codebazan

رمانرمان گرگها

رمان گرگها پارت ۶

۱۷)

خانم کیان و منیره خیلی خوشحال بودن و همش قربون صدقه ش میرفتن..
منو هم گرفتن بین خودشون و رفتیم داخل خونه..
نگاهی به خونه کردم و با خودم فکر کردم که قراره مدتی اینجا بمونم.. یعنی میتونستم به کامیار کمک کنم؟.. چیکار باید میکردم، هیچی تو ذهنم نبود ولی میدونستم که هر کاری که از دستم بربیاد برای بهتر شدنش انجام میدم..
تو فکر بودم که نگار جون گفت
_لیلی جانم بیا منیره اتاقتو بهت نشون بده برو وسایلتو جابجا کن هر چیم خواستی به خودم بگو عزیز دلم
_چشم مرسی
منیره که بخاطر خونه اومدن کامیار به من علاقمند شده بود، با مهربونی دستمو گرفت و گفت
_بریم عزیزم منم کمکت میکنم
وسایل زیادی نیاورده بودم، چند دست لباس و وسایل ضروریم بودن با کتابای درسیم..

خونشون دو طبقه بود و نگار جون قبلا بهم گفته بود که طبقه بالا از زمان مجردی کامیار کلا در اختیار اون بوده و بعد از اون اتفاق هم هرگز به خونه ای که با زن و بچش اونجا زندگی میکردن قدم نذاشته و هر موقع که از بیمارستان به خونه اومده رفته همونجا تو اتاقش..
طبقه پایین یه خونه بزرگ به سبک قدیم بود که سالن پذیرایی و آشپزخونهء مجزا داشت و از در ورودی وارد هال بزرگی میشدیم که با مبلمان سبز لجنی، پرده های تور سفید و مخمل سبز، لوسترهای لاله دار قدیمی زیبا و فرشهای ریز بافت، مبله شده بود.. خونه دلنشین و گرمی بود.. سه تا اتاق داشت که دوتاش اتاق نگار جون و اتاق منیره بود و سومی هم اتاق موقت من شد..
هنوزم تو گیجی کاری بودم که کرده بودم.. من اینجا، توی خونه مردم چیکار میکردم.. اونم فقط بخاطر مردی که هیچ شناختی ازش نداشتم..

خیلی دلم میخواست طبقه بالا رو هم ببینم ولی نمیدونستم میتونم برم یا نه..
وسایلمو تو اتاقم به کمک منیره جابجا کردیم و کتابامو چیدم تو کتابخونه ای که توی اتاق بود.. حدود ۲۰۰ تایی کتاب بود توش و من دلم پر میزد که بشینم و همه شونو بخونم..
هر کسی برای خودش تو ذهنش و رویاهاش یه پارادایسی داره.. جایی که بهترین مکان میتونه باشه براش.. و بهشت من یه کتابخونه خیلی بزرگ بود که هزاران جلد کتاب توش باشه و بشینم روی یه صندلی راک و فنجون قهوه مو بگیرم دستم و روزها از اون کتابخونه بیرون نرم و فقط بخونم..

کارم که تموم شد لباسامو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون.. اعتقادی به حجاب نداشتم و راحت بودم.. ولی به کسانی که حجاب براشون ارزش بود، احترام قائل بودم..
پیش هیچ مردی شال و روسری سرم نمیکردم ولی لباس باز و جلف هم عمرا تنم نمیکردم.. اکثرا یه شلوار جین و یه تیشرت تنم بود و موهامو بالای سرم گوجه ای میبستم..
نگار جون نشسته بود روی مبل همیشگیش و داشت به منیره میگفت که برای شام قورمه سبزی درست کنه که کامیار دوست داره..
با دیدن من سر جاش تکونی خورد و گفت
_به به دختر خوشگل من.. بیا لیلی جان، بیا یه چای بخور و بعدم برو بالا پیش کامیار

با این حرفش دلم شاد شد.. خیلی میخواستم برم و بالا رو ببینم..
نفهمیدم چایی رو چطوری خوردم و گفتم
_بالا رفتن من ناراحتشون نکنه یه وقت؟
_یعنی چی که ناراحت بشه، مگه تو پرستارش نیستی، باید بری ببینی چطوره چیکار میکنه

این زنو دوست داشتم.. ته دلم گفتم ایول نگار جونی دمت گرم که اینقدر پایه ای..
بلند شدم و گفتم
_باشه پس با اجازه تون من برم بالا
_برو دخترم، بهشم بگو خودشو اونجا حبس نکنه من پا ندارم پله هارو برم بالا، خودش بیاد پایین
_چشم میگم بهشون

پله ها رو چطوری رفتم بالا نمی فهمیدم از بسکه استرس داشتم.. از این مرد یخی و بداخلاق میترسیدم یکم.. ولی از رو نمیرفتم..
در باز بود و هیچ صدایی نمیومد.. دو تقه به در زدم ولی کسی لبیک نگفت به ندام.. مجبور شدم با اجازه خودم برم تو..
مدل این طبقه با پایین فرق داشت و سالن و هال قاطی بودن و آشپزخونه اپن داشت.. بزرگ بود و اگه پرده های ضخیم قهوه ای رو میکشیدن کنار دلباز هم میشد..
طوری پرده ها رو کشیده بود که روزنه ای برای ورود نور نبود و مثل خونه خانم هاویشام تاریک و مخوف بود..
برای تشخیص موقعیت، دور و برو نگاهی کردم و دو تا اتاقی رو دیدم که در یکی بسته و در اون یکی باز بود..
رفتم سمت اون اتاق و آروم صداش زدم
_آقای کیان…

یه صدایی شنیدم انگار که کسی تکون خورد، یا از روی تخت بلند شد..
اومد تو چهارچوب در وایساد و سرد و بیروح گفت
_بازم تو؟

بدجور رو نروم بود این آدم، ولی….. مجبور بودم هیچی نگم، نمیشد که بدتر اعصابشو به هم بریزم، من اومده بودم کمکش کنم..

_بعد از این من پرستارتونم آقای کیان، هر کاری که داشتین و مربوط به من بود لطفا صدام کنین.. یا اگه نشنیدم یه اس بدین سریع میام بالا.. شماره مو سیو میکنین؟
_لازم نیست، من گوشی ندارم، اگه کارت داشتم صدات میزنم
_باشه.. الان کاری ندارین با من؟.. راجع به داروهاتون یا هر چیز دیگه
_نه
_پس من پایینم.. راستی نگار جون گفتن شما بیایین پایین ایشون نمیتونن پله ها رو بالا بیان

۱۸)

چیزی نگفت و برگشت که بره تو اتاقش.. منم دیگه حرفی نداشتم و مجبور شدم برگردم که برم پایین..
پشتمو که بهش کردم صداشو شنیدم..
_در ضمن.. بعد از این دیگه نمیای بالا.. از مزاحم بدم میاد، دور و بر من نپلک

و رفت تو اتاقش و فرصت جواب دادن به منی که از حرفاش تو شوک بودم و دهنم باز مونده بود رو نداد..
احتمالش زیاد بود که با این اوضاع منم چند وقت دیگه همراه کامیار برم تیمارستان و بستری بشم..

مستاصل و بی حوصله رفتم پایین.. نگار جون داشت توی سررسید یه چیزی یادداشت میکرد و با دیدن من عینکشو درآورد و گفت
_چی شد چه زود اومدی؟ خواب بود؟
_نه بیدار بودن، کاری با من نداشتن و گفتن دیگه نرم بالا
پوفی کشید و تکیه داد به مبل..
_امان از دست این پسر.. همیشه سرد و مغرور بود ولی بعد از اون اتفاق دیگه اخلاقش غیر قابل تحمل شده.. من ازت معذرت میخوام بجاش لیلی جانم، بدل نگیر میدونی وضعیتشو.. کامیار از بهم خوردن خلوتش و از اینکه کسی مزاحم تنهاییش بشه میترسه.. پنج ساله که اونطوری زندگی میکنه و الان برگشتنش به خونه و حضور تو توی خونه براش یه تحول بزرگه.. بهش فرصت بده تا عادت کنه.. باشه دختر قشنگم؟
_من به دل نمیگیرم نگار جون شما ناراحت نشید.. اگه قرار باشه هر دفعه که آقا کامیار به من حرفی میزنه شما از من معذرتخواهی کنین اینکه نمیشه.. من اینجام که بهشون کمک کنم نه اینکه هی قهر کنم و خودمو لوس کنم
لبخندی بهش زدم که خیالش راحت باشه که از پسرش دلگیر نیستم..
ازش پرسیدم
_آقا کامیار مواقعی که خونه میان با چه کارهایی خودشونو سرگرم میکنن؟.. چون گفتن که گوشی ندارن و تلویزیونی هم توی طبقه بالا ندیدم
_گوشیش تو کشوی دراور اتاق منه مادر.. میگه با دیدنش یاد مهتاب و عطا میفته و تحملشو نداره.. تلویزیونم که سه ساله توی خونه ما ممنوع شده

با یادآوری چیزی که میخواست بگه حالش گرفته شد و آهی پر از غصه کشید..
_کامیارم اونوقتا بهتر بود و اومده بود خونه.. که یه روز که تلویزیون روشن بود برنامه راز بقا بود چی بود نمیدونم، فیلمی راجع به گرگها پخش کرد و صدای زوزه شونو من که تو اتاقم بودم شنیدم.. بعدشم صدای گوشخراش فریادهای کامیار خونه رو لرزوند

زن بیچاره به گریه افتاد با یاد اونروز و درد پسرش، و منم خیسی اشکی رو که از چشمم روی گونه م ریخت رو احساس کردم..
_خودمو رسوندم به هال و دیدم کامیار انگار دیوونه شده.. حمله عصبی بدی بهش دست داده بود و سرشو بین دستاش گرفته بود و فریاد میزد و خودشو میکوبید به زمین و در و دیوار و وسایل اطرافش..
مثل روزهای اولی که اون اتفاق افتاده بود شده بود و روز از نو روزی از نو بود برامون.. بعد از اون حمله، حال کامیار تا هشت ماه وخیم بود و دکترش به من سپرد که خیلی مواظب باشیم تا چیزهایی که اون اتفاق رو به ذهنش میاره دور و برش نباشه، بعد از اون دیگه تلویزیونو جمع کردیم مادر

مشکل کامیار عمیق تر از چیزی بود که من فکرشو میکردم و باید بیشتر فکر میکردم که چیکار میتونستم بکنم که ذهنش آروم بشه..

‫7 دیدگاه ها

  1. دوستان تایید کننده،لطفا تایید نکنید که مهرناز ببینه
    مهرناز می تونی این پیجت رو پاک کنی یه پیج دیگه بسازی؟

  2. دستت طلا مهرناز.نمیشه زودتر برسونی به جاهای خوب خوب که کامی زودتر خوب بشه برن سر خونه زندگیشون.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان