codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۴۵

۱۵۳)

کامیار همه ی توانشو به کار بست که حال منو خوب کنه و از حالت عزاداری و افسردگی خارج بشم..
کامیاری که از شلوغی و حضور مردم بیزار بود، منو و گاهی هم همه مونو میبرد به رستورانها و کافی شاپهای شلوغ و معروف شهر..

یه روز که توی اتاقم نشسته بودم و درس میخوندم اومد پیشم و گفت
_خسته نشدی انقدر درس خوندی؟

_آخه خیلی عقبم و هیچی بلد نیستم.. باید بخونم

_بخون ولی نه اینطوری که مغزت بسوزه.. هوا آفتابیه پاشو بریم بیرون هوات عوض بشه

_کامیار من تو خونه راحتم، چرا خودتو بخاطر من اذیت میکنی در حالیکه از شلوغی بدت میاد

_نه دیگه بدم نمیاد.. عادت کردم، تو فکر منو نکن.. پاشو لباس بپوش بریم

لباس پوشیدم و سوار ماشین که شدیم گفت
_اینبار تو بگو کجا بریم

کافی شاپ دنج و باحالی رو میشناختم به اسم کافه ناندو که قبلا با دوستام رفته بودم و خیلی از فضاش خوشم اومده بود..
گفتم
_یه کافه ای هست که من خیلی دوست دارم.. بریم اونجا

وارد کافه که شدیم کامیار هم مثل من ازش خوشش اومد و گفت
_چقدر اینجا قشنگه

همه جا از چوب بود و روی دیوار ها از گلهای طبیعی و روی سقف از گیاهان رونده استفاده کرده بودن که از سقف آویزون بود..
و آکواریوم های بزرگی که پر از ماهی و گیاه طبیعی و مرجان های زیبا بود..
روی میزها هم شمع های قشنگی روشن بود و گاهی هم عطر ملایم عود توی فضا با بوی قهوه مخلوط و پخش میشد..
گوشه ی کافی شاپ درختی گذاشته بودن که مشتری ها آرزویی میکردن و روی کاغذ مینوشتن و از شاخه هاش یه عالمه کاغذ رنگی و روبان و اشیاء ریز آویزون میکردن..

دوستم پریسا روی یه تکه کاغذ صورتی اسم پسری رو که دوست داشت نوشته بود و تا کرده بود و با روبان وصل کرده بود به یه شاخه ش..
اونوقتها به کارش خندیده بودم چون اثری از عشق توی قلبم نبود و فکرشم نمیکردم که یه روز اینطوری گرفتار جادوی عشق بشم..

پشت یه میز دو نفره نشستیم و دو تا موکا همراه با پای سیب دارچینی سفارش دادیم..
کامیار دور و برو نگاه کرد و گفت
_چه آکواریومهای باحالی داره.. منم یه وقتایی خوشم میومد و یه آکواریوم کوچیک داشتم ولی نگهداری و تمیز کردنش سخت بود دادمش به پسر عموم

_منم دوس دارم.. مخصوصا که آکواریومهای اینجا نور و زمینه ی آبی داره و به آدم آرامش میده

سفارشهامونو آوردن و کامیار یه جرعه از قهوه ش خورد و نگاهی به درخت کرد و گفت
_اون درخت چیه انقدر چیز میز بهش آویزون کردن؟

_میگن درخت آرزوئه.. دوستم میگفت آرزویی که داری مینویسی روی کاغذ و آویزون میکنی ازش، مثلا که برآورده میشه.. یا یه چیز کوچکی که میخوای از خودت یادگاری بزاری وصل میکنی بهش

_ایده ی جالبیه، منظره ش هم قشنگه

حدود یک ساعتی نشستیم و یکم از کیک و شیرینی های محبوبمون و یکم راجع به مردمی که میومدن و میرفتن حرف زدیم و کم کم بلند شدیم که بریم..
کامیار قبل از رفتن با خنده گفت
_تو نمیخوای آرزوتو بنویسی و آویزون کنی از درخت؟
_فکر بدی نیست.. به شرط اینکه هردومون بنویسیم
با همون خنده ی قشنگش گفت
_باشه بریم بنویسیم

حسابو پرداخت کرد و رفتیم کنار درخت و از جعبه ای که پیشش بود دو تکه کاغذ و خودکار برداشتیم و تا خواستم بنویسم دیدم کامیار کاغذمو نگاه میکنه..
نوشته مو ازش مخفی کردم و گفتم
_عه نگاه نکن.. مال خودتو بنویس

روی کاغذم نوشتم

تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد
آرزوم کامیاره

کاغذو تا کردم و با روبان نازکی که از سوراخ کاغذ رد کردم بستمش به یکی از شاخه های درخت..
کامیار هم چیزی نوشت و از شاخه ای آویزون کرد..
داشتم از فضولی اینکه چی نوشته میمردم.. باید یه جوری آرزوشو نگاه میکردم..
فکری به ذهنم رسید و کیفمو یواشکی گذاشتم روی یه صندلی نزدیک درخت..
فقط دعا کردم که تا برگردم کسی برش نداره و به کامیار گفتم
_اینم از درخت آرزو.. بریم
با خنده ی موذی گفت
_چی نوشتی؟
مثل خودش خندیدم و گفتم
_به تو چه فضول؟.. مگه من از تو آرزوتو پرسیدم که تو میپرسی

بااااشه ای گفت و از کافه خارج شدیم..
سوار ماشین که شدیم یهو گفتم
_آخ کیفم جا موند
گفت
_من میارم
و خواست پیاده بشه که گفتم
_نه تو بشین خودم میارم
سریع رفتم کیفمو برداشتم و با عجله کاغذ کامیارو باز کردم و خوندم..
نوشته بود

فضای دلم غرق آرامشیست
که با بودن تو مهیا شده
گمان میکنم قلب مجنون من
گرفتار لیلا شده…
لیلی

پیش لیلی هم یه قلب کج و کوله کشیده بود که دلم براش ضعف رفت..
خواستم برش دارم ولی فکر کردم شاید واقعا برآورده بشه و گذاشتم همونجا موند..
هیچ آدم عاشقی عقل درستی نداشت.. منم نداشتم..

زود برگشتم توی ماشین و به روم نیاوردم که یادداشتشو دیدم و دارن توی دلم بندری میزنن..

یکم خیابونا رو گشتیم و چیزایی که منیره سفارش داده بود خریدیم و برگشتیم خونه..

روزهای قشنگی از عمرم سپری میشدن و کنار کامیار دلم آروم بود..

۱۵۴)
دیگه مثل قبل منتظر اعتراف و پیشنهاد ازدواجش نبودم چون دیگه شک نداشتم که اونم عاشق منه و منو میخواد..
سپردم به زمان و تصمیم گرفتم از روزهای با هم بودنمون لذت ببرم تا به وقتش دلدارم زبون باز کنه و حرفشو بزنه..

هر روزمون با هم میگذشت و کامیار همش پایین بود..
فقط برای استراحت میرفت بالا و حتی گاهی وقتها میفهمیدم که نمیخواد بره بالا و بعد از ناهار روی مبل سه نفره دراز میکشید و چرت میزد و بعدش هم وانمود میکرد که یهویی خوابش برده و نتونسته بره بالا..
ولی من دیگه شناخته بودمش و زرنگ بازیاشو از بر بودم..
عاشق این بودم که روی کاناپه بخوابه و من روش پتو بکشم و زیر سرش بالش بزارم..
بنظرم خودش هم متوجه میشد ولی خودشو میزد به خواب که من روش پتو بکشم..

یه بار که بعد از ناهار یکم کتاب خوند و بازم دراز کشید روی مبل و چرت زد، مینو زنگ زد و یک ساعت فک زد..
وقتی تماسو قطع کردم و رفتم توی هال دیدم روی کاناپه نیست و رفته بالا..
دو سه ساعتی نیومد پایین و بالاخره من رفتم بالا که ببینم چرا نمیاد..
وقتی رفتم تو اتاقش دیدم داره کمد لباسشو مرتب میکنه و اصلا به من محل نزاشت..
گفتم
_چه عجب داری کمدتو مرتب میکنی؟

نه نگام کرد نه جواب داد.. با تعجب گفتم
_کامیار.. چرا جواب نمیدی؟
_چی جواب بدم؟.. لباسامو دارم مرتب میکنم دیگه.. کجاش عجیبه
انگار قهر کرده بود.. گفتم
_چرا اخمویی؟
_اخمو نیستم.. با کسی که یه پتو هم روم نمیندازه تو این سرما حرفی ندارم

ای جاااان بخاطر پتو و بی توجهیم چه قهری هم کرده بود.. طوری میگفت تو این سرما، انگار تو حیاط خوابیده بود..
خندیدم و گفتم
_لوس نشو مگه بچه ای؟.. قهری با من؟
_برو بزار کارمو بکنم

منم بهم برخورد و بدتر از خودش قهر کردم و گفتم
_به درک که قهری.. تو که حتی فکر نمیکنی شاید دلیلی داشتم که نتونستم روت پتو بندازم، همون بهتر که با من حرف نزنی
اینو گفتم و رفتم پایین..

دو روز بخاطر یه موضوع بچه گانه حرف نزدیم باهم و قهر موندیم..
فقط برای صبحانه و ناهار و شام میومد پایین و همش بالا بود..
اصلا به همدیگه نگاه نمیکردیم و حرف نمیزدیم..

یه بار موقع ناهار، نگار جون پرسید شما دو تا چرا حرف نمیزنین با هم.. منم گفتم حرفی نداریم..
چپ چپ نگام کرد و پاشد رفت بالا.. منم خونسرد نشستم و بقیه ی غذامو خوردم..
ولی دلم براش تنگ شده بود.. لعنتی..

عصر دومین روز قهرمون بود که وقتی رفتم توی اتاقم دیدم یه بسته پفک روی تختمه..
با تعجب برش داشتم.. کار کامیار بود مطمئن بودم.. خنده م گرفت و پفکو برداشتم و رفتم توی هال..
از منیر پرسیدم
_منیر تو این پفکو گذاشتی تو اتاق من؟
خندید و گفت
_فکر کنم کامیار گذاشته، چون یکم قبل رفت بیرون و برگشت.. پفک خواسته بودی؟
خندیدم و گفتم
_نه

حالا که پا پیش گذاشته بود برای آشتی، منم باید کاری میکردم..
پفکو ریختم توی یه کاسه و رفتم بالا..
روی تختش دراز کشیده بود.. تا منو دید نیم خیز شد.. با لبخند گفتم
_سلام
روی تخت نشست و خنده ش گرفت و گفت
_سلام
منم پیشش نشستم و گفتم
_از کجا میدونستی پفک دوست دارم؟
_از اونجایی که وقتی برای بچه های بیمارستان خوردنی خریده بودم التماس میکردی پفکو بدم به تو
_توام که ندادی.. جالبه که یادته
_ندادم چون اون وقتا ازت خوشم نمیومد.. در ضمن من همه چیه تو رو یادمه
_چطور ازم خوشت نمیومد که همه چیمو یادته؟

دستشو دراز کرد سمت کاسه و گفت
_داری زیادی سئوال میپرسی
منم دستمو کردم توی کاسه ی پفک و گفتم
_پررو

دستشو که بدجور پفکی بود مالید به آستین بلوزم و گفت
_تو یا من؟
دادی زدم و گفتم
_کامیااار.. بلوزم سفیده رنگ میگیره از پفک
بدجنس خندید و گفت
_خب درش بیار بشورش.. میخوای کمکت کنم دربیاری؟

بد نگاش کردم و گفتم
_خیییلی…
پررو گفت
_خیلی چی؟
_کلمه ای که مناسبت باشه پیدا نمیکنم
بلند خندید و گفت
_خوب بابا خودت درش بیار
_کامیاااار
_چیه؟. من دربیارم؟

محکم زدم به بازوش و گفتم
_خیلی بی تربیتی.. اصلا بده پفکمو، نمیخوام بخوری

زود یه مشت دیگه برداشت و کاسه رو از زیر دستش کشیدم..
دم در اتاقش وایسادم و با خنده گفتم
_اونروز مینو زنگ زد و یه ساعت حرف زد، بخاطر اون نتونستم بیام و روت پتو بکشم

لبخند قشنگی زد و گفت
_دلیلتون موجهه خانوم

بعد از اونروزی که کامیار به زور منو برده بود سر خاک، و با حرفاش بهم آرامش داده بود، دیگه مرتب هر جمعه با کامیار میرفتیم بهشت زهرا.. و یه بار هم نگار جون و منیره هم اومدن و سر خاک آقای کیان هم رفتیم..
خیلی دلم میخواست بدونم مهتاب رو هم اونجا دفن کردن یا نه..
ولی جرات نمیکردم ازش بپرسم.. هیچوقت باهاش در مورد زن و بچه ش حرف نزده بودم و میترسیدم ناراحت و یا عصبی بشه..

گاهی هم اصرار میکرد خودش منو ببره دانشگاه ولی من قبول نمیکردم..
نمیخواستم منو با کامیار ببینن چون میترسیدم بهرام قاسمی یه حرفی چیزی بهش بزنه و یا بقیه ی بچه ها ببینن و پشت سرم شایعه درست کنن..

۱۵۵)
کامیار و نگار جون توی هال حرف میزدن و منم داشتم قرصهای کامیارو چک میکردم تا ببینم کدومشون داره تموم میشه و باید بخریم..
دو تا از قرصاش فقط سه چهارتاش مونده بود و بردم و بهش نشون دادم و گفتم
_در اولین فرصت از این دو تا باید بخریم
نگاهی به قرص ها کرد و گفت
_الان بریم بخریم.. قرص فشار مامان هم تموم شده

توی داروخونه بودیم که یه خانم شیک و سانتی مانتال اومد تو و بدون توجه به کسانی که توی نوبت تحویل دارو بودن رفت جلو و با عشوه و ناز گفت
_آقا این داروها رو بدین لطفا

اونایی که نوبتشون بود اعتراض کردن بهش و گفتن که بره عقب تر و منتظر بشه..
با فیس و افاده اخمی کرد و اومد نزدیک ما ایستاد..
بوی ادکلن گرونقیمتش رفت توی بینیم و ناخودآگاه نگاهش کردم..
سنگینی نگاهمو حس کرد که اونم نگاهم کرد و بعدشم نگاهش روی کامیار ثابت موند..
کامیار هم نگاهی بهش کرد و بیتفاوت سرشو برگردوند سمت من..
ولی اون خانم هنوزم کامیارو نگاه میکرد و بعد از چند ثانیه اومد جلو و گفت
_کامیار کیان؟

ای بابا آشنا دراومد با کامیار.. این دیگه کی بود..
کامیار با شنیدن اسمش برگشت سمتش و با تعجب گفت
_بله منم.. ولی شما رو بجا نمیارم
زن با خنده و خوشحالی گفت
_آذرم کامیار.. آذر رفیع زاده.. یعنی انقدر عوض شدم که منو نشناختی؟

کامیار با دقت نگاهش کرد و خندید و گفت
_آذر رفیع زاده.. الان شناختمت.. چقدر عوض شدی تقلب
زنه بلند خندید و گفت
_لقبمو یادته، یادش بخیر

داروهای کامیار رو که آماده بود گرفتم و زنه که دید ما داروهامونو گرفتیم گفت
_بریم بیرون بعدا میام میگیرم

رفتیم بیرون داروخونه و آذر رو به کامیار گفت
_خیلی خوشحالم که دیدمت.. راستش خیلی دلم میخواست دوباره یه روز ببینمت

_ده سال گذشته از دوران دانشگاه
_آره ده سال.. ولی تو هنوزم خوشقیافه ای جذاب لعنتی

اوه چقدر هم ریلکس بود خانم.. فوری با کامیار پسرخاله شد..
البته گویا سالها قبل دوستهای صمیمی بودن..

کامیار گفت
_نه دیگه پیر شدم.. ولی تو خوب موندی، اصلا یه آدم دیگه شدی.. اگه اسمتو نمیگفتی ممکن نبود بشناسمت
بلند خندید و گفت
_دست دکترم درد نکنه که کوبید و از نو ساخت منو

کامیار هم خندید و گفت
_آره اتفاقا فقط چشماته که دست نخورده و آشناست.. اون بینی منقار طوطی و دندونای کج و کوله ت درست شدن

_ای بدجنس.. بینیم خیلیم قشنگ بود فقط خواستم عروسکی بشه.. راستی شنیدم بعد از دانشگاه ازدواج کردی
به من اشاره کرد و گفت
_خانمته؟
کامیار هم به من نگاهی کرد و گفت
_نه.. الان مجردم

برقی رو که توی چشمای زن درخشید دیدم و خوشم نیومد..
_وای پس توام مثل من جدا شدی؟.. منم دو سال بعد از فارغ التحصیلی ازدواج کردم و چهار سال پیش هم طلاق گرفتم

کامیار که با یادآوری مهتاب یکم گرفته شده بود، به زور لبخندی زد و گفت
_معلومه که طلاقت میدن کدوم مردی میتونه تو رو تحمل کنه
_ایشش خیلیم دلتون بخواد.. این منم که دیگه هیچ مردی رو نمیخوام و عاقل شدم.. البته تو عشق سابقمی اگه تو بخوای نه نمیگم بهت

چشمکی به کامیار زد و حال من با شنیدن عشق سابق گرفته شد..
مگه کامیار به مادرش نگفته بود که بهم فرصت عاشق شدن ندادی.. پس این زن چی میگفت!

کامیار با حرفی که آذر زد به من نگاهی کرد و بازم اونو نگاه کرد و گفت
_چه عشق سابقی دختر؟.. من و تو رابطه ای نداشتیم

بازم خندید و گفت
_خب تو عشق من بودی.. عشق یکطرفه و محال من.. هر کار کردم نیفتادی به تورم
با همون خنده رو کرد به من و گفت
_همه ی دخترای دانشگاه عاشقش بودن ولی هیچ کس نظرشو جلب نمیکرد و همیشه سینگل بود

چشمکی به من زد و گفت
_لقبش بین دخترا جذاب لعنتی بود.. الان که پیر شده خطرش کمتر شده، اونوقتا خوشگل تر و دخترکش بود، خیلیم مغرور بود و نمیخندید.. ولی الان میبینم که میخنده

_هنوزم پرچونه ای و یه ریز حرف میزنی آذر

_تازه خیلی حرفا دارم باهات حالا که پیدات کردم
بازم یه چشمکی زد و گفت
_مخصوصا که فهمیدم مجردی

چقدر این دختر چشمک میزد.. چقدر حال دل من بد بود.. چرا؟..

کامیار نگاهی به من کرد و بهش گفت
_من گیر تو نمیفتم، الکی دلتو صابون نزن

اونم با همون خنده ی پر عشوه و زنونه ش که من اصلا بلد نبودم گفت
_اونوقتا گیرم نیفتادی چون بچه بودم و اینقدر دلبر نبودم.. ولی بعد از این خواهیم دید

از اینکه کامیار به حرفاش میخندید و طوری رفتار میکرد که انگار شوخیه، دلم گرفته میشد..
رو به کامیار کردم و خواستم بگم بریم، که آذر گفت
_بیا بریم یه جایی بشینیم راحت حرف بزنیم سرپا که نمیشه
کامیار نگاهی به من کرد و گفت
_بریم؟
نمیتونستم بگم نه..
_باشه بریم

دختره طوری وانمود میکرد که انگار من اونجا نیستم و حضورم اصلا اهمیتی داره..
فقط به کامیار میگفت بیا بریم، حرف بزنیم، بشینیم..
یه لحظه خواستم بگم شما برین ولی نتونستم..
کامیار گفت
_یه کافی شاپ همین نزدیکیا هست بریم اونجا
_بیا با ماشین من بریم

بازم منو به حساب نیاورد و به کامیار گفت بیا..
۱۵۶)
دیگه تحملم تموم شد و گفتم
_سوئیچو بده من برم خونه، تو با ماشین خانم برو

آذر هم که از خداش بود گفت
_آره بریم، خودم میرسونمت خونه

ولی کامیار رو به من گفت
_نه با هم میریم
و دستشو گذاشت پشتم و هدایتم کرد سمت ماشین و به آذر گفت
_ماشینتو بزار همینجا با ما بیا
و در جلویی رو برای من باز کرد و گفت
_بشین

وقتی کامیار در جلو رو برام باز کرد آذر داشت با دقت نگاهمون میکرد و با خنده ی ساختگی گفت
_نه منم خودم میام، اینجا جای پارک نداره

از اون دخترای پررو بود که از رو نمیرفت..
رفت و سوار ماشینش شد.. یه لکسوس سفید داشت.. قبل از اینکه ماشینش رو ببینم، از بوی ادکلن و پوست سمور پالتوش فهمیده بودم که حسابی پولداره..
رفتیم توی یه کافه نشستیم و آذر انقدر حرف زد که سردرد گرفتم..
از دوران دانشگاهشون و ازدواجش حرف زد و گفت که با مردی ساکن آلمان ازدواج کرده و چند سال اونجا بوده.. ولی یه روز با یه زن دیگه تو خونه شون‌ دیده شوهرشو و ازش طلاق گرفته..
کل مهریه شو به اضافه ی یه عالمه پول و ملک از مرده گرفته و برگشته ایران‌..

پرسید که من چه نسبتی با کامیار دارم و اونم گفت که لیلی پرستارمه..
با تعجب نگامون کرد و گفت
_مگه چته که پرستار لازم داری؟.. یا انقدر ثروتمند شدی که برا خودت خدمتکار شخصی استخدام کردی؟
کامیار عصبی گفت
_آذر بازم مثل اونوقتا بدون فکر حرف میزنیا.. پرستار و خدمتکار خیلی باهم فرق داره.. من مریضم و لیلی با خواست خودش پرستار من شد بدون چشمداشتی
بعدش هم با محبت نگام کرد و ادامه داد
_در واقع لیلی دکتر منه، نه پرستارم

آذر بدون توجه به من و حرف کامیار گفت
_چه مریضی؟.. تو که کاملا سالمی و چیزیت نیست

کامیار هم به مغزش اشاره کرد و گفت
_مشکل اینجاست
_وااای کامیار، تومور مغزی داری؟
_نه دختر.. چرا داد میزنی؟.. بیماریه من روحیه، مشکل روانی
چشماش گرد شد و گفت
_تو که کاملا عادی هستی
_دیوونه ی زنجیری که نیستم همینجا عربده بکشم.. گاهی عصبی میشم و… ولش کن.. از بچه ها خبر نداری؟..اشکان؟ الهه؟ مجید؟

_با الهه و اشکان یه مدتی رابطه داشتم ولی بعد دیگه گمشون کردم.. خودت چی؟.. با کی رفت و آمد داری؟.. مسعود و آرمین چیکار میکنن؟
_مسعود یه مدتی باهام کار میکرد ولی الان دیگه ازش خبر ندارم.. آرمین هم پنج شش سالی میشه ندیدمش
_وا چرا؟. شما که خیلی صمیمی بودین
_راستش من پنج سالی میشه که از هیچ کس خبر ندارم و بخاطر همون مشکلی که گفتم تیمارستان بودم
_تیمارستان؟؟؟؟.. کامیار باورم نمیشه.. یعنی انقدر جدی بود؟
دلم نمیخواست حال کامیار با یادآوری اون مسائل گرفته بشه و یا عصبی بشه..
طوری که آذر نبینه از زیر میز دستمو آروم روی دستش گذاشتم و فشاری دادم.. نگام کرد و با نگاه بهش اشاره کردم که یعنی ادامه نده..
ولی اونم دستمو فشرد و آروم گفت
_خوبم بیخیال
بعد هم رو به آذر گفت
_آره خیلی جدی
_الان خوبی؟. معالجه شدی؟.. اصلا چی شد که اونجوری شدی؟

من گفتم
_آذر خانم حرف زدن از این مسائل کامیارو ناراحت میکنه.. لطفا از چیزای خوب حرف بزنیم
متوجه شد که نباید زیاد کنجکاوی کنه و با لبخند گفت
_باشه خانم پرستار.. از چیزای خوب حرف میزنم
بعد هم رو کرد به کامیار و گفت
_مادر و پدر چطورن؟.. حالشون خوبه؟
_بابا چند سالی هست فوت کرده ولی مامان خوبه شکر خدا
_آخی خدا بیامرزتشون.. دلم برای مامانت تنگ شده یادمه که خانم نازنینی بود.. یه روز میام خونتون میبینمش

اوه این آذر خانم سیریش بود و نمیخواست ول کنه.. تازه میخواست تو خونه هم بره و بیاد..
ازش خوشم نمیومد و از اینکه گذشته ی مشترکی با کامیار داشت و انقدر جذاب و خوشگل بود حسودی میکردم و دلم میخواست کامیار دیگه نبینتش..
_هر وقت دوست داشتی بیا.. خونمونو که یادته
_آره یادمه.. انقدر پارتی میدادی یا برای درس خوندن جمع میشدیم خونه ی شما که آدرستون دقیق تو ذهنمه

بالاخره کامیار گفت
_آذر ما دیگه باید بریم، قرص فشار مامان تموم شده براش خریدیم نمیخوام ساعتش بگذره

و خواستیم بلند بشیم که آذر گوشیشو درآورد و گفت

_اول گوشیتو بده شماره تو سیو کنم بعد بریم

کامیار تا گوشیشو درآورد آذر از دستش کشید و شماره ی خودشو گرفت..
چقدر پررو بود.. اصلا ازش و رفتارش خوشم نمیومد..
_این گوشی عهد بوقی دیگه چیه کامیار؟
_من موبایل استفاده نمیکردم اینو لیلی خریده و به زور بهم داده برای مواقع اضطراری

با تحقیر و پوزخند نگاهی بهم کرد و گفت
_اینارو دیگه الان فقط تو موزه ها میشه پیدا کرد.. خودم برات یه گوشی خوشگل میخرم
_خودم گوشی دارم آذر.. ولی نمیتونم استفاده کنم.. نمیخواد تو بخری

بالاخره بلند شدیم و خداحافظی کردیم و آذر گفت زنگ میزنه و بازم میبینن همو و رفت..
برگشتیم خونه ولی دل من گرفته بود و نمیدونستم چرا اونقدر از دیدن یه آشنای مونث کامیار آشفته شدم..
آدم عاشق حسود بود و از نزدیک شدن کس دیگه ای به معشوق زجر میکشید..
اونم زنی مثل آذر که خیلی جلب توجه میکرد و جذاب بود

Ebham

مهرناز

‫74 دیدگاه ها

  1. اینم بی زحمت توضیح بده
    دستت مرسی مادر ، خیر از جونیت ببینی :kiss:
    چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما
    همیشه منتظریم و کسی نمی آید

    صفای گمشده آیا
    بر این زمین تهی مانده باز می گردد ؟

    اگر زمانه به این گونه
    ــ پیشرفت این است

    مرا به رجعت تا غار
    ــ مسکن اجداد
    مدد کنید

    که امدادتان گرامی باد
    همیشه دلهره با من
    همیشه بیمی هست
    که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد
    و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد

    همیشه می گفتم:
    چقدر مردن خوب است
    چقدر مردن
    ــ در این زمانه که نیکی
    حقیر و مغلوب است ــ
    خوب است

    1. خب میگه همش منتظریم یکی بیاد و این زندگی و دنیای بدو خوب کنه
      میگه اگه این زندگی هایی که الان داریم اسمش پیشرفت و ترقی هست من نمیخام و کمک کنید برگردم به زندگی اجدادم که غارنشین بودند
      چقدر مردن تو زمانه ای که خوبی مغلوب و شکست خورده ست خوبه

  2. سلام مهرنازی ، خوبی ؟؟
    میشه اینو‌توضبح بدی !:pray_tone1:
    من به بی سامانی،
    باد را می مانم .
    من به سرگردانی،
    ابر را می مانم.

    من به آراستگی خندیدم .
    من ژولیده به آراستگی خندیدم .
    – سنگ طفلی، اما،
    خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت .
    قصه بی سر و سامانی من،
    باد با برگ درختان می گفت .
    باد با من می گفت :
    « چه تهی دستی، مَرد!
    ابرباورمیكرد.

    1. من مانند باد بی خانه و بی آشیانم (بی سامانی)
      چون باد همیشه در حال وزیدن و حرکته و خودشو در بی سامانی به باد تشبیه کرده
      مانند ابر سرگردانم
      چون ابرها توی آسمون شناور و سرگردان هستند خودشو به ابرها تشبیه کرده
      من ژولیده و نامرتبم ولی به آراستگی و قشنگی خندیدم
      کودکی سنگی به لانه ی کبوتری زد و خوابشان را آشفته کرد
      باد به درختان داستان بی سر و سامانی مرا گفت
      به من گفت چقدر تهیدستی و هیچ نداری
      و ابر باور کرد

  3. ممنونم مهرنازی عالی فقط باز این میگرن من اوت کرد با ای آدر دره پیت ی بار بین لیلی و کامی جدایی نندازه من دق میکنم:joy::joy::joy:

      1. آخی عزیییییزززز دلم مهری جانم از طرف من ب مامان گلت ک همچین خانومی بار اورده تبریک بگو و سلام بهش برسون روی ماهشم ببوس

  4. خیلی عالی بود مهری ناز:thumbsup:

    ..
    پفک فقط ذرت نمکی که طعم اصلی پفکو حس میکنی.. :yum::yum:چیه این پفکای جدید:crazy_face::crazy_face:

  5. ایشششششش آذر لنتی خر بیشور:unamused:
    پیس پیس گوشیم میخواد واسه کامیار بخره:no_mouth:
    :joy::joy::joy:
    بجا لیلی سیمای مغزم میخواد اتصالی کنه:neutral_face::joy:
    .
    دمت گرم مهرناز فقط قربون دستت همون فرمون لباسو پفکو بزن تو جاده خاکی دل من شاد شه بخدا بچه صغیر دارم:neutral_face::rofl::rofl::rofl:

  6. مثل بقیه رمانا شد که اینم مثل دلبر استاد لابد اذر و کامیار دوست میشن یا یجیزی میشه از هم دور می شن

      1. اره هیجان انگیزش خیلی خوبه رمانای معمولی که تو دو قسمت بهم میرسن تو گوگل پره کیمیا جان

        خیلی رمان خوبیه منکه عاشق رمانت شدم مهرناز :heart_eyes:جان:heart_eyes:

  7. من حالم بیشتر از لیلی گرفته شد:cry:
    اخه تو چرا همچین میکنی دهه:tired_face:
    ولی مثل همیشه گل کاشتی:kissing_heart:
    مهرناز درستش کنی هاااا من نمیتونم با وجود اذر کنار بیام لااقل بهرام وارد عمل میشد این کجا بود؟:joy:

  8. عالی بود مثل همیشه:heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes:
    من که میدونم کامیار ی طوری میزنه تو ذوق آدر که تا ۱۰۰ کیلومتریشون هم رد نشه:joy::joy::joy::joy:
    والا کامیار بیدی نیست که با این بادا بلرزه:joy::joy::joy::joy::joy::joy:

  9. سلام تروخدا زودتر از رمان بره اذر :cry:کاش از طرف لیلی یکی میومد مهرناز می دونم که رمانت کلیشه ای نیست برا همین نمیشه پیش بینی کرد ولی اگه مثل بقیه رمانا بود الان باید هنوز دنبال‌ انتقام مسعود و‌سیرسش بازیای روکسانا بودیم:joy:

  10. ینی دوسسس دارم این آذرو خفه کنم از حلق اویزونش کنم و بعد چشاشو درارم بعد زبونشو بکشم بعد دستو پاهاشو بشکنم که اینقد نگاه نکنه و زبون نریزه من بودم همونجا دارش میزدم و خودمو خلاص میکردم البته اون وسط قاتل هم می شدم:rage::rage::joy::joy:

  11. نااز دلم میخواست آذر بود و من موهاشو میکشیدم…
    دختره ی زشت…
    آره والا آدمای
    عاشق عقل ندارن.من همیشه به محمد میگم همه ی تن من فقط قلبه. هخخخ

    منم دیشب ساعت ۲ پای سیب دارچینی درست کردم.
    الان گفتی
    بازم هوس کردم.وااای پفککک میخوام…

    عااالی بود نااز گوشه ای از یه زنگی واقعی…
    .
    خدا رو شکر که خوبی.
    .
    ما این چند روز رفتیم هم برا پرنده ها غذا گذاشتیم…
    هم گربه های ملوس.هم سگای مظلوم…
    .
    محمدم همیشه کارش همینه..
    .
    ایشالله که زودتر
    حال پوریا خوب بشه.
    سختشه داداش
    خوش خنده ی من.اما چه میشه کرد…

    فدات عزیز من مرسی.

    آره ۱۱روز دیگه ست .اما دلم خون برا پوریا و آیلی.

    امشب بر میگردیم.چشم مراقب هستم.مرسی فدات.
    دوستت دارم♥

    1. بلد میشیم بخدا میام این دختره اکبیری رو جرش میداما عععععع ادم چقدر سمج .ولی دستت طلا مهرناز

  12. رمان داشت خوب پیش میرفت. بازم شد کلیشه ای الانه که اذر با کانیار دوست بشن.ای بابا چرا همه نویسنده ها اینجور میکنن

      1. مهری طلاییی طلا
        فقط تورو خدا یه کاری کن ک کامیار حسودی کنه ن لیلی میگم لازمه یجوریایی بهرام قاسمی رو وارد قضیه کنیا :joy::joy::joy::joy::joy::joy:

          1. بابا ول کنا چ کار کامیار داری مگ خودت لیلی نیستی ؟
            خوب من فقط عاشق اینم ک یع روز ببینم کامیار از حسودی داره میترکه :joy::joy::joy::joy:

          2. بابا ول کنا چ کار کامیار داری مگ خودت لیلی نیستی ؟
            خوب من فقط عاشق اینم ک یع روز ببینم کامیار از حسودی داره میترکه :joy::joy::joy::joy:

    1. به نظر من ، کامیار دوستیشو با آذر ادامه میده تا لیلی حسودیش بشه و اینجوری دیگه کمتر به مرگ عزیزترین کسش فکر کنه و غصه بخوره و همه ی فکر و ذکرش کامیار و اذر بشه :thinking:

  13. لیلی خیلی صبوره اگه من بودم همونجا سکته میکردم که زنی مثل آذر به عشقم نزدیک بشه:joy::joy::joy:خیلی عالی بود مهرناز جون موفق باشی خوشگلم

  14. سلام مهرنازی ، خوبی ؟؟
    واییی این چال قشنگ چه باحاله ؟!
    قهر های چال قشنگ و اقای سرو خیلی خیلی با نمکه :smile:
    اصلا و ابدا از این آذر خوشم نمی یاد ، دختره ی چلغوز :person_frowning_tone1:♀:angry:
    وای حسودی چال قشنگ، قشنگه :heart_eyes:

  15. ای دخترو آذر اضافی شد دیگه رفت رو مخم ولی یکم لیلی حسودی کنه خوبه :wink::wink::wink:یه پیشنهاد دیگه بعد یه نفر از دوستای قدیمی لیلی بیاد اون حسودی کنه :joy: :joy: :joy: :joy: :joy: یعنی خود خود فیلم هندی :joy:اصن خود کلیشه
    ولی ناموسن رمانت خیلی خوب و عالی و خفنه :sunglasses:

  16. سلام مهرناز جانم خوبی ؟

    دلم براتون تنگ شده.
    چه خبر از بچه ها؟

    از پوریا خبر داری؟
    حالش خوبه؟تو پی وی بود بهش بگو خیلی ناراحتشم.
    برا آرامش دلش دعا میکنم.

    ناز اردبیل یخ بندونه .

    دیشب خدا میدونه شاید چهل درجه رفت زیر صفر.

    اما هواشناسی میگفت۲۹
    حیفم میاد برگردم.

    کاش میشد با خودم برف ببرم.

    1. سلام ریحانم
      خوبم عزیز دلم
      تو خوبی؟
      اردبیل که همیشه یخه
      سرمای اونجا تبریزو هم سرد میکنه، اینجام خیلی سرده.. همش بفکر گربه هام، حیوونکیا یخ میزنن تو این سرما😢
      از پوریا دیگه خبر ندارم دیروز حرف زدیم ناراحته دیگه طفلی😔
      چشم گلم بهش میگم
      خیلی مواظب خودت باش سرما نخوری عروس خانم تا عروسی چیزی نمونده 😊😘

  17. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان