codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۴۰

 

کامیار

لیلی زندگی منو عوض کرده بود..
منو به زور از قبر کشیده بود بیرون..
قبری که برای زنده بگوری خودم کنده بودم و توش منتظر مرگ واقعیم بودم..

گرگها منو از زندگی گرفته بودن و من حتی از آدما هم دور شده بودم و تحملشونو نداشتم..
منی که حتی تحمل مادر خودمم نداشتم، با عشق لیلی به جایی رسیده بودم که میخواستم برم خرید و برای خودم لباس بخرم..

اینهمه تغییرو توی خودم باور نمیکردم..
عشق چه میکرد با آدم..
تو کتابها و شعرها خیلی خونده بودم که عشق مرده رو زنده میکنه، ولی الان خودم تجربه ش کردم..

منی که عذاب یادآوری گرگها و اتفاقی که برای مهتاب و آرین کوچولوم افتاد، در طول روز و شب هفت هشت بار به سراغم میومد و روانیم میکرد، بعد از لیلی به یکی دوبار رسیده بود و از عذابش انقدر کاسته شده بود که میتونستم تحمل کنم و دیگه به آستانه ی جنون نرسم..

پنج سال تموم با اون صحنه و با اون عذاب، روزهامو شب، و شبهامو روز کرده بودم و الان وجود لیلی مرهمی شده بود روی زخمهام و آرومم کرده بود..

لیلی بخش اعظمی از فکرمو به خودش اختصاص داده بود و بقدری درگیرم کرده بود که بالاخره از فکر گرگها نجات پیدا کرده بودم..
لیلی ناجی من بود..
چقدر دلم میخواست دستشو بگیرم و برای خودم نگهش دارم..
خوب میدونستم که چقدر دوستم داره و آرزوش باهم بودنمونه.. ولی نمیتونستم.. از خودم میترسیدم..

وقتی اون لباسو توی ویترین دیدم، دلم خواست برای لیلی بخرمش و توی تنش ببینمش..
دلم خواست یه روز زنم بشه و اون لباسو برام بپوشه و منم از بغلم زمین نزارمش..

ناخودآگاه رفتم و لباسو از فروشنده خواستم..
نتونستم بهش بگم که لباسو برای اون میخرم..
چون مناسبتی نداشت..
لیلی صنمی با من نداشت که بخوام یه لباس آنچنانی براش بخرم..
گفتم که برای دوستی میخرم و فهمیدم که حالش چقدر گرفته شد..
وقتی لباسو پرو کرد نتونستم برم و تو تنش ببینمش..
نخواستم معذب بشه.. نمیدونستم تا چه حد با من راحته، ولی بنظرم کار درستی نبود و از فروشنده خواستم که بره پیشش..

وقتی توی آینه ی مقابلم تصویرشو دیدم ماتش شدم..
بقدری زیبا و اصیل بنظر میومد که شیفته ش شدم و نخواستم نگاهمو ازش بگیرم..
داخل کابین مقابل آینه وایساده بود و من از پهلو میدیدمش..
نیمرخش به من بود و هم جلوی لباس هم پشت لختشو دیدم..
چقدر ظریف و خوش هیکل بود..
مثل یه رویا بود دختر شاه پریون..
دلم خواست برم بغلش کنم و ببرمش تو خونه و تا آخر عمرم توی اتاقم مخفیش کنم..
جرم من جنون بود و حق نداشتم بخوامش.. ولی اگه میدزدیدمش هیچ کس نمیفهمید و بهم خرده نمیگرفت و میتونستم برای خودم نگهش دارم..

برق نگاهش باعث شد به خودم بیام و سریع سرمو بندازم پایین..
نه.. من حق نداشتم لیلی رو به زندگی با یه روانی محکوم کنم..

سعی کردم اون افکارو از ذهنم بندازم دور ولی مگه میشد.. هر چی من فرار میکردم انگار جاذبه ی اون بیشتر میشد و منو میکشید به خودش..
توی ماشین از ته دل خندید و بازم چال گونه ش بیچاره م کرد..

عاشق چال گونه ش بودم.. همش درصدد بودم که بخنده و من خیره بشم به چالش که بیش از اندازه خوشگل و نازش میکرد..
همش میخواستم دست بزنم به چال لپش و بالاخره نتونستم تاب بیارم و بهش گفتم..

مقابلش اختیار نداشتم و بسختی رفتارمو کنترل میکردم..
وقتی دیدم یه پسری نگاهش میکنه دلم خواست چشماشو دربیارم تا لیلیِ منو نبینه..
دوست داشتم همه مردای دنیا مقابل لیلی کور باشن و نبیننش..
لیلیِ من قیافه و تیپ تابلویی نداشت.. زیبایی افسانه ای نداشت که همه نگاش کنن و دنبالش باشن..
ولی یه زیبایی خاص و دوست داشتنی داشت که در نگاه اول مشخص نمیشد و فقط کسی میتونست پی به اون زیبایی ببره که برای بار دوم و دقیق نگاهش کنه..

خیلی ساده بود و خیلی کم و محو آرایش میکرد..
ناز و ملیح بود.. و کسی که زوایای اون صورت ظریف و چشمهای بادومی رو کشف میکرد دیگه نمیتونست بیخیالش بشه و دوست داشت که همش نگاهش کنه..

وقتی پسره رو ضربه فنی کردم دلم خنک شد و آروم شدم..
از اینکه به هیچ پسر و مردی توجه نمیکرد و حتی نگاهشون هم نمیکرد غرق خوشحالی میشدم..
میدونستم عاشقمه.. میدونستم و هیچ گوهی هم نمیتونستم بخورم..
لعنت به من که نمیتونستم پا پیش بزارم و بگم که عاشق و دیوونه شم..

از رستوران به خونه برگشتیم و بهم گفت که برم بالا و استراحت کنم..
دلم نمیخاست برم بالا.. میخواستم همش پیشش باشم.. وقتی هم که خودمو مجبور میکردم که ازش دل بکنم و فرار کنم بالا، بعد از چند دقیقه تاب نمیاوردم و بازم برمیگشتم پایین..
این سه روزی که مامان و منیر نبودن، قشنگترین روزای عمرم بود.. میتونست قشنگتر هم بشه ولی خودم نمیزاشتم..

رفتم بالا یکم دراز کشیدم و بعد از نیم ساعت دلتنگش شدم و رفتم پایین..
بهونه ای نداشتم.. دیدم داره با مادرش حرف میزنه..
یادم افتاد که گفته بود از مادرم دستور غذایی که میخوای رو میگیرم و میپزم..
آروم طوری که مامانش نشنوه گفتم

۱۳۱)

_من برای فردا قورمه سبزی میخوام

مهربون و با لبخند نگام کرد و چشماشو بست و باز کرد که یعنی باشه..

_مامان قورمه سبزی رو چطوری درست میکنن؟
نگاهش تو نگاهم بود و رو لبش خنده بود..

_آره میخوام بپزم.. چیش عجیبه؟.. دستت درد نکنه مامان یعنی من انقدر بی لیاقتم که میگی کار تو نیست؟
خندیدم و بیشتر عصبی شد.. دهنی گوشی رو با دستش گرفت و گفت
_تو دیگه نخند

و به مامانش گفت
_اصلا نمیخام تو یادم بدی خودم از اینترنت سرچ میکنم الان

و خداحافظی کرد و تماسو قطع کرد..
رو کرد به من و گفت
_یه قورمه سبزی بپزم که انگشتاتم بخوری و هردوتون شرمنده بشین که زود قضاوتم کردین
_ببینیم و تعریف کنیم

سرشو کرد تو گوشیش و دیگه نگام نکرد..
منم نشستم روی مبل روبه روییش و دیوان حافظ بابا رو که مامان همیشه دم دست میزاشت از روی میز برداشتم..
حواسش به من نبود و دل سیر نگاهش کردم..

طوری دستور قورمه سبزی رو میخوند که انگار داشت اتم کشف میکرد..
همونطور که نگاهم بهش بود توی دلم از خواجه ی شیراز خواستم که راهی نشونم بده و بگه که با دلم و با لیلیم چیکار کنم و باز کردم دیوانو..

راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست

مثل همیشه حافظ جوابمو داده بود.. میگفت چاره ای نداری و باید تسلیم بشی.. میگفت فکر نکن و با عقل در کار عشق تصمیم نگیر که عقل در این مقوله کاره ای نیست..
حضرت حافظ چه جواب واضحی داد بهم..
یعنی باید عقل و منطق رو میزاشتم کنار و خودم و لیلی رو از عشق همدیگه منع نمیکردم؟..

تو این افکار غرق بودم که دیدم نگام میکنه..
فوری دیوانو بستم.. انگار میترسیدم بفهمه حافظ چی گفته بهم..
ولی اون زیر چشمی خیره شده بود بهم و گفت
_چی گفت؟

هیچی نگفتم و دستی به ابروهام کشیدم..
_پرسیدم چی گفت
_گفت عقل و منطقو ول کن

چشماش چلچراغ شد و گفت
_چه خوب گفته دمش گرم.. گوش میدی به حرفش؟

دلم میخواست گوش بدم به حرف حافظ و دل به دریا بزنم..

از روی مبل بلند شدم و گفتم
_یه دلم میگه دل به دریا بزن.. یه دلم میگه بترس از غرق شدن توی گرداب

اینو گفتم و داشتم میرفتم سمت آشپزخونه که گفت

_تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟

غرق عشق تو شدم بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی

با شعری که خوند نفسم تو سینه حبس شد و سر جام وایسادم..
رک و واضح حرفشو زد.. و من سردرگم، بین عقل و دل موندم که جوابشو چی بدم..
میتونستم ده ها شعر در مورد جنگ عقل و دلم بهش بگم ولی نمیخواستم باهاش عاشقانه مشاعره کنم و کار به جاهای باریک بکشه..
ما به اندازه ی کافی آتش و باروت بودیم و خودمونو به زور از هم دور نگه میداشتیم.. دو بیت شعر عاشقانه ی متقابل میتونست جرقه ای باشه که هردومون منفجر بشیم و بریم رو هوا..

لبامو به هم فشردم و هیچی نگفتم و رفتم تو آشپزخونه..
قهوه رو از کابینت برداشتم و ریختم توی قهوه جوش..
سرمو گرم کردم که یکم توی آشپزخونه بمونم و هردومون از اون حالت دربیاییم و بازم بتونم موضوع رو عوض کنم..
دو تا قهوه ریختم توی فنجون و بردم توی هال..
گوشی رو گذاشته بود کنار و تو فکر بود..

قهوه شو گذاشتم جلوش و گفتم
_قهوه بخور ذهنت باز بشه بتونی دستور قورمه سبزی رو درک کنی
نگام کرد و هیچی نگفت.. قهوه رو برداشت و مزه مزه کرد..
منم نشستم و فنجونمو گرفتم تو دستم..
قهوه شو خورد و با همون حالت متفکرانه گفت
_باید لوبیا خیس کنم
و بلند شد رفت تو آشپزخونه..
میدونستم که چیزی که توی ذهنش بود لوبیا نبود.. ولی اونم طفلی مجبور میشد جلوی زبونشو بگیره و اون چیزی که توی دلش و ذهنشه نگه..

یکم بعد برگشت و معلوم بود که اونم درست مثل من تو آشپزخونه خودشو ریست کرده و نقاب خونسردی و بیتفاوتیشو زده و اومده بیرون..

_اسم شهرت بازی کنیم؟

راه فرار خوبی بود.. گفتم
_اوکیه.. میرم خودکار و کاغذ بیارم

روبه روی هم روی مبلای همیشگیمون نشستیم و قرار شد لیلی شروع کنه..
گفت
_یک دو سه.. ع
گفتم
_وایسا.. چرا اینقدر سخت شروع کردی؟
_دلم خواست.. شروع کن تا نباختی

لعنتی انگار خودش بلد بود همه رو..
هنوز تموم نکرده بودم که گفت
_تموم شد خودکار بالا
_اینکه نشد من هنوز گرم نشدم
_به من چه؟.. من نوشتم همه رو
_بخون ببینم
_اسم علی
_منم علی

_اَه کامیار چرا علی نوشتی؟.. مینوشتی علاالدین
_خودت مینوشتی علاالدین.. چه زرنگی

_شهرت علیپور
_علوی

_میوه عناب
_من عالو
_چی؟.. عالو؟.. تقلب تا این حد؟ آخه آلو با ع هست آقا کامیار؟
_بله با ع هست.. نمیدونستی بدون آلوی من با عینه
_اونی که تو میگی هالوئه نه آلو.. صفر بده ببینم به میوه
_نخیر صفر نمیدم ۱۰ میدم درسته عالوی من
_نمیدی؟.. باشه دارم برات صب کن.. اشیا عتیقه جات
_عتیقه جات چیه دختر؟.. صفر بده زود سریع

۱۳۲)

_نخیرم عتیقه جات شامل اشیا میشه هیچم غلط نیست.. خودت چی نوشتی؟
_عینک

_حیوان عقاب
_عقرب

_شهر علیگودرز
_علیگودرز؟.. برو بابا جمعش کن لیلی

_عه چرا جر میزنی؟ لابد خودت ننوشتی
_من ننوشتم چون شهر با ع پیدا نکردم.. جنابعالیم پیدا نکردی که بافتی از خودت
_علیگودرز نشنیدی جاهل؟

_اون با الفه باهوش.. الیگودرز با الف.. صفر بده ببینم
_علیگودرز من با عینه.. مثل عالوی تو.. یا هردومون صفر میدیم یا منم ۱۰ میدم
_پس اون دارم برات که گفتی این بود؟

خندید و گفت
_آره راستش شهرو ننوشته بودم تو که گفتی عالو منم اینو نوشتم
میخندید و دلم برای چال گونه و خنده ی قشنگش پر میکشید..
چقدر همه چی با این دختر شیرین و قشنگ بود..

_خوشم اومد اعتراف کردی باشه ۱۰ بده
_کشور عمان
_عراق

_میدونستم عراق مینویسی من عمان نوشتم
_باریکلا انیشتین خانم

_خوب جمع بزن امتیازتو بگو
_۵۵ شدم
_من ۶۵.. هاهاها
_هرهرهر رحم کردم بهت علیگودرز و عتیقه جاتو قبول کردم وگرنه مساوی میشدیم
_منم عالوتو قبول کردم‌.. نوبت توئه بگو

_اوممم.. یک دو سه.. ز

اینبار من زود تموم کردم و گفتم
_خودکارتو بزار

در واقع کشورو ننوشته بودم و میخواستم موقع امتیاز دادن یواشکی بنویسم..
گفتم
_اسم زهرا
_زری

_شهرت زندی
_زری پور
_زری پور چیه؟.. داریم اصلا؟
_بله که داریم.. بعدشم رسم این بازی همینه که آدم هرچی اسم مینویسه یه پور میزاره بیخش میشه شهرت

بازم میخندید و منم خنده م گرفت..
_باشه مارمولک، زری پور قبول میکنم.. میوه زالزالک
_منم زالزالک

_اشیا زنبیل
_زنبوری

_زنبوری چیه؟
_زنبوری دیگه.. وقتی برقا میره روشن میکنن
_لیلی خدایی اینارو از کجات درمیاری؟

اشاره کرد به سرش و گفت
_آی کیو آقای عالو، آی کیو
_آره جون عمت خانم علیگودرز.. حیوان زنبور
_منم زنبور

_شهر زاهدان
_عه همش که مشترک شد.. منم زاهدان

_خوب کشورتو بگو
_زامبیا

کشورو ننوشته بودم و از قصد اول از اون پرسیدم و گفتم
_منم زامبیا
یواشکی خواستم بنویسم که زرنگ خانم فهمید و گفت
_چی مینویسی؟
_هیچی.. امتیاز میدم

از جاش مثل فنر بلند شد و پرید پیشم و گفت
_کو نشون بده ببینم..الان داشتی مینوشتی دیدم حرکت خودکارو
کولی بازی درآوررم و کاغذمو نشونش ندادم..
_برو بابا نوشته بودم چرا تهمت میزنی؟

کاغذمو بردم بالای سرم و نذاشتم ببینه.. ولی سمج ول نکرد و دستشو دراز کرد و به زور کاغذو از دستم کشید.. پشتشو کرد بهم و خواست نگاه کنه که از پشت دستشو کشیدم که کاغذو بگیرم ولی تعادلشو از دست داد و افتاد تو بغلم.. منم افتادم زمین و دوتایی روی هم ولو شدیم کنار میز..

افتاده بود روم و جای پا پیدا نمیکرد که بلند بشه..

خنده م گرفت و گفتم
_بلند شو دیگه دست و پا چلفتی
محکم زد به بازوم و با خنده گفت
_میخام بلند شم نخندون

بین مبل و میز بزرگ فضای خیلی کمی بود و اونجا گیر کرده بودیم..
بالاخره پاشو گذاشت روی پای من و خواست بلند بشه که داد زدم
_آخ پام شکست

ترسید و فکر کرد جدی میگم که سریع برگشت نگام کنه ولی اینبار از جلو افتاد تو بغلم..

دیگه اینبار واقعا تو بغلم بود و بوی خوش عطرش درست جلوی بینی م بود..

چشم تو چشم شدیم و یهویی سکوت شد بینمون..
دستاشو گذاشته بود دو طرفم و خیمه زده بود روم و همونطوری مونده بود..

موهاش پخش شده بود روی صورتم و یه وجب فاصله بود بینمون..
از اون فاصله ی نزدیک خیره بودیم تو چشمای هم و انگار هیچ کدوممون نمیخواستیم بلند بشیم..

تکیه ی من به پایین مبل بود و سر و گردنم بالاتر از بدنم قرار گرفته بود و اونم درست نشسته بود روی شکمم ولی با دستاش خودشو یکم رو هوا نگه داشته بود..
دلم خواست تو همون جای تنگ محکم بغلش کنم و مقاومت دستاشو بشکنم و کامل بکشمش روی سینه م..
برای اولین بار خجالت و نجابتو بیخیال شدم و همونطوری که زل زده بود بهم دستامو انداختم دورش و با یه حرکت برش گردوندم و خودم روش خیمه زدم..

نفس نفس زد و با تعجب نگام کرد.. مطمئنم که ازم انتظار نداشت..
ولی خودمم دیگه نمیتونستم توی اون حالت ازش دور بمونم..
بوی خوشش هوش از سرم میبرد و میخواستم ببوسمش..
فاصله ی بینمونو پر کردم و لبامو بردم طرف لباش..
نفس گرمش خورد به صورتم.. بدن ظریفش زیر بدنم بود و قفسه ی سینه ش بالا و پایین میشد..
یه لحظه فکر کردم که دارم چیکار میکنم با این دختر.. یه روز بهش میگم دور باش ازم و یه روز خودم بهش نزدیک میشم و میبوسمش..
از آخرین باری که توی حموم بوسیده بودمش هنوز دو روز گذشته بود و من با تناقض های رفتاریم داشتم با احساسات این دختر بازی میکردم..
با این فکر در آخرین لحظه لبامو از مسیر لباش کج کردم و گوشه ی لبشو بوسیدم..
نفسش حبس شد..
سرمو آروم بردم پایینتر توی گودی گردنش و صورتمو بین موهاش مخفی کردم..
دستاشو دور بدنم حلقه کرد.. موها و گردنشو بوییدم.. چقدر میخواستمش.. ضربان قلبمو حس میکرد صد در صد.. چون قلبم داشت از جاش درمیومد..
چه هیجانی داشتم با این دختر..

۱۳۳)

خیلی عجیب بود برام اون حجم از خواستش..
حتی توی یه رابطه ی کامل هم تا این حد هیجانزده نشده بودم قبلا و زنی رو تا این حد نخواسته بودم..
فقط لمس گوشه ی لبش و بوی خوش گردنش با من چه ها کرده بود..

دیگه تاب نیاوردم و لبامو گذاشتم روی گردنش و عمیق و طولانی بوسیدم..
دستاش محکمتر دورم حلقه شد..
اونم منو میخواست و به زور جلوی خودشو گرفته بود..
لبامو از روی گردنش برداشتم و سرمو بلند کردم و توی چشماش نگاه کردم..
چشمای عسلی نازش خمار شده بود و با عشق نگاهم میکرد..

ازش فاصله گرفتم و دستامو دو طرف بدنش گذاشتم روی زمین تا از روی بدنش بلند شم..
حس کرد که میخام فاصله بگیرم.. آروم گفت
_میخوای بگی دور باش؟

راست میگفت.. میخواستم چیزی توی اون مایه ها بگم.. میخواستم بگم متاسفم نباید این اتفاق میفتاد..
خواستم کامل بلند بشم که دستشو برد لای موهام و موهامو نوازش کرد و عاشقانه بهم نگاه کرد..
_فراموش میکنم.. نگران نباش

خواستم بگم متاسفم.. ولی گفتم
_فراموش نکن

نفهمیدم کی بود که اینو بجای من گفت.. شاید قلبم بود که دیگه به حرف اومده بود و از من اطاعت نمیکرد..
چشماش پر از آرامش شد و لبخند محو و کوچکی روی لباش نشست..
بلند شدم و دستی کشیدم به موهام و رفتم طبقه بالا..

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫62 دیدگاه ها

    1. وای دقیقا از اون موقع که مهرناز گفته پارت جدید داریم من تا حالا نزدیک صد بار به سایت سر زدم.😅

  1. فدایی داری ک مهرنازی این انرژی مثبتی ک میگیری نتیجه مهربونی خودته و شعور و شخصیتت ک برا مخاطبت احترام قائلی عزیزدلم و گرنه چرا زیر رمان هایی مثل صیغه استاد همش باید گله باشه ک کم پارت میده و این صحبتا چون واقعا انقدری برای خواننده ارزش قائل نمیشن بعضی از نویسنده ها.

  2. سوسن جونم متاسفم که نشد…
    انشالله
    بهترین زندگی رو داشته باشی.
    .
    منم حس بدی دارم .خیییلی سرگردونم.
    چند روز دیگه عروسیمه اما دارم از دلشوره میمیرم.
    میگم میخندم خودمو میزنم به اون راه اما از درد قلبم و کتفم نفسم نمیاد بالا…
    .
    .
    من پیر عشقش
    شدم و شد پیر عشقم.
    ۲۳سالمه اما حس سالها بیشترشو دارم.
    از وقتی چشم باز کردم کنارم بود.از وقتی خودمو شناختم عاشقم بود.دوسم داشت…
    .
    درگیرش شدم .عاشقش شدم.از وقتی فهمیدم عاشق بودن چه شکلیه داغون بودم.
    .
    سالها ازش دوور شدم…حالا هست.اما من همش فکر میکنم نکنه نشه.نکنه خراب بشه همه چی.نکنه .نکنه.نکه.هزارتا نکنه ای که میترسم به زبون بیارم.حتی میگم نکنه اصلا یوقت چون میدونه بدون اون میمیرم هست باهام.دستام یخه .چشمام داغه.قلبم داغون..اییییتقققدر کلافه م که دلم میخواد تا اونروز بخوابم و بیدار نشم و فرداش ببینم همه چیز گذشت…دعا کن برام .قد یه آدم صد ساله خسته م.هر چقدم خودمو خوب نشون بدم .خوشحال هر چی

  3. دردم از یار است و درمان نیز هم

    دل فدای او شد و جان نیز هم

    این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن

    یار ما این دارد و آن نیز هم

    یاد باد آن کو به قصد خون ما

    عهد را بشکست و پیمان نیز هم

    دوستان در پرده می‌گویم سخن

    گفته خواهد شد به دستان نیز هم

    چون سر آمد دولت شب‌های وصل

    بگذرد ایام هجران نیز هم

    هر دو عالم یک فروغ روی اوست

    گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

    اعتمادی نیست بر کار جهان

    بلکه بر گردون گردان نیز هم

    عاشق از قاضی نترسد می بیار

    بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

    محتسب داند که حافظ عاشق است

    و آصف ملک سلیمان نیز هم
    مرسی از نویسنده خوب. سالها پیش این مشکل من بود ولی هرگز نشد به هم برسیم.
    امیدوارم این دو به هم برسند.

    1. اخ جونننن عشقی مهرناز بالاخره کامیار داره میاد جلوووو واییی خیلی خوب بود این پارت انرژی گرفتممم

  4. عالی بود مهرنازم خیلی خوب بود یه حس قشنگی بهم دست داد وقتی این پارت رو خوندم.خوشحالم که الان حالت بهتر شده و امیدوارم همیشه حالت دلت خوب باشه گلم😘😘

  5. نه اون نیست
    کاش اون بود چون اون دختر خوبیه و دوسش دارم
    ولی یه کسیه که اصلا انتظارشو نداشتم و خیلی نامردی کرد در حقم

  6. وای مهرناز فداتشم چقد خوب شد که اومدی اصلا وقتی که گفتی نمیای منم دیگه حس کامنت گذاشتم نداشتم چون میدونستم جواب نمیدی.
    همین که حداقل زیر رمان خودت میای خودش کلیه.یخو دیدی مام اومدیم همینجا چت کردیم که توعم باشی دیشب جات خیلی خالی بود.
    خوشحالم که حالت خوبه:)
    این پارت هم مثل همیشه عالیه عالی بود.میبینم که داری یواش یواش سرکیسه رو شل میکنی و صحنه‌های باحال تو پارت میزاری😁به امید صحنه‌های بیشتر🤞🏻😂

  7. خیلی خوب بود واقعا :)) مهرناز با اینکه زیاد نمی شناسمت یا شایدم اصلا نمی شناسمت ولی هر روز میام ببینم جواب کامنتا رو دادی .اصلا دست خودم نیس حس خوبی بهم دست میده پیاماتو میبینم ایشالله همیشه خوب و سلامت و تندرست باشی عزیزم:)))

  8. مهری قشنگ بود و احساسی 🥺
    شعر زیاد میخونی نه😍
    من خیلی دوست دارم ولی کتاب شعر که میگیرم دست اغلب کلمه هاش سنگینه 😂🙄
    مهری آخر این داستان خوشه؟
    خسته نباشی همین طوری ادامه بده و قوی تر

    1. آره الناز جونی ، شعرهای سعدی ، مولوی ، حافظ ، فردوسی و …
      کلا شعرای قدیمی خیلی خیلی کلمات سنگینی دارن 😭 در هر بیتش باید یک ساعت تفکر کنی تا بفهمی چیه !🤔
      به نظرم شما که شعر خوندن رو دوست داری می تونی با دیوان شعر های شعرای معاصر مثل نیما یوشیج ، سهراب سپهری ، کدکنی ، اخوان ثالث و …. شروع کنی .
      اگه هم شاعر های قدیمی رو دوست داری اشعارشونو بخونی ، امروزه کتاب هایی امده که این اشعار رو به زبان ساده و راحت بیان کرده است تا درک آن ها ساده و راحت تر باشه .
      البته این نظر منه 😉
      نظر اصلی رو باید از مهرنازی باید پرسید .

    2. آره الی زندگی من شعر و کتابه
      خیلی دوست دارم
      توام به خوندن ادامه بده چند سال بعد میبینی که دیگه بنظرت سنگین نیست
      نمیدونم خوشه یا نه الناز😂

  9. ویییییییییییییییی مهرناز جونم مثل همیشه گل کاشتی گلم😍 😍 😍
    خیلیییییییی جذاب بود خسته نباشی 😘

  10. عااااااالی بود بی نهایت عالی مهرناز واقعا کلمه ای برای توصیفش پیدا نکردم نازبانو مرسی از این همه محبت و احنرامی ک برامون قائلی عزیزخوش قلم دست و پنجه ات طلا💋💋💋

  11. مهری چه میکنی دختر حالت خوبه
    وای دستت درد نکنه خیلی خوبه عاشقتم هر جایی باشه فرقی نداره فقط ماها دلمون برات تنگه مواظب خودت و خوبیات باش عزیزم الهی من دورت بگردم

  12. سلام مهرنازی جونم ، خوبی ؟؟؟
    الهی فداتشم ، چقدر خوشحالم که امدی 🤩
    آره متاسفانه آدم های دروغگو در اطراف ما زیاد هستند . خودتو به خاطر اون آدم های بی ارزش ناراحت نکن .
    منم‌ تا پایان امتحانام‌ دیگه نمی خوام بیام سایت ، ولی الان گفتم یک نگاه بندام وقتی کامنتتو دیدم خیلی خیلی خوش حال شدم ، اقا فکر کنم نتونم مدتی غیبت کنم‌😭

  13. خب خب خب داریم به قسمتای خوبش میرسیم😍😍👌👌🔥🔥 خسته نباشی عزیزم
    یوقت فک نکنی من دیگه رمانتو نمیخونمااا
    فقط چون درگیر مدرسه بچهام هستم چند روزی یبار همه رو با هم میخونم…خیلی عالی شده عزیزم …فقط زود یه عروسی راه بنداز ک خفه شدیم همش تو قرنطینه 😂😂😂

  14. رمانت با وجود خودت قشنگتره نااز…
    .
    .
    چی باعث شده دیگه نیای؟!
    .
    .
    یاا کی؟!!
    .
    .
    بیخیال حدس و گمان…تنت سلامت..دلت پر از آرامش…
    موفق باشی عزیز دل

    1. باشه ریحانم بازم خودم میزارم رمانمو
      چشم عزیز دل من، قربون دل مهربونت برم
      قادر هم اتفاقا وقت نمیکنه و میگه خودت بزار

      نه دیگه ریحانم، نمیام سایت
      خستم از دروغ و کلک.. و کسی اینجاست که همه چیش دروغه و من نمیخام اینجا باشم و کامنتاشو ببینم

      ولی دلم برای شماها، دوستام، تنگ شده
      میام تو پارت خودم کامنتاتونو میخونم همیشه
      ولی توی چت روم دیگه تحملشو ندارم..

      الانم خوبم نگران نباش فدات بشم♥
      حتی خوبتر از همیشه م😉😊 چون از علفهای هرزی که احاطه م کرده بودن رها کردم خودمو

      1. جااانم عزیییزم….
        .
        .
        چشمای قشنگت بی بلا…خدانکنه،نفسی♥

        آفرین دختر خوب .منتظر آروم شدنت بودم عزیز دل من…همینم که اینجا باشی خوبه فعلا هخخخ.
        .
        .
        نااز فرمان دلت رو خودت دستت بگیر گلکم..نزار هدفت با خودت و دست خودت بااشه..اما راه و مسیرتو ناخواسته بری…
        .
        .
        میگن آدما اگه بین عقل و دل عقل رو
        انتخاب کنن ،دل همیشه گلایه میکنه.

        اما اگه مسیر دل رو پیش بگیره عقل هم یه روز به راه میاد و همراهی میکنه…
        .
        .
        فقط باید سکاندار خوبی باشی….با وجود دل فرمانی رو صادر کنی که اول به نفع خودت باشه….

        خودت که مهم باشی میتونی ارزشهات رو هدایت کنی .و دیگران رو مجاب به پذیرش اونی که خودت انتخاب میکنی !

        نه…دیگران !!!!
        .
        فقط کافیه………………!
        .
        اینطوری دیگه اجازه پیدا نمیکنه افسار دلمون دستش بیفته و
        مارو با رفتار
        یا هر
        چیز دیگه ای
        آزار بده…یادبه حداقل برسونیم حدشو…
        محمد ببینه باز میگه اوووه ریحاااانه پیچیدش نکن دخترکم .هخخخخخ.ولی اون میدونه من چی میگم…

        عزیزمی ناز

        .
        .
        .
        ♥♥♥♥♥♥♥♥

      2. وای مهرناز عزیزم نبودی جان خیلی خیلی خالی بود .
        این رمان با تو معنی پیدا می‌کنه. عزیزم گور بابای مشکلات.
        هروقت اینقدر ناراحت شدی که غم از دلت لبریز شد بدون میلیون سلول تو بدن تو کار میکنه و تنها کسی که بهش اهمیت میدن تویی.
        میدونم بدتر می‌کنه نصیحت و سرزنش غم رو ناراحتی رو ولی می‌خوام بگم که نذار غمت بیشتر از شادیهات باشه بدون اگه به خدایی که مارو اشرف مخلوقات قرار داده تکیه کنی خودش کار هارو درست می‌کنه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن

کدبازان