودش طوری که خم شدم روش و کم موند بخوابم پیشش ولی مقاومت کردم..

چشماشو نازک و شیطانی کرد و گفت
_لابد یه چیزی شده دیگه.. تو چرا از من نمیترسی هان؟.. مگه من مرد نیستم؟.. بیا اینجا ببینم

دیگه داشتم ازش میترسیدم و چشمام گرد شده بود..
تقلا کردم که بلند بشم و گفتم
_چته تو امروز عه.. ولم کن میدونم شوخی میکنی
_نه شوخی نمیکنم.. مگه نمیگفتی نگو دور باش؟.. الان میخوام بیای نزدیک

وااای انگار جدی بود.. نکنه خوابی چیزی دیده بود و حالش بد بود.. ترسیدم و گفتم
_بزا برم دیوونه

محکم کشید و منو انداخت روی تخت پیش خودش و خم شد روم..
_نمیخوام بری.. تو با چه جراتی همش میای تو اتاق خواب یه مرد تنها؟.. الان باید تاوانشو بدی

با تته پته از اون فاصله ی نزدیک تو چشماش نگاه کردم و گفتم
_دیگه نمیام.. بزا برم
خم شد نوک چونه مو بوسید و با چشمای خمار نگام کرد و گفت
_انقدر نگو برم.. میخامت.. بمون

ووویییی خدااا میترسیدم ازش.. بیشعور انگار واقعا میخواست کاریم کنه..
با ترس گفتم
_چی چی رو میخامت.. ولم نکنی گازت میگیرما.. دندونام مثل آرواره ی کوسه تیزه
خنده ش گرفت و گفت
_جوووون خوشم میاد از گاز و دختر وحشی

کم مونده بود سکته کنم.. چرا اینجوری شده بود.. چه غلطی کردم اومدم بیدارش کنم
با التماس گفتم
_پاشو بریم صبحونه بخوریم باریکلا
خم شد روی گردنم و گفت
_صبحونه چیه وقتی تو هستی

آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_زهر مار.. لوس نشو دیگه، میخام برم، دستاتو بردار از روم
سرشو فرو کرد توی گردنم و با نفسش گفت
_میری اما یکم بعد

داشتم زهره ترک میشدم و نفسم توی سینه م حبس بود که یهو پقی زد زیر خنده و از کنارم بلند شد..

ماتش بودم که بلند خندید و گفت
_این انتقام ایسگای اونروزت بود که ترسوندیم خانم کوچولو

لعنتی.. سر کارم گذاشته بود و واقعا ترسیده بودم.. اگه میخواست کاری بکنه من زیر دست و پا و هیکلش مثل یه جوجه بودم و هیچ غلطی نمیتونستم بکنم..

عصبانی بلند شدم و یه دسته از موهاشو گرفتم و محکم کشیدم و گفتم
_بیشعور عوضی.. دلم اومد تو دهنم

موهاشو گرفت و آخ آخی کرد و با خنده گفت
_موهامو ول کن وحشی.. ولی خوب چزوندمتا، حالا تا یه ماه بهت میخندم

بلند میخندید و حرصم میداد..
_هر هر هر.. تا صبح تو آب نمک خوابیدی؟

داشتم از پیشش رد میشدم تا برم آشپزخونه که بازومو گرفت و لباشو به لبام نزدیک کرد و گفت
_میخوای خودت امتحان کنی مزه مو؟

پامو بلند کردم و محکم کوبیدم روی پاش و گفتم
_بگیر اینم مزه

آخی گفت و خم شد پاشو گرفت.. تو اون حالت هم میخندید و حرصم میداد بیشعور..

رفتم تو آشپزخونه و اونم رفت دستشویی ولی صدای خنده ش هنوزم میومد..
بدجور بازی خورده بودم و باور کرده بودم که حالش خوب نیست و کامیار همیشگی نیست و واقعا میخواد به زور تصاحبم کنه..

نامرد انتقام بدی ازم گرفته بود..
چایی میریختم توی استکان که اومد و نشست پشت میز..
چای خودمو گذاشتم جلوم و منم نشستم..
با خنده گفت
_به ما چایی نمیدی خانم کوسه؟

دندونامو به هم فشردم و گفتم
_پررو
_پررو تویی که فقط برا خودت چایی ریختی.. حرومت بشه صبحونه ای که دیروز برات چیدم

گوشه ی چشمی براش نازک کردم و بلند شد برای خودش چایی ریخت..
_نکنه قورمه سبزیم منتفی شده؟.. با من سر قورمه سبزی شوخی نکنا
_نخیر قورمه سبزی رو میپزم، نه بخاطر تو، بخاطر دل خودم
شروع کرد به خوردن و گفت
_خوبه پس، خوشحالم

بعد از صبحانه پاشد رفت توی هال و زنگ زد به جایی.. بعدش که صحبت کرد فهمیدم که با نمایندگی تماس گرفته و راجع به کار حرف میزنه..

۱۳۶)

منم رفتم سراغ قورمه سبزی، و سبزی مخصوصشو که منیره روش نوشته بود قورمه سبزی از فریزر درآوردم و توی روغن سرخ کردم..
کامیار خان تا موقع ناهار پایین نیومد و منم یکم حرصم خوابید و دلم براش تنگ شد..
همه ی کارای قورمه سبزی رو مو به مو انجام داده بودم و برنج هم آماده بود..
پلو بلد نبودم و کته پخته بودم.. کل تمرکزم روی قورمه سبزی بود که خوب بشه..
بوش که عالی بود و کل خونه رو گرفته بود..

در قابلمه رو برداشته بودم و نگاه میکردم به خورشت که دیدم اومد..
_اوه اوه چه بویی.. مست شدم.. هیچ غذایی قورمه سبزی نمیشه کوسه خانم

بازم اون جریانو یادم انداخت و چپ چپ نگاش کردم و گفتم
_بزار فراموش کنم دیگه هی یادم ننداز
خندید و گفت
_نه دیگه نباید فراموش کنی.. بعد از این قرار شده هیچیو فراموش نکنیم
_اونایی که نباید فراموش میکردیمو گفتی فراموووووش کننننن، اینو که حتما باید فراموش کنم میگی نکن؟

اومد پیشم مقابل اجاق گاز وایساد و انگشت اشاره شو زد به نوک بینیم و گفت
_انتقام گرفتم بی حساب شدیم.. دیگه اخم نکن برام

با این حرفش اخمام خودبخود باز شد و نگام توی نگاه قشنگش قفل شد..
جلوی این آدم بی دفاع و بی اختیار بودم و با یه کلمه ی قشنگش گاردم میفتاد..
لبخندمو که دید به چال گونه م نگاه کرد و گفت
_بیشتر بخند
بیشتر خندیدم و نوک انگشتشو فرو برد توی چال لپم..
آروم گفت
_تو همیشه باید بخندی.. هیچ کسو ندیدم که خنده ش به قشنگیه تو باشه
_اگه تو بخندی و خوب باشی منم میخندم

عمیق نگام کرد و انگشتشو کشید به گونه م و گفت
_من خوبم.. با تو خوبم

وااای انگار روی ابرا بودم.. کامیار بعد از اون فال حافظ ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود و دیگه جلوی احساسات هردومونو نمیگرفت.. نمیگفت دور باش..

دلم براش پر میکشید و دنیا زیباتر از همیشه شد برام..
گفتم
_بشین قورمه سبزیتو بیارم ببینیم میشه خورد یا باید نون و پنیر بیارم
خندید و گفت
_فقط خدا کنه راهی بیمارستان نشیم
بلند خندیدم و گفتم
_تضمین نمیکنم
_تو بکش غذارو من بیام

رفت و یکم بعد با چند شاخه گل رز قرمز که از باغچه چیده بود برگشت..
از دیدن گلها تو دستش ذوق زده شدم.. اصلا بهش نمیومد از این کارا بلد باشه..
شاخه گلها رو گذاشت توی لیوان من و توش کمی آب ریخت..
نگاهش کردم و گفتم
_شما از این کارام بلد بودین؟
خندید و گفت
_تو که اصلا منو نمیشناسی دختر.. گفتم قدردانی کنم ازت بخاطر قورمه سبزی

راست میگفت.. کامیاری که من میشناختم کامیاری بود که بخاطر یه فاجعه به یه مرده ی متحرک تبدیل شده و بود و از توی تیمارستان به زور کشیده بودمش بیرون.. و حالا کم کم داشت علائم حیاتی نشون میداد و به خود اصلیش برمیگشت.. و من اون خود واقعیشو نمیشناختم..

_دوست دارم بشناسم
_داری میشناسی.. من اگه بخوام خیلی کارا بلدم که تو ازم انتظارشونو نداری
_پس مشتاقانه منتظر آشناییتون هستم آقای کیان مرموز

خندید و گفت
_آشنا میشیم.. حالا این قورمه سبزی دستپختتو بیار ببینیم روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد

خورشتو آوردم و بعدم رفتم برنجو بکشم توی دیس که دیدم اوه اوه برنج خمیر شده و مثل کوفته برنجی های ژاپنی هاست..
ولی چاره ای نداشتم اونم گذاشتم کنار خورشت و خودمم نشستم روی صندلی مقابل کامیار..
_برنج بد جور خمیر شده کامیار.. ببخشید دیگه
خندید و یکم کشید تو بشقابش و یه عالمه هم قورمه سبزی ریخت روش..
_عیبی نداره مزه ش مهمه

خودمم یکم غذا کشیدم تو بشقابم و مشغول خوردن شدم..
وای گوشت خوب نپخته بود و یکم سفت بود لوبیاها هم له شده بودن از بس که زیاد پخته بودمشون..
با خجالت سرمو بلند کردم و گفتم
_پیتزا میخوری بگم بیارن یا ساندویچ؟

یه قاشق پرو کرد تو دهنش و گفت
_مگه مغز خر خوردم که قورمه سبزی رو ول کنم و فست فود بخورم؟
_آخه اینو که نمیشه خورد.. گند زدم با این آشپزیم

با لذت میخورد و گفت
_خیلیم خوبه.. چه ایرادی داره؟.. خیلی میچسبه بهم دستت درد نکنه

طوری میخورد که اگه خودمم نخورده بودم فکر میکردم که عالی شده.. ولی فهمیدم از قصد اونطوری میخورد که من معذب نشم و دلم نشکنه..

_میدونم بد شده و بخاطر دل من میخوری و تعریف میکنی
_اولا که این قورمه سبزی برای من خوشمزه ترین غذاست چون تو پختی، دوما مگه جرات دارم بگم بده و نخورم؟.. از آرواره ی کوسه خانم میترسم
_حالا من یه غلطی کردم و گفتم دندونام مثل کوسه تیزه، تو باید همش بگی؟
خندید و گفت
_باشه دیگه نمیگم عصبانی نشو

بعد از ناهار گفت
_میخوام برم تو تاریکخونه عکس ظاهر کنم.. دوست داری بیای یادت بدم؟
_آره خیلی دوست دارم

مگه ممکن بود بودن با کامیارو دوست نداشته باشم؟.. دوست داشتم همه جا و همه وقت با اون باشم و سیر نمیشدم ازش..
تاریکخونه ش هم که دیگه جای خود داشت و خاطره ی قشنگی از اونجا داشتم..
خاطره ی چشماش پشت قاب عینک و نزدیک شدنمون..
هر لحظه مون با کامیار یادم بود.. حتی هر حرفش، جمله ش، نگاهش..

۱۳۷)
گفتم
_تو برو بالا وسایلو آماده کن منم اینجارو جمع و جور کنم و بیام

یکم بعد رفتم بالا.. توی تاریکخونه بود.. درو باز کردم و رفتم تو..
مشغول ور رفتن با یه چیزایی بود که نمیدونستم چیه..
نور قرمزو که دیدم یاد دفعه ی پیش افتادم که گفته بودم چشماتون با عینک چیز شده.. و اونم گفته بود چشمای توام با این نور قرمز خیلی چیز شده..

عینکشو نزده بود و دلم میخواست بازم با عینک ببینمش..
رفتم پیشش و یکم به وسایلی که باهاشون سرگرم بود نگاه کردم..
سه تا ظرف مقابلش بود و توشون آب بود یه مایع هایی میریخت توشون..
_اینا چی ان؟

یه نگاهی بهم کرد و گفت
_توی این هر کدوم از این تشتک ها داروهای ظهور، توقف و ثبوت میریزیم و به ترتیب عکسو توی هرکدوم شستشو میدیم.. مرحله ی آخر محلول ثبوته که عکس ثابت بشه و بعدشم خشکش کنیم

حرفاشو گوش میکردم ولی حواسم هم به خودش بود که توی اون اتاق تاریک و نور قرمز جاذبه ش بیشتر شده بود و نمیدونستم چرا همش میخواستم بهش نزدیک بشم..
نگاش کردم و گفتم
_عینکتو نمیزنی؟

انگار خیلی تابلو بودم که با لبخند گفت
_دوس داری بزنم؟

زود به وسایل روی میز نگاه کردم و گفتم
_نه.. همینطوری پرسیدم

رفت و از کشوی میز اونوری عینکشو برداشت و زد به چشمش..
ای جووون چه جیگری میشد با عینک..
نگاش کردم و اومد دوباره وایساد پیشم..
لبخند روی لبش بود و داشت مراحل کارو برام توضیح میداد..
مثل شاگردی بودم که عاشق معلمشه و هیچی از درس نمیفهمه..
وقتی همشو گفت عکسو بلند کرد و دقیق نگاهش کرد..
بعدم گرفت جلوی چشم من و گفت
_چطوره؟
منم با دقت عکسو نگاه کردم..
عکس یه گربه بود توی حیاط که نشسته بود پیش نگار جون و اونم غذا میداد بهش..
_خیلی بامزه ست.. انگار نگار جون اصلا خبر نداره ازش عکس گرفتی
_قشنگیش هم به همینه که خبر نداره و عکس طبیعیه

عکسو نگاه میکردم که خیلی آهسته طوری که نشنوم زیر لبی زمزمه کرد

سالها در پی خود گشتم و یابنده شدم
با نگاهی شدم حیران دو چشم عسلی

شنیدم شعری رو که خوند.. چون اون شعرو میدونستم تونستم تشخیص بدم کلمه هاشو..
برگشتم نگاهش کردم و دیدم خیره شده تو چشمام..
وقتی اینطوری نگام میکرد قلبم از جاش کنده میشد و میفتاد..
محو دنیای چشمای سیاهش از پشت فریم عینک و نور قرمز شدم..
دلم میخواست بگم فدای چشمات و نگاهت بشم..
مردم با می و شراب مست میشدن و من با نگاه مست و شیدای کامیار..
احتمالا فکر میکرد چیزی رو که گفته نشنیدم.. منم به روم نیاوردم..
نفهمیدم چقدر تو چشمای هم نگاه کردیم که بالاخره اینبار اون کم آورد و سرشو انداخت پایین..
یه عکس دیگه رو انداخت توی تشت کوچک مقابلش و گفت
_میدونی اولین کسی هستی که پا گذاشتی تو تاریکخونه ی من؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم
_جدی میگی؟.. مامانت گفت از زمان مجردیت این اتاقو تاریکخونه کردی یعنی اینهمه سال هیچ کس نیومده اینجا؟
سرشو بلند و نگام کرد و گفت
_خیلیا خواستن که بیان ولی من راشون ندادم.. دوست داشتم یه جای خاص برای خودم داشته باشم.. حتی مامان و بابام هم میدونستن که خوشم نمیاد بیان تو این اتاق.. بابام برای درست کردنش کمکم کرد ولی بعدش همیشه درشو قفل میکردم و کسی نیومده توش

دلم براش رفت با این حرفش.. فقط منو راه داده بود و به این اعتراف میکرد الان‌.. به نوعی گفت که چقدر مهمم براش..
با عشق نگاش کردم و گفتم
_پس منو چرا راه دادی تو تاریکخونه ت؟
_چون تو رو تو یه جای دیگه م راه دادم که اونجا هم پای هیچ زنی تا بحال نرسیده بود

منظورش قلبش بود ای خدا.. دلم ریخت و گفتم
_کجا بود اونجا؟
لبخند زد و گفت
_دیگه بیشتر از این از من اعتراف نگیر

منم لبخندی زدم و گفتم
_باشه

دیگه عقل و هوش از سرم رفته بود و بعدش که چند تا وسیله ی دیگه رو بهم نشون داد دیگه هیچی نفهمیدم..

نزدیک به دو ساعت توی تاریکخونه موندیم و بعدش من رفتم که داروی اون ساعتشو بیارم و کامیارم رفت تو اتاقش..
قرار بود بریم دنبال نگار جون و منیره و وقتی دواشو بهش دادم گفتم که کم کم حاضر بشه تا بریم و دیر نشه.. با وضع ترافیک تهران و دوری مسیر باید زود از خونه خارج میشدیم که نگار جون و منیره منتظرمون نمونن..

توی ماشین کیف هردومون کوک بود و با رفتارهای اخیر کامیار تو دلم عروسی بود..
پخش ماشینو روشن کردم و آهنگ جنتلمن ساسی پیچید تو فضای ماشین..

هی وقتشه بدی لبه رو بیبی
بدو بدو بگیر کمرو هی قر
بیا بیا قرش بده سکسی
واسه همه زنگ زدنات مرسی
واسه همه پیگیریات مرسی

با تعجب برگشت نگام کرد و گفت
_فازت چیه واقعا؟.. نه به شجریان گوش کردنات نه به این
خندیدم و گفتم
_همه چی لازمه برا انسان

_تو رو جدت حداقل کمش کن
کمش کردم و زدم رو آهنگ بعدی که قصه عشق شهرام شکوهی بود..

قصه ی عشقی که میگم
عشق لیلای مجنونه
با یه روایت دیگه
لیلی جای مجنونه
مجنون سر عقل اومده
شده آقای این خونه
تعصب و یه دندگیش
کرده لیلی رو دیوونه
اما لیلی بی مجنونش
دق میکنه میمیره

۱۳۸)

با این آهنگ هم نگام کرد و سرشو تکون داد..
_سبکت عوض شده ها
خندیدم و گفتم
_سبک من متنوعه.. همه چی تو پلی لیستم هست.. نسبت به مودم آهنگ گوش میدم
_امروز مودت آقامون جنتلمن و لیلای مجنونه؟
بلند خندیدم و گفتم
_لابد دیگه
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و خندید..
گفتم
_خدا اونروزو نیاره که مودم “ابر میبارد و من میشوم از یار جدا” ی همایون شجریانو بطلبه

نگاهش غمگین شد و رفت تو فکر.. دل خودمم از حرفی که زدم گرفت..

Ebham

از اینجا که هستم، تا آنجا که هستی، وجب به وجب دلتنگتم..

‫79 دیدگاه ها

  1. سلام دوستان وقتتون بخیر من از تازه واردای خواننده این رمانم میشه روزای پارت گذاری رمان گرگها رو بهم بگین ممنونم

    1. سلام عزیزم هر دو روز یه بار نویسنده یعنی مهرناز خانوم گللل و عزیزمون برامون پارت میزارن:)))))

  2. فداااات مهری جووووونم گلی 😍😍
    بلبلی
    سنبلی
    سوگلی ..😍😍😍😍
    بزار پارت رو امروز باش ؟😂
    میزاری دیگ ؟😊

  3. قربون دل پاک و مهربونت ریحان جان ک خدا جواب این همه سال صبرت رو بهت داده ما ک از راه دور داریم باهات حرف میزنیم جس میکنیم تو چقده دلت گنجشکیه و مهربونیه ببینم تو واقعیت چ فرشته ای هستی تو قشنگ من. منم شکرخدا بد نیستم سردرد رو کماکان دارم اما همین ک میدونم مسئله جدی نیست جای شکرش باقیه. آریاهم عالیه ب لطف خدا هرروز شیرین تر و دلبر تر از روز قبل حرف ها و کارای جدید میگیره و بند دل منو میلرزونه با شیرین کاری هاو شیطنت هاش. انشالله ک توهم کنار همسرت ی زندگی آروم همراه با سلامتی و عشق و اعتماد و دلخوشی داشته باشی خوشگلم ب هر هدفی هم ک دارین برسین کنار همدیگه

  4. گرگ هاری شده ام
    هرزه پوی و دله دو
    شب درین دشت زمستان زده ی بی همه چیز
    می دوم ، برده ز هر باد گرو
    چشمهایم چو دو کانون شرار
    صف تاریکی شب را شکند
    همه بی رحمی و فرمان فرار
    گرگ هاری شده ام ، خون مرا ظلمت زهر
    کرده چون شعله ی چشم تو سیاه
    تو چه آسوده و بی باک خزامی به برم
    آه ، می ترسم ، آه
    آه ، می ترسم از آن لحظه ی پر لذت و شوق
    که تو خود را نگری
    مانده نومید ز هر گونه دفاع
    زیر چنگ خشن وحشی و
    خونخوار منی
    پوپکم ! آهوکم
    چه نشستی غافل
    کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
    پس ازین دره ی ژرف
    جای خمیازه ی جاوید شده ی غار سیاه
    پشت آن قله ی پوشیده ز برف
    نیست چیزی ، خبری
    ور تو را گفتم چیز دگری هست ، نبود
    جز فریب دگری
    من ازین غفلت
    معصوم تو ، ای شعله ی پاک
    بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم
    منشین با من ، با من منشین
    تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم ؟
    تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من
    چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست ؟
    یا نگاه تو ، که پر عصمت و ناز
    بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست
    در دم این نیست ولی
    در دم این است که من بی تو دگر
    از جهان دورم و بی خویشتنم
    پوپکم ! آهوکم
    تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
    مگرم سوی تو راهی باشد
    چون فروغ نگهت
    ورنه دیگر به چه کار آیم من
    بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت
    منشین اما با من ، منشین
    تکیه بر من مکن ، ای پرده ی طناز حریر
    که شراری شده ام
    پوپکم ! آهوکم
    گرگ هاری شده ام
    شعر گرگ هار از مهدی اخوان ثالث
    مهرنازی مفهوم ای شعر چیه ؟

    1. نیکا این شعرو مهراد اولین بار اینجا نوشت برام.. کاش خودش بود و از اون میپرسیدی..
      ولی من با خوندن این شعر این برداشتو کردم که شاعر از عشقی که به معشوقش داره دچار عذاب وجدانه، چون عشق و حالاتش رو نوعی اجبار و مجبوریت میبینه که دست خود آدم نیست و مثل گرگی که شکارشو میخواد عاشق هم معشوقش رو میخاد و انتخابی برای معشوق نمیزاره، و در خلال این خواستنِ خودخواهانه و عذاب آور برای معشوق، گاهی عاشق خودش رو هم در بند عشق و بی دفاع و بی چاره میبینه و میگه که من بدون تو بی خویشتنم.. و گاهی که خودش و حسش رو به گرگ تشبیه میکنه میخواد که معشوق رو بر حذر کنه از زجر عشق و صدماتی که میتونه به معشوق بزنه

  5. عجب😂😂
    مثل همیشه عالی خانم نویسنده:)❤️
    از خدا میخوام هرچقدر که خواننده های رمانتون با خوندنش خندیدن و ذوق کردن خدا تو زندگی بهتون برگردونه⁦(◍•ᴗ•◍)⁩

  6. ریحان جونم عروسیت مبارک باشه خواهر خوشکلم😘😘الهی همیشه خوشحال و خوشبخت باشی با همسرت .عشقتون همیشه پایدار باشه و انشالله روز به روز عاشق تر بشید.چه عروس خوشکلی بشی تو😍😍😍

  7. ای جااانم زهرا…
    زهرای خوشگلم…
    عزیز دلم

    فدای تو و اون محبتت

    قشنگ نازنین من…مرسی ازت خواهرک گلم..چطوری دلبر ته کال بهتری نفس؟

    آریای قند عسلم چطوره آجی؟
    .
    الهی زنده باشی… کنار خانواده عزیییزت.کنار علی آقا و آریای دلبندم…
    الهی بهترینا برات رقم بخوره…دلت شاد باشه و تنت سلامت…آره قشنگ خانمم عروسیم نزدیکه…و جای وجود مهربون تو همه ی بچه ها کنارم خالیه دلبر

    مرسی از لطفت آجی ♥♥♥♥
    چشای قشنگ خودت خوشگله که این حسو داری.بوس رو لوپای قشنگت نازنینم♥ محبت داری

  8. مهرناز جون میشه آهنگ «بزنیم نفت در بیاد» امیر تتلو رو توی یکی از پارت ها بذاری🙏🙏🙏 آخه من اون آهنگ و خیلی دوست دارم…

  9. گوشه ابروی توست منزل جانم          خوشتر از این گوشه پادشاه ندارد

    دیدم و آن چشم دل سیه که تو داری    جانب هیچ آشنا نگاه ندارد

    رمانت خوبه ها. یکم سرعت عاشق شدن بیشتر کن یکمم هیجان بهش بده.
    زیادی این دو تا کد کل میکنند.

  10. ریحاااان عزیزدلم باورم نمیشه ب این زودی داری عروس میشی عزیزم. خیییییلی برات خوشحالم قشنگم خوشحالم ک ب عشقت رسیدی دوست خوبم امیدوارم کنارهم با خوشی و آرامش زندگی کنین و تا آخر عمرتون عشقتون پایدار بمونه عزیزم تو لیاقت پاک ترین عشقو داری زیبای من انشالله ک رنگ موهاتم ب زیبایی کامل دربیاد و آرایشت رو صورت ماهت بدرخشه هرچند ک از خودت زیبایی و با کوچیک ترین آرایشی زیبا میشی. خیلی دوستت دارم و برات واقعا خوشحالم تبریک از اعماق جون منو پذیرا باش خانومی😘😘😘😘😘😘😘

      1. همش هم اهنگ های بد نمی‌خونه که بنده خدا آهنگایی مثل (در واقع یا خلسه و تناسخ )خیلی قشنگن مرسی که اینقدر به ما اهمیت میدی خیلی دوست دارم 💋😘

  11. ای خداااااااا عزیز دلم چقدر قشنگ بود مهرنازجون ممنونم عشقم بی نظیری نمیدونم چی باید بگم فقط این ک دمت بی نهایت گرم و ی خسته نباشید ویژه و ی بوس با عشق ب لپ های قشنگت خواهری ممنون😘😘😘
    خیلی جالب بود ک دوتا آهنگی ک بچه ها تو پارت قبل نظر داده بودن رو هم تو متن اورده بودی هاااااا خانوم خلاق

    1. مرسی زهرا جونم صد تا بوس رو لپای خودت عزیز دلم😊😘😘😘😘😘
      آره آهنگایی که بچه ها خواسته بودنو گذاشتم با اینکه سبکم نبود ولی خواسته ی مخاطبینم برام مهمه 😊

  12. مهرناز موقع خوندن این پارت دلم میخواس بندری برقصم😐😂🤣💃🏻
    بعد از یه روز خسته کننده واقعا خستگیم در رفت..
    دمت خیلی گرم :)

  13. ای جاااانم نااز…

    اینقددددر مظلوم

    گفتم و
    کامنتتم
    نشون دادم دیگه حرفی نزد گفت
    شب بخیر و
    رفت بخوابه یعنی نصف راه

    رو رفتم هخخخخ
    .
    .
    اما اونجا که گفتم بیخبر رنگ کنم رو خوند

    چپ چپ نگام کرد…

    ترسیدم هخخخخ
    .
    فداش بشم که اینقدر خسته ست و من تا
    راضی نشد نزاشتم بخوابه.

    من میخوام
    شنی نسکافه ای
    بشن موهام. با لایت گلبهی
    مات .بچه ها هم نظر دادن ممنونم ازشون. خوبه به نظرت؟؟ البته ببینم این فانتزی ذهنم چی بشه .چون تو ذهن خودمه.

    1. به همشهریم بگو مهرناز گفت من تضمین میکنم که خوشت بیاد و بعد از این همیشه بگی رنگ کن 😉
      البته ریحان یه آرایشگاه خوب برو که کارش عالی باشه ها وگرنه من پیش محمدت ضایع میشم با ضمانتم😂
      ریحانی راستش هیچوقت اونچیزی که توی ذهن آدمه درنمیاد متاسفانه، منم تا رنگی رو که میگی نبینم نمیتونم نظر بدم، ولی مطمئن باش اگه آرایشگرت خوب باشه رنگ بدی درنمیاره.. ولی اگه رنگ مورد نظرتو از اینترنت سرچ کنی و عکسشو به آرایشگر نشون بدی خیلی بهتره

      1. آره دیگه اگه بد شد میگم بیاد با تو حساب کنه هخخخخ
        .
        .
        آرایشگرم که فوق العا دست…

        کارش حرررف نداره…آره جونم دیدم تو نت.
        رنگیو که نزدیک
        به اونی که میخوام رو شات گرفتم.
        بدم میاد اززززیییتونی و طلایی و این مایه ها…
        میخوام خاااص باشه…
        .
        .
        محمد گفته کی من ایرادگیر شدم خودم خبر ندارم. شاکی شدی رفتی پیش دوووستات گلایه خاانم
        .
        همشهریمم که واسطه کردی هخخخخ
        .
        .
        راست میگه بچه م طفلی چیزی نگفت .
        فقط یه کلام گفت ریییحااانم رنگ مواد
        شیییمیاییه داغونت میکنه طوری که خبرم نمیشی.نزن دخترکم نزن عزیزکم.حرف گوش کن عشقم.همین هخخخخخخخ …چیزی نگفت که ..
        .
        .
        وای ناز شبا سرگردووونم چشام میسوزه .سرم درده اما خواااب قهههره.

        1. مطمئنم خیلی بهت میاد و میشی قشنگترین عروس دنیا ریحانم😍😍😍
          میدونم اخلاق همشهریم بیسته ایشالا همیشه مهربون باشین با هم
          منم خواب ندارم ریحان، البته یکم خوب شدما، ۳_۴ دیگه خوابم میگیره

  14. مهرناز دختر عموم همش بهم میگه هروقت رمان گرگ ها تموم شد فوری بهم بگو میگه تو چطوری تحمل میکنی من از هیجان زیاد و تحمل و صبر دق میکنم تا پارت بعدی منم همیشه بهش میگم من اینجوری بیشتر دوس دارم چون بیشتر تو قلبت میشینه چون مثلا همین رمان بر دل نشسته تو خوندم که محشررر بود ولی اون ماندگاریو نداشت ولی حالا انگار دارم با لیلی و کامیار زندگی میکنم بنظرم اینجوری بیشتر میچسبه:))
    تازه این کامیار بچم موندم اگه طبقه بالایی نبود چیکار میکرد زرتی فرار میکننه طبقه بالا خخخخ:)))
    مثل همیشخ عالی مهرناز خیلی دوست دارم همیشه سالم باشی و به ارزو هات برسی:))

    1. راستش من خودمم تحمل رمان قسط بندی رو ندارم و دوس دارم یجا بخونم😁
      ولی اینی که میگی راسته، رمان آنلاین مثل سریال تلویزیونی میمونه و چون یه مدت طولانی آدم باهاش مشغول میشه با شخصیتاش بیشتر اخت میشه

  15. مهرناز جونم عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود گلم😍
    خسته نباشی مهربونم😘

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان