codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۴۷

۱۶۲)

من هنوز هنگ بودم که کامیار گفت
_آذر من به زور لیلی چند وقتیه که از خونه خارج شدم، تو میگی بریم آلمان؟.. نه قربونت

_خوب از خونه خارج شدی چی شد؟.. بد شد؟.. نه.. خیلی حالت بهتر شده.. و اگه با من بیای بریم و دکتر فریتس معالجه ت کنه میشی کامیار سابق.. نمیدونی من چقدر داغون بودم کامی.. دکتر یورگن فریتس یه اعجوبه ست توی روانپزشکی.. خواهش میکنم قبول کن.. دکترهای اروپایی خیییلی با دکترای اینجا فرق دارن

من و نگارجون و منیره با دهن باز به آذر نگاه میکردیم و کامیار تو فکر بود و چیزی نمیگفت..

دل تو دلم نبود و منتظر جواب کامیار بودم.. نمیخواستم با آذر بره.. از طرفی طاقت دوریشو نداشتم، از طرفی هم اگه کامیار با اون زن سر تا پا آتیش و عشوه میرفت من دق میکردم..

_نه آذر.. فراموشش کن

با جوابی که کامیار داد خیالم راحت شد و نفسی کشیدم..
_باشه دیگه اصرار نمیکنم.. ولی قول بده که بهش فکر کنی.. فقط یه سفره.. کار زیاد سختی نیست.. من هر چند ماه یه بار میرم مونیخ و برمیگردم.. بزرگ و سختش نکن این سفرو توی ذهنت

_باشه آذر بهش فکر میکنم.. ول کن حالا

آذر رفت ولی پیشنهادی که به کامیار داده بود فضای خونه رو عوض کرده بود و هر کدوممون به نوعی تو فکر فرو رفته بودیم..
نگار جون چیزی نمیگفت و انگار یه دلش میخواست کامیار بره و کاملا حالش خوب بشه و یه دلش نمیخواست..
من خودخوری میکردم و میترسیدم که کامیار بخواد بره..
خودش هم ظاهرا آروم بود و ظاهرش نشون نمیداد که اصلا به اون موضوع فکر میکنه یا نه..

۱۱ شب بود که قرصشو براش بردم بالا.. توی آشپزخونه بود و زیر سیگاریشو میشست..
نگام کرد و گفت
_چه خبر خانم پرستار؟

بیحال و دمغ جواب دادم
_هیچی
_چرا بی حوصله ای؟

اینو گفت و زیرسیگاری رو با دستمال خشک کرد و رفت تو اتاقش..
منم دنبالش رفتم و قرص و لیوان آبو گذاشتم روی پاتختیش..
قرصو برداشت خورد و بعدشم یه سیگار روشن کرد..

_نه بیحوصله نیستم
پکی به سیگارش زد و گفت
_معلومه از صدات.. به زور دارم میشنوم.. بشین

نشستم روی پاف چرمی مقابل دراورش، خودشم نشست روی تختش و گفت
_بخاطر پیشنهاد آذر گرفته ای؟

خودشم میدونست..
آروم گفتم
_نه
_بلد نیستی دروغ بگی.. طوری میگی نه که از صد تا آره، آره تره
_میخوای بری؟

تکیه داد به تاج تخت و پک محکمی به سیگارش زد..
_نمیخواستم.. ولی..

یه چیزی از قلبم کنده شد و افتاد پایین.. میخواست بره.. میخواست با آذر بره..
_ولی چی؟

_باید فکر کنم.. آذر راست میگه، اروپا توی مسائل پزشکی و درمانی خیلی پیشرفته تر از اینجاست.. شاید اگه برم دیگه مشکلی نداشته باشم

_تو الانم مشکل نداری کامیار

_هنوز تصمیم به رفتن نگرفتم لیلی.. توام فعلا فکرشو نکن.. خیلی چیزا هست که نمیزاره برم

خواستم بپرسم چی؟.. یکی از اون خیلی چیزا منم؟.. ولی نپرسیدم.. اگه خودش میخواست میگفت..

رفتم پایین و تا صبح نتونستم بخوابم.. دلم میگفت میره.. دلشوره داشتم و با شنیدن حرفای کامیار با نگار جون فهمیدم که دلم و حس ششمم دروغ نگفته..

از خواب که بیدار شدم و خواستم برم دستشویی صدای کامیار و نگار جونو شنیدم که توی اتاق نگار جون حرف میزدن..
صداشون راحت شنیده میشد..
_مامان بخاطر لیلی میخوام برم.. میدونی که بخاطر شرایطم همیشه ازش فرار کردم و بهش گفتم دور باش از من
_ولی شما که الان خوبین.. دیگه ازش دوری نمیکنی و میبینم که حالت خوبه
_درسته، مدتیه که دیگه نمیتونم نه مانع احساسات خودم بشم نه مانع اون.. ولی هنوزم نتونستم حرف دلمو بهش بزنم و بهش پیشنهاد بدم.. امروز و فردا کردنم بخاطر ترس از بیماریمه مامان

_پس تصمیم گرفتی بری؟

_تا صبح فکر کردم.. بقول آذر یه سفره که میرم و میام، نمیخوام که اونجا موندگار بشم.. ارزششو داره اگه واقعا حالم خوب بشه.. میتونم با خیال راحت، با وجدان راحت دست لیلی رو بگیرم

_چی بگم مادر.. منم دلم میخواد بری و سلامتیتو کامل بدست بیاری ولی از طرفی هم نمیخوام با اون دختره بری

_به من اعتماد نداری مامان؟.. چشم من بجز لیلی زن دیگه ای رو نمیبینه

_به تو اعتماد دارم، به زن جماعت، اونم از جنس آذر اعتماد ندارم

_فکر اونجاشو نکن مامان، آذر به درد من نمیخوره، هوش و حواس من پیش لیلیه و فقط بخاطر اون تصمیم به رفتن گرفتم.. فقط نگران لیلی ام و تنها موندن اون جلومو میگیره و دودلم برای رفتن

بغض گلومو گرفت و دستمو گذاشتم جلوی دهنم که یه وقت گریه نکنم و صدامو نشنون.. میخواست بره.. تصمیمشو گرفته بود..
سریع برگشتم توی اتاقم و درو بستم و سرمو فرو کردم توی بالشم و گریه کردم..
رفتن کامیار برای من غیرقابل تحمل بود.. هنوز نمیدونستم چند روزه میره و کی میره و کی برمیگرده.. ولی میدونستم که هر چند روز هم که بره برای من خیلی سخت خواهد گذشت..

سر میز صبحانه به روم نیاوردم که حرفاشونو شنیدم و خیلی به خودم فشار آوردم که طبیعی رفتار کنم..
ولی کامیار و نگار جون ساکت بودن و نگاه کامیار همش تو چشمام میگشت و
۱۶۳)
منم نگاهمو ازش میدزدیدم..
اگه فقط دو ثانیه نگاهمون به هم گره میخورد گریه میکردم سر میز..

بعد از صبحونه کامیار صدام کرد و گفت بیا تو اتاقت کارت دارم..
دلم لرزید.. میدونستم میخواد بگه دارم میرم..
دنبالش رفتم توی اتاقم و نشستم روی تختم و اونم با فاصله نشست کنارم..
_لیلی.. من تصمیم گرفتم برم آلمان پیش اون دکتره

هر کار کردم نتونستم سرمو بلند کنم و با گوشه ی پتوم بازی کردم..
_لیلی نگام کن ببینم

به زور سرمو بلند کردم و تا نگاهم افتاد به چشمای غمگینش، چشمام پر از اشک شد..
سرمو زود انداختم پایین ولی کامیار چونه مو گرفت و سرمو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد..
_گریه میکنی؟.. باشه اصلا نمیرم فراموشش کن

کارم خیلی بچه گونه بود و خجالت کشیدم.. من باید تشویقش میکردم که بره.. منی که از تیمارستان درش آورده بودم و از خودم مایه گذاشته بودم تا حالش خوب بشه الان باید بیشتر از همه بفکر سلامتیش می بودم و میگفتم برو..
زود اشکامو پاک کردم و گفتم
_نه اشک ناراحتی نیست.. یکم دلم گرفت همین.. خوبه که میخوای بری.. من از خدامه تو کاملا خوب بشی

ناباور توی چشمام نگاه کرد و گفت
_من بخاطر خودمون میخوام برم لیلی.. میخوام وقتی برمیگردم بتونم زبون باز کنم و حرفایی رو که ماههاست توی دلم نگه داشتم و جرات نمیکنم بزنم بهت بگم

ضربان قلبم بالا رفت و از تجسم اعتراف کامیار به اینکه دوستم داره، گر گرفتم..
متوجه حالم شد و دستمو گرفت و گفت
_توام میتونی بیای باهام؟

من نمیتونستم.. درس داشتم و به اندازه ی کافی غیبت کرده بودم بخاطر بابا..
در ضمن انقدر پول نداشتم توی حسابم که بخوام بلیط رفت و برگشت هواپیما بخرم و بهیچ وجه اجازه نمیدادم کامیار پولشو بده..
پس در نتیجه رفتن من غیرممکن بود..
سرمو تکون دادم و گفتم
_من درس دارم کامیار.. میدونی که بغیر از درسای خودم دارم درسهای امتحان ارشد رو هم از الان میخونم.. ولی تو برو و نگران من نباش

دستمو ول کرد و دستشو کشید به موهای پرپشت مشکیش که دو سه تا تار سفید بینشون بود و گفت
_مگه میشه نگرانت نباشم؟.. بابات تو رو به من سپرده.. تنها چیزی که نمیزاره با خیال راحت برم نگرانی توئه

_منکه تنها نیستم.. نگار جون و منیره هستن

_آره مامان هم گفت که مواظبتن.. منم فکر نمیکنم بیشتر از چند روز بمونم
بهش لبخندی زدم و گفتم
_خیالت از من راحت باشه.. برو و زود برگرد.. با حال خوب برگرد

عصر همونروز بود که کامیار به آذر زنگ زد و گفت که تصمیم گرفته بره و اونم یکساعت نشده سر و کله ش پیدا شد..
انقدر خوشحال بود که هر آن منتظر بودم یه جفت بال دربیاد از پشتش و پرواز کنه..
مدام حرف میزد و شوخی میکرد و به کامیار میگفت که خیلی تصمیم درستی گرفته..
گوشیشو آورد و رفت توی پیج دکتر فریتس و عکسشو و سوابقشو و بیمارانی که معالجه شون کرده بود و ازش تشکر کرده بودن نشونمون داد..
بعدشم با منشیش تماس گرفت و برای هفته ی بعد ازش وقت گرفت..
به آلمانی چیزهایی گفت و بعد هم به کامیار گفت که باید به فکر تهیه ی بلیط باشن و کامیار هم گفت که بهتره به فکر هتل هم باشن ولی آذر گفت
_هتل چیه کامی آذر جونتو دست کم گرفتیا من تو مونیخ خونه دارم میریم خونه ی من

دلم گرفت و به درد اومد.. این دختر کامیارو بدون چشمداشت با خودش نمیبرد آلمان.. مطمئن بودم میخواست بهش نزدیک بشه و من میترسیدم..
به کامیار خیلی اعتماد داشتم ولی بقول نگار جون به زنی مثل آذر اعتماد نداشتم و میدونستم مردها مثل بچه هان و ساده تر از اونی هستن که مقابل شیاطینی مثل آذر فریب نخورن..

حالم خوب نبود ولی کاری هم از دستم برنمیومد.. نمیتونستم بخاطر خودم مانع سلامتی کامیار بشم..

همه چیز خیلی به سرعت اتفاق افتاد و آذر نزاشت که کامیار بلیط برگشت بخره و گفت باید برن ببینن دکتر چی میگه و چقدر زمان لازمه که کامیار اونجا تحت نظرش باشه..
قلبم توی سینه م صد کیلو بود و فقط منتظر بودم کامیار بره تا هق هق بزنم و خودمو خالی کنم..

روزی که پرواز داشتن قرار شد من با ماشین کامیار ببرمشون و نگار جون و منیره نیومدن چون نگارجون گفت هیچوقت طاقت خداحافظی نداره و از وداع بدش میاد..
توی خونه هم خیلی عادی کامیارو بوسید و بغلش کرد و گفت
_زود برگرد

ولی من.. منی که یکهفته بود تو حال خودم نبودم و از لحظه ی وداع با کامیار میترسیدم..
میترسیدم کامیار من بره و کامیاری که برمیگرده دست تو دست آذر باشه و منم فقط نگاهشون کنم..
هزار جور فکر و خیال میکردم و قلبم تحمل اونهمه فشارو نداشت..
ولی از همه ش سخت تر این بود که به روم نیارم که درونم چه طوفانی بپاست و خودمو آروم نشون بدم..

کامیار و آذرو بردم فرودگاه و منتظر ساعت پروازشون شدیم..
کامیار چشم ازم برنمیداشت و ناراحت بود.. ولی از طرفیم میخواست بره و کامیار سابق بشه..
به نگاههاش با لبخند جواب میدادم و نمیزاشتم از حالم باخبر بشه.. نمیخواستم با ناراحتی بره..
۱۶۴)

پالتوی مشکی بلندی تنش بود که تا زانوش بود و با اون قد بلندش انقدر بهش میومد که همه توی فرودگاه نگاهش میکردن..
شال پشمی عنابی رنگی رو خیلی قشنگ دور گردنش گره زده بود و بقدری جذاب بود که شاید توی آلمان برای آذر نمیموند و دخترای آلمانی تورش میکردن..

آذر چند بار با خنده گفته بود که مردم آلمان از بس که خودشون بورن، عاشق چشم و ابرو مشکی ها هستن و باید مواظب کامیار باشم که ندزدنش..

با دل خون میفرستادمش و نمیدونستم کی و چطوری برمیگرده..
وقتی شماره ی پروازشون رو اعلام کردن، دستام شروع به لرزیدن کردن و کامیار دستمو گرفت و دید که دارم میلرزم..
با همه ی عشقش توی چشمام نگاه کرد و گفت
_زود برمیگردم.. مواظب خودت باش

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و اشکام از چشمام روی صورتم سرازیر شد..
کامیار دستمو که هنوز توی دستش نگه داشته بود محکم فشار داد و آروم گفت
_گریه نکن.. گریه کنی نمیتونم برم

اشکامو پاک کردم و گفتم
_باشه گریه نمیکنم.. برو، خیلی مواظب خودت باش

آذر کامیارو صدا کرد و گفت که عجله کنه..
و خودش به من خداحافظی گفت و صدای تق تق پاشنه های بلند چکمه هاش توی گوشم پیچید که ازم دور شد و چمدونشو کشید..
کامیار چمدون کوچکشو برداشت و گفت
_رفتم.. حواست به مامانم هم باشه.. خودت و مامانم امانتهای منین.. مواظب امانتی هام باش تا برگردم
لبمو گاز گرفتم تا نزارم اشکام بازم سرازیر بشن و با صدای خفه ای گفتم
_برو به سلامت.. به خدا میسپرمت

دستمو ول کرد و با نگاه غمگینی برای آخرین بار نگام کرد و رفت..
تا پشتشو کرد بهم بغضمو ول کردم و اشکام رها شد..
طوری که کامیارو از بین اشکام تار میدیدم..
هنوز کامل به انتهای سالن نرسیده بود که برگشت و دوباره نگام کرد..
انگار اونم نمیتونست دل بکنه..
با قدمهای بلند برگشت طرفم و اول اشکامو پاک کرد و بعد بغلم کرد..

آخ که چقدر احتیاج داشتم به بغلش و حس گرما و امنیت وجودش..
سرمو فرو کردم توی سینه ش و صورتمو توی شال گردنش فرو بردم..
بوی خوشش رفت تا اعماق روحم و با صدای لرزونی گفتم
_برگردیا

ازم جدا شد و با تعجب توی چشمام نگاه کرد و گفت
_یعنی چی برگردی؟.. مگه میشه برنگردم؟

بعدشم آروم گفت
_دل من اینجا گروئه.. خیلی زود برمیگردم.. منتظرم باش

و رفت..

Ebham

مهرناز

‫88 دیدگاه ها

  1. :neutral_face:! چت روم نیست
    باورم نمیشه بچه ها کجان
    سلام مهری و بقیه عزیزان چطورید
    این پارت رو دوست داشتن روند رمان جالب شده

  2. چه جالب همه اینجا جمعن همه همو میشناسن:innocent::innocent::innocent::innocent::innocent::innocent::innocent:
    مرسی که هم پارتا طولانیه همه تند تند پارت میزاری
    :heart_eyes::relieved:

  3. یکی از دوستان گفت که خوبه کامیار با آذر بره و لیلی رو فراموش کنه لیلی هم قبول کنه که زن پسرعموش بشه••••••
    اما به نظره من پسر خاله،//عمو // عمه //دایی مثل داداش آدم میمونن به نظره من لیلی بره به یکی از خاستگاراش تو دانشگاه جواب مثبت بده :wink::grinning::grin::smiley::joy:

  4. yapmaaaaaa bitanem yapma:worried::worried:مهرناااازم دورت بگردم دوباره داری بدجنس میشیااااا دوباره دار :smiling_imp::smiling_imp:ین شکلی میشیااااا

  5. :pray: جِنکییی * واوو جنکوویِ
    :ok_hand::thumbsup:✌:wink::grinning::joy::kissing_heart::innocent::rose::heartpulse::hibiscus::heartbeat:

  6. سلام مهرنازی ، خوبی ؟؟
    عالی عالی رود:kiss::kissing_heart:
    الهی، چال قشنگ بدون سرو چه کنه .
    مهرنازی به کامیار بگو بچه ی خوبی باشه و اهل ستاره بازی نباشه و دور بر خانوم افاده نچرخه :thinking::wink:

      1. وای مهرناز اول بار که اومدم سایت دیدم دوتا پارت جدید اومده این قدر سریع خوندم از بس خوشحال بودم که دو تا پارت گذاشتی حالا داشتم اهنگ گوش میدادم گفتم یه سر هم بزنم دوباره بخونم به اخرای این پارت که رسید اهنگ نه بسته ام به کس دل همایون شجریان شروع شد گریه ام گرفت.:cry::disappointed_relieved:… هی هی داری با ما چیکار میکنی تو دختر میدونم میدونم غم ناک میشه ولی نمیذارم ذهنم به فکرهای بدی که ممکن هست بیوفته منخرف بشه .تو هم هوای مارو داشته باش

  7. وااااااای خدا لعنت کنه جد و آبادتو آذر بی بته نکبت:sob::sob::sob::sob::sob::sob:
    چقدر دلم گرفت مهرنااازی جدایی خیلی سخته ولی قلم گیرای تو باعث میشه آدم مشتاق بشه ب خوندن خانوم پنجه طلا.خدایی رمان های قبل رمانت اکثرا سوءتفاهم بودن ممنون ک انقدر زمان میذاری ولی ارزومه اون چیزی ک من فکر میکنم نباشه:sleepy::sleepy::sleepy::sleepy:

  8. مهرناز نکن با من همچین :tired_face:
    اخه دلت میاد اصن :tired_face:
    حالا اذر و کامیار بهم نزدیک میشن و لیلی افسردگی میگیره باید اونم برش داریم ببریمش المان:joy:
    مثل همیشه عاااااااااالی بود:heart_eyes:کیف کردم:kissing_heart:

  9. وایییی من گریم گرفتتتت من اصلا تحمل چیزای غمگین و ندارم تورو خدا کاری نکن جدا بشن من تا چن وقت افسرده میشم واقعا گریم گرفت:sob::sob::sob::sob::sob:
    واقعا عالی مینویسی
    جداشونننننن نکنننننننننن

      1. مهرناز جون اول اینکه واقعا خسته نباشی مث همیشه عالی ولی عزیز گذشته از این جریانا و اتفاقاتی که قراره بیوفته پایان رمان خوشع؟!

          1. باشه قربونت❤…ولی تروخدا هرچی که پیش اومد به کنار ولی ته تهش فکر دل مام بکن اینا بهم برسن بخدا گناه داریم:crazy_face:🥺

  10. سلام این فقط یک نظره یا یک پیشنهاد در واقع ولی فکر میکنم اهنگ انگلیسی
    hold on i still want you از کورد اوراستریت
    شدیدا به این رومان میاد مخصوصا برا پارت بعدی که حدس میزنم پارت خداحافظی باشه و مخصوصا از دیدگاه لیلی این اهنگ خیلی معنی دار میشه

      1. در ضمن این اهنگ که گفتم (حالا اگه ا بخش فیلترینگ رد شد و پذیرفته شد)دوتا از بیتاش خارج از داستانن که مطمعنم خودت تشخیصشون میدی:upside_down::upside_down::upside_down:
        mer30

  11. مهرناز خانم رمان های دیگه ای که نوشتی رو میگی بخونم اخه قلمتو دوس دارم :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart: :purple_heart: :black_heart:

  12. سکوت میکنم این سکوت منطقی تره:expressionless::expressionless::expressionless::expressionless::expressionless:هیییی روزگار :joy::joy::call_me:فاز سنگین بردوشتم شومو به دل نگیر. ولی دوری از هم‌ باعث میشه آدما بفهمن چقدر همدیگه رو دوست دارن:joy::joy:منو اگه ول کنم میرم مریخ وای فای و غذااای زیاد میبرم بیخی مردم :joy::joy::joy:

  13. رفت .
    .
    طول کشید .دور از تصورم.خیلی دور
    .
    دلگیر شدم.
    قهر کردم.و مردم.بیشتر طول کشید
    .
    اما تموم شد.اومد.بیشتر دوسش دارم.عشق کلمه ی دوریه برا احساسم…
    .
    .
    دوسم داره.بیشتراز گنجایش احساسم…
    خارج از هجم قلبم.
    دور از ماوراء ذهنم…
    .
    .
    همه که مثل هم نیستن….
    .
    کامیارم بر میگرده.نمیزاره لیلیش دق کنه…
    .
    شیره ی عشقش تو وجودش میجوشه…برمیگرده
    .
    .
    اشک دخترک منو در نیار همشهری

    چه کارا که من نمیکنم.

    بخاطرش رمان خونم

    شدم.هخخخ

  14. تروقران انقدر بدبختی داریم میام اینجال دلم باز بشه داغون شدم :sob::sob::sob:تا الان که به نظرم کلیشه ای نبوده اینایی که می گین کلیشه شده ولی اگه اذر به خواستش برسه یا کامیار برگرده دیگه با لیلی خوب نباشه اونجوری داغونه و کلیشه ای

  15. هی دله غافل سرگذشت یه نفر اینجور بود. با اطمینان گفت میره و برمیگرده.‌سالها بعد اره برگشت ولی تکی رفت ۴تایی برگشت. اونم چه برگشتی.زندگی همینه همیشه اونی که ارومه زندگیش داغونه

  16. دو نفره رفتن . سه نفره برمیگردن:smile::smiley::smile:.اخه لیلی عشق اگه عشق باشه هرگز از معشوق جدا نمیشه بقیه حرفا همش کشکه.

  17. به جان خودم
    قلبم گرفت
    جان من رمان رو خراب نکن مهرنازی
    من خیلی ناراحت شدم
    سر اون یکی رمانتم کلی گریه کردم
    :sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob:🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺:sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob:🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺:sob::sob::sob:

      1. خسته نباشی🥰🥰
        آخه مهرناز جون دیگه چه قد سختی و جدایی ،گناه دارن ،دلم گرفت
        عکسایی هم که واسه پارتا می زاری مثل قلمت تکه کلا همه چیز تکه :thumbsup::thumbsup:موفق :kissing_heart::kissing_heart:باشی‌

  18. کامیار نامرد
    خسته نباشی دلبر :stuck_out_tongue_winking_eye::joy::joy::joy:تو طول گرگها هنوز گریم نگرفته بود داشت یادم میرفت قلم قلمه مهرنازه

  19. :cry::cry::cry::cry::cry::cry::sob::sob::sob::sob::sob::sob::sob:وای مهری تو با قلب دیوانه ی من چه کردی تو را خدا زود برگرده دلم طاقت دوری نداره
    خسته نباشی پنجه طلا خیلی حال کردم

  20. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان