codebazan

رمانرمان گرگها

رمان گرگها پارت ۴

درسته که جذب جذابیت و غرورش شده بودم ولی عشق ممکن نبود..
کامیار کیان در نظر من مرد زخمی و بیماری بود که من میخواستم زخماشو ببندم و کمکش کنم..
اون یه شیر زخمی بود که تو بلبشوی پر نیرنگ زمانه، مغلوب گرگهای گرسنه شده بود..

اون خانمی که رو برام باز کرده بود برامون قهوه و بیسکوئیت آورد و گذاشت روی میز مقابلمون.. ازش تشکر کردم و رو به خانم کیان گفتم
_بعنوان اولین قدم من ازتون میخوام که به پسرتون بگین من دانشجوی روانشناسی هستم و تمام کارهای پرستارای اون بیمارستانو هم بلدم.. میخوام که نترسه از خونه اومدن.. نترسه از حمله عصبی و مطمئن بشه که تو خونه هم کسی هست که بهش دارو تزریق کنه

عجب آدمی بودم.. نه دانشجوی روانشناسی بودم نه حتی بلد بودم یه آمپول بزنم.. ولی ایمان بزرگترین محرک انسان بود برای رسیدن به چیزی که میخواست.. و من ایمان داشتم که میتونم..

_ولی لیلی جان اگه کامیار دچار حمله عصبی شد و واقعا نیاز بود که دارو بهش تزریق بشه چیکار میخوای بکنی، بلدی؟
_بلد نیستم خانم کیان ولی به موقعش یه کاری میکنیم.. مهم اینه که شما راضیش کنین بیاد خونه.. بقیه ش با من
_همین امروز میرم دیدنش.. ایندفعه کوتاه نمیام و بهش میگم که حالم بده و نمیخوام تو این خونه تنها بمیرم.. با اینکه منیره هست و همدم منه ولی نبود کامیار هر روز عذابم میده
_پس همین امروز بریم من میبرمتون
طوری نگاهم کرد که فکر کردم میخواد منو فشار بده به قلبش.. جنس این خانم پیر از اون جنسای اعلا بود.. اصیل بود و قدر میدونست..

آروم ولی محکم گفت
_همین امروز میریم
_من یکساعت بعد کلاس دارم باید دانشگاه باشم ولی بعدش اگه برای شما هم مقدور باشه میتونم بیام دنبالتون و بریم بیمارستان
_تو فقط ساعتشو بگو، من اون ساعت حی و حاضر دم در منتظرتم
با لبخند گفتم
_دم در نباشین، من ساعت ۴ میام دنبالتون و خودم کمکتون میکنم

وقتی از در خونه کامیار رفتم بیرون نفس عمیقی کشیدم و با رضایت اکسیژن نابو فرستادم به ریه م.. موفق شده بودم.. اولین قدمم رو جای سفتی گذاشته بودم که زیر بنا و پی محکمی به نام عشق مادری داشت و زیر پام فرو نمیریخت و خالی نمیشد..

ساعت یکربع به ۴ بود که زنگ در خونه کامیارو زدم.. در باز شد و وقتی رفتم داخل دیدم خانم کیان لباس پوشیده و همراه منیره پرستارش، کنار حوض نشسته..
کمکش کردم تا سوار ماشین بشه و خودم از منیره خداحافظی کردم و رفتم نشستم پشت فرمون..
وقتی استارت زدم و دنده رو گذاشتم روی یک، حرکتمون به سمت کامیار کیان آغاز شد..
هر چه بیشتر به بیمارستان نزدیک میشدم هیجانم بیشتر میشد.. مادرشم مثل من بود.. یعنی موفق میشد؟.. کامیار قبول میکرد که برگرده به خونه؟..

نگهبان بیمارستان اجازه نمیداد با ماشین بریم داخل ولی وقتی خانم کیانو دید لبخند زد و اونم بهش گفت
_سلام آقای محبی خسته نباشی مادر
و نگهبان زود مانع اتوماتیکو بالا زد و گفت
_بفرمایید خانم کیان

زن بیچاره در طول پنج سال انقدر اومده و رفته بود که همه میشناختنش..
آهی کشید و گفت
_پاهام که توان ندارن اینهمه راهو پیاده برم، نگهبونا لطف دارن همیشه اجازه میدن با ماشین برم داخل
_خانم کیان امیدوارم بعد از این دیگه مجبور نشین بیایین اینجا
_منم امیدوارم لیلی.. منم امیدوارم

وقتی مادرش رفت توی اتاق دکتر محمدی، من توی سالن منتظر موندم و نرفتم تو.. چشم گردوندم تا شاید کامیارو ببینم ولی نبود..
کمی بعد مادرش از اتاق دکتر اومد بیرون و گفت
_بریم تو اتاقش دخترم
رفتم بازوشو گرفتم و اونم با کمک عصایی که دستش بود قدم برداشت..

۱۲)
منم اتاقشو میشناختم.. مستقیم رفتیم اون سمت و مقابل در بسته اتاق ایستادیم، من چند تقه به در زدم و خانم کیان رفت تو.. بهش گفته بودم که من نمیام و خودش تنها با پسرش حرف بزنه..
وقتی اون رفت تو، دل تو دلم نبود.. یعنی چی میشد..
میخواستم پرستار یه مردی باشم که در واقع نمیشناختمش.. اگه بهم صدمه میزد یا انحرافات اخلاقی داشت و بلایی سرم میاورد، با اون هیکلش مگه من زور داشتم مانعش بشم..
با این افکار به خودم لرزیدم ولی بعدش به خودم تشر زدم که فکر اینارو باید قبلا میکردی نه الان که یه مادر دل شکسته رو امیدوار کردی..

کمی بعد صدای کامیارو شنیدم که ولومش بتدریج داشت بالا میرفت
_مادرِ من شما هیچوقت برای من حق انتخاب قائل نشدین.. نه برای ازدواجم نه برای تحصیلم، همیشه شما برام انتخاب کردین و منم نخواستم دلتونو بشکنم و بی احترامی کنم و اوکی دادم ولی اینبار دیگه نه.. بزارین به حال خودم باشم اینجا راحتم

صدا قطع شد و چون صدای خانم کیان آروم و ضعیف بود نمیشنیدم چی میگه..
به در نچسبیده بودم و گوش وایسادن یکی از پست ترین کارها بود به نظرم که گند میزد به شخصیت و روح آدم.. ولی کامیار با اون صدای بمش طوری بلند حرف میزد که ناگزیر میشنیدم..

_شما انتخاب نکردین؟!! مامان تو رو خدا اینو نگو، از وقتی بچه بودم همش با خاله گفتین کامیار و مهتاب نشون کرده همن، همش به مهتاب گفتی عروسم، نه اون بیچاره خدابیامرز فهمید عشق چیه نه من جرات کردم به یه دختر دیگه دل ببندم چون انگار وظیفه داشتم یه روز با دخترخاله م ازدواج کنم و کردم

از حرفایی که میشنیدم تعجب میکردم و دلم برای کامیار سوخت.. مردی که سالها بود از درد مرگ زنی عذاب میکشید که حتی عاشقش هم نبوده.. ولی خانم کیان که مادر مستبدی به نظر نمیومد چرا اینطوری شده بود..
خجالت میکشیدم که داشتم به حرفای کامیار گوش میدادم و اونم بدون اینکه بدونه من پشت درم داشت به نوعی رازهای زندگیشو فاش میکرد.. ولی انقدر کنجکاوم کرده بود که بازم دوست داشتنن بلند داد بزنه و من بشنوم حرفاشو..

_چی؟.. فکر میکردین مهتابو دوستش دارم؟.. یعنی از ۸ ساگی دوستش داشتم که شما از اونوقتا به اسم من کردینش؟.. بابا بیخیال مادر من.. شما حتی نذاشتین من گرافیک بخونم با اینکه میدونستین عاشق عکاسی ام.. گفتین پسر من باید دکتر بشه منم بدون هیچ مخالفتی تجربی خوندم.. هه.. چقدرم که دکتر شدم.. بین دیوونه ها آره دکترم، اینم از هیچی بهتره

صدای گریه شنیدم بنظرم.. خانم کیان داشت گریه میکرد.. این کامیار لعنتی چقدر سنگدل بود که همه رو میچزوند.. به من میگفت سیریش و مادرشو به گریه مینداخت..
دلم خواست در اتاقو باز کنم و برم یقه شو بگیرم.. از من بر میومد، خروس جنگی بودم و مرد و زن برام فرقی نداشت.. وقتی عصبانی میشدم به عاقبت کار و به اینکه طرفم مرده و یه لقمه چپم میکنه فکر نمیکردم و دلم میخواست با کله برم تو صورت کسی که دیوونه م کرده بود.. یه بارم مشت زدم تو صورت یه مردی که توی ترافیک بهم فحش داد منم یهو زدم رو ترمز و پیاده شدم در ماشینشو باز کردم گفتم بیا بیرون.. با خنده و مسخره پیاده شو و گفت جوووون منم یه مشت محکم کوبوندم تو صورتش.. شوکه شد و تا خواست کاری بکنه چند نفر اومدن و جدامون کردن..
الانم پتانسیلشو داشتم که یقه کامیار دو متری رو بچسبم..

_پرستار؟.. من پرستار میخوام چیکار مامان؟.. مگه بچه م؟
بعدش دیگه صدایی نیومد، احتمالا مادرش داشت سعی میکرد متقاعدش کنه..

۱۳)
کمی بعد در اتاق باز شد و خانم کیان گریان و پریشان اومد بیرون..
توی چهارچوب در وایساد و برگشت به پشت سرش و گفت
_من مریضم کامیار، اگه بدون تو، تو اون خونه یا یه گوشه بیمارستان تنهایی و با حسرتت بمیرم شیرمو حلالت نمیکنم.. دیگه خود دانی
و آرام و عصا زنان اومد سمت من.. خواستم برم جلو کمکش کنم که کامیار دنبالش از اتاق اومد بیرون.. گفت
_مامان..
و چشمش افتاد به من..
تا منو دید حالت چشماش عوض شد و رنگ عصبانیت گرفت..

_تو اینجا چیکار میکنی؟.. گوش وایساده بودی؟
_نه
زبونم بند اومده بود که خانم کیان بهش توپید..
_کامیااار!!.. چه گوش وایسادنی، این چه طرز صحبته، این دخترم همون پرستاریه که بهت گفتم

چشمای مشکی سردش قد توپ تنیس شد..
_چیییی؟.. این خانم پرستار منه؟.. این که چندوقته میاد و میره
_بله من گفتم بیاد تو رو ببینه باهات آشنا بشه و با دکتر محمدی راجع به داروهات و وضعیتت صحبت کنه، توام که دستت درد نکنه بهش گفتی سیریش آبروی منو بردی
خانم کیان حمایتشو از من از الان شروع کرده بود و این بهم قوت قلب داد..
نگاهش کردم، دیدم که به حرف مادرش زیرزیرکی خندید.. خنده موذیانه.. لعنتی حسابشو به موقعش میرسیدم..
اولین بار بود خنده شو میدیدم.. من ریش بلند دوست نداشتم ولی این مرد گویا زیر اون ریش بلند سیاه صورت قشنگی داشت که با یه خنده انقدر جذابیتش بیشتر شد..
_مامان داری ناراحتم میکنی تموم کن این بازی پرستار و خونه و خاله بازیو

صدای به زمین کوبیدن عصای خانم کیان توی سالن طنین انداخت..
_من حرف آخرمو گفتم!.. تا فردا بهت فرصت میدم فردا همین موقع میاییم دنبالت، یا با ما برمیگردی خونه یا فراموش میکنی که مادری داری
و دستشو دراز کرد طرف من و گفت
_بریم دخترم
یواشکی نگاهش کردم.. مادرشو نگاه میکرد و تو فکر فرو رفته بود.. انشاالله به امید خدا انگار دهنش بسته شده بود و ما موفق شده بودیم.. بز لجباز..

تموم شبو نتونسته بودم بخوابم.. هزار تا فکر تو سرم بود.. از طرفی امروز میخواستم جریان پرستاری رو به مادرم و پدرم بگم و میدونستم که راضی کردنشون سخت خواهد بود ولی من از بچگی عاصی بودم و خیلی کارها کرده بودم که اونا مخالفش بودن ولی من حرفمو به کرسی نشونده بودم.. الانم میتونستم.. از طرفی هم نگران تصمیم کامیار بودم.. یعنی امروز با ما میومد؟..
روز تعطیل بود و کلاس هم نداشتم.. تصمیم گرفتم بعد از صبحونه جریانو به مامان و بابا بگم..

مادرم سه تا استکان چای داغ رو گذاشت روی میز و مربای آلبالو رو که من خیلی دوست داشتم گذاشت نزدیک به من و گفت
_با کره بخور جون بگیری، هر روز داری آب میری
_آره بابا جون صبحونه رو باید کامل بخوری من که نمیتونم مربا بخورم تو به جای منم بخور
_بابا منکه دیگه با این حرف شما نمیتونم بخورم.. مامان چقدر بگم پیش بابا خوراکیای شیرین نیار.. بیچاره دلش میخواد خوب
_نه بابا من دلم نمیخواد تو ناراحت نشو دختر مهربونم.. اخرین بار که ناپرهیزی کردم و شیرینی خوردم حالم انقدر بد شد که توبه کردم دیگه اصلا دلم نمیخواد

مامانم پیاله توت خشک که مخصوص چای بابام بود رو داد بهش و گفت
_قند طبیعی بخور غم نخور
بابام دو تا توت برداشت و گذاشت تو دهنش و به مادرم لبخندی زد و گفت
_از دست شما زهرم عسل میشه خانوم چه برسه به توت
کیفشون کوک بود و وقت خوبی بود که حرفمو بزنم..

Ebham

فلسفهء زندگی من؛ "همه چی متقابله"

‫9 دیدگاه ها

  1. مهر نا ااااا ززززز…..
    واااااای گفتی بزززززز

    من روده برشدم از خندهههههه…

    خععععلی خو وب بووودددد
    عاااالی….آفرین به قدرت قلمت
    خسته نباشی گلکم.بووووس

  2. عالی عالی داره به جاهای خوب و وحشی بازیای کامیار میرسه.فک کنم اون قسمت جنگی بودن و مشت کوبوندن تو صورت مرده تو ترافیک رو از دوشکا کپی کرده بودی!!میگم از خنده کامیار معلومه سر یه ماه نرسیده اینا دو تا کفتر عاشقن و جیک تو جیک و نوک تو نوک.به به چه بشود این رمان!!دستت طلا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان