codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۴۲

۱۳۹)

نگار جون و منیره برگشتن و چهار روز تنهاییِ من و کامیار به پایان رسید..
ولی چیزی که دلگرمم میکرد و زندگی رو برام قشنگتر کرده بود تغییرات کامیار بود که دیگه منو از خودش نمی روند و فاصله نمیزاشت بینمون.. و هم اینکه کم کم داشت به حالت عادی برمیگشت و میرفت توی اجتماع..
نگار جون یه عالمه سوغاتی برامون آورده بود و وقتی یه لباس سفید شیک که مروارید و سنگ دوزی بود و معلوم بود که خیلی گرونقیمت هست رو از چمدونش درآورد و گفت که اینو برای عروسم آوردم نگاه کامیار ناخودآگاه چرخید روی من و دل من هم هری ریخت..
نگار جون نگفت که صاحب لباس و عروس مورد نظرش کیه ولی لباس سایز من بود و منم میدونستم که نگارجون دوست داره من و کامیار با هم باشیم..

نه کامیار نه من نه منیره دهنمونو باز نکردیم و نپرسیدیم عروست کیه.. انگار همه مون میدونستیم منظورش کیه و صدامونو درنیاوردیم..
برای کامیار هم یه پیرهن مردونه و یه ست گرمکن راحتی آورده بود و وقتی من گفتم که رفتیم برای کامیار خرید کردیم، زن بیچاره از خوشحالی تو چشماش اشک جمع شد..
منیره یه عالمه از مسافرتشون تعریف کرد و از ما هم پرسیدن که شما چیکار کردین.. ما هم با سانسور تعریف کردیم که چیکارا کردیم و کجاها رفتیم..
وقتی کامیار رفت بالا، نگار جون و منیره دوره م کردن و پرسیدن که رابطه مون با کامیار بهتر شده یا نه.. منم گفتم که بعد از اون فال حافظ دیگه بهم نمیگه دور باش و خیلی تغییر کرده ولی هنوزم مستقیما حرفی نزده و اعترافی نکرده..
طاقت نیاوردم و جریان لباس رو هم گفتم.. نگار جون مثل بچه ها شاد شد و گفت مطمئنه که کامیار اون لباسو برای من خریده..
منیره شیطون گفت اگه کامیار رفت تو حیاط تو رو خدا بریم یواشکی لباسو ببینیم لیلی..
لباسو توی کمدش گذاشته بود و میدونستم کجاست.. قرار شد یه روز یواشکی بریم و نشونش بدم..

چهار روز بود که بابا و مامانو ندیده بودم و دلم براشون لک زده بود.. به کامیار گفتم که بعد از ناهار میرم خونمون و شب برمیگردم.. چشماش مثل گربه ی شرک شد ولی زود تغییر حالت داد و گفت
_آره باید بری حتما دلشون تنگ شده برات

وقتی از خونه خارج میشدم دنبالم اومد تو حیاط و یواشکی گفت
_شب برمیگردی دیگه، نه؟
تو چشماش غم بود و دلم رفت براش.. این مرد هم مثل خودم بود و طاقت دوری نداشت..
آروم گفتم
_میتونم برنگردم؟
عاشقانه نگام کرد و سرشو به معنی نه تکون داد..
دیگه دست هر دومون پیش هم رو بود و میدونستیم حال همو..

وقتی رفتم خونه فقط دو ساعت تموم چسبیدم به بابام و از پیشش تکون نخوردم..
اونم به اندازه ی چهار روز که ندیده بودمش لوسم کرد و قربون صدقه م رفت..
ولی مامان غر میزد که آقا کامیار از ما مهمتر شده و تو این چهار روز حتی یه ساعت هم نیومدی ما رو ببینی..
گفتم که شرایط کامیار عادی نیست و مادرش به من سپرده بود و به امید من بعد از سالها رفته بود مسافرت..
اگه من تنهاش میزاشتم و حالش بد میشد یا مینشست فکر میکرد و حمله عصبی بهش دست میداد هیچکقت خودمو نمیبخشیدم..
انگار با جوابم قانع شد که دیگه چیزی نگفت..
سوغاتی هاشون رو که نگار جون براشون آورده بود بهشون دادم و مامانم گفت زنگ میزنم ازشون تشکر میکنم..
نگار جون براشون زعفران و زرشک مشهد و یه تسبیح شاه مقصود ارزشمند برای بابا و یه روسری قشنگ برای مامان آورده بود..
مامان قبل از برگشتنم منو کشوند توی آشپزخونه و گفت
_لیلی بینتون با کامیار اتفاقی افتاده یا نه؟
با تعجب گفتم
_چه اتفاقی مامان؟
_اتفاق عاشقی.. پرسیدن داره؟
_یعنی فقط میخوام بدونم همه ی مامانا مثل مامان من لارجن یا نه
_نه نیستن.. تو شانس آوردی که مامانت پایه ست
_پایه؟!.. مامان این اصطلاحاتو از کجا یاد میگیری خدایی؟
خندید و گفت
_یه دوست خفن دارم از اون یاد میگیرم
بلند خندیدم و گفتم
_خفن؟.. یا خود خدا
_طفره نرو و بگو ببینم با کامیارتون خبری هست یا نه
_چه خبری آخه مامان؟.. خب من دوستش دارم اونم فکر کنم منو دوست داره ولی هنوز مستقیما چیزی نگفته
_پس کی میخواد بگه؟.. وقتی موهات رنگ دندونات شد و همه ی خواستگارات پر زدن و رفتن؟
_ماماااان.. به تو که انقدر خفنی این حرفای خاله زنکی نمیادا
_لیلی ۲۴ سالته.. الان یه عالمه خواستگار خوب داری.. بعد از یکی دو سال دیگه خبری از این خواستگارا نمیشه ها.. بعدا نگو مادر خوبی نبودی و نگفتی
_نه مادر من.. نمیگم.. من قصد ازدواج ندارم و اگه هم یه روز داشتم فقط با کسی که عاشقشم ازدواج میکنم
_اصلا بنظرت کامیار برای ازدواج مناسبه؟.. درسته که من آدم شناسم و از همون دیدار اول فهمیدم که دیوونه نیست و خیالم راحت شد، ولی بالاخره نرمال هم نیست و قرص مرص میخوره
_مامان کامیار خیلیم نرماله و از خیلی از مردای سالم هم بهتر و فهمیده تره.. نگران من نباش مامانی، خب؟
_چی بگم والا.. امیدوارم عاقبتت خیر باشه

با بابا هم خدافظی کردم و گفتم
_بابا دواهاتو بیخیال نشو و باقلوا هم نخور دورت بگردم.. همش نگران توام

۱۴۰)

بابام عاشق باقلوا بود و تنهاچیزی که نمیتونستیم ازش دور نگهش داریم باقلوا بود.. گاهی میرفت بیرون و یواشکی میگرفت و میخورد و قندش میرفت بالا و حالش بد میشد..
_نگران نباش دلبر بابا.. چشم نمیخورم

ترافیک سنگین بود و کمی از ۹ گذشته بود که رسیدم خونه ی کامیار..
نگار جون و منیره توی هال بودن ولی کامیار نبود..
منیره بلند شد شامو بیاره و گفت که شام نخوردن و منتظر من شدن..
معذب شدم و گفتم
_منکه گفتم دیر میام، اونجام مامان به زور شام داد خوردم.. شرمنده شدم ازتون که تا الان گرسنه موندین
_گرسنه چیه مادر.. همش نیم ساعت از وقت شاممون گذشته.. بدون تو مزه نمیداد چشم و چراغ خونه

آخ که چقدر این زن مهربون بود.. همه ی حرفاش صمیمی و واقعی بود و میفهمیدم که فیلم و الکی نیست.. چون آنچه از دل برآید بر دل نشیند و من حرفی رو که الکی و کشکی باشه زود میفهمیدم..

رفتم بغلش کردم و گفتم
_قربونتون برم که اینقدر مهربونین

گونه مو بوسید و یواشکی گفت
_از زبون کامیار اسم صاحب لباسو کشیدیم بیرون

دلم از جاش کنده شد و زود گفتم
_کی بود؟.. برای کی خریده؟

منیره هم اومد پیشمون و یواشکی طوری که اگه کامیار اومد نشنوه گفت
_عصری نتونستم طاقت بیارم و رفتم تو اتاقش.. خودش رفته بود تو تاریکخونه ش.. لباسو دیدم.. وای لیلی خیییلی خوشگل بود
_آره منیر.. تازه باید تو تن ببینیش.. منکه پرو کردم دهنم یه متر باز مونده بود از بس قشنگ بود
_لیلی نمیدونی چی شد.. کامیار اومد و مچمو گرفت
_چییی؟.. خدا نکشتت منیر
خندید و گفت
_نمیدونی طوری رنگم پرید که کامیار خنده ش گرفت و گفت خب دیگه خجالت نکش فضول خانم
نگار جون گفت
_منم ازش پرسیدم که اون لباس مال کیه.. اولش طفره رفت و خواست نگه.. گفت مال منه دیگه خودم خریدمش میخای مال کی باشه.. منم گفتم از کی تا حالا لباس زنونه میپوشی؟.. اعتراف کن ببینم برای کی خریدیش.. اونم گفت که برای لیلی خریدم ولی فعلا وقتش نیست که بهش بدم و شمام بهش نگین

داشتم بال درمیاوردم از خوشحالی.. میدونستم برای من خریده ولی مطمئن نبودم و وقتی گفته بود برای دوستی خریده، مرده و زنده شده بودم از احتمال وجود زنی توی زندگیش..
ناخودآگاه خندیدم و نتونستم خوشحالیمو مخفی کنم..
نگار جون با محبت نگام کرد و گفت
_صاحب هر دو لباس خودتی دختر نازم

منظورش از لباس دوم لباس سفیدی بود که میگفت برای عروسش آورده..
از خجالت سرخ و سفید شدم و گفتم
_من برم لباسمو عوض کنم بیام کمک منیر برای شام
_نمیخاد تو کمکم کنی..خودم میارم.. تو لباستو عوض کن برو کامیارو صداش کن بیاد برا شام

با کمال میل میرفتم صداش میکردم.. دلم تنگ شده بود براش توی این نصف روز..
لباسمو عوض کردم و رفتم بالا..

توی تاریکی جلوی پنجره وایساده بود و حیاطو نگاه میکرد..
صدای پامو شنید و بدون اینکه برگرده گفت
_دیر کردی و همه
از من پرسیدند
که چرا پیر شدم..

یکربع دیر کرده بودم و طاقتشو نداشت.. دلم از عشقش لبریز شد و خواستم بغلش کنم و بگم منم طاقت دوریتو ندارم..
برگشت و نگاهم کرد.. گفت
_منو پشت پنجره ندیدی

لابد وقتی من وارد خونه شدم پشت پنجره منتظرم بوده.. گفتم
_نمیدونستم پشت پنجره ای و بالا رو نگاه نکردم.. ترافیک بود وگرنه طوری تنظیم کرده بودم که قبل از ۹ برسم

لبخندی زد و گفت
_خیلی وقته توی ترافیک نموندم.. یادم رفته بود این احتمالو و نگران شدم

رفتم جلوتر و توی چشماش نگاه کردم و گفتم
_نگران چی؟
اونم یه قدم اومد جلوتر و سینه به سینه م وایساد و گفت
_نگران اینکه.. دیگه نیای
_چرا باید نیام؟.. مگه میشه؟
_من همیشه نگرانم که تو یه روز بری و دیگه نیای لیلی.. همیشه میترسم از دیر کردنت و آخرشم نیومدنت

کاش میشد بغلش کنم.. کاش میشد دستاشو بگیرم و سرمو بزارم روی سینه ش و بگم من بدون تو میمیرم مگه میشه نیام پیشت..
ولی نمیشد اینو بگم و به جاش توی چشماش نگاه کردم و شعری از شاعر ترکیه ای آتیلا ایلهان که خیلی دوستش داشتم براش خوندم..

من به تو مجبورم
نمیدانی
اسمت را میخ کرده ام به ذهنم
هی بزرگ و بزرگتر میشود چشمانت در دنیایم
من به تو مجبورم نمیدانی
وجودم و درونم را با تو گرم میکنم من
من به تو
مجبورم
نمیدانی

Ben sana mecburum
Bilemezsin
Adını mıh gibi tutuyorum aklımda
Büyüdükçe büyüyor gözlerin
Ben sana mecburum bilemezsin
Içimi seninle ısıtıyorum
Ben sana
Mecburum
Bilemezsin

طوری نگام کرد که مطمئنم جوابشو گرفت از شعری که خوندم.. لبخند رضایتی روی لبش نقش بست و گفت
_پس دیگه نمیترسم از نیومدنت.. چون مجبوری بیای
لبخند زدم بهش و گفتم
_پس بریم شام بخوریم منتظرمونن

یه بار دیگه با اونا شام خوردم.. برای بودن با کامیار و همراهش سر میز نشستن، میتونستم پنج بار شام بخورم..
خیلی سرخوش بودم.. پاهام انگار روی زمین نبود و حال خوشی داشتم..
کامیار موضعشو تغییر داده بود و دیگه خودشو محدود نمیکرد و گاهی چیزایی میگفت که عشقشو بهم نشون میداد..

۱۴۱)

فردای روزی که سوغاتی های نگارجونو برای مامان و بابام بردم، مامان زنگ زد و با نگار جون صحبت کرد.. فکر میکردم فقط برای تشکر زنگ زده ولی وقتی نگار جون گفت
_ممنون از دعوتتون، ولی راستش نمیدونم خانم ستوده اجازه بدین از کامیار بپرسم، منکه از خدامه ولی میدونین که کامیار زیاد جایی نمیره

تعجب کردم..
مامانم انگار داشت دعوتشون میکرد خونمون.. استرس گرفتم چون میدونستم کامیار قبول نمیکنه و مامانم از دستش ناراحت میشه.. و من میموندم وسط دوتاشون و نمیدونستم به کدومشون حق بدم..

نگار جون به مامانم گفت که از کامیار میپرسه و چند دقیقه بعد بهش جواب میده و تماسو قطع کرد..
به من گفت
_مادر بی زحمت کامیارو صداش کن یه دیقه بیاد پایین
رفتم پایین پله ها وایسادم و صداش زدم.. اومد توی پاگرد و از اون بالا گفت بله؟..
گفتم
_نگار جون کارت داره
تا اون بیاد به نگار جون گفتم
_مامانم اشتباه کرده نباید کامیارو معذب میکرد و توی تنگنا قرارش میداد
اونم با حالت متفکر گفت
_اون بیچاره که لطف کرده دعوتمون کرده، ولی میترسم این پسر غیراجتماعی من، آبرومو پیش مامانت اینا ببره و بگه نه
_به چی بگم نه؟
برگشتم و نگاش کردم..
یه تیشرت مشکی جذب با یه شلوار طوسی آدیداس تنش بود..
با لباس خونه هم خوش تیپ و خوش هیکل بود لامصب.. نمیدونم من مقابلش زیادی هیز بودم یا اون زیادی جذاب بود که از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم..
_خانم ستوده زنگ زده بود دعوتمون کرد خونشون.. ولی من گفتم اول باید از تو بپرسم

چیزی نگفت و اومد توی هال و رفت سررسیدشو که روی میز تلفن بود برداشت..
میدونستم خونسردانه میگه نه.. چون حوصله ی خاله بازی مهمون بازی رو نداشت و دفعه ی قبل هم چون گفته بود پدر و مادرت حقشونه که ما رو بشناسن و خونه ای رو که دخترشون توش زندگی میکنن ببینن، راضی شده بود که مامانم اینا بیان.. ولی میدونستم که الان دعوت مامانو قبول نمیکنه و عذرخواهی میکنه..
_باشه زنگ بزن بگو میریم و از طرف منم از دعوتشون تشکر کن

تعجب کردم و سر جام خشکم زد.. این آدم واقعا کامیار بود؟..
دید که متعجب نگاش میکنم و گفت
_چیه چرا اونجوری نگام میکنی؟.. دوست نداری بریم خونتون؟
_معلومه که خیلی دوست دارم و مامان و بابام خیلی خوشحال میشن.. ولی فکر نمیکردم قبول کنی

_دارم به لطف تو برمیگردم به زندگی اجتماعی.. بده؟
لبخند زدم و گفتم
_عالیه

روز جمعه که داشتیم راه میفتادیم که بریم خونه ی ما برای ناهار، نگار جون گفت که یکم زودتر از خونه خارج بشیم تا یه کادویی بخره و دست خالی نباشن.. هر چی گفتم زحمت نکشین نیاز نیست قبول نکرد و رفتیم و یه مجسمه ی دختر و پسری که باله میرقصیدن و خیلی خوشگل بود خرید..
کامیار هم مقابل یه گلفروشی بهم گفت ماشینو نگه دارم و پیاده شد و یکم بعد با یه دسته گل بنفش پررنگ زیبا برگشت تو ماشین..
دسته گل خیلی خوشگل و شیک بود و من کم کم داشتم میفهمیدم که این مرد خیلی باسلیقه و باکلاسه..
وقتی رسیدیم خونمون و کامیار گلها رو داد به مامانم، مامان ازش تشکر کرد و گفت تا حالا دسته گلی به این زیبایی و این رنگ خاص ندیده و کامیار گفت خوشحالم که پسندیدین..
کامیار با بابام رفتن تو پذیرایی و مامان هم به من گفت که لیلی خانم کیان و منیره خانم رو راهنمایی کن توی اتاق مانتوهاشونو دربیارن..
برای اولین باز من میزبانشون بودم و خیلی خوشحال بودم که اومدن خونمون..

مامان نشست پیش نگار جون و منیره، منم مشغول پذیرایی ازشون شدم..
داشتم برای منیره میوه تعارف میکردم که چشمم خورد به کامیار که داره با لبخند محوی نگام میکنه..
حواسم پرت شد به اون و با اینکه منیره میوه برداشته بود ولی هنوزم وایساده بود مقابلش و ظرف میوه خوری رو کرده بودم تو حلقش..

نگاهم به کامیار بود که مامانم گفت
_لیلی منیره خانم میوه برداشتن حواست کجاس؟

اوف همه متوجه شدن و ضایع شدم.. هول هولکی رفتم طرف بابام و اونم اشاره کرد که اول به آقا کامیار تعارف کن..
مارمولک خبیث زیر زیرکی میخندید.. بایدم میخندید اونیکه ضایع شده بود من بودم، نگاه اونو که هیشکی ندیده بود..
میوه تعارفش کردم و یواشکی گفتم
_نخند لعنتی

به بابامم میوه تعارف کردم و نشستم روی مبل پیش منیره..
چقدر حضور کامیار توی خونمون لذتبخش بود..

اونا مشغول صحبت بودن که مامان بهم گفت برم و میزو بچینم تا اونم بیاد و غذاهارو بکشه..
هر بار که از جام بلند میشدم سنگینی نگاه کامیارو رو خودم حس میکردم..
رفتم توی آشپزخونمون که اپن بود و از اونجا یواشکی نگاش کردم
با بابا حرف میزد و وقتی که بابا رو کرد به نگار جون تا جوابشو بده، با نگاه دنبال من گشت و تو آشپزخونه پیدام کرد..
نمیتونست راحت نگام کنه و بخاطر جمع همش سرشو برمیگردوند، ولی من از آشپزخونه دل سیر نگاش میکردم..
پیرهن و شلوار جینشو پوشیده بود که من عاشقش بودم و وقتی میپوشید هوش از سرم میرفت..

وقتی با بابام حرف میزد خیلی مودب و رسمی میشد و اصلا نگاهم نمیکرد

۱۴۲)

عاشق این حالتاش بودم.. اصلا فکر نمیکردم یه روز مردی به این جذابی بیاد تو زندگیم و بشه همه ی دنیام..

شیکترین سرویس بشقاب و لیوان و ظرفهامون و دستمال سفره های ساتن طلایی رو درآوردم و همه شونو خوشگل و فانتزی چیدم روی میز.. چند شاخه هم از گلهای کامیار گذاشتم وسط میز..
در قابلمه ها رو برداشتم ونگاه کردم ببینم مامان چیا پخته..
لازانیا و مرغ شکم پر تنوری توی فر بود و روی اجاق هم پلو و سوپ خامه و قورمه سبزی بود و تا قورمه سبزی رو دیدم به کامیار اشاره کردم.. یکم بعد متوجهم شد و قابلمه رو نشونش دادم و با حرکت لب گفتم قورمه سبزی..
خندید و سرشو برگردوند..
میزو که کامل چیدم مامانو صدا کردم و اونم اومد غذاهارو کشیدیم و بردیم سر میز و مامان به مهمونا گفت
_بفرمایید لطفا
نگار جون با دیدن غذاها گفت
_چقدر زحمت کشیدین خانم ستوده
_چه زحمتی.. نمیدونین من چقدر خوشحالم که اومدین
همگی دور میز نشستیم و مامانم انقدر به کامیار تعارف کرد و غذاهارو گذاشت نزدیک اون که نگار جون با خنده گفت
_پس پسر من میدونسته اینجا بهش خوش میگذره که گفت بریم
همه مون خندیدیم و مامانم گفت
_امیدوارم بعد از این بازم بیایین و خوشحالمون کنین
و در کمال تعجب شنیدم که کامیار گفت
_حتما

بعد از ناهار منیره اصرار کرد که به من و مامان کمک کنه تا میزو جمع کنیم و نگار جون و کامیار و بابا هم رفتن توی پذیرایی..

یکم بعد براشون چای بردم و دیدم که بابا کامیارو نشونده پای بساط شطرنجش و دارن با هم بازی میکنن..
دو تا مردی که عاشقشون بودم کنار هم نشسته بودن و با خنده و کل کل شطرنج بازی میکردن..
نشستم روی مبل پیش نگار جون و بابا و کامیارو نگاه کردم..
آخرای بازی بود که صدای خنده ی پیروزی بابا بلند شد و دیدیم که کامیار باخته و بابا برده..
مطمئن نبودم که واقعا باخته به بابا، یا از روی ادب نخواسته مردی به سن بابامو ببره..
رفتم پیششون و گفتم
_رقیب سرسخت نمیخواین؟

بابا از روی صندلی بلند شد و گفت
_تو بیا به کامیار خان بازی کن بابا، منم یکم اخبار ‌ببینم
روی صندلی مقابل کامیار نشستم و گفتم
_اخبار خونش افتاده.. بابام همیشه شبکه خبر میبینه

خندید و گفت
_بیا بازی کنیم ببینم چند مرده حلاجی خانم پرستار

شروع کردیم و چند تا حرکت خفن انجام دادم که خوشش اومد و گفت
_نه خوشم اومد واردی.. پس دیگه ملاحظه تو نمیکنم و خوب بازی میکنم
بعد از اون پشت سر هم یه اسب و یه قلعه و یه سربازمو سوزوند و انداخت بیرون و گفت
_کیش
_منو کیش میکنی؟.. صب کن الان ضربتی ماتت میکنم حال کنی
داشتم دقیق مهره ها رو نگاه میکردم و فکر میکردم که سنگینی نگاهشو حس کردم..
سرمو بلند کردم و نگاهش کردم..
آروم زمزمه کرد
_چون مات توام دگر چه بازم

Ebham

مهرناز

‫86 دیدگاه ها

          1. وا این که گفته خیلی عالی من نیستم یه فاطمه دیگه هست.
            به هر حال قربون دل کوچیک مهربونت برم .

  1. سلام واقعا رمانتون عالیه
    و اینکه چقدر خوبه که اینقدر مرتب پارت می گذارید من دارم یک رمان می خونم که نویسندش ۷ روز یک بار یه چند خط مینویسه میده به ما کلافمون کرده
    واقعا شما عالی عستید😘

          1. باشه قبول ماهم اگه اخرشو بدونین مزه اش میره..
            ولی عزیزم، من که تو رو اینقدر دوست دارم ، دل مارا شاد بفرما😀

  2. سلاااااام ب مهرناز خوشگل و دوست داشتنی تشکر خییییییییییییلییییییییییی زیاد از قلم عالیت.
    مهرناز باورت میشه میام کامنت بذارم واقعا نمیدونم دربرابر این رمان ب این قشنگی دربرابر نظمت دربرابر پارت های طولانی و عالیت و داستان عالی و قلم بسیار زیبات چی باید بنویسم این کامنتی هم ک میذارم فقط برای عرض ارادته و خسته نباشید و این ک ی انرژی مثبت بهت بدم و بگم ک عااااالی هستی دختر دمت گرم💋💋💋💋💋

    1. عزیززز دلمممم فدات بشم زهرا جونم خیلی انرژی میگیرم از کامنتای قشنگت که کاملا حس میکنم از دلت میاد که به دلم میشینه مهربونم 🤗😍😘❤💋💋💋💋

  3. سلام مهرنازی خوبی خواهری؟
    عالی بود این پارت
    ببین فقط پارت بعدی و یه مشکل برای کامیار بزار
    مثلا هنوز خونه لیلی اینان بعد دورهمن یهویی توی تلویزیون مستند گرگ هاس بعد سامیار شروع میکنه داد و بیداد کردن
    که لیلی آرومش میکنه
    راستی مهرناز یه چیز میتونی توی پارت بعد بهش اضافه کنی؟
    من خیلی دوست دارم
    کامیار لیلی و ببوسه جلوی چشم خانواده جفتشون🥺🥺🥺
    امشب اگه شد بزار توروخدا من دارم میمیرم تا نمردم بزار
    فقط تا می. مان و میخوای ادامه بدی؟
    اگه بعد از پایان این رمانت بتونی یکی مثل همین و بنویسی عالی میشه💜💜💛💛

    1. عزیز دلم کل رمان و اتفاقاتش توی ذهن من مثل یه سریال آماده ست و متاسفانه نمیتونم تغییرش بدم چون از هم پاشیده میشه اونوقت توی ذهنم.
      این رمان فعلا ادامه داره و بعد از این رمان دیگه ای نمینویسم چون خیلی خسته م
      خدا میدونه بعدش کی بازم بنویسم

      1. عه مگه میشه ننویسی من عادت کردم باید بنویسی خودم میام شونه هاتو ماساژ میدم تو فقط بنویس😊 😂

  4. نوسنده جونیییی من بهت مشکوکم لنتی 😄🙈احیانن که نمی خوای بعد از اینکه بهم رسیدن وسط زندگیشون بمب بترکونی 😳اینا خیلی عجیب بهم دارن میرسن اصن هسِ خوبی ندارم 🥺🥺
    میشه تا آخر پیش هم بمونن گناه دارن آخه 🥺😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

      1. وای نه دیگه نفس و مهراد رو خیلییییییییی زجر دادی نکن باهاشون همچین نزار راحت بهم برسن اما زیاد اذیتشون نکن گناه دارن طفلکیا

      2. لعنتی نکنی اینکارو که من خودم میکشم نگا چه خوبن باهم جون من نکن 🤲🏻🤲🏻 قلبم درد گرفت با ای حرفت

      3. ببین مهرناز جونم سخت بهم برسن ولی بهم برسن خوااااااااهشا آخه دلت میاد اینارو از هم دیگه جدا کنی 🥺🥺نه خدایی دلی میاد……؟

        نکن این کارو خواهر من اینقدر تن ما خواننده هارو نلرزون خواهشا

  5. رمانت عالیه عزیزم فقت مهرناز یه خواهشی ازت دارم تورو خدارم این هاروارد بهم برسون تا من نمردم

  6. اوه تا یادم نرفته …
    تشکررررر کنم از زهرای عزییزم…خدا حفظ کنه برات خانوادت رو…مرسی از محبتت.آریا رو ببوس…مهربونی از خودته خواهر قشنگم…
    .
    .
    تینای نازنینم از تو هم ممنونم…ایشالله روزی خودت قشنگ مهربونم مرسی

  7. عالی بود مهرناز جون 😘😘یه جوری می نویسی که من از خوندن رمانت غرق ارامش میشم.موفق و سربلند باشی عزیزم

  8. آره فاطمه جانم درست میگی .
    رمان هست اما با اتفاقات مشابه واقعی..
    .
    .
    ناااز من دلم باقلواااا میخواااد.
    لازانیا و پیتزاا همممم.
    مرغم که عاااشقشم…
    هر شکلی شکم پرشو با گردو زرشک و زعفروون بقیه چیزا که دیگه هیییچی…اصلا دلگ بستنی وانیلی و شکلاتیم میخواد…

    همش تقصیر توئه .من اگه امشب بمیرم و دلم اینا رو بخواد به گردن تو ئه نااز.
    .
    دلم چیپس فلفلی و سرکه ای و ماست موسیرم هوس کرده.واای دلم لوشکم میخوااد..

    1. پخخخخخخخ
      ریحان چه خبرههه😂
      بقول مهرناز خیلی مشکوکی🤨🤪
      یه بارم قبلنا سوسه اومدی منم ازت پرسیدم ولی جواب ندادی😄
      با این کامنتت دیگه نورالانور شد😂
      .
      .
      شوخی میکنم،امیدوارم به دل نگیری😐😄

      1. نه آبان جانم فقط دلم چیزایو که خواست رو گفتم….
        .
        .
        من قبلا هم گفته بودم عاااشق ایناییم که گفتم…زهرا جانم میدونه به اون گفته بودم.

  9. دیر کردی و همه
    از من پرسیدند
    که چرا پیر شدم…
    این همه حرف زدم اماهیچوقت نگفتم وقتی بعد اینهمه سال محمدم رو تو اون نیمه شب بعد رسیدنش دیدم چی گفتم و چی شنیدم….
    هعععععی…
    شاید هنوزم خوابم…
    .
    .
    اون جذاب بود ناااز…
    مرد جذاب و خوشگل و

    خوشتیپت رو فقققققط باید نگاش کرررد….
    .
    .
    عااالی بود و من با بیشترش بغض کردم…

    و یه کوچولو هم اشکام ریخت…خیییلی دوسش داشتم این پارت رو گوزلیم♥

                1. خوب جزیره ای دیگه…جزیره ی نااز
                  .
                  تو قشم…دیدی خییییلی خوشگله…وقتی یادم افتاد با محمد حرفشو میزدیم.گفت دوباره بریم قشم.گفتم جزیره نازم بریم.یاد توافتادم.شدی جزیره.

                  حالا شب خوش جزیره♥

                    1. بله که خوشم اومد 😌
                      عزیز دلمی تو دختر مهربون 😍😘
                      .
                      رفتم یکم پارت جدید بنویسم ریحانم
                      .
                      شبتون بخیر بچه ها 😘

      1. خوب مهرنازجان یسریها
        علاقه خاصی دارن به جز فیلمهای دوبله پارسی
        فیلم*سریالهای خارجی زبان اصل هم ببینن ( من هم جزءشون هستم )
        مثلن ترکی
        ( استانبولی ) و کُره ای
        اینی هم که گفتم زبان کُره ای
        کامسامیدا• کامزامیدا میشه متشکرم*** کومائوو میشه؛ ممنون
        اوونی هم به معنی آبجی
        یا خواهر بزرگتر یعنی دخترها به خواهر بزرگترشون میگن اوونی😀💗💓

          1. عزیزم قسمت۳۹ رمان خودت هم یکی از هنرمندان
            ( خواننده•بازیگر••••••• )
            کره ای دیگه ( فکرکنم یکی از بروبچه های گروه بی تی اس باشه )

  10. چقدر خوبه که داری با یک زندگی البته تخیلی ولی با اتفاقاتی کاملا مشابه واقعی جلو میری و با خوشی هاشون خوشحال و با ناحتی هاشون دپرس میشیم.
    اما حالا مهم اینجاست که داستان سرشار از خوشی شده و دو عاشق واقعی با پشت سر گذاشتن هزاران مشکل بلاخره به هم خواهند رسید.
    من همه ی این حس خوب رو مدیون تو هستم مهرناز عزیز.
    پ.ن= راستش من اصلا ادمی نبودم که رمان بخونم مخصوصا رمان ها با موضاعاتی که کاملا شبیه به هم شدن یا به خاطر یه پارت جدید چندبار به سایت سر بزنم. که با رمان شما معتاد به رمان تون هم شدم🌹🌹

  11. در سرزمین خاطره ها آنان که خوبند همیشه سبزند و آنان که محبت ها و دوستی هارا بر قلبشان برافراشتند همیشه به یاد میمانند.
    مثل همیشه عالی بود نویسنده عزیز ممنون😍

  12. مرسی مهرناز جون😍🥰
    مهرنازی اون شب میسا خواهر کوچولوم واست اون عکسو تو پینترست فرستاده من تازه دیدم معذرت میخوام😊
    Username: mahadabdolkhani

  13. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان