codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۴۶

۱۵۷)
هنوز یک روز کامل از دیدار غیرمنتظره ی آذر توی داروخونه نگذشته بود که سر و کله ش پیدا شد و اومد خونه..
میدونستم پرروئه و به کامیار گیر داده ولی فکر نمیکردم تا این حد سبک باشه که فردای همونروز بلند بشه و بیاد خونه شون..
شیرینی و دسته گل خریده بود و دسته گل رو داد به نگارجون و طوزی بغلش کرد و گفت دلم براتون تنگ شده بود که انگار خیلی با نگارجون نزدیک بوده..
ولی وقتی نگارجون به سردی گفت
_ولی دخترم من شما رو نشناختم متاسفانه

دلم خنک شد..
کامیار به مامانش گفت
_انقدر قیافه ش عوض شده و عمل کرده که منم نشناختمش چه برسه به شما
آذر هم مثل همیشه خندید و گفت
_یه عالمه عکس از اون دوران آوردم نشون کامیار بدم.. شمام که ببینین منو یادتون میفته

پالتو و روسریشو درآورد و در کمال پررویی داد به من..
یا فکر میکرد من خدمتکارم یا از قصد اونطوری باهام رفتار میکرد که تحقیرم کنه..
کامیار تا دید لباساشو داد دست من، رو به آذر گفت
_آذر رخت آویز پشت دره

و به من اشاره کرد که لباساشو بدم به خودش..
دختره ی پررو بازم از رو نرفت و بجای اینکه خجالت بکشه که کامیار ضایعش کرد با خنده لباساشو ازم گرفت و گفت
_آره بابا منکه غریبه نیستم، ده بار اومدم و رفتم به این خونه

رو که نبود سنگ پا بود.. یه بلوز ابریشمی قرمز آستین بلند پوشیده بود که گردیِ شونه هاش باز بود و دکمه های بالایی یقه ش رو هم باز گذاشته بود و حسابی تن و بدنش دیده میشد..
معلوم بود که دختر جلف و راحتیه و این چیزا عین خیالش هم نیست..
اومد نشست و منیره براش چای و شیرینی آورد و اونم طبق معمول شروع کرد به حرف زدن و از گذشته ها تعریف کرد و بعدش هم رو به نگارجون گفت الان عکسامونو نشونتون میدم ببینین منو یادتونه یا نه..
خم شد و خواست از کیفش که کنار مبل روی زمین گذاشته بود عکسارو برداره که از بس که یقه ش باز بود سینه هاش و سوتین مشکی گیپورشو کاملا دیدیم..
منیره من و نگار جونو نگاه کرد و لبشو گاز گرفت و من معذب کامیارو نگاه کردم و اونم سریع سرشو برگردوند سمت مخالف آذر..

مطمئن بودم از قصد اون کارها رو میکنه و بقول خودش میخواد کامیارو با دلبریهاش تور کنه..
عکسارو داد دست نگار جون و خودشو چسبوند بهش و گفت
_ببینید خانم کیان این منم.. همینکه پیش کامیار وایساده
نگار جون عینکشو از روی میز برداشت و زد به چشمش و یکم عکسارو نگاه کرد و گفت
_الان یادم اومد.. تو اونوقتام خیلی شلوغ بود و همش حرف میزدی
کامیار و آذر خندیدن و کامیار گفت
_خودشه مامان همونکه میگفتی این همکلاسیت انقدر حرف میزنه سرم درد میگیره

نگار جون چشم غره ای به کامیار رفت که یعنی زشته نگو پیش خودش ولی کامیار که میدونست آذر جونوری نیست که خجالت بکشه گفت
_خودش میدونه پرچونه ست ناراحت نمیشه
_آره بابا راحت باشین من ناراحت نمیشم از هیچی

دوست داشتم عکسای ده سال قبل کامیارو ببینم که چه شکلی بوده..
رو به نگار جون گفتم
_نگار جون بدین منم ببینم
اونم عکسارو گرفت سمت من و کامیار ازش گرفت و اومد نشست پیش من روی مبل دو نفره و گفت
_ببینم منو پیدا میکنی؟

یه عکس دسته جمعی توی کلاس بود و حدود بیست نفری توی عکس بودن ولی دقت لازم نبود چون اونی از همه قدبلندتر بود کاملا مشخص بود بین بیست نفر و فوری گفتم
_این تویی دیگه
_آره.. اینجا ۲۲_۲۳ سالمه
یه عکس دیگه هم نشون داد که توی خونشون بودن و مهمونی بود..
_اینجام ۲۴ سالمه.. دانشگاه تموم شده بود و مهمونی فارغ التحصیلی گرفته بودیم تو خونه ی ما

کامیار ۲۴ ساله چقدر خوشگل و جذاب بود.. درست شبیه مانکنای خوشگل و چشم و ابرو مشکی ایتالیایی بود لامصب..
با دیدن عکساش فهمیدم که چقدر شکسته شده و زندگی چقدر بیرحمانه باهاش تا کرده..

آذر حق داشت بگه که همه ی دخترای دانشکده عاشق کامیار بودن..
با اینکه من عاشق کامیار ۳۴ ساله شده بودم و تو نگاه اول محو جذابیتش شده بودم ولی اعتراف کردم که ده سال پیش بقول آذر خیلی خطرناک تر و جذاب تر بوده..
خودش هم نگاهی کرد به عکساش و آهی کشید و گفت
_میبینی چقدر پیر شدم؟
تا خواستم بگم پیر نشدی آذر فوری پرید وسط و زد به میز و گفت
_وا پیر چیه؟.. بزنم به تخته، پخته تر و مردتر شدی.. جذابیتت نشسته و بیشتر رو فرم اومدی اتفاقا

چه سر و زبونی داشت این زن ای خدا..
گفتم
_آذر خانم شمام همسن کامیارین؟
_نه گلم من ۱۸ سالمه

و بلند خندید.. کامیار گفت
_آذر از من کوچیکتره چون من دیر رفتم دانشگاه و رشته مو دوست نداشتم
_آره گلم من سه سال از کامی کوچیکترم.. ۳۱ سالمه ولی به کسی نگو

چشمک زد بهم و خندید.. انگار یه ذره هم غم نداشت این زن.. فقط میخندید و منو خسته میکرد..

داشتن حرف میزدن که موبایلم زنگ زد.. عموم بود..
جواب دادم و آروم معذرتی خواستم و رفتم تو اتاقم..
عموم ازم گله میکرد که موندم خونه ی غریبه ها و یه سری به عموم نمیزنم..
بهش گفتم که بخاطر کار اینجام وگرنه با مامان میرفتم..

۱۵۸)
به همه ی فامیل گفته بودم پرستار کامیار شدم و ازشون حقوق میگیرم که نگن همینطوری رفته و با یه مرد غریبه زندگی میکنه..
حوصله ی فضول بازیها و قضاوتهای مردمو نداشتم..

عمو گیر داد که فردا برای ناهار بیا خونه ی ما و من و زن عموت حرف داریم باهات..
نمیشد بگم نه.. بالاخره عموم بود و دعوتم میکرد.. مجبورا قبول کردم و تماسو قطع کردم و برگشتم به هال پیش بقیه..
آذر رفته بود نشسته بود جای من پیش کامیار و راجع به عکسا توضیح میداد..
نگار جون دید که دارم نگاهشون میکنم و اشاره کرد که بیا بشین پیش من..
آذر تا عصر موند و بالاخره بعد از چهار ساعت بلند شد و رفت..

سر شام گفتم که عمو فردا برای ناهار دعوتم کرده و میرم اونجا..
کامیار نگاهی بهم کرد و گفت
_میخوای من ببرمت؟
_نه با ماشین خودم میرم خب
_نه من میبرمت، میخوام خونه شونو هم یاد بگیرم

باشه ای گفتم و بقیه ی غذامو خوردم که موبایلم زنگ زد..
مامان بود.. هر دو روز یه بار زنگ میزد و همش نگرانم بود..

احوالپرسی کردیم و گفت
_فردا میری خونه عموت؟
_بله، شما از کجا خبر داری؟
_زن عموت زنگ زده بود باهام حرف زد
_زنگ زده به ترکیه که از شما اجازه بگیره منو دعوت کنه؟
_نه بابا کار دیگه ای داشت.. برای چیز دیگه ای اجازه میخواست از من

حس کردم که جریان چیه و برای چی به مامان زنگ زدن..
علیرضا از بچگی دور و بر من میپلکید و یه بار به من گفته بود که عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمونها بستن..
منم ۱۳_۱۴ سالم بود و نفهمیده بودم و گفته بودم یعنی چی..
اون موقع نگفته بود یعنی چی، چون شاید خودشم بچه بود و نمیدونست و از بزرگترا شنیده بود..
ولی بعدها که بزرگتر شدیم متوجه نگاههاش به خودم میشدم و میدونستم که یه روز یه چیزی میگه و پا پیش میزاره..

مامان گفت که علیرضا تو رو میخواد و عمو و زن عموت هم میخوان باهات حرف بزنن و بهت بگن..

اینو که شنیدم دیگه اصلا دلم نمیخواست برم خونشون..
نه گفتن به عموم سخت بود برام و بله گفتن هم که غیر ممکن بود..
ولی نمیشد نرم و باید میرفتم و به نوعی میگفتم که قصد ازدواج ندارم..
به مامان گفتم تو که میدونی جواب منو و اونم مثل همیشه غر زد که میترسم این کامیارت تکونی به خودش نده و یا اصلا قصد ازدواج نداشته باشه و زندگی و آینده ت تباه بشه..
منم غر زدم که بازم شروع نکن و مامان ازم خواست که گوشی رو بدم و با نگار جون احوالپرسی کنه..

گوشی رو بردم دادم به نگار جون و بعد از یکم احوالپرسی دیدم که نگار جون رفت توی فکر و گفت
_عجب.. خوب هر چی قسمت باشه و هر چی که لیلی جون خودش بخواد

ای مامان مارموز.. از قصد با نگارجون حرف زده بود که خواستگاریه عموم اینارو بهش بگه و اونم به گوش کامیار برسونه..
موفق هم شد چون کامیار با شنیدن حرفای مادرش گوشاشو تیز کرد و با چشمای گرد شده منو نگاه کرد..

منم سرمو انداختم پایین و توی دلم به علیرضا و به هر خواستگار دیگه ای فحش دادم که آرامشمونو به هم میزدن..
شب، قبل از خواب کامیار اومد توی اتاقم و تکیه داد به چارچوب در و گفت
_معلوم شد برای چی میخوای بری خونه ی عموت

نگاهش کردم و گفت
_برای چی میخوام برم؟
پوزخندی زد و گفت
_برای صحبت با علیرضا خان
_من چه صحبتی با علیرضا دارم؟
بازم با همون پوزخند گفت
_لابد صحبتای خوب و قشنگ که باب میلتونه

عصبانی شدم از حرفش و لحنش.. چطور میتونست اینارو بهم بگه در حالیکه میدونست چقدر دوستش دارم و تقصیری در مورد خواستگاریِ علیرضا ندارم..

منم لجم گرفت و گفتم
_از همون حرفای خوب و قشنگ که شما با آذر جون میزنین؟
پوزخند از لبش رفت و عصبی گفت
_تو که همش پیشمون بودی.. من با آذر چه حرف خصوصی ای زدم؟
_منم قرار نیست با علیرضا حرف خصوصی بزنم
_از کجا معلوم؟.. منکه نمیبینم.. شایدم زدی

میدیدم که حسودی میکنه، ولی حق هم نداشت در مورد من اونطوری فکر کنه..
از روی تختم بلند شدم و مقابلش وایسادم و گفتم
_تو منو چی فرض کردی؟

_من تو رو چیزی فرض نکردم.. الان شنیدم که پسرعموت ازت خواستگاری کرده و توام فردا قراره بری خونشون.. فقط ازت پرسیدم که باهاش تنها حرف میزنی یا نه.. چیز بدی نگفتم که بهت برخورد

_نخیر نپرسیدی.. دقیقا بهم گفتی میری و باهاش حرفای خوب میزنی.. اصلا حالا که اینجوری شد نمیرم

_نه برو.. زندگیه خودته.. تصمیم زندگیت رو هم خودت میگیری.. منکه نمیتونم بگم به پسرعموت جواب رد بده

طوری میگفت زندگی خودته انگار خودش هیچ نقشی توی زندگی من نداشت..
با حرص گفتم
_زندگیه خودمه؟.. فقط خودم؟.. پس هر تصمیمی بخوام بگیرم.. باشه آقا کامیار.. شمام هر تصمیمی با هر کی دوست داری بگیر.. اصلا همین آذر.. معلومه که یه چیزی هم بینتون هست.. مبارکه

_چیزی بین من و آذر نیست، بیخودی منو قاطیه خودت نکن.. تویی که با پسر عمو جونت چیزی بینتون بوده.. چه آب زیر کاهی هم بودی که صداتو درنیاوردی و اگه مامانت نمیگفت اصلا نمیفهمیدم فردا برای چی میری خونشون

۱۵۹)
عصبانی گفتم
_من اصلا خبر نداشتم، منم از مامان شنیدم قضیه ی خواستگاری رو.. دستت درد نکنه من آب زیر کاهم دیگه آره؟

_یعنی تو نمیدونستی پسر عموت دوستت داره؟

_نخیر نمیدونستم.. فکر کردی یواشکی تو گوشم حرفای عاشقانه میگفته و منم گوش میکردم؟

_نمیگفته؟

_نخیر

_خوب بالاخره فامیل نزدیکته، از بچگی باهم بزرگ شدین، مگه میشه بخواد باهات ازدواج کنه ولی حرفی بهت نگفته باشه؟

_چه میدونم.. نگفته دیگه.. میخوای از خودش بپرس بگو چرا ابراز عشق نکردی به لیلی

_خودتو مسخره کن

_جدی میگم.. تو که حرف منو باور نمیکنی از خودش بپرس

_حرف تو رو باور میکنم.. فقط تعجب کردم از این خواستگاریِ یهویی.. فکر کردم تو خبر داشتی و به من نگفتی

_اولا که برای منم یهویی بود.. دوما مگه من باید لیست خواستگارامو به تو بدم؟.. تو چیکار داری کی منو میخواد کی نمیخواد
_نباید بدونم؟.. مهمه برای من

_این و اون مهم نباشن برات.. مهم اینه که من کیو میخوام

با این حرفم اخمش باز شد و گفت
_تو کیو میخوای بگو ببینم

_من قنبر پسر مش غضنفرو میخوام.. میشناسیش؟

خنده ش گرفت و گفت
_تو غلط کردی با قنبر

منم خنده م گرفت و گفتم
_به کراشم توهین نکن

دستشو روی چهارچوب در، درست کنار شونه م گذاشت و توی چشمام نگاه کرد و یکم بعد آروم گفت
_میدونی؟ من تا حالا به هیچ مردی حسودی نکرده بودم.. عشق چیز عجیبیه.. آدم بی منطق و بی عقل میشه

تا خواستم بپرسم یعنی الان به علیرضا حسودی کردی، پشتشو کرد و رفت..
توی دلم گفتم منم به آذر حسودی میکنم و وقتی بهت نزدیک میشه عقلمو از دست میدم..

عشق حادثه ی بینظیری بود و من و کامیار برای اولین بار تجربه ش میکردیم و همه ی احوالاتش قشنگ بود.. حتی حسودی و قهر و دلخوریاش..

صبح زود بیدار شدم و توی رختخوابم موندم و فکر کردم که به عمو و علیرضا چی بگم که بد نشه و عمو ازم نرنجه..
آخرشم پیدا کردم و تصمیم گرفتم بگم من علیرضا رو همیشه به چشم برادری دیدم و مثل برادر نداشته م دوستش داشتم و ممکن نیست به چشم همسر ببینمش و باهاش ازدواج کنم..
بعد از صبحونه که با نگاههای معنادار و خیره ی کامیار سپری شد گوشیم زنگ زد..
شماره ی خونه ی عمو بود.. جواب دادم که دادم از شنیدن صدای شخص پشت خط هول شدم و به کامیار نگاه کردم..
اون مثل یه عقاب تیز نگاهمو شکار کرد و چشماشو باریک و گوشاشو تیز کرد تا ببینه چه حرفی می زنم..
پشت خط علیرضا بود و با لحن مهربونی گفت
_میخوام بیام دنبالت

ای خدا فقط همینو کم داشتم.. کامیار بازم قاط میزد الان..
با لحن خشکی گفتم
_نه پسر عمو خودم ماشین دارم میام

طوری خشک و رسمی باهاش حرف زدم و به جای علیرضا پسرعمو خطابش کردم که بیچاره یکه خورد و آروم گفت
_باشه.. هر جور راحتی.. فقط دیر نکن
_باشه یکم بعد میام

تماسو که قطع کردم مثل اجل معلق اومد بالای سرم و گفت
_آقا عجله دارن برای دیدنتون؟
_نه
_گفتی باشه یکم بعد میام.. این یعنی که اون گفته زود بیا

چه کارآگاهی شده بود.. گفتم
_معما حل میکنی؟.. برو کنار بابا
و از سر راهم کنار زدمش و رفتم تو آشپز خونه..
دنبالم اومد و گفت
_چرا بهش نگفتی من میبرمت؟
_چون خودم میرم.. اگه با تو برم شک میکنن که خبریه بین من و تو

اومد کاملا نزدیکم وایساد و تو چشمام خیره شد و گفت
_مگه بین من و تو خبریه؟

دلم هری ریخت و آب دهنمو قورت دادم و گفتم
_نه.. منظورم اینه که اونا اونجوری فکر میکنن.. تو مثلا رئیس منی چرا باید منو ببری مهمونی

عقب تر رفت و گفت
_اونا که نمیفهمن با من رفتی.. نکنه جلوی در منتظرته؟
_اوففف کامیار.. باشه با تو میرم کم تیکه بنداز

چشمای خوشگلشو نازک کرد و گفت
_معلومه که با من میری

و از آشپزخونه خارج شد..
لعنتی.. تو هر حالتی دوستش داشتم و دلم براش میرفت..

وقتی مقابل خونه ی عمو اینا ماشینشو نگه داشت و خواستم پیاده بشم، گفت
_لیلی…
نگاش کردم و گفتم
_بله

با من و من گفت
_نه میگی دیگه؟.. نه؟
دلم خواست یکم اذیتش کنم.. گفتم
_نه

مردمک چشماش تکون خورد و گفت
_یعنی چی نه؟

جدی نگران شده بود.. البته از دیشب نگران بود ولی الان با جوابی که بهش دادم دیگه حالت نگاهش هم عوض شد و ترسیدم که درو ببنده و نزاره پیاده بشم..
گفتم
_نه دیگه.. جوابم نه ست
_برو پایین لامصب.. منو دست میندازی؟
خندیدم و گفتم
_نه
_کوفت و نه.. برو گوشیت پیشت باشه شاید کاری داشتم
_چه کاری؟.. دو سه ساعته اینجام و برمیگردم چه کاری میتونی داشته باشی آخه؟
_گوشیت پیشت باشه حرفم نباشه..برو.. میام دنبالت
_نه دیگه تو نیا.. حتما برای خداحافظی میان بیرون و نمیخوام تو رو ببینن
_پس با کی برمیگردی؟
_با آژانس
_مگه پسر عموی عاشق سینه چاکت میزاره با آژانس برگردی؟.. من همین دور و برم.. دو ساعت بعد بیا کوچه پشتی و بگو ماشینو اونجا پارک کردی

_کامیاار.. چرا پیچیده ش میکنی عه.. اصلا باید با ماشین خودم میومدم و به حرف تو گوش نمیکردم.. الانم برو تا یکی نیومده بیرون

_من این اطرافم

۱۶۰)

_نخیرررر شما این اطراف نیستی و برمیگردی خونه منم با آژانس برمیگردم.. خدافظ
_باااشه خدافظ

بالاخره رفت و منم در خونشونو زدم و رفتم تو..
علیرضا هیجانزده بود و چشماش میدرخشید.. طفلی خبر نداشت که میخوام جواب رد بدم بهش..
عمو و زن عمو بغلم کردن و عمو چشمای اشکیشو پاک کرد و گفت بوی داداشمو میدی..
منم گریه کردم و علیرضا به باباش گفت که بعد مدتها لیلی اومده خونمون ناراحتش نکنید..

بعد از ناهار به زن عمو کمک کردم میزو جمع کنه و توی آشپزخونه یواشکی بهش گفتم
_زن عمو میخوام چیزی بهتون بگم
_بگو قربونت برم.. چی شده؟
_چیزی نشده زن عمو.. نمیخوام عمو و علیرضا بشنون.. راستش دیشب مامانم جریان خواستگاریِ علیرضا رو بهم گفت
_خب پس دستش درد نکنه زحمت مارو کم کرده
_زن عمو من نمیتونم با علیرضا ازدواج کنم آخه اون برای من مثل برادره

قیافه ی زن عموم گرفته شد و تعجب توی چشماش موج زد..
نمیدونم چرا اونقدر مطمئن بود که من قبول میکنم..
_لیلی من فکر میکردم توام علی رو دوست داری.. آخه علی از بچگی میگه لیلی سهم منه

آخ که چقدر دلم برای علیرضا سوخت.. پس همیشه دوستم داشته و دم نزده.. ولی چاره ای نداشتم.. عشقم و نفسم کامیار بود..
با خجالت گفتم
_شرمنده م زن عمو.. من نمیدونستم.. علیرضا هیچوقت بهم نگفته بود.. الانم به شما گفتم چون نخواستم عمو و یا خودش حرفی بزنن و من مجبور بشم نه بگم.. یعنی دلم نمیخواد غرورشو بشکنم.. لطفا شما بهش بگید و اصلا حرفش مطرح نشه

زن عموم طوری که انگار دست و پاش سست شده بود، ظرفای کثیفو گذاشت روی ماشین ظرفشویی و گفت
_بنظر منم اینطوری بهتره.. شاید اگه از خودت نه بشنوه بیشتر ناراحت بشه.. الان میرم بهش میگم

زن عمو اول به عموم اشاره کرد و اونم رفت تو اتاقشون..
من و علیرضا توی پذیرایی تنها موندیم و علیرضا انقدر نجیب بود که حتی نتونست درست نگام کنه و هی عرق کرد و منتظر پدر و مادرش شد..

یکم بعد عمو اومد ولی گرفته نبود و عادی رفتار میکرد.. خوشحال شدم که ناراحت و دلخور نشده ازم..
رو کرد به علیرضا و گفت
_مامانت کارت داره بابا.. یه سر بهش بزن و بیا

وقتی اون رفت عموم آهسته گفت
_تو یادگار داداشمی لیلی.. هیچوقت نمیزارم برخلاف میلت مجبور به کاری بشی.. درسته که خیلی میخواستم عروس خودم باشی و عقد پسر عمو و دختر عمو رو تو آسمونا بستن، ولی من به خواسته ت احترام میزارم و امیدوارم با هر کسی که ازدواج میکنی خوشبخت بشی.. من همیشه پشتتم اینو یادت باشه

خیالم از عمو راحت شد و یادم اومد که حتما علیرضا این حرفو از عموم یاد گرفته بوده و سالها قبل به من گفته بود..

از عمو بخاطر فهم و درکش تشکر کردم و وقتی زن عمو برگشت پیشمون علیرضا پیشش نبود و مادرش گفت که یکم رفت توی اتاقش و الان میاد..

ناراحت و معذب بودم و میدونستم که علیرضا الان تو چه حالیه.. ولی کاری از دستم برنمیومد..

نیم ساعتی طول کشید تا علیرضا برگشت پیشمون.. دمغ بود و معلوم بود که خیلی سختشه که چیزی نمیگه و از روی ادب برگشته پیشمون..
اومد نشست و با اولین چیزی که گفت مشخص شد که شک کرده که من کامیارو دوست دارم..

_لیلی تو تا کی میخوای تو خونه اون آدم کار کنی؟

تته پته کردم و گفتم
_نمیدونم.. فعلا که تا درسم تموم بشه یک سال مونده و بعدشم که هدفم ارشده.. دقیق نمیدونم تا کی پیشش کار کنم علیرضا
آهانی گفت و دیگه حرف نزد..
اوضاع یکم متشنج بود و اصلا راحت نبودم‌..تو فکر بودم که گوشیم زنگ زد..
کامیار لعنتی بود.. گفته بودم زنگ نزنه و عمو اینا رو مشکوک نکنه ولی نتونسته بود خودشو نگه داره..
لابد میترسید بله رو بدم..
خواستم بگم تو که اینقدر نگران از دست دادن منی یه تکونی بخور و خودت بیا جلو..
ولی مگه میشد گفت..
جواب دادم و گفتم
_بفرمایید

صداش مضطرب بود و گفت
_چه خبر.. چیشد؟
_هیچی.. همونکه گفته بودم بهت

تک سرفه ای کرد و گفت
_خوب پس حاضر شو میام دنبالت
لبمو گزیدم و آروم گفتم
_مگه نگفتم خودم میام
_منم گفتم نه.. الانم اونجا بگو رئیسمه میگه این طرفها کار داشتم دنبال تو هم میام

مجبور بودم کاری که میگه رو بکنم چون مقابل عمو اینا نمیشد جر و بحث کنم باهاش.. دستم بسته بود و بالاجبار گفتم
_جداً این طرفایین؟..چه خوب..خب پس اگه زحمتتون نمیشه منم بردارین

وقتی لباس پوشیدم و از عمو و زن عمو بخاطر مهمان نوازیشون تشکر کردم، علیرضا گفت که باهام میاد تا دم در..
نتونستم بگم نیا.. نمیشد که..
توی حیاط بهم گفت
_کامیارو دوست داری نه؟

هول شدم از رک گوییش و گفتم
_نه.. چیزه.. کامیار نه.. چرا اینو گفتی؟

لبخند زد و گفت
_هول نشو.. بچه که نیستم همون روز توی بیمارستان فهمیدم که همدیگه رو دوست دارین ولی دل خودمم راضی نشد که کلا بیخیالت بشم و گفتم پیشنهادمو بدمو ببینم چی میشه..ولی دیدم که نشد
_علیرضا من تو رو مثل داداشم دوست دارم تو رو خدا از من ناراحت نشو
_ناراحت نیستم لیلی.. دوست داشتن که زوری نیست.. فقط پشیمونم که چرا زودتر نگفتم بهت..

ولی دیگه گذشت.. لابد قسمت هم نبودیم

از اینکه درک و فهمش مثل پدر و مادرش زیاد بود خوشحال شدم و عذاب وجدانم از بین رفت..

_تو فوق العاده ای علیرضا.. هیچ پسری تو این موقعیت، به اندازه ی تو پخته و فهمیده رفتار نمیکرد.. واقعا خوشحالم که پسرعمویی مثل تو دارم و امیدوارم دوستیمون آسیب نبینه با این قضیه

_نه..هیچی فرق نمیکنه بینمون..راحت باش.. در ضمن.. فهمیدم که فیلم بازی کردی و رئیست این طرفا کار نداشت

سرخ و سفید شدم و گفتم
_نه کار داشت.. چرا اینطوری فکر کردی؟

خندید و گفت
_چون بهش آدرس اینجا رو ندادی.. معلومه که با خودش اومدی و خودشم خواسته بیاد دنبالت وگرنه آدرسمونو میدادی بهش

گاف داده بودم.. همش تقصیر کامیار بود که گیر داد و باعث شد من سوتی بدم و پیش علیرضا آبروم بره..
دستی به صورتم کشیدم و گفتم
_خوب مچمو گرفتی آقای تیز.. آره دقیقا اونجوریه که تو گفتی.. ولی به عمو اینا نگو خجالت میکشم

به سمت در هدایتم کرد و گفت
_نمیگم خیالت تخت.. برو دیگه سردت میشه

از در خارج شدیم و دیدم کامیار منتظرمه.. تا علیرضا رو پیشم دید یکم گرفته شد ولی سریع پیاده شد و اومد با علیرضا دست داد و سلام و علیک کردن..
علیرضا تعارف کرد که بفرمایید تو و کامیار تشکر کرد و علیرضا به من گفت
_سرده بشین تو ماشین
نشستم و از پشت شیشه بهش دست تکون دادم و کامیار هم ازش خداحافظی کرد و نشست پشت فرمون..

اصلا فکر نمیکردم این قضیه به این خوبی تموم بشه و خدا رو شکر کردم..
ولی کامیار اخمو بود و گفت
_انگار جواب ندادی بهش، نه؟
_دادم.. مگه میشه جواب ندم؟
_گفته بودی میگی نه.. ولی برخورد پسر عموت مثل کسی که نه شنیده باشه نبود.. تازه نگران جنابعالی بود که سردت نشه

ای حسود.. هنوزم حسودی میکرد و تیکه مینداخت به من..خندیدم بهش و گفتم
_بهش گفتم نه، گفتم که مثل برادرم میبینمش و اونم درک کرد و دیگه پیگیر نشد.. ما خانوادتاً درک و شعورمون بالاست

از گوشه ی چشم نگام کرد و با لبخند گفت
_خب پس خانم باشعور خیالمون راحت شد

_خیال تو چرا راحت شد؟.. چرا نمیخواستی پیشنهادشو قبول کنم؟

_چون بابات تو رو به من سپرده و باید مواظب باشم که تصمیم اشتباه نگیری
_آهاااان پس چون بابام منو به تو سپرده حساس شدی وگرنه عین خیالتم نبود.. آره؟

_آره دیگه.. فقط بخاطر حرف بابات.. وگرنه به من چه

ای مارمولک موذی.. حالا که خیالش راحت شده بود پررو شده بود برا من و خودشو بیتفاوت نشون میداد..
منم از رو نرفتم و گفتم
_اونوقت دلیلت چی بود که راضی به ازدواج من و علیرضا نشدی آقای قیّم؟

_دلیل مخالفتم ازدواج فامیلی بود.. ازدواج فامیلی از لحاظ ژنتیکی برای بچه ها مشکل بوجود میاره

_عجب.. پس فقط بخاطر مسائل ژنتیکی از دیشب قیافه گرفته بودی.. خوب میتونستیم آزمایش ژنتیک بدیم قبلش، الان راههای زیادی هست برای رفع این مشکل.. برگرد.. برگرد به علیرضا جواب مثبت بدم

چپ چپ نگام کرد و گفت
_زبونتو قیچی میکنم که نتونی جواب مثبت بدی

خندیدم و گفتم
_پس قپی نیا برای من

خودشم خنده ش گرفت و هیچی نگفت..

دو روز بعد بازم آذر اومد و اینبار برای شام هم موند..
انگار این زن دیگه نمیخواست دست از سر ما برداره..
اینبار از فاز غم و غصه وارد شد و بدبختی ها و زندگی سختشو با شوهر سابقش تعریف کرد و گفت که بعد از خیانت شوهرش یه مدت مثل کامیار افسرده شده و قرص اعصاب میخورده ولی با کمک یه روانپزشک توی آلمان، حتی از قبل هم بهتر شده..

حرف زد و زد و انقدر از کامیار حرف کشید که بالاخره اونم بدون جزئیات و بدون اشاره به گرگها گفت که زن و بچه شو از دست داده و بعد از اون پنج سال اعصابش بهم ریخته..

وقتی حرفای کامیار تموم شد آذر گفت
_راستش کامیار.. امروز اومدم که یه پیشنهادی بهت بدم.. چند روزه که همش به تو فکر میکنم و از اینکه دیدم آدم سرزنده و پر جنب و جوشی مثل تو اینطوری از دنیا بریده، دلم به درد اومد.. بیا با من بریم آلمان و اون دکتری که گفتم معالجه ت کنه

اوپس.. چی میگفت این.. میخواست کامیارو ببره آلمان !!

Ebham

مهرناز

‫33 دیدگاه ها

  1. اگررررر اگررررر کامیار رف المان حلالت نمیکنم مهرناز
    دارم از حالا میگم فکر اخرتت باشی سر پل صراط یقتو میگیرم….
    دیکه خود دانی حواست باشه چی مینویسی:rofl::joy::rofl::joy::rofl::joy::rofl:

  2. بنظرم الان رمان بجایی رسیده همه میدونن بعدش چی میشه
    نویسنده جونم اگه بتونی یه حرکت خفن بزنی خیلی خوب میشه:heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes:🥰🥰

  3. مشخه دیگه کلیشه ای
    اول کامی با آذر میره المان بعدش یهو به خاطر لیلی بر میگرده .:wink:و میگه اشتباه کرد همه رمانها همینن

      1. میخواد بره:tired_face:
        یعنی چی خودش به لیلی میگه نرو اما خودش میره نه اینجوری قبول نیست:persevere:
        مهرناز شماره لیلی رو بده من باهاش حرف بزنم بگم اگه کامیار پا شد رفت تو هم باید بری ترکیه:relieved:

  4. :joy::sweat_smile: من بودم تا یه هفته دقش میدادم
    :joy:من بجای لیلی بودم کامیار و حرص می دادم این لیل خیلی زود دست میکشه از اذیت کردن کامیار

  5. سلام زهرا جانم.
    چطوری خوشگل خوبی آریای نازم خانواده ی گلت خوبن؟
    زهرا جانم ایشالله زودی بتونی کنترل کنی میگرن رو و مدیرت کنی.
    که کمتر دچار حملات میگرنی بشی.
    خودم میگرن رو همراه سردرد خوشه ای تجربه کردم میدونم
    چه عذابیه.
    سعی کن غذاهای مؤثر
    در ایجاد میگرن رو نخوری.شکلات .
    چای پررنگ.قهوه.
    پرتقال.گریپ.
    وغذاهای کنسروی مدت دار رو….
    محیطهای آروم ومدیریت ذهن و اعصاب هرچقدر سخته ولی
    چه میشه کرد.
    روحیه و آرامش مهمترینه.
    من آخرین حمله ی وحشتناکش رو یه ماه قبل ماه رمضون تا دوماه بعدش طول کشد.
    عذاب آور بود.
    اما خدا رو هزار
    بار شکر
    عود های بعدی کوتاه وخفیف بوده.
    اینقدر قرص و مسکن خورده بودم که دچار بالارفتن آنزیم پانکراس و ورم شدم.که خیلی خطرناک بود مجبور به جراحی لاپراسکوپ برداشت کیسه صفرا شدم.
    سعی کن کمتر مسکن بخوری خواهر خوشگلم.
    من بجای مسکن الان یه نوع قطره بینی استفاده میکنم ازطب سنتی عااالیه.
    ایشالله توام یه داروی مؤثر خوب جواب بده برات…

    برات دعا میکنم گلی جانم.
    تنت سلامت باشه.
    میبوسمت عزیزم.

  6. سلام نااز کجایی که

    نیستی قشنگ خانم؟!

    خوبی عزیز؟ ایشالله که خوبی گلکم…

    این پارتم عااالی شده .

    ذهن خلاقت رو ماشالله

    باشه همشهری محمدم.

    بوس رو چشات.
    موفق باشی جزیره خوشگلم♥

  7. لیلی باید یه حرکتی بزنه از این کامیار بخاری بلند نمیشه باید الکی میگفت به علیرضا جواب مثبت میخواد بده:stuck_out_tongue_winking_eye::rofl::rofl:
    وایییییییییییییییییییییی مهرناز جون کامیار در بیاد یه خواستگاري اینهمه کش دادن نداره

  8. :heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes:❤:blue_heart::yellow_heart::kissing_heart::kissing_heart::kissing_heart:وای دختر دماغ عملی گمشو از رمان بیرون
    وای مهری عالی بود دمت گرم پنجه طلا

  9. اگه کامیار نره المان داستان یکنواخت میشه من :face_with_raised_eyebrow:میگم بزار بره المان ولی لیلی هم باهاش بره

  10. این آذر چندشه از رمان بره من صلوات نذر میکنم چندشششش :triumph::triumph::persevere:
    بریم المان دکتر درمانت کنه یکی نیست بگه خودت نیاز به درمان داری هنوز
    :weary::weary:بینی منقاری پسر ندیده:expressionless::expressionless::expressionless:
    مرسی مهرناز جون مثل همیشه عالی بود:heart_eyes::heart_eyes:

  11. واقعا به شدت دلم می خواد بکوبم تو دهن آذر :triumph::triumph:چقد اویزونهههه:triumph::triumph:عالی بود مهرناز جون پایدار باشی

  12. سلام مهرنازی ، خوبی ؟؟
    مرسیییییییییی ، عالی بود :kissing_heart::kiss:
    حسودی کردن ، اقای سرو قشنگه
    ولی کاشکی ، داستان این خواستگاری رو طولانی تر می کردی که کامی یکم به خودش بیاد . به خدا چال قشنگ گناه داره ، تا کی همش حرص بخوره:sob:
    مهرنازی تروخدا سرو چشم مشکی نره المان
    چون خانوم افاده نقشه های شیطانی براش داره :scream::fearful:
    لیلی بدون سروش چی کار کنه :sob:

  13. ایولللل مهرناز چه خوب که علیرضاهم اومد وسط ولی پای اذر زود بکش بیرون تروخدا بدجنس بازی در نیاره اذیت کنه الانم تنهایی بفرستش المان نکبت خانومو اگه یوقت کامیار بره المان
    پس لیلیم بره ترکیه والا کامیار که خودش حسودی می کنه نباید بزاره لیلم حسودی کنه بچه پرو:triumph::triumph:

  14. مهری دارم میمیرم از کنجکاوی تورو خدا یه پارت کوچیک کوچیک بزار شب بزار تا بدونیم چی میشه باشه ؟؟
    عاااااااالی بود عالی دستت طلا

  15. :joy: :joy: :joy: :joy: :joy: :joy: خیلی خوب و خفن بود پارت زود زود بزار تو خماری نمونیم :joy::heart::heart::heart::heart:❤

  16. وااااااااااااااااااااااو عالی بود عاااااااالی:heart_eyes:
    خب دیگه الان کامیار پا میشه میره المان و لیلی افسردگی میگیره و به خوبی و خوشی تموم میشه به همین راحتی:joy:
    من ی چیز گفتم مهرناز جدی نگیریااااا:joy:
    خسته نباشی مهربونم:kissing_heart:

  17. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان