codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۴۹

۱۶۹)

احساس میکردم نمیتونم نفس بکشم.. حتی دست و پام سست شده بود و اختیار نداشتم که تکونشون بدم..
مثل این بود که فلج شده بودم..
تنها جایی که فلج نشده بود و متاسفانه مثل ساعت دقیق کار میکرد مغزم بود که در یک ثانیه صدتا فکر میکرد و ده جور صحنه ی دردناک از معاشقه ی کامیار و آذر برام مجسم میکرد..

چشمامو بستم و سرمو تکون دادم که اون تصاویر از ذهنم بره و سکته نکنم..
منگ بودم و نمیتونستم چیزی رو که دیدم درک کنم..
حس خفگی اذیتم میکرد و با هول بلند شدم و در تراسو باز کردم و هوای سردو با ولع کشیدم به ریه هام..
سردیه هوا و اکسیژن باعث شد به خودم بیام و موقعیتو بفهمم..
کامیار با آذر خوابیده بود.. با هم سکس کرده بودن!

کامیار چطور تونسته بود اینکارو بکنه.. چطور روی تموم احساساتش به من پا گذاشته بود و تونسته بود اون زنو لمس کنه..

فکر اینکه لبای کامیار آذرو بوسیده قلبمو فشرده کرد و دستمو گذاشتم روی سینه م و بغضم ترکید و زدم زیر گریه..

نمیخواستم نگارجون و منیره صدامو بشنون، بالش کامیارو فشار دادم به دهنم و صدای گریه مو خفه کردم..
بوی کامیار پیچید توی بینیم و برخلاف همیشه که لذت میبردم از استشمام بوی خوشش، با تصور اینکه اون بو دیشب با بوی عطر آذر مخلوط شده حالم بد شد و بالشتو پرت کردم اونور و دستامو گذاشتم جلوی دهنم..

درد میکشیدم و عمق دردم قابل توصیف نبود..
قلبم انقدر فشرده میشد و درد میکرد که یه لحظه ترسیدم شاید واقعا دارم سکته ی قلبی میکنم..
با بغض و دل شکستگی خدا رو صدا زدم و گفتم خدایا دارم میفتم ولم نکن

دستامو گذاشتم روی شقیقه هام و سعی کردم به خودم مسلط باشم..
اصلا باور نمیکردم کامیار اون کارو کرده باشه.. در نظر من کامیار مرد هوسبازی نبود و فرصت هایی پیش اومده بود که با من تنها شده بود و میتونست کاری بکنه و یا حرکتی انجام بده که ذاتشو نشون بده ولی نکرده بود و من شیفته ی پاکی و مردونگیش شده بودم..
الان چطور با آذر همبستر شده بود نمیفهمیدم..

شاید چون من عشوه و جاذبه های آذر رو نداشتم منو نخواسته بود و تحریک نشده بود!.. منم به حساب پاکی و خوبیش گذاشته بودم..
ولی نه.. کامیار امتحانشو پس داده بود.. نه به رکسانایی که اهلش بود و بهش پا میداد توجه کرده بود و نه به آذری که همه جوره سعی میکرد اغواش کنه..
روزی که خم شد و سینه هاش دیده شد خودم دیدم که کامیار سریع روشو برگردوند..
اشتباه نمیکردم.. کامیار لاشی و هوسباز نبود..

به ذهنم اومد که شاید هم آذر این بازی رو ترتیب داده که من و کامیارو جدا کنه.. اینم ممکن بود‌..
این کارو خیلی از زنای کثیف انجام داده بودن و چه عشق ها و زندگی هایی رو که نابود کرده بودن..

باید به کامیار فرصت توضیح میدادم.. ولی از طرفی هم انقدر ازش ناراحت و دل شکسته بودم که عقلم درست کار نمیکرد و نمیدونستم چیکار باید بکنم..

یه دلم میگفت عشقی که واقعی باشه با یه تلنگر نباید نقش زمین بشه و نابود بشه..
عشق، اعتماد بود.. عشقی که بدون شناخت طرف مقابل به وجود میومد عشق نبود و بچه بازی و هوس بود..
من بدون شناخت عاشق کامیار نشده بودم و میدونستم که مرده و چنین خیانتی نمیکنه..
پس نباید با یه تصویر که کارگردانش آذر بود کامیارو قضاوت میکردم..

ولی یه دلم هم میگفت که دیگه نمیخوام نه صداشو بشنوم نه ببینمش..
حسادت زنانه به دلم چنگ مینداخت و مجبورم میکرد که عقل و منطق رو بزارم کنار و خشمگین بشم به کامیاری که روی تخت آذر خوابیده بود..

تو دوراهی مونده بودم و بالاخره تصمیم گرفتم برم خونه ی خودمون..
خونه ای که نه دیگه پدرم اونجا بود نه مادرم..
دلم از تنهایی خودم به درد اومد و یاد عمو افتادم که گفته بود بابات نیست من هستم.. هر لحظه که اراده کنی پیشتم فقط یه زنگ بزن..
بعدش یاد علیرضا افتادم.. چقدر با درک و فهم بود و توی این شرایط میتونست منو آروم کنه..
خواستم بهش زنگ بزنم و بگم بیاد دنبالم.. ولی..
ولی علیرضا منو دوست داشت و خواستگارم بود.. کار درستی نبود که حالا که از کامیار رو گردونده بودم برم سراغ علیرضا..
من از دخترایی نبودم که تا تقی به توقی میخورد از شاخه ای به شاخه ای بپرم..
فکر علیرضا و عمو رو از سرم بیرون کردم و تصمیم گرفتم خودم برم خونمون..
قبلش هم میرفتم بهشت زهرا و پیش بابام درد دل میکردم و از کامیار و از تنهایی هام گله میکردم بهش..

رفتم پایین و وسایلمو جمع میکردم که منیره اومد توی اتاقم و دید..
_صبح بخیر.. وسایلتو چرا جمع میکنی؟

با صدای خفه ای گفتم
_میخوام برگردم خونه منیر

متعجب و ناراحت گفت
_چرااا؟.. مگه چی شده؟.. خونه تون که کسی نیست تنها میمونی
_من از تنهایی نمیترسم منیر.. احتیاج دارم که برم، مجبورم

نزاشت بیشتر حرف بزنم و سریع رفت و نگار جونو آورد..
_ببین خاتون داره وسایلشو جمع میکنه

_لیلی جانم.. چی شده مادر؟

سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.. بغضمو بسختی قورت دادم و گفتم
_چیزی نشده نگار جون.. اگه اجازه بدین میخوام
۱۷۰)
برگردم خونه

_اجازه ت دست خودته دخترم ولی چرا میخوای بری؟.. نگام کن ببینم، تو گریه کردی؟

از چشمام معلوم بود که چقدر زار زدم و نمیشد انکار کنم..
_کامیار کاری کرده؟.. نکنه بخاطر زنگ نزدن دیشبشه؟

سری تکون دادم و گفتم
_نه.. اون کاری نکرده

نمیخواستم به مادرش بگم و آبروش پیش نگار جون بره..
اهل بی حیایی و کولی بازی نبودم و اکثرا تو اینجور مواقع سکوت میکردم و داد و بیداد و بی آبرو کردن دیگرانو دوست نداشتم..

تا نگار جون خواست چیزی بگه گوشیم زنگ زد..
کامیار بود.. لعنتی..
نمیخواستم باهاش حرف بزنم..
ولی پیش نگار جون و منیر هم نمیتونستم جوابشو ندم..
فوری رد تماس زدم و گفتم که دوستمه و حوصله ی حرف زدن باهاشو ندارم..

_گوشیتو بده یه زنگ به کامیار بزنم ببینم چی شده

_نگار جون گفتم که ربطی به کامیار نداره.. شماره شو هم توی گوشی منیر سیو کردم، منکه نبودم منیر بلده بهش زنگ بزنه و صحبت کنین

نگار جون به منیر گفت
_زود گوشیتو بیار زنگ بزن به این پسره ببینم

میخواستم قبل از اینکه به کامیار زنگ بزنه برم..
سریع پالتو و شالمو پوشیدم و ساکمو برداشتم.. ولی نگار جون جلومو گرفت و گفت
_تو پیش من امانتی.. هم امانت کامیار هم مادرت.. نمیزارم اینجوری بری.. بشین با کامیار حرف بزنم بعد اگه خاستی زنگ میزنم پسرعموت بیاد دنبالت بری خونه ی اونا

اوف نگار جون نمیزاشت برم و مجبور بودم با کامیار رودررو بشم..
وقتی منیر شماره رو گرفت و صدای کامیار توی خونه پیچید دلم به درد اومد..

در طول یک شب چقدر همه چیز عوض شده بود و منی که هر لحظه منتظر شنیدن صدای کامیارم بودم الان از شنیدن صداش بیزار بودم و دلم میخواست گوشامو بگیرم و نشنوم..

نگار جون یه سلام و احوالپرسی خشک و سرد باهاش کرد و گفت
_کامیار جریان چیه لیلی شال و کلاه کرده میخواد بره خونشون.. چیکار کردی؟

صدای متعجبشو شنیدم که گفت
_یعنی چی که میخواد بره؟.. من کاری نکردم.. من اصلا از دیروز تا حالا با لیلی حرف نزدم، الانم زنگ میزنم رد تماس میده

نگار جون گوشی رو آورد سمت من و گفت
_ایناهاش لباس پوشیده ساکشم جمع کرده، به زور نگهش داشتم که از تو بپرسم قضیه چیه

_مامان گوشی رو بده بهش ببینم

مادرش گوشی رو داد دست من و منم نگرفتم و از جام بلند شدم گفتم
_من باهاش حرفی ندارم نگارجون اجازه بدین من برم حالم خوب نیست

نگار جون بدون اینکه به من چیزی بگه برگشت به تندی به کامیار گفت
_کامیار به ارواح خاک بابات اگه بدونم کاری کردی که این دختر به این روز افتاده نمیبخشمت.. اگه چیزی که فکر میکنم شده همونجا بمون و برنگرد

_مامان چی میگی؟.. چه خبره اونجا؟.. منظورت چیه؟ من چیکار کردم؟ گوشی رو بده به اون دختره ی لجباز

نگار جون دوباره گوشی رو داد بهم و گفت
_حرف بزن باهاش..اگه میخوای فحشش بده ولی بزار بدونه گناهش چیه که حال تو اینه

راست میگفت.. باید بهش میگفتم.. نمیشد بدون اینکه گناهشو بدونه قصاصش کرد..
دستم میلرزید و گوشی رو گرفتم و به خودم لعنت کردم که بازم اون بغض لعنتی راه گلومو بست..

کوتاه و محکم گفتم
_بله؟

چشماش قرمز و ظاهرش پریشون بود.. فکر کردم که شاید شب خیلی خوش گذرونده و از بیخوابیه..

_لیلی چی شده؟.. چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟ مامان چی میگه کجا میخوای بری؟

_چیزی نشده.. میخوام برگردم خونه م.. دیگه اینجا کاری ندارم

_چرا چشاتو ازم میدزدی؟.. میگم چی شده؟ یعنی چی که دیگه اینجا کاری ندارم

به نگار جون گفتم
_ببخشید من برم تو اتاقم

درو بستم و توی چشماش مستقیم نگاه کردم و گفتم
_یعنی اینکه شما دیگه حالت خوبه و نیازی به پرستار نداری، آذر جونت حالتو خوب کرده و حسابی خوش میگذره بهت

با تعجب گفت
_چی میگی لیلی چه خوش گذشتنی؟ به آذر چه ربطی داره این حرفا؟

_ربطش اینه که آذر خانوم کله ی سحر به من زنگ زد و نشونم داد که حالت چقدر خوبه و رو تختش راحت گرفتی خوابیدی

با این حرفم پوفی کشید و تکیه داد به مبلی که روش نشسته بود و گفت
_لعنت بهت آذر.. بالاخره نیشتو زدی

عصبی گفتم
_لعنت به تو.. لعنت به من که زندگیمو ول کردم و موندم پیش تو.. برو به درک، خوش بگذره

تا خواستم قطع کنم بلند داد زد
_صبر کن ببینم.. برا خودت بریدی و دوختی و کردی تن من.. صب کن منم حرفامو بزنم بعدش باشه برو

_چه حرفی بزنی؟.. آنرا که عیان است چه حاجت به بیان است؟.. من با چشم خودم دیدمت روی تخت اون زنه، چیو انکار میکنی؟.. البته من کی ام که بخوای بهم توضیح بدی.. چیکاره تم؟ چه نسبتی دارم باهات؟.. حق داری هر کاری که کردی، تو تعهدی به کسی نداری

_خفه شو بزار حرفمو بزنم.. من دیشب تا صبح استفراغ این کثافتو تمیز کردم.. تموم شب همراه با قرص اعصاب مشروب خورد و داشت میمرد.. دکتر گفت باید بره بیمارستان ولی این روانی نرفت و همه چیو زد و شکست.. دکترش گفت معده شو خالی کنم و تا صبح حواسم بهش باشه که سنکوپ نکنه.. من نمیدونم تو چی دیدی و چی فکر کردی ولی تا صبح بالا سرش بودم و انقدر گریه کرد و التماسم کرد که نرو میترسم بمیرم، که تو اتاقش موندم.. خودمم با قرصای جدیدی که دکتر بهم داده اوضاعم داغونه و بدنم هنوز عادت نکرده به عوارض قرصای جدید و نزدیک صبح روی زمین بیهوش شدم و نمیدونم آذر کی به زور بلندم کرده و کشیده روی تخت و دو ساعتی خوابیدم.. کل قضیه اینه.. حالا اگه کاری که من کردم گناهه، باشه اعدامم کن

با حرفایی که زد و صداقتی که توی چشماش بود فهمیدم که همونطور که حدس میزدم بازی کثیف آذر بوده و من فریبشو خوردم..
ولی نمیدونم چرا هنوزم از کامیار عصبانی بودم و نمیخواستم از رو برم..
با عصبانیت گفتم
_کسی که از مردن بترسه و گریه کنه لباس خواب سکسی میپوشه و میخوابه؟.. ولمون کن بابا.. در ضمن دیشبم باهم رفته بودین دیسکو و خوشگذرونی، زنگ که زدم آذر گفت کامیار وقت نداره با تو حرف بزنه.. کم برای من فاز بیگناهی و پاکی بگیر

_قسم میخورم من لباس خواب ندیدم.. با پیرهنی که تنش بود خوابید و صبحم که بیدار شدم لباس ساده ی خونه تنش بود.. انگار خواب دیدی یا میخوای به من تهمت بزنی.. دیشبم به زور منو برد اونجا و منم که میدونی تحمل سر و صدا رو ندارم رفتم بیرون و منتظر شدم تا سیر بشه از بزن برقص و بیاد بیرون.. اصلا هم خبر ندارم که تو زنگ زدی.. من خودم در اثر داروهای جدید منگ و گیجم حوصله ی بار و دیسکو هم ندارم

با حرفایی که زد انگار من چیزی هم بدهکار شدم و کمی شرمنده شدم.. ولی هنوزم نمیخواستم باهاش خوب باشم..
نمیفهمیدم خودمو، کامیار بیچاره هیچ اشتباه و خطایی نکرده بود ولی من نمیخواستم باهاش خوب باشم و همش میخواستم پاچه شو بگیرم..

با طعنه گفتم
_اصلا به من مربوط نیست هر کاری میخوای بکن.. منم الان زنگ میزنم به علیرضا و میگم بیاد دنبالم برم خونه ی اونا.. بعدشم یه بلیط ترکیه میگیرم و میرم پیش مامان و لاله.. خریت کردم که نرفتم و موندم به پای تو

چنان دادی زد که ترسیدم
_تو غلط میکنی به علیرضا زنگ میزنی.. بشین سر جات تا همین الان برنگشتم و بلیط ترکیه رو نکردم تو حلقت.. تو هیچ جا نمیری تا من پدرسگ ۱۴ روز دیگه برگردم.. فهمیدی؟

_من میرم به توام هیچ ربطی نداره.. بلیط برگشت آلمانتم بکن تو حلق آذر جونت و همونجا پیشش بمون..ازت بدم میاد فهمیدی؟

گفتم و قطع کردم.. اوه یکم دلم خنک شده بود..
دوباره و سه باره زنگ زد و من بلاکش کردم..

چرا انقدر ازش عصبانی بودم نمیدونم..
ولی ماجرا رو فهمیده بودم و دلم سبک و آروم شده بود..
در واقع باید خجالت میکشیدم که بهش اعتماد نکرده بودم و بدون شنیدن حرفاش قضاوت کرده بودم.. مخصوصا هم که میدونستم آذر چه جونوریه و چه نقشه هایی میتونه بکشه..
من بیشتر از کامیار توی این دعوا مقصر بودم ولی عقب نشینی هم نمیکردم..

رفتم توی هال پیش نگار جون و منیره و معذرت خواستم که ناراحتشون کردم و گفتم که دیگه جایی نمیرم ولی اگه کامیار به گوشی منیر زنگ زد بهش بگن که با علیرضا رفتم خونه ی عموم..

Ebham

مهرناز

‫147 دیدگاه ها

  1. مهرناز جونم میخوای یه کاری کن:joy:
    دلم ی کوچولو جلتلمن بازی میخواد یه کوچولو که نه خیلییییییی زیاد:grin:
    یکم کامیار جلتلمن بازی در بیاره لفطنننننننننن:cry:

  2. سلام مهنازی جونم خوبی ؟؟
    این پارتت عالی عالی بود :heart_eyes::kiss::kissing_heart:
    نمی دونم چرا شیطان درونم بیدار شده و دوست داشت که لیلی دیر تر نقشه ی آذر ایکبیری رو می فهمید !؟:thinking::smiling_imp::japanese_ogre:

  3. سلام خانم نویسنده عزیز
    انشاالله هرجاکه هستی تنت سالم و سرحال باشه
    رمانت خیلی قشنگ ولذت بخشه و با خوندنش کلی خوشحال میشم

    پارت گذاریای سه روزت هم که مارو تو خماری میزاره بی نظیره:wink::wink:

    و اینکه میخواستم بگم خیلی خیلی خوب و عالیه که اینجا همه باهم دوستنو همدیگرو میشناسن وباهم صمیمین
    ❤❤

    چوخلی سوزی چوخ ایستیم انشالله همیشه موفق اولاسوز

  4. وایییی عاشق رمانتون شدم
    خیلیی خوبه خخخخخخ وقتایی که کلاس دارم میام تو سایت رمانتونو میخونم
    واستون آرزوی موفقیت میکنم

    1. تازه پریروز دیدم رمانتونو تا اینکه انقدر خوندم اینجا رسیدم الانم فضولیم عود کردم :joy::joy:
      منتظر میمونم:grin:

  5. مهری خودت صحنه دارش میکنی یا خودم دست بع کار بشم.
    اخرش من میمیرم و تو هنوز کاری نکردی ک ما کیف کنیم.
    به مامی اریا بگو تا اموزشت بده:crazy_face::crazy_face::underage::smiling_imp::underage::smiling_imp::underage::smiling_imp:

  6. اوااااا کامیار مقصر نبود؟
    چقدر فحش خورد بچه از من:joy:
    و بازهم مثل همیشه معرکه خانم نویسنده:):heartpulse:

  7. راستی ناز محمد گفته بود بفرمایید شام.چون هیئت وفات حضرت ام البنین بود دیر اومد داشتیم شام میخوردیم .عادتشه با تلفنم حرف بزنه موقع غذا خوردن به طرف پشت خط میگه بفرمایید…
    هی مسخره بازی میکنه میگه با دهن پر نمیشه نوشت هخخخ..
    واای دیگه برم .بابا جونم میگه دختر نباید ور دل شوهرش باشه گوشی دست بگیره .هخخخخ

  8. عامو من ای دخترو آذر فقط بیاد دم دستم انچاااااان از ۷ بعلاوه ۲جهت جغرافیایی
    جررررررش میییدم که به خودش بگه باقالی. ولی دعوا دوس نمیشه که همش عاشقانه بریم جلو مهرناز رمانت خداس عالیه عالیی خیلی خوبه ولی یکم دیگه ای کامیار حرص بخوره خوبه نمیشه که فقط دخترا حرص بخورن :joy:

  9. وای این کرم عجیبو همه دخترا دارن خیلی خوبه تازه وقتیم می دونی مقصر نیست با خیال راحت عذابش می دی :joy::joy::joy:خیلی این پارت خوب مهرناز
    دوروزه انقدر فکرم درگیره نتونستم درس بخونم:joy::joy:مشاورم می گه دیگه رمان نخون ولی من که نمی تونم این رمانتو ول کنم 🥺

  10. سلام .
    وقت بخیر…
    بفرماید شام در
    خدمت باشیم
    همشهری،
    این عزیز کرده ی
    دوردونه ی من،
    آسمون دلش حسابی ابری شده بود و
    چشمای قشنگش سر ریز شد.

    مرسی از نظر قشنگت ،
    لطف داری شما…
    .
    .
    نااز باورت نمیشه من ده بار جمله هایی که تو گفتی رو قبلا بهم گفتن.اما آرامشی که تو کلام تو بود هیچ جا نبود.چقدددد قشنگ گفتی.چقدر خوبی تو که اینقدر قشنگ گفتی بهم مهرنازی مهربون من.خیلی دوست دارم♥ تو لایق بهترینایی و من همونارو برات از خدا میخوام…
    چشم اذیت نمیکنم همشهریتو.مرسی نااز♥
    .
    شبت آروم جزیره♡
    .
    خدا نکشتت آبان…خوب جواب کامنتت تو پارت قبلی رو دادم…

    1. نمیدونم آبان لینکو میشه اینجا کپی کرد؟ بلد نیستم 🤔
      .
      البته توی کانال هم دقیقا همزمان با اینجا پارت میزارما، فک نکن که اونجا جلوتره که بخوای بری بخونی

  11. به روی ماه قشنگت سلام آیلی جانم…
    .
    خدا رو شکر که خوبی.
    .
    .
    من از وقتی ادمین استیکر فعال کرده برا سایت نمیتونم بیام تو چت روم…
    برام عجیبه که میتونم بیام تو رمان.
    البته به زور. شیصد تا صفه باز میشه.
    و هی میگه نمیتوانید وارد شوید من هی خارج میشم و دوباره میام تا بشه.
    نمیدونم چرا اینطوریه…
    قبلا وقتی کامنتا بیشتر از ۴۰۰میشد اینطوری بود.الان کلا اینطوریه.

  12. ای جونم.عزیزکم.
    دخترکم.
    آیلی قشنگ من .دلبرک..خوبی گلکم؟
    چه عجب از اینورا!!!
    بیادتم نازنین خوشگل من….
    خدا نکنه ..ایشالله بهترینش نصیبت میشه…همونی که سهم دلت میشه و باهاش به آرامش قلبت میرسی گوزلیم♥

      1. وای خدایی خیلی سخته نوشتنش خودت آب میشی😂😂
        آیلین یادته چه بدبختی هایی داشتیم سر رمان نبض سرنوشت 😂

    1. آیلین یه سوال اینجا پیش اومد!
      وقتی لیلی ایرانه، کامیار مونیخ دقیقا چه صحنه‌ای باید وجود داشته باشع؟:thinking::stuck_out_tongue_closed_eyes::joy:

        1. نبابا مهرناز اینجوری نگووو الان دوستان فکر بیخود راجبم میکنن
          ولی وقتی به آیلین گفتی صحنشو بساز ،فکر رفت به سمت اینکه با ویدئو کال یه :stuck_out_tongue_closed_eyes::sweat_smile:چیزایی بشه ساخت

    2. آیلین عشقم مگه به تو ماهر چی به این مهری میگیم صحنه دست به کار نمیشه آستین بالا بزن😂
      مهری ماها هیچ…
      این دو تا کفتر عاشق رو بهم برسون وگرنه خودم دست به کار میشم به جا پارت مینویسم😂
      خدایی صحنه نوشتن سخته خوندش آسون به نظر میاد

        1. مهری این چه حرفیه اخه
          خود من تک نفری بخوام بنویسم سایت فیلتر میشه چه برسه با آیلین بزرگ بنویسم😂😂
          بعدم ما میخوایم بنویسی ببینیم چه جوری مینویسی مزه اش میره ما بنوبسیم😂🤣

            1. مهری
              من یه ساله رمان نخوندم
              متاسفانه باز زده به سرم رمان بخونم🤦‍♀️
              .
              بنظرت رمانت ارزش خوندن داره؟؟؟
              حس خوبی میده یا نه ؟؟؟
              اگه اره بگو من بخونم اگه نه هم چند تا فحشت بدم برم سراغ بعدی😁

                    1. پ ن پ
                      فقط تو میخونی 😅🤦‍♀️
                      باو من قبلا ۲۰ ساعت در روز رمان میخوندم😅🤦‍♀️
                      .
                      از وقتی عاشق شدم رمانو هم بیخیال شدم رفتتتت😶🤦‍♀️

                  1. نه تو اصلا نمیدونی 😂
                    یاسی خانوم چون شما مثبتی گفتم بنویسی صحنه که احتمال فیلتر شدن سایت کمتر شه اما الان… 😂😁😝

  13. مرسی از پارت گذاریت نااز عزیز من..
    .
    میدونی که جات کجاست پیش من…
    .
    .
    هوم؟؟؟
    بهت گفتم چه موقه هایی دعا میکنم که حسم قشنگتره…
    موفق باشی♥

  14. مهرناز از اول تا آخرشو گریه کردمو هق زدم.
    جوری که نفسم
    بند اومد
    قلبم تو حلقم سنگینی میکرد…
    .انگار همه چی برا من تداعی شده بود…منم سالها همون تصورات لیلی رو تو ذهنم صحنه سازی میکردم.حتی بدترشو

    لیلی فقط یه شب با این فکرگذروند.
    اما من نزدیک به پنج سال هر شب بی صدا گریه کردم و درد کشیدم و دلتنگ مردی بودم که محرمم بود .
    همسرم .
    محمدم…
    خدا لعنتش کنه آذرو…
    چقد دلم سوخت برا کامیار…
    محمدمم بلا تشبیه وجود قشنگش دقیقا همچین فوشی رو به خودش میداد و هزار تا حرف دیگه…چقققدر من لجباز بودم…
    با تبر میزدینم او نموقع اما من تو یه
    سکوت مرضی غرق شدم..آه خدایاااا
    .
    .
    محمد الان سرم داد کشید که دیگه حق نداری رمان بخونی.
    میگه رمان میخونی سرت گرم شه دلشوره هات یادت بره.غرق گذشته شدی…
    .
    .
    نمیدو نم این دلشوره که دردیه که مثل خوره تو جونمه …دست از سر من بر نمیداره.
    .
    .
    .
    پس چی که دست خودمه آبان جونم هخخخ

    1. عاه ریحان انقد خودتو اذیت نکن جانیم!
      .
      .
      .
      رمانه دیگه!
      شما هم که به سلامتی به هم رسیدیدن
      ما اینجا سینگل به گور میشیم!

    2. پخخخخ ریحان داشتم کامنتتو میخوندم
      تو اون وضعیت بغرنجی که قلبم داشت میرفت به سمت خاموشی یهو رسیدم به جمله آخرت..
      یه پنج شیش باری خوندمش تا فهمیدم چی شد:sweat_smile:
      .
      منکه میدونم
      اولش اینجوری میگی ،مقاومت میکنی بعد یهو که به خودت میای میبینی عع وا دادی رفتتتت:star_struck:

    3. ریحانم وقتی اینطوری غرق گذشته میشی بجای اینکه غصه بخوری به این فکر کن که میگن اگه دو نفر از هم بنا به هر دلیلی جدا بشن و بعد از مدتی دوباره به هم برگردن یعنی که عشق اونا قدرتمندتر شده و رابطه ی عاشقانه ی بینشون واقعی بوده که تموم نشده.
      .
      دوری و جدایی و مشکلات عشقو تقویت میکنه و باعث میشه طرفین بیشتر قدر همو بدونن و بیشتر عشق نثار هم بکنن
      .
      شنیدی که میگن اونی که میخواد بره ولش کن، اگه برگشت که یعنی واقعا مال تو بوده ولی اگه برنگشت یعنی از اولشم به تو تعلق نداشته
      .
      محمدت به تو برگشته و این نشوندهنده ی اینه که شما متعلق به هم بودین و بعد از این هیچ طوفانی نمیتونه قایق با هم بودنتون رو غرق کنه
      .
      پس دیگه بیخودی غصه نخور و همشهریمو هم ناراحت نکن

  15. واااااااای مهرنازی عالی بود عااااالی :heart_eyes:
    مرسی که اینقدر خوبی به خدا از دیشب تا حالا کلافه بودم که بعدش چی میشه :joy:حالا دلم اروم گرفت :grin:البته هنوزم میخوام ببینم بعدش چی میشه:sweat_smile:
    گل کاشتی مهربونم:kissing_heart:

  16. ممنون ابهام جان که زود به زود پارت میذاری خیلی خوب بود درست حدس زدم لیلی نباید لجبازی کنه چون اون آدم شجاعیه و اینکه اشتباهش قبول نمیکنه عجیبه

        1. مطهره جان بلد نیستم لینکو اینجا کپی کنم
          هر کی بلده بگه
          .
          البته توی کانال هم دقیقا همزمان با اینجا پارت جدید میزارم

  17. مهرناز گلی دستت طلا انشلا هرچی از خدا میخوایو بهت بده دمت بخاری:smiling_imp::disappointed_relieved::disappointed_relieved::disappointed_relieved::disappointed_relieved::disappointed_relieved::disappointed_relieved::disappointed_relieved::disappointed_relieved::yellow_heart::green_heart::purple_heart::purple_heart::green_heart::green_heart::purple_heart:❤:blue_heart::blue_heart::sparkling_heart::sparkling_heart::sparkling_heart::heart_decoration::heart_decoration::heart_decoration::heart_decoration::heartpulse:

  18. مهرناز عاشقتمممممممممممم همونی که میخواستم شددددددماااااااااااچ
    .
    هنجرم پار شدجون اذی :wink:

  19. اخییییییششش
    بدجوری این حسی که طرف گناهیی نداره ولی میخوای باهاش قهر بمونی و اذیتش کنیو دوس دارم اخخخخخخ خداا:grin::drooling_face:
    هوس کردم واقعا
    خسته نباشیییی ابهاام دلبر من

  20. آخییییییشششششش دمت گرم مهری عشقی بخدا از دیشب اروم ندارم خیالم راحت شد دست گلت درد نکنه:kissing_heart:

  21. یو هاهاااا برو به درک آذر جون:joy::joy::joy::joy: البته منم جای لیلی بودم تازه عقب نشینی نمیکردم چون خیلی بد ضایع می شدم:joy: مرسی مهرناز جونم چ خبر دو پارت دو پارت میزاری دل منو آب میکنی :heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes:

  22. :heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::heart_eyes::laughing::laughing::laughing::laughing:وای مهری جونم دستت درد نکنه پنجه طلای من خسته نباشی خانم نویسنده عالی بود مثل همیشه

    1. مهرناز جان این چند روز خیلی خوب پارت گذاری کردی امیدوارم که همینطور ادامه بدی ♥:sweat_smile::kissing_heart:

        1. نهههههه تورو خدا هر روز پارت بذار حتی اگ کوچولو باشه ولی هر روز بذار چون من میمیرم تا سه روز
          عشقی نویسنده واقعا همچین نویسنده محشری رو ندیده بودم تا الان
          یعنی میشه یه روز ملاقاتت کنم
          دلمم میخواد ماهم رو ببینم

  23. وایییییی ایوللللل خیلییییی بهتررررر بوددددد
    ولی جداشووووننننن نکنیییاااا
    بزار کامیار بترسه ک لیلی و از دست میده پاشه بیاد ایران از دست اون زنه راحت شننن

      1. مهرناز جون من کم ایموجی چشمک بزار منو میترسونی:sweat_smile: من چشمکتو اینجوری معنی میکنم: به همین خیال باشین تازه قراره زجر بکشین یوهاهاهااا:joy::joy::joy::joy::joy:

  24. وابییییییییییی من اصلاً عاشقتم مهرناز وایی خدا دارم از خوشییی میمیرم :heart_eyes::kissing_closed_eyes:☺:blush::stuck_out_tongue_winking_eye::star_struck::kissing_heart::orange_heart:❤:heartpulse: :green_heart::purple_heart::blue_heart::heartpulse::heartbeat::revolving_hearts::two_hearts:
    .
    .
    ایوللللللللللل به کامیاررررررررر جووووووووون :star_struck::stuck_out_tongue_winking_eye::heart_eyes:
    .
    .
    آخیش این اذر بیشعور به نقشش نرسیدددددد :relieved::relieved::relieved::relieved::relieved::relieved::relieved::relieved::relieved::relieved::relieved::relieved::relieved:
    خخخخ :rofl: هورااااااا باید جشننننننن بگیریم :hugging::tada::tada::tada::tada::tada::tada::confetti_ball::confetti_ball::confetti_ball::confetti_ball::gift::gift::gift::gift::balloon::sparkles::sparkles::balloon::balloon::balloon:

  25. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان