codebazan

رمان گرگها

رمان گرگها پارت ۶۹

۲۳۳)

تعطیلات عید با عید دیدنی ها و رفتن به خونه ی فک و فامیل من و بهرام گذشت و من حتی یک ساعت هم از فکر روز سیزده بدر فارغ نشدم..

هم هیجانزده بودم، هم عصبی.. از طرفی دلم پر میکشید برای دیدن کامیاری که دلم براش لک زده بود و از طرفی ناراحت بودم و نمیدونستم پیش کامیار چطور باید با بهرام رفتار کنم..

اگه مثل همیشه سرد میبودم باهاش، کامیار میفهمید که مشکلی هست و حساس میشد..
و اگه گرم میگرفتم باهاش، دیدنش برای کامیار شکنجه میشد و من تحملشو نداشتم..

اون لیلی لجباز و عصبانی که با یک تصمیم ناگهانی بخاطر ناراحت کردن کامیار، ازدواج کرد، دیگه وجود نداشت و پشیمون بود..

دیگه نمیخواستم کامیار ناراحت بشه چون عصبانیتم بهش فروکش کرده بود و فهمیده بودم که هر کاری که کرد بخاطر من بود و اونم پا به پای من سوخت..

تصمیم گرفتم پیش کامیار، نه سرد و نه گرم رفتار کنم با بهرام و معمولی باشم..
هر چند میترسیدم با دیدن کامیار کنترل رفتارم و عقلمو از دست بدم و نفهمم دارم چیکار میکنم..

دو روز به سیزده بدر مونده بود که نگارجون بهم زنگ زد و گفت که از همه ی خانواده ی بهرام و اگه دوست دارم از فامیل خودم دعوت کنم و همگی بریم باغشون..
تشکر کردم و به مینو زنگ زدم و گفتم که اونم با شوهرش و خاله اینا بیان..
حضور مینو توی اون فضا میتونست برای من خوب باشه و اگه حالم بد بود به مینو پناه ببرم چون اون جریانو میدونست و میتونست کمکم کنه..
از طرفی هم هر چه شلوغتر میشد بهتر بود و من و کامیار کمتر جلوی چشم هم قرار میگرفتیم..

بهرام به خانواده ی داییش و چند تا از دختر خاله ها و پسر خاله هاش گفته بود بیان و روزی که راهی باغ کامیار شدیم ۶ ماشین دنبال هم راه افتادیم..

از دو سه روز قبل هیجان زیادی داشتم و با فکر لحظه ای که کامیارو میدیدم دستام میلرزید..

آغوش من و عشق تو و لحظه ی دیدار..
رویای قشنگیست.. و اما شدنی نیست

خیلی با خودم کلنجار رفته بودم و روی خودم کار کرده بودم که به کامیار نگاه نکنم و مثل یک زن متاهل رفتار کنم..
اگرچه تمام روحم و جسمم کامیار رو فریاد میزد ولی وجدانم میگفت که خودتو کنترل کن و رفتار مناسبی داشته باش..

وقتی رسیدیم به نزدیکیهای باغ، از منطقه ای گذشتیم که با کامیار اونجا قدم زده بودیم و بعد صدای سگها رو شنیده بودیم و دچار حمله عصبی شده بود و برای اولین بار اونجا همو بوسیده بودیم..

همه چی جلوی چشمام جون گرفت و طوری برام زنده شد که چشمامو بستم و بغضمو بسختی قورت دادم..

نباید به اونروز و بوسه های کامیار فکر میکردم.. سریع بهرامو نگاه کردم و برای رهایی از فکر اولین بوسه مون با کامیار، دستمو گذاشتم روی دست بهرام که روی دنده بود..

با تعجب برگشت نگاهم کرد و لبخندی زد.. دستمو بوسید و من با خودم جنگیدم که دستمو عقب نکشم و نکشیدم..

مقابل در آهنی و بزرگ باغ توقف کردیم و بقیه ی ماشینها هم دنبالمون وایسادن..
بهرام پیاده شد در زد و مش ممد درو باز کرد..

دیدن مشهدی ممد طوری منو از زمان حال گرفت و برد به اونروزی که کامیار سربه سرم گذاشته بود و به مش ممد گفته بود من دخترعموشم، که یه چیزی روی قلبم سنگینی کرد و بلافاصله اشکام جاری شد..

هنوز هیچی نشده من فقط با دیدن مش ممد کنترل احساساتمو از دست داده بودم و به هم ریخته بودم..
با دیدن خود کامیار چی به سرم‌میومد خدا میدونست..
دلم خواست کاش میتونستم از همون جلوی در برگردم خونه و اصلا نرم تو..
ولی برنامه ای بود که بهرام چیده بود و برای من و کامیار حق انتخابی نمونده بود..

اشکامو پاک کردم و خدا خدا کردم که تو اون شلوغی مش ممد متوجه من نشه و گاف نده که من دخترعموی کامیارم..

ته دلم از خدا کمک خواستم که نزاره مقابل کامیار، بعنوان یه زن شوهردار، رفتار نامناسبی بکنم و کمکم کنه که امروز به خیر بگذره..

هوا خیلی خوب و آفتابی بود و از شانسمون یه سیزده بدر بدون بارون و هوای سرد داشتیم..

رفتیم داخل و نگار جون و منیره و زن مش ممد اومدن استقبالمون..
قلبم هزار تا میزد و ناخودآگاه چشمم دنبال کامیار میگشت..
ولی نبود و مدتی طول کشید تا قد و بالای بلندشو از پشت ساختمون وسط باغ دیدم که داره میاد طرفمون..

دست و پام لرزید و قلبم اومد تو دهنم.. گفتم خدایا آرومم کن..
نزدیکتر که شد دیدم ریش گذاشته و انقدر تکیده و لاغر شده که قلبم به درد اومد و کم موند بزنم زیر گریه..

حال کامیار از منم بدتر بود و تازه فهمیدم که این مرد چی کشیده..
نگاهم نکرد و با لبخند یه نگاه کلی به همه کرد و با بهرام و پدرش دست داد و خوشامد گفت..
نگاهمو ازش گرفتم و به مینو که یواشکی بازومو فشار داد نگاه کردم..

با دلسوزی و نگرانی نگام میکرد و آروم گفت
_فدای دلت بشم من.. خوبی؟

خوب نبودم.. دلم داشت خودشو میکشت و به سینه م میزد که چرا با خودت و کامیار این کارو کردی..
ولی دیگه آبی بود که ریخته شده بود.. آب که نه.. خون.. خونی بود که ریخته شده بود و جانی که

۲۳۴)
از دست رفته بود..

تک سرفه ای کردم و زور زدم که به خودم بیام و به خودم مسط باشم..
سرمو بلند کردم و به کامیار نگاه کردم.. دیدم که با پدرام حرف میزنه و رفتم جلو که باهاش سلام و علیک کنم..
نمیشد که از هم فرار کنیم و تابلو میشدیم.. باید طبیعی رفتار میکردم..
قبلا همیشه باهاش دست میدادم ولی الان دستمو فرو کردم توی جیبم تا دستمو دراز نکنم.. تحملشو نداشتم که حتی نوک انگشتشو لمسش کنم و میترسیدم از ضعفی که بهش داشتم..
عشق بزرگترین ضعف ممکن بود مسلما..

پیشش وایسادم و با صدایی که سعی میکردم محکم و بدون لرزش باشه گفتم
_سلام

برگشت و نگاهم کرد.. چشماش.. چشمای مشکی خوشگلش همه ی گاردمو شکست و فرو ریخت..

_سلام خانم.. خیلی خوش اومدین

جمله ش و تن صداش رسمی و محکم بود ولی توی چشماش طوفانی بود که نمیتونست مخفیش کنه..
خودش هم فهمید نگاهش چقدر رسواش میکنه که زود نگاهشو ازم گرفت..
_خوبی؟.. راستی عیدتونم مبارک

دوباره گذرا نگام کرد و با لبخند گفت
_عید توام مبارک.. خوبم، تو خوبی؟

_منم خوبم، مرسی.. مزاحمتون شدیما

خوبم هایی که بینمون رد و بدل میشد بزرگترین دروغهای ممکن بود..
هیچکدوممون خوب نبودیم و درونمون آشوب بود.. ولی باید حفظ ظاهر میکردیم و چاره ای نبود..

کامیار دستشو گذاشت پشت پدرام و بهش گفت بفرمایید سرپا نمونید و من ازشون فاصله گرفتم..

از مرحله ی احوالپرسی رد شده بودم و دیگه نیازی نبود که باهاش حرفی بزنم..
نفس عمیقی کشیدم و دنبال بقیه رفتم داخل ساختمون..

منیره و نگارجون مثل پروانه دورم میگشتن و منم از کنار نگارجون بلند نمیشدم..
خیلی دلم براشون تنگ شده بود و حس میکردم بعد از مدتها برگشتم پیش خانواده م..
با این تفاوت که دیگه کامیار برام ممنوع و قدغن بود و باید ازش فاصله میگرفتم..

بعد از خوردن چای و شیرینی و مراحل آشنایی همه با هم، جوونا زود رفتن تو مود سیزده بدر و رفتن تو محوطه ی باغ و بساط والیبال و بازی رو شروع کردن..
کامیار هم از خونه خارج شد و نفهمیدم کجا رفت ولی احساس میکردم از قصد رفت که از من فرار کنه..

اونم مثل من سعی میکرد ازم دور باشه و مسلما با خودش در جدال بود..
با نگار جون و منیره و مینو و زن دایی بهرام حرف میزدم ولی تصویر چشمای کامیار از جلوی چشمم نمیرفت..

از اینکه میدیدم عشقش توی دلم کمتر که نشده هیچ، بیشتر هم شده بود زجر کشیدم و دلم بحال خودم سوخت..

_عروس خانم پاشو برو پیش شوهرت صدات میزنه

مادر بهرام بود که بهم گفت برم بیرون پیش بهرام..
شاید بهترین کار کنار بهرام ایستادن بود تا بتونم حواسمو جمع کنم و یادم باشه که بهرام شوهرمه و نباید به کامیار فکر کنم و با نگاه تعقیبش کنم..

رفتم پیش همه که بعضیاشون والیبال بازی میکردن بعصیاشون آتیش روشن میکردن و هر کس به کاری مشغول بود..
بهرام با دیدن من دستمو گرفت و گفت
_خیلی باغ قشنگیه.. خوب شد اومدیم خانمم

ناخودآگاه اطرافو نگاهی کردم و لبمو گاز گرفتم..
نمیخواستم کامیار ببینه که بهرام دستمو گرفته و یا بهم گفته خانمم..
میدونستم چه حالی میشه و دلم براش میسوخت..
دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم
_آره قشنگه.. خوبه که بارون نمیاد

پارمیس با خنده و سر و صدا اومد پیشمون و دست بهرامو گرفت و گفت
_مثل این نامزدای لوس همش بهم نچسبینا عوقم میگیره اه.. بیا بریم تو ماشینت یه آهنگ بزار یه سرو صدایی بشه

بهرامو کشید و برد و منم رفتم نشستم پیش مینو و شوهرش که نشسته بودن روی صندلی ها زیر یه درخت بزرگ و از هوای خوب لذت میبردن..

مینو گفت
_چقدر این دختره سلیطه ست.. اصلا ازش خوشم نمیاد، جلفه

نگاهی به بهرام و پارمیس کردم و گفتم
_دختر داییشه دیگه باهم صمیمی ان

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کرد و گفت
_مطمئنی فقط صمیمی ان؟

_کارآگاه بازی درنیار مینو، آره مطمئنم

هر چند که میدونستم پارمیس عاشق بهرام بود و اینو همون شب بله برون فهمیده بودم.. ولی حساس نبودم و میدونستم که بهرام نظری نداره بهش.. که اگه داشت دلیلی نداشت سه سال منتظر من باشه و ازم خواستگاری کنه..

یکم بعد کامیار که داشت با مش ممد حرف میزد اومد و من سرمو انداختم پایین که مش ممد رد بشه بره و منو نبینه..
اون رفت و کامیار با مینو و شوهرش حرف زد و من یاد شب عروسی مینو افتادم که هر چهارتامون سرپا بودیم و میرقصیدیم..

زود فکر اون شبو از ذهنم خارج کردم و بلند شدم و از کامیار فاصله گرفتم و رفتم کنار ماشین پیش بهرام و پارمیس..

بهرام موزیک شادی گذاشته بود و صداشو بلند کرده بود و پادمیس هم کنار روی صندلی نشسته بود و سرجاش میرقصید..

بهرام منو دید و پیاده شد و گفت بریم یکم قدم بزنیم..
بهتر بود که با بهرام برم و پیش کامیار نباشم.. گفتم باشه و آروم آروم قدم زدیم و باغو گشت زدیم..

وقتی برگشتیم کامیار و پدرام پای باربیکیو بودن و داشتن بساط آتیشو برای کباب آماده میکردن..

کامیار پشتش به ما بود و با شنیدن صدای بهرام هم برنگشت و مطمئن شدم که اونم

۲۳۵)
داره سعی میکنه که نگاهشو از من بدزده..

منم کارمونو راحت کردم و رفتم داخل پیش نگارجون و زن دایی بهرام..

از پنجره میدیدم که مش ممد سیخ های کبابو برد داد به کامیار و اونم ازش گرفت ولی یکم بعد با کلافگی دستی به موهاش کشید و جاشو داد به مش ممد و از باربیکیو دور شد..

میدونستم کامیار حوصله و اعصاب اونجور کارها رو نداره و بخاطر مهمون نوازی و شرط ادب سعی میکنه کارهایی بکنه.. ولی دیدم که کم آورد و کارشو سپرد به مش ممد و پدرام و رفت ته باغ.. جایی که دیگه از پنجره نتونستم ببینمش و تا وقتی هم که ناهار آماده شد برنگشت..

موقع ناهار اومد و سرشو از پنجره آورد تو و خطاب به مادرش گفت
_مامان شما همینجا میخوری یا میای بیرون؟

_نه مادر من همینجا میخورم.. پاهام درد میکنه، اینجا راحتم

سرمو انداختم پایین که نگاهم بهش نیفته و اونم رفت..
وقتی کباب نگارجونو اورد یه لحظه نگاهمون توی هم گره خورد و دیدم که رنگش قرمز شد و سریع رفت بیرون..

سخت بود برای هردومون.. و هیچ کس نمیدونست چه شکنجه ای رو داریم تحمل میکنیم..

مینو اومد دنبالم و گفت
_لیلی چرا همش موندی این تو؟ بیا بیرون هوا به این خوبی

به زور بلندم کرد و برد بیرون.. روی صندلی های فلزی سفید که تشکهای مخملی قرمز راحت داشتن، دور میز نشستیم و مینو نزدیکم شد و دم گوشم گفت
_لیلی خانم به من میگی کارآگاه بازی نکن ولی نگا کن ببین شوهرت و عفریته خانم کوشن

بهرام و پارمیس توی جمع نبودن و یکم بعد پارمیس تنهایی از لابه لای درختا با لب خندون اومد بیرون و بلند گفت
_چقدر قشنگه باغتون آقا کامیار.. من میخوام بازم بیام.. میشه؟

نگاهی به کامیار کردم که پارمیسو نگاه کرد و با لبخند زورکی گفت
_متعلق به خودتونه.. هر وقت که دوست داشتین تشریف بیارین

پارمیس اومد نشست پیش ما و با دختر خاله ی بهرام، نسیم، مشغول صحبت شد و چند ثانیه بعد هم بهرام از سمت ماشینش پیداش شد و گفت
_به به چه بوی کبابی راه انداختین

نزدیکمون شد و با دیدن من گفت
_به.. خانمم

و اومد نشست پیشم.. نگاهش کردم و بنظرم اومد که گوشه ی لبش یه چیزی مثل رد رژ هست ولی انقدر کم بود که مطمئن نشدم و از اینکه زل بزنم به لبش معذب شدم و نگاهمو ازش گرفتم..

کامیار سرپا بود و نمیومد پیشمون بشینه و احساس کردم که بخاطر من معذبه و گفتم
_من میرم تو پیش نگارجون غدامو بخورم.. یکم سردمه

و بلند شدم و رفتم تو.. بعد از ناهار با سرو صدای وسطی بازی و صدای خنده های دخترا و فریادِ محکم بزنِ بهرام، نگارجون اصرار کرد که منم برم پیششون و از خونه خارج شدم..

درست مقابل در با کامیار برخورد کردم و طوری خودمو عقب کشیدم که مبادا بخورم بهش..
اونم زود رفت کنار و گفت
_ببخشید

دلم تالاپ تولوپ کرد و زود رفتم پیش بقیه..
دل و دماغ وسطی و بازی نداشتم و یه گوشه وایسادم و نگاهشون کردم..

یکم بعد بهرام از بازی خارج شد و چشمکی به پدرام زد و گفت
_برم اصل کاری رو بیارم که سیزدهمون بدر بشه

با نگاه تعقیبش کردم و دیدم رفت و از صندلی عقب ماشین یه کیف دستی سیاه کوچولو برداشت که فهمیدم شیشه ی ویسکی بود..

از اینکه حتی اینجام با خودش مشروب آورده بود ناراحت شدم و رفتم پیشش..

_اینجام مشروب آوردی؟

برگشت نگام کرد و با خنده گفت
_اتفاقا بهترین جاش اینجاس.. خیلی میچسبه، امتحان کن میفهمی

خودش که مثل الکلی ها مشروب میخورد بس نبود تازه به منم میگفت بخور.. عصبی شدم و گفتم
_تویی که برای اولین باره اومدی اینجا و نه کامیار و نه مادرشو میشناسی فکر نمیکنی کار درستی نیست که مشروب بیاری با خودت و همه رو مست کنی تو باغ مردم؟

_کامیار که خودش اینکاره ست، اصلا تابلوئه.. الان میبینی از منم بیشتر میخوره

_نخیر اون نمیخوره

_تو از کجا میدونی آخه؟.. آره اصلا همه امام و پیغمبرن و تو فقط منو ابلیس میدونی

ناخودآگاه با صدای بلند جر و بحث میکردیم که یهو چشمم خورد به کامیار که بهمون نزدیک میشد و تو چشماش نگرانی رو دیدم..
اومد بهمون نزدیک شد و با لبخندی که معلوم بود ساختگی و زوریه گفت
_چیزی شده لیلی؟.. اگه چیزی نیاز دارین به من بگو

کامیاری که از اول اومدنمون یه بار هم درست و مستقیم نگاهم نکرده بود با شنیدن صدای جر و بحثمون نتونسته بود خودشو نگه داره و اومده بود ببینه چرا دعوا میکنیم..
نگرانم بود و اینو خیلی خوب تو چشماش دیدم..

کنار ماشین زیر شاخ و برگ درختا فقط سه تامون بودیم و من از اینکه کامیار اینقدر بهم توجه داشته که فهمیده داریم دعوا میکنیم معذب شدم و سرمو انداختم پایین..

ولی بهرام که متخصص دروغ گفتن و فیلم اومون بود خندید و دستشو انداخت دور شونه ی من و گفت
_نه بابا چیزی نشده.. مرسی همه چی هم هست چیزی نیاز نداریم

و بعد شیشه ی مشروبو نشون کامیار داد و گفت
_فقط همین کم بود که خودم آوردمش.. پایه ای؟

کامیار شیشه رو نگاه کرد و با همون لبخند مجبوری که انگار مثل یه نقاب به لبش چسبونده بود گفت
_نه من نمیخورم.. نوش جون شما

۲۳۶)

_عه.. چرا نمیخوری آقا کامیار؟.. راستی فکر کنم حالا که دیگه قوم و خویش شدیم اجازه میدی بهت بگم کامیار

و زد به شونه ی کامیار..
_البته.. راحت باش.. من قرص اعصاب میخورم و با مشروبات الکلی تداخل داره.. برای همین نمیخورم

بهرام آهانی گفت و دستشو انداخت دور کمر من و به خودش فشارم داد و با خنده به کامیار گفت
_راستی شما که در حکم برادر لیلی هستی یه بار دیگه هم سفارش منو به این خانم گل بکن که هوای مارو داشته باشه

من شدیدا معذب شدم و کامیار هم نگاهشو از ما گرفت و به درختا نگاه کرد و زیر لبی گفت
_ایشالا که همیشه خوش باشین باهم

و رفت.. دلم گرفت ولی نتونستم به بهرام هم چیزی بگم و بازم رفتم تو خونه و پیش نگارجون پناه گرفتم..

حدود یکساعت بعد بهرام صدام زد و رفتم پیششون.. هوا داشت تاریک میشد و اونایی که مشروب خورده بودن حسابی مست کرده بودن و پارمیس و نسیم چراغهای ماشین بهرامو روشن کرده بودن و با موزیک شادی جلوی ماشین میرقصیدن..

کامیار با پدر بهرام حرف میزد و بقیه هم دور میز نشسته بودن..
بهرام منو کشوند پیش خودش و دستشو انداخت دور گردنم..
دوست نداشتم پیش بزرگترا و دایی و باباش جلف بازی دربیاریم و از طرفی هم نمیخواستم جلوی چشم کامیار نمایش خوشبختی و عشقبازی اجرا کنیم ولی نتونستم هم دست بهرامو از دور گردنم بردارم چون مست بود و نخواستم غرورش بشکنه و ضایع بشه پیش همه..

با فشاری که روم بود مجبوری بدون حرفی همونطوری پیشش نشستم ولی اون شورشو دراورد و سرشو فرو کرد تو گودی گردنم..
دیگه تا اون حدشو نمیتونستم تحمل کنم و نگاهی به باباش و داییش و کامیار کردم و زود از کنارش بلند شدم و غر زدم که
_چیکار میکنی پیش همه؟‌ زشته

لیوان مشروبشو گذاشت روی میز و همراهم بلند شد و دستمو گرفت و کشید سمت کامیار..

نمیدونستم چیکار میخواد بکنه و دستشو کشیدم که بیا بریم اونور..
ولی اون دستمو محکم تر کشید و با لحن مستی گفت
_بیا میخوام گله کنم ازت به داداشت

دلم هری ریخت و تا خواستم دستمو از دستش بکشم بیرون، پیش کامیار وایساد و گفت
_کامیار جون یه دیقه بیا به حرف دل ما گوش بده داداش

کامیار با تعجب بهرامو نگاه کرد و بعد نگاهی به من کرد که معلوم بود تحت فشارم و بهرام به زور دستمو گرفته..

کامیار با استیصال از جاش تکون خورد و در حالیکه معلوم بود چاره ای نداره گفت
_چشم.. من در خدمتم

بهرام در حالیکه دست منو ول نمیکرد چند قدم از بقیه دور شد و کنار آتیشی که درست کرده بودن وایساد و با خنده رو به کامیار گفت
_شما که مثل داداش این خانم مایی بهش بگو با دل ما یکم راه بیاد نوکرتم

رنگ من قرمز شد و دیدم که کامیار هم معذب شد..
دست بهرامو فشاری دادم و گفتم
_بهرام

_چیه.. بزا حرفمو بزنم خب.. کامیار جون که غریبه نیست.. اصلا اگه اون راضیت نمیکرد محال بود به من بله رو بدی

کامیار رنگ به رنگ شد و کلافه دستی به موهاش کشید و آتیشو نگاه کرد..
منم آب دهنمو قورت دادم و به خودم لعنت کردم که چرا اومدم اینجا..

بهرام لعنتی مست بود و به وریش نبود که چی داره میگه ولی من و کامیار زجر میکشیدیم از حرفایی که میزد و میخواستم فرار کنیم..

تا اینکه بهرام حرفی زد که چشمای هردومون از تعجب گشاد شد..

_کامی جون این خانم من نذاشته حتی یه بار ببوسمش

حس کردم یه کتری آب داغو ریختن روی سرم و ناخودآگاه با چشمای گشاد شده به کامیار نگاه کردم..

دیدم که اونم رنگش قرمز شد و لباشو به هم فشار داد و معذب و کلافه به من نگاه کرد..

از هولم سرفه ای کردم و بازوشو فشار دادم و گفتم
_بهراااام.. چی داری میگی تو؟.. بیا بریم تو

دستمو پس زد و گفت
_بابا مگه برادرت نیست؟.. بابا که نداری، برادر واقعی که نداری.. من باس به یکی حرفامو بگم یا نه؟

و بعد رو کرد به کامیار و گفت
_آقا مگه زنم نیست؟.. چرا نمیزاره بهش دست بزنم؟.. درسته که فعلا نامزدیم ولی آخه محدودیت هم حدی داره.. باو اینقدرشم دیگه نوبره، مگه نه داداش؟

با حرفایی که بهرام زد دلم خواست زمین دهن باز کنه و برم توش..
به کامیار گفت که نمیزارم منو ببوسه و بهم دست بزنه و اونم با چشمایی که قد توپ تنیس شده بود به من نگاه کرد و بعد سرشو انداخت پایین و دیگه بلند نکرد..

انگار انتظار چنین چیزی رو نداشت و فکر میکرد که مثل همه ی نامزدها داریم نامزدبازی میکنیم.. و با این حرف بهرام شوکه شدم..

انقدر خجالت کشیدم که دیگه نتونستم اونجا بمونم و مقابل نگاههای سرگردون و ناراحت کامیار دویدم توی تاریکی ته باغ..

یکم زیر نور ماه و چراغ های باغ قدم زدم و با شنیدن صدای گیتار و آواز رهام ناخودآگاه رفتم پیششون..
پسر خاله ی بهرام گیتار میزد و صدای قشنگی داشت.. قبلا تو یکی از مهمونیاشون شنیده بودم..

همه دور آتیش روی زمین نشسته بودن و نگاه من روی کامیار میخ شد که نشسته بود پیش شوهر مینو و دستاشو دور زانوهاش قفل کرده بود و به آتیش نگاه میکرد..
من هنوز توی تاریکی بودم ولی نمیدونم

۲۳۷)
چطور متوجهم شد و یهو سرشو بلند کرد و نگام کرد..

نگاهش غمگین بود و نشست توی چشمای اشک آلود من..
سه چهار ثانیه نگاهم کرد و سرشو انداخت پایین..
رهام آهنگ ای به داد من رسیده از داریوش رو میخوند و گاهی ضربه ای به تارهای گیتار میزد و حال و هوای قشنگی بود..

آروم رفتم نشستم کنار نسیم دختر خاله ی بهرام و توی سکوت به صدای آواز رهام گوش کردم..

کامیار سرشو بلند نمیکرد و نقطه ای زمین رو مقابل پاش نگاه میکرد..
منم چشم دوختم به آتیش تا دیگه نگاهم به کامیار نیفته و نبینمش..

آهنگی که رهام میخوند تموم شد و رو کرد به من و گفت
_لیلی خانم شما بگو آهنگ درخواستیتو

حواسم پرت بود و هول شدم و گفتم
_مگه آهنگ های درخواستی میخونی؟

_آره.. شمام بگو

تمرکز نداشتم و گفتم من یکم بعد میگم.. و اونم رو کرد به کامیار و گفت
_پس شما بگین کامیار خان

کامیار سرشو بلند کرد و گفت
_همینا که میخونی خیلی خوبن.. ادامه بده

_نه دیگه، یه چیزی بگین میخوام به نیت شما بخونم

کامیار مکثی کرد و انگار که میخواست نگه ولی بعد گفت
_فصل پریشانی رو بخون.. از زند وکیلی

و رهام اوکیی گفت و صدای گیتارشو با ضربات انگشتاش درآورد..

فصل پریشان شدنم را ببین
بی سر و سامان شدنم را ببین

بی تو فرو ریخته ام در خودم
لحظه ی ویران شدنم را ببین

کوچه پر از رد قدمهای توست
پشت همین پنجره میخوانمت

پس تو کجایی که نمیبینمت
پس تو کجایی که نمی دانمت

بی تو پر از داغ پریشانی ام…….
مهر جنون خورده به پیشانی ام………

پس تو کجایی که نمیبینی ام
پس تو کجایی که نمیدانی ام

این منم این ساکت بی همصدا
این منم این خسته ی بی همسفر

حسرت افتاده ترین سایه ام
عربت آواره ترین رهگذر

رهام میخوند و دل من از آهنگی که کامیار خواسته بود و از شعرها و حرفاش تکه تکه میشد..
اشکام آروم و ناخواسته از چشمام جاری بود روی صورتم و کامیار سرشو بلند کرد و با همون نگاه پر از غم و حسرتش نگاهم کرد..

بی تو پر از داغ پریشانی ام

مهر جنون خورده به پیشانی ام

فصل پریشان شدنم را ببین…

چشمهای پر از اشکمو دوختم بهش و دلم برای حال و روز هردومون سوخت و خاکستر شد..

 

 

 

admin

چشمانی داشته باش که بهترین ها را می بیند، قلبی که بدترین ها را می بخشد، ذهنی که بدی ها را فراموش می کند و روحی که هرگز ایمانش را نمی بازد

‫506 دیدگاه ها

  1. سلام مهرناز جون …. اینستا گرام داری ؟؟ اگه داری میشه اسم پیجتو بگی گلی ؟! من عاشق رمانتم … خیلی دوسش دارم و همچنین نویسنده ی گلشو

      1. اوهوم درست میگی
        از بس رمانت به دل نشست و فوق العاده نوشتی ک آدم دلش نمیخواد تموم بشه و از خوندنش دست بکشه😢

        امیدوارم بعد از این یه رمان دیگه هم برامون داشته باشی و با اتفاقات جدید سوپرایزمون کنی😃🌹

  2. مهرناز جووون 😐هی گفتم نپیچ تو این لاین گوش ندادی ب حرفم ی هفته نبودم پسره تو زرد از اب در اومد
    خیالت راحت شد حالا؟؟😂😂🤦🏼‍♀️
    حیف اونهمه پیشنهاد خوشمزه ک ردش کردی🙁😂😂

  3. سلام بچها خوبین ؟
    وای اصلا باورم نمیشه بابام بعد از ۶ روز از بیمارستان مرخص میشه و فردا می آد
    خونه خدایا شکرت به دعای خیر تمومی شما دوستای عزیزم بابام برمیگرده خونه اونم صحیح و سالم وای گریه امون منا ازم گرفته دیگه
    واقعا بچها خوشحالم انگار تمام دنیا تو مشتم چقدر سخت با کلمات توصیف کردن حال الانم …!!!

      1. الهی فدات شم مامی آریا تو چرا انقدر گلی مهربون
        وای عکس آریا را دیدم ماشاءالله چقدر خوشگله خدایا شکرت کهمن دوست به این گلی دارم اگه تو دنیای واقعی تنهام ولی اینجا دوستای گلی مثل شماها دارم که وقتی میام پیشتون حالم بد باشه هم کنار شما عالی تر از عالیم بمونید برام بوووووووووووس روزهای خودت و آریا نازم

        1. قربونت برم من شیرین بانو لطف داری گلم منم خیلی خوشحالم ک دوست هایی مث تو و بقیه دارم همتون گلید😘😘😘 آریاهم کوچیکته عزیزم محبت داری خانوم گل سلام ب بابای گلت برسون و دستش روببوس

    1. خدا رو شکر 🤲🏻شیرین جونم امیدوارم همیشه در کنار خانوادت خوشحال و سلامت باشی ✨✨❣️❣️❣️

      1. وای شماها خیلی گلین بابام مرخص شده ولی من موفق به دیدار نشدم خیلی بده کارفرما انقدر زبون نفهم

      1. همینو بگو
        من برم یر کارو بارم پارت بنویسم😂🚶‍♀️
        پ ن پ: پارتای فردا رو پس یادت نره بزاری یاسی من زیاد روال نیستم دیدی که کلا نیستم…

  4. سلام مهرنازی خیلی خیلی ممنون عالی بود

    ولی از بهرام عوقم گرفت😡یه جو غیرت نداره که حرف زن خودشو جلو مرد دیگه میزنه ؟؟؟؟

          1. خدا بهم برسوندتون.
            وای خدای ،تو ذهنم آقا شهاب یه پسر چهار شونه قد بلند هیکلی میبینم که کسی به عشقش بگه تو زیر چشمش کبود میشه.خخخخخخ

            1. آره مریم جون همینجوریه
              هنوز اسکرین کامنتاشو که عصبانی شده بود و بعضیارو میخواست با خاک یکسان کنه ولی من تایید نکردم دارمشون 😅😅😅

      1. انشاالله تو عروسیش همه با هم بریم برقصیم وشادی کنیم یعنی من تا اون موقع هستم وای چه مادر شوهر خوب وخوشی بشی زهرا جونم وای تصوررشم خیلی قشنگه

    1. وای چه قند و نباتی چه ناز و شیرینه خدا واسه همدیگه نگهتون داره مامی آریای نانازمون
      وای من چقدر خوشحالم امشب…..

                1. من به اسم تیرداد و تیری و تیر تیر و…الرژی دارم🚶🏻‍♂️
                  این داداشمون یه اسم دیگه نداره؟

                    1. شهاب خان😂
                      یادته یه بار قهر بودیم یکی بهت گفت شهاب خان منم از حرصم گفتم سلمان خان شاهرخ خان؟ 😂 یادش بخیر چه روزایی بود

                    1. هیس نگو جریان داره 🙊
                      یه تیرداد بود که من فکر میکردم شهابه
                      برا همین از اون اسم خوشش نمیاد 😅

                    2. آبانی خودش گف بجه زدن ندارع…
                      کارمو اسون تر کرد😂
                      .
                      اوپس! پس مسئله ناموسی بوده-😂💔
                      .
                      نورا جان جاست مهرناز و مریم جون تموم شدن تو شروع شدی خاهر من؟! 😂💔

                  1. داداش ابهت که به اسم نیست ابهت به جذبه و مردونگی و غرور و اعتماد به نفس هس حالا بر عکس تو من خودم از تیرداد خیلی بیشتر از علی خوشم میاد

                  2. حالا داداش بی اعصاب ناراحت نشیااا…
                    ولی اسم هر شخصی برا خودش ارزشمنده و مهم اینکه خودش دوسش داشته باشع…
                    اینکه تو از تیرداد خوشت نمیاد جای خود… خیلیا از خیلی اسما خوششون نمیاد-
                    ولی اینکه بیای بگی تیری گوگول و ابهت ندارع و اینا صحیح نیس~
                    کارت نه نشون دهنده غیرته! نه بامزس…
                    من قصد جسارت ندارم داداش شهاب…
                    بزرگتری احترامتم واجب…
                    از طرفی رل جاست مهرنازی هستی احترامت دوبرابر واجب✨

                    1. به هر حال امیدوارم ناراحت نشده باشی♡
                      درسته خودت یکم خشن و بی اعصابی •ذکر میکنم شوخیع😂🙌•ولی دیگه تو دل جاست مهرنازی جا داری نمیشه ناراحتت کرد😁😜

                  3. خب اولا تو فرض کن برا من یک کوچولو اهمیت داشته باشه که یک نفر اینجوری صدام کرده تنها چیزی که مهمه خودمم و همینم بس غرور یعنی همین
                    و دوما من توی شرایطی هستم که کسی وقتی منو ببینه نتونه بهم بگه تیری گوگول

                    1. با اون چیزی که بهش گفتی چطوری فشاری نشه آخه؟ 😑😁
                      البته تیرداد کسی نیست که فشاری بشه باجنبه ست

                    2. خب انشالا حالا کا تو هم زدی این کانال رمان رو گند نزنی به حال لیلی و کامیار ما هم بدبخت کنی😂😆

                    3. همون کانالی رو میگم که میزنی و مدلت عوض میشه تو سایت ☹
                      نه توقع نداشتم لوند معنی کنی ولی دیگه اونقدرم فجیع و باز هم توقع نداشتم مارمولک 😅😅

                    4. ولی تیرداد اسم ریشه داری هست و اسم یکی از پهلوان ها هست شما ها می گید سوسول دقیقا منظورتون به چیه؟ 😐

                    1. خدایی نشستم فکر کردم دیدم۷تا جفا کردنه
                      دهه۶۰و۵۰ ۱۲تا رو شاخش بود😂

  5. سلام سلام صدتا سلام ب تک تک تون ماه های زیبای من. هرکی جواب نده ینی ماه نیست😉😉😉😜😜😜😜
    سلام ب مهرناز نازم ک اگه جواب نده هم ماه خودمه…خوبی خانوم طلا؟ دست های قشنگتم درد نکنه خوشگلم خیلی قشنگ بود ممنون😘😘😘😘😘
    نمیدونم چرا هااااا ولی دارم با ب تجدید رابطه لیلی و کامیار امیدوار میشم……
    لیلی خوبه آهنگ چ کردی امین بانی رو پیشنهاد بده…
    توبا قلب ویرانه من چ کردی….
    ببین عشق دیوانه من چ کردی….
    درابریشم عادت آسوده بودم….
    توبا حال پروانه من چ کردی…
    ی تیکه از آهنگ نوازش ۱ تتلو هم جالبه…
    رو ب راه نیست احوالم… شبا بد روزادرگیر کارم حالم خوش نی تو منو کشتی پشت پنجره میشینم و خنده این پشت نی اخمام توهم غصه ها کوهن انگار مجبورم ک ازت دورم بی تو این شب ها چقده شومن چقده رفتارت تاثیر داره رو من. ن میتونم جلوت این بحثه رو بازش کنم ن میتونم با غمت تنهایی سازش کنم ن غرور اجازه میده ک ب تو خواهش کنم ولی من دلم پر میزنه موهاتو نوازش کنم

        1. فداتممم
          آره خوبم
          ولی ناجور کمبود رمان دارم یطوری که مغزم داره ارور میده! ولی وقت خوندنشو ندارم!🤯

      1. فدات بشم عروسک ن عزیزم فقط این ی آهنگش رو دیوونه وار دوست دارم تازه ک ازدواج کرده بودم هروقت باعلی حرفم میشد اینو تو خونه پلی میکرد با شنیدنش یاد اون موقع میفتم

          1. عاره والا…
            من اگه یروزی در اینده دور با شوهرم دعوام شع تهش آهنگ میمیری ک**ص نگیشو پخش میکنم بلکه دلم خنک شه😂

    1. سلا مامان خوشگل سایتمون دلم برات تنگ بودا خدایی عکس آریای خوشگلمون وبزار ببینیم
      خوبی عزیزم ؟کوچولوت چطوره(اریا)؟
      اخی بالاخره یه نفر به منم گفت ماهم

      1. وااااای شیرین ناز عشقم من مردم برا اون نام کاربریت ک😂😂😂😂
        خوبیم عزیزم خداروشکر خوب میگذره آریا ام خوبه ب لطف خدا.. چشم عسیسم ی عکس قندی ازش میذارم ببینیش. تو ماه خودمی شیرین گله😘😘😘😘
        همه بچه ها ماهن

        1. خداروشکر ، زهرا جونم ، منم خوبم . پسرتون خیلی زیباست 😍
          انشاالله در سایه ی شما و همسرتون بزرگ بشه و شاهد موفقیتش در تمام مراحل زندگیش باشید 🤲🏻

                  1. چیز خاصی نگفت
                    ولی چون تو گفتی شک شدی ،گفتم واست آبقند درس کنم ،نیوفتی رو دستمون آجی!😅
                    .
                    قبلنا ک مشخص نبود قندی خانم کیه!

              1. جدیدا بازیگرا همه جا هستن اینجا انجا همه جا😉مامانم میگه همینا عامل بیکاری کشورن😆

                اره همین اهنگرو ازش شنیدم
                قشنگه

  6. رمانت خوبه ها.
    ولی جان خواننده ها فاز بهرام خیانت نباشه. چیه هر چی رمان میخونی نویسنده دنبال خیانت یه جوری دیگه جدا بشن ولی بدون‌خیانت والله

            1. آره محشره محشر ینی ما تو اکیپمون همه داشتیم با هم می خوندیم حتی اونا هم که احساسی نبودن به خاطرش اشک ریختن. من که دیگه نزدیک بود هلاک بشم اصلا بد جور زار می زدم واسش انگا واقعی بود
              خدایا دوباره یادش افتادم هعی 😭😭😭😭😭😢😢😢😢😢😢😢

    1. شفق
      دختری ک من باشم
      دیازپام
      همخونه
      شاهزاده های کاغذی۱و۲
      خاطره۱و۲
      کاردو پنیر
      مهمان زندگی
      سمفونی
      سخت چون فولاد
      حرارت تنت
      و
      و
      و

    2. به نظر من رمان های خانم پرستو.س ( پونه سعیدی) خیلی قشنگ ان. رمان هاش تخیلی و عاشقانه است. مخصوصا توکا پرنده کوچک که به نظرم از همه رمان هاش قشنگ تره…
      البته اگه از رمان های تخیلی خوشت نمی یاد رمان های خانم مرجان فریدی هم قشنگ ان. مخصوصا رمان تیمارستانی ها به نظرم ارزش یه بار خوندن و داره …
      شاهزاده های کاغذی رو هم حتما بخون…

  7. اوکی مهرناز گرفتم…
    مشخص نبود برا من-
    جاست مهرناز واقعا دونه سیب سیانور دارع؟!
    من الان خوردمش بعد یادم اومد یجا شنیدم یکی میگفت نبایذ بخوری سیانور دارع…
    نمیرم یوقت؟! 😢💔

  8. سلام مهرناز جان. با فکر به اینکه رمانت تموم میشه حالم خیلی گرفته تر میشه کاش هیچ وقت پایانی نداشتند . 😪

  9. سلام مهری جونم صبح زیبات بخیر
    عالی بود این پارت عجیب به دلم نشست
    خسته نباشی پنجه طلا
    الکی نیست بهت میگم پنجه طلا
    ممنونم از کامنت دلگرم کنندت دیدم که زیر
    رمان سکوت قلب واسم چی نوشتی
    با امروز شش روزه که بابام و ندیدم خیلی دلم براش تنگ شده
    عین بچها شدم الان دقیقا میفهمم که تیرداد چه حالی داره
    نمیدونم چرا ؟؟؟ولی احساسم میگه حق با اونه
    اره داداش تیرداد مرد بودن خیلی سخته خیلی سخته
    انشالله که دیگه هیچ وقت غم نبینی آمین
    و زندگی از این به بعد روی خوبش و بهت بده
    من یه مانی خیلی نا امید بودم ولی یه خبر عالی شنیدم که مسیر زندگیم یکم تغییر کرد
    امید وارم از جای دیگه دلت آروم بگیره
    چقدر حرف زدم:)

  10. اونجا که کامیار رفت بالا از پله ها لیلی گفت نمی دونستم تازه همه چی شروع میشه … به همه چی فکر می کردم جز ازدواج لیلی با بهرام
    ولی در کل مادر لیلی مادری نکرد اینجا هر چقدر دختر لجباز باشه بالاخره مادرش عاقبتشو می دونست حالشو میدید باید بهم می زد
    خواهر لیلی هم که چقدر رو مخه همیشه ساز مخالف می زنه
    ولی اگه بهم برسون چقدر قدر همو میدونن دیگه
    بابای لیلی بیاد تو خواب کامیار بگه نکن پسر خوب خواستی درستش کنی تر زدی تو زندگی دخترم😑😂

      1. 😂😂😂😂
        من دیدم

        ندیدم نوشیدنی خودش دوباره بره تو لیوان لیوانو پرکنه😃😃😄

        چقدر زود اون سوفی یاسین
        براش جذاب شد چشمان جذاب 😃
        سوتی اولیرو فهمیدم دومیش چی بود

  11. مهرناز کل تصوراتمو از بهرام به هم خورده تو این چند پارت فک میکردم خیلی چیزه ولی الان دیدم نه یه چیزه دیگس. تو اون پارت اولا وقتی از بهرام قاسمی میگفتن فکر میکردم چ پسر خوبیه که خجالت میکشه حتی بیاد به لیلی چیزی بگه . باشه مزض داره خیانت میکنه سه سالو کوفت منتطر مونده. چقد من زندوکیلی رو دوس دارم

      1. تنمهرناز جان اگه بهرام لیلی و دوست نداره و اگه اتفاقی در گذشته افتاده و بهرام الان میخواد انتقام بگیره این کارو نکن چون رمان مزخرف میشه و همهٔ زحماتت از بین میره

  12. واییی مهرناز رمانت تموم شه دلمون تنگ میشه برات
    دیگه شب تا شب منتظر چه رمانی بمونم😩
    بعد از این رمان باز هم رمان نوشتی؟؟!
    بهرام چیز هم ک خیانت کرد😐
    بیچاره کامیار دلم براش میسوزه😐💔
    خسته نباشی مهرناز گلی🤩♥️

  13. سلام.نویسنده جون.
    زحمت کشیدید،قلمت خوبه.حداقل مطالبی که مینویسد باهمدیگه تناقض نداره.اشتباه تایپی هم نداره
    مثل بعضی از رمانهای دیگه نیست.
    ..لطف میکنید بگید
    پارت بعدی کی هست؟
    مرسی

      1. مرسی عزیزم.پارت گذاری شما عالی و طولانی هست.
        حداقل یه نویسنده پیدا شد که به کامنت ها جواب بدند.
        بعضی از نویسنده ها بعد یه هفته، پارت کوتاه اونم با تکرار پاراگراف و اشتباه تایپی قرار میدند.
        دمت گرم.قلمت ماندگار😘😘

  14. خیلی خوب بود مهرناز جون دستت درد نکنه😘😘احتمالا بهرام با این دختر داییش به لیلی خیانت میکنه بعدم به امید خدا لیلی و بهرام جدا میشن

  15. آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم
    از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم
    من آمده بودم که تا مرز رسیدن
    همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم
    تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
    شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم

    از رمان سفر به دیار عشق خیلی دوسش داشتم گفتم برا شما هم بگم

  16. ولی خودمونیماااااا اینکه بعد هر پارت یه آهنگ میزاری خعلی خفنه!
    کاش میشد تو پی دی اف هم آهنگ گذاشت!😅

  17. ادما هم زیاد دروغ میگن ولی بیشترین و بزرگترین دروغایی که میگن به این صورت هست:
    +خوبی؟
    -آره خوبم…
    و بعدش یک لبخند مصنوعی و تلخ میزنن.نه اینکه لبخند صورتشونو قشنگ تر میکنه ها،نه قضیه اینه که لبخند زدن خیلی راحت تر از توضیح دادن به آدمهایی هست که هیچوقت نمیفهمن
    این شعر رو توی دبیرستان زیاد میخوندم با اکیپ:
    آن دم که ز امتحانی خندان برون آیم
    بدان آن خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
    .
    .
    .
    .
    در کنار همه اینا جا داره سوال کنم مگه سیزده بدر نبود؟پس چرا هیچکی سبزه گره نزد؟

    1. گره زدن.شما حواست نبود شاید.خخخ
      راستی به نظر من شما قیافتون شبیه محسن ابراهیم زاده است.همونجور بچهگونه

      1. وقتی بختت باز نشد بی شوور موندی میفهمی😂💔
        ما هم حقیقتا نداریم-
        سبزمونم همیشه نارنجه… بخایم گره بزنیمم گره نمیخورع😁

      2. خب یک حساب کتاب ساده هست شما دوتا راه داری یا سبزه گره نزنی و هیچی نشه یا اینکه سبزه گره بزنی و شانس خودتو امتحان کنی یا رسم و رسوم الکی هست و جواب نمیده که در اون صورت پنج دقیقه وقت حروم شده که مهم نیس یا واقعی هست و شوهر گیرت میاد

        تو این شرایط من ترجیح میدم شانس خودمو امتحان کنم

                    1. شهاب هم میگه دختر بزرگتر از خودش دوست داره و اختلاف سنی اصلا مهم نیست
                      آره بعضی پسرا توجهی به سن ندارن

          1. من که از خدامه اصلا تصورشو بکن
            بین پانصد تا هزار سکه مهریه میتونم بکنم تو پاچه پسر مردم،جهیزیه هم میگیم رسم داریم جهیزیه رو داماد باید بده به حول و قوه الهی ازدواج میکنیم یک خدمتکار میگیرم برا کار های خونه و در کنارش یک شوهر دارم که نازمو بخوره توسری خور باشه و بیست و چهار ساعت هم سرش غر غر میکنم
            تنها بخش ترسناک و دردناکش وقتی هست که چراغای خونه خاموش بشه و بخوایم بگیریم بخوابیم……..که اون هم لیلی توانسته ۲ پارت کامل بپیچونتش منم میتونم بپیچونمش

            1. داداش تیر داد یه جاهای حساب کتابت ایراد داره.
              قضیه اون جوک است که مردِ همیشه می اومد خونه پیش خودش میگفت ببینینید این زنا راحت تو خونه ان ما باید بریم کار کنیم برگشت به خدا گفت ،خدا جون چی میشد منو زن می آفریدی .خدا هم اجابت کرد.مرد ،خانوم خونه شد و زن هم مرد شد و رفت سرکار.یه هفته این مردی که زن شده بود همه کارای خونه رو انجام داد .دیگه طاقتش تموم شد برگشت به خدا گفت،خدا جون غلط کردم منو همون مرد کن.خدا گفت شرمنده نمیشه.گفت چرا،
              گفت آخه بارداری

              خخخخخخ
              حالا کدوم مردی حاضر خودشو در جایگاه زن قرار بده.
              مطمئنن هیچ کس حاضر نخواهد بود

              1. من صد درصد حاضرم انجامش بدم باور کنید کار من خیلی سخت تره
                صبح میری داخل دانشگاه خسته و کوفته(دیشب معلوم نیس با کدوم عروسک برنامه داشتم که خسته ام)بعد از چشمک زدن به تمام دختران دانشگاه میرم ته کلاس پیش رفقای همیشگی میشینم و میبینم آقای اکبری اومد داخل بسم الله رو میگه حضور غیاب میکنه و مثل چکش میزنه رو اعصاب من چرا؟چون من تنها دانشجویی هستم که با غرور تمام باهاش بحث میکنم و کم نمیارم بعد از ساعت های مزخرف دانشگاه میرسم به شرکت حالا وارد شرکت میشی تا از در آسانسور میای بیرون اولین صحنه روبروت=
                +مرتیکه هر مگه اینجا صاحاب نداره که تو توی روز روشن به زن من تیکه میندازی؟تو چی زن؟اومدی اینجا کار کنی یا با بقیه لاس بزنی؟
                (یکی از دلایلی که همیشه کارمند های شرکت ها دخترای مجرد و شدیدا خوشگل هستن همینه لامصب متاهل ها دردسرشون خیلی بالاس)
                بعدش من که صاحاب شرکت باشم باید با اعصابی خورد برم اتاقم زنگ بزنم حراست بیاد شوهر زنه رو جمعش کنه و بعدش هم برم پیش کارمندی که داشته با زنش لاس میزنه
                -سلام آقای کمالی خوش آمدید چرا نگفتید من بیام اتاق شما؟
                +ببین من اعصابتو ندارم پاشو خودت برو حسابداری بگو آقا تیرداد سلام رسونده
                -و…ولی…..ولی خطایی از من سر زده؟
                +یکی که احترام زن حالیش نیست جاش اینجا نباشه بهتره

                بعدش یک راست میرم سر جلسه های مزخرف تر و حوصله سر بر تر(طرف همه چیزو توی قرارداد نوشته منم امضاش کردم و تموم شده رفته الان فقط اومده یک میتینگ راه انداخته تا همون چیزای داخل قرارداد رو دوباره توضیح بده انگار مثلا من بی سواد بودم نتونستم برگه رو بخونم)

                میرم تو اتاق خودم زنگ میزنم تا منشی خصوصی قهوه بیاره دختره دست و پا چلفتی قهوه رو می ریزه روی کت و شلوار سفید من😤😤
                حالا بیا و گند کاریشو جمع کن
                بعد از کلی ببخشید گفتن از اتاق میره بیرون این جور موقع ها هست که یاد خاطرات خودم و خواهرم میفتم یک موزیک پخش میکنم و میشینم روی صندلی و ریلکس میکنم
                و بعدش زن متاهلی که امروز شوهرش توی شرکت داد و بیداد میکرد پامیشه بدون در زدن بدون سلام میاد و میگه این رفتار از شما بعید بود آقای کمالی شوهر منو میدید دست حراست؟
                حالا بیا و اینو جمع کن…..
                دو ساعت تموم قربون صدقه شو میرم تا بفهمه شوهرش هیچی از ارزشاش کم نشده و بره از اتاقم

                الان دیگه باید طرفای شب باشه میشینم و به کار دل میدم تا شاید فکرم مشغول حساب کتاب کار بشه تا موقعی که شرکت تعطیل بشه و برم خونه و شام بخورم بیفتم روی تخت و یک رمان رو بخونم و باز روز از نو روزی از نو
                بخدا منو باید ببرن جای کامیار ببندن به تخت و قرص آرامبخش بهم بدن 😑😑 پس بعله من ترجیح میدم همه کار های یک زن رو انجام بدم

                  1. میگم مهرناز این شهاب جون هم خیلی شیطون بوده ها اخه از کجا میدونسته دخترا بزرگتر از خودشون دوست دارن و اختلاف سنی براشون مهم نیس؟
                    این اطلاعاتش احیانا از تجربه بیش از حد نباشه🤣🤣🤣🤣

                    1. اشتباه گرفتی منظورمو تیری تحلیلگر 😂
                      نگفتم که شهاب گفته دخترا مردای بزرگتر از خودشونو دوس دارن
                      گفتم شهاب دخترهای از خودش بزرگترو دوس داره
                      منم ۶ سال ازش بزرگترم و دوسم داره
                      افتاد الان؟ 😂
                      البته تجربه شم زیاده بچم😜 اینو درست فهمیدی
                      .
                      انگار مستیا، شیش هشت میزنی 😂😂

                1. اقاااا تیرداد ، فکر کنم حالتون اصلا خوب نیست .
                  منم الان دانشجویم ، می دونم در حال حاضر تمام دانشگاه های ایران انلاینه .

                  1. بعله من یک روز عادی رو توصیف کردم وگرنه الان که الهی شکر در آرامش به سر میبریم اگه اتفاقات بالا رو بخوانید میبینید که همشون اتفاقای ساده ای هستن که توی یک روز خاص افتاد یک روز که اعصاب منو خیلی خورد کرده بود

                2. عاره میدونی اصا چیع…
                  دختر بودن عالیه…
                  اصلنم مشکل نداری
                  مخصوصا با جامعه…
                  اونم چی! تو ایرااان~
                  عشق و حاله دنیا رو میکنیم ما:|

                  1. نه اینکه مثلا پسر بودن خیلی ساده هست و ما عشق و حال دنیا رو داریم میکنیم😊😊😊
                    خیلی چیزا هستن که تو الان اصلا قدرشونو نمیدونی مثلا گفتی برای نفس کشیدن هم باید جواب پس بدی
                    باور کن من حاضرم همه کار بکنم تا یکنفر برا نفس کشیدنمم سوال جوابم کنه راستیتش خیلی دیر معنی و منظور واقعی اون سوال و جواب ها رو فهمیدم مثل تو بودم در واقع(و این حرفی که میزنم کاملا جدا از این بحث جنسیتی هست)

                    1. چرا انقد در لفافه.خوب مگه زندگی چه رویی به تو نشون داده که انقد ازش عاصی هستی

                    2. مریم (مر مر ) جونم اروم باش . یک دختر می تونه یک پسرو درک کنه و نه یک پسر یک دخترو ، چون هیچ کدوم جای یک دیگه نیستن .
                      اقا تیرداد ، پدرتون جاشون در بهشت باشه . منظور مریم کلا مردم جامعه است . ناراحتی نداره که اگه خواستین من در همین جا به عنوان خواهر بزرگتون بهتون گیر سه پیچ می دم ؟!

                  1. زندگی همه چی رو به من داده و همه چی رو از من گرفته توی سن ۱۸ سالگی چیزی برا از دست دادن ندارم و آماده مرگ هستم
                    شنیدید که ادما یک جاهایی از زندگی بخشی از انسانیتشونو از دست میدن؟
                    من خیلی واضح دیدم که احساسات و انسانیتم تیکه تیکه شدن هر کدومشون یک جایی از زندگی جا موندن یک جایی توی تشییع جنازه پدر
                    یک جایی توی کمربندی شیراز
                    یک جایی توی یک کلاس زبان
                    یک جایی توی یک دبیرستان
                    و…….
                    میتونم تا فردا صبح براتون بنویسم تا لیست کامل بشه

                    جای من نبودید و فکر میکنید داستان زندگی من شبیه به یک قصه هست ولی خب قصه ها شاید دردناک باشن ولی آخرشون حداقل یک پایان خوش هست زندگی من حتی اونو هم نداره حتی توی پایانش هم تا میام بمیرم و سرمو بزارم و آرامش داشته باشم و تیکه های شکستمو جمع کنم نکیر و منکر پیداشون میشه

                    1. و برای توضیح بهترش میتونم بگم بعضی وقتا به خودم میگم اوه اوه این کار خیلی ریسکی و خطرناک باید خوب بهش فکر کنم
                      و بعد از پنج دقیقه یک صدایی توی ذهنم میگه:داداچ تو همین الانشم همه چیزو از دست دادی دیگه چی برات مونده که بخوای سرش ریسک کنی و دوباره از دستش بدی؟

                    2. اقا تیرداد شما اگه دقت کنید هنوز چیز های با ارزشی دارید . مثال :
                      مادر عزیزتون که مطمئنم با تمام و جودش شما و برادرتون رو دوست داره یا برادرتون که شما رو خیلی خیلی دوست داره . ان ها دلیلی برای ادامه زندگی نیستن ؟!

                    3. برادرم وضعیتش از من بهتر نیست به علاوه اون بدون من هم میتونه زندگی کنه فقط این وسط میمونه مادرم شاید به قول شما تنها دلیل زندگیم باشه
                      راستش بحث خانواده ام نیست یک بخشی از درد من همینه فقط همین یک بخشی از وجودم هنوز به یاد اونا هست وگرنه مشکل بزرگ تر از این حرفا هس

                    4. اه دیدید چی شد الکی الکی از بحث تحلیل های شوخ و سبزه گره زدن رسیدیم به غمباد کردن بزارید آتش بس اعلام کنیم برا امشب دیگه به حد کافی گذشته رو زیر و رو کردم

                    5. آره بنظر منم تو تحلیل کن و از برنامه هات بگو فقط😜
                      شرح پریشانی نگو که ظرفیت غم و غصه م فوله

                    6. تو اگه تو ۱۸ سالگی همه چیزتو از دست دادی من وقتی یه دختر بچه ۹ ساله بودم هم چیمو ازم گرفتن…
                      تو این سن پدرتو از دست دادی و اوکی مادرتو داری…من از اون موقع هیچکدومو ندارم-
                      ولی یچیزی منو مجاب به زندگی کرد اونم خودم بودم!
                      قراره من فقط یبار تو این دنیا زندگی کنم پس بدرک که مادر یا پدری کنارم ندارم…
                      اتفاقا من اصا اماده مرگ نیستم…من برا ایندم یه عالمه برنامه و هدف دارم ک باید بهشون برسم…
                      فقط و فقط بخاطر خودم-
                      تو اگه دلیل زنده موندنت مامانته
                      هع…من دلیل زنده موندنم فقط خودمه…ک از تمام دلیلایی ک میتونه وجود داشته باشه باارزش تره…
                      من برا خودم دارم نفس میکشم و میجنگم و خیلیم راضیم…توهم دنبال دلیل زندگی نگرد تا خودتو داری…
                      البته اگه فک میکنی ارزششو داری؟!
                      *برا خودت ارزش قائل شو*
                      برای جواب پس دادن هم من کاری به خانواده نداشتم منظورم چیز دیگه ای بود…
                      منم شاید اگه داداشامم خونه پدرم باشن…که بازم به کار من کاری ندارن معمولا- ک خب جایه شکر دارع…
                      اونجا منظورم جامعه بود!

                    7. اینکه والا تازه دومین رمانی هست که دارم میخونم به علاوه کسی پا نمیشه بیاد سر مرگ اعضای خانواده سناریو نویسی کنه🙂

                  1. داداشی تیرداد من خودم میشم آبجیت و مثه کوه پشتتم
                    برای آینده ات انگیزه بساز،هرچیزی که حالت رو خوب میکنه انجام بده

            2. این تحلیلت جزوه مزخرف ترینا بود…
              اولا رسم و این چیزا چیع
              هرکی در حد توان خودش جهیزیع میگیریع…
              دوما اینکه یه خدمتکار بیاد کاراتو انجام بظاهر شاید خیلی اوکی باشع ولی من بشدت ازش متنفرم…
              من الان روزا از گشنگی حاضرم بمیرم ولی دیگه هیچ خدمتکاری نیاد خونمون-
              سوما تو سری زدن به شوهر افتخار نیس…
              بازم همون قضیع ک تو وقتی میتونی ملکه بشی ک پادشاه داشته باشی~
              پایین کشیدن همسرت خودتم پایین میارع…
              هرچند-
              وقتی عشق باشه از این چیزا خبری نیس…
              ابراز علاقه دو طرفس♡
              چهارما بحثع مزخرف مهریه!
              ادم یذره عقل داشته باشه بحثی برا این موضوع نمیمونه…
              زن بودن اصلا اسون نیس…
              از دختر بودنم سخت تره
              لطفا احترام بزاریم بهشون-
              هیچ وقت دختر نبودی مخصوصا تو ایران تا بفهمی برای نفس کشیدنتم باید جواب پس بدی…

              1. آفرین آبجی مرمر.عالییی گفتی.شدیدا موافقم

                به قول آقامون زودتر جمع کنیم بریم از اینجا

        1. بابا پنج مین چیع…
          من یبار امتحان کردم تو طبیعت همینجوری یه علف سیخه دراز بود…
          نیم ساعت زور زدم آخرسر پاره شد 😢💔

    2. تیری سبزه چیه آخه؟
      تو این هیری ویری و غم و غصه ی کامیار و لیلی من چه بدونم دخترا سبزه گره زدن یا نه.. حرفا میزنیا
      .
      اینم موافقم آره، خوبی؟ خوبم، تو خوبی؟ منم خوبم دروغه اکثرا

      1. خب با توجه به اینکه دو پارت از رمان مونده فقط سه تا تحلیل هست
        ۱-همه چی همین کوفتی که الان هست باقی میمونه و همه به قهقرا میرن
        ۲-روش خوشحال کننده و بچه مثبتیش که خیلی واضح هس پارمیس با بهرام ازدواج میکنه و بهرام از لیلی طلاق میگیره و بعدشم کامیار با لیلی ازدواج میکنه
        ۳-روش شدیدا مضخرف و جلف که از مهرناز بعید هست و خیلی ساده هستلیلی و کامیار سوار یک ماشین مدل بالا میشن و فرار میکنن و توی لحظه آخر کامیار همونطور که انگشت وسطشو از پنجره در اورده سرشو بیرون میکنه و با صدای بلند میگه چیز لق همتون
        و بعدم دوتایی با هم میرن یک جایی و تنهایی زندگیشونو میکنن

        1. تیرداد تحلیلات دیگه اون جون قبلیو نداره داداش…
          تحلیل یک ک اگه بشع خیای مزخرف میشع
          تحلیل دو اگه بشع از تحلیل یک مزخرف تر میشع
          تحلیل سه هم اگه بشه… که اصا امکان ندارع و نمیشع😁

              1. من امتحان کردم…….میشه،باور کن میشه فقط باید جرعتشو داشته باشی بری و دیگه برنگردی یک زندگی جدید شروع کنی از همه چی فرار کنی باور کن میشه انجامش داد فقط یک شناسنامه المثنی و یک عمل جراحی صورت و یک عمل تغییر جنسیت لازمه همین

                متاسفانه من تا وسطای راه رفتم و واقعا داشت جواب میداد آرامش داشتم ولی جرعت نداشتم تا آخرشو برم

                  1. خب یک مقایسه ساده میکنی و میگی عههههههه انجام دادن ابن کارا خیلی راحت تر از درگیر شدن با مشکلات فعلی هست
                    و بعدش راهو کج میکنی و میری

                    1. نه قربونت درگیر شدن با مشکلات فعلی برا من خییییلی راحت تر از عمل تغییر جنسیته 😅
                      یاد روزگار و پیوند افتادم دهنت سرویس 😂😂

                1. خب ببین دو جور می شه به قضیه نگا کرد اینکه بمونی و بجنگی به امید رسیدن به آرزو هات و درس شدن موقعیت و زندگی یا اینکه بری و فرار کنی از همه چی و یه زندگی جدید بسازی. راستش این به دیدگاه افراد به زندگی بستگی داره من خودم جز اونایی بودم که گفتم خب فرار کردنا پس برای چی درس کردن من می رم همیشه از دست مشکلاتم فرار کردم چون عقیده داشتم وقتی می شه یه جا دیگه یه زندگی بهتر داشت برای چی باید موند و سختی کشید تا همه چی درست بشه ولی وای به حالی که دلت گیره کنه اون موقع خیلی سخته می شه دل کندن و رفتن و بازم اینجا به قلب و اعتقاد و افراد بستگی داره پس نمی شه خیلی ساده و سطحی نظر داد که باید رفت‌ باید همه ی عواقبش را در نظر گرفت و بعد یه تصمیم درست گرفت موندن یا رفتن.

                    1. خیلی داستان زندگی جالبی داره آقا تیرداد .
                      میگم آقا تیرداد زندگیت رو رمان کن بزار اینجا ما بخونیم.

                  1. باور کنید من ترجیح میدادم یک زندگی راحت و ساده داشته باشم توی یک خونه معمولی کن از خواهر و برادر و پدر و مادرم و از همه چیزم لذت ببرم تا اینکه اینجوری باشم و به قول شما عجیب غریب باشم از روی ظاهر نگاه نکنید من خیلی چیزا رو هیچوقت به کسی نمیگم

                2. به نظر من که فرار کردن از مشکلات کار اشتباهیه . چون شاید شما اوایل بگی من رفتم و راحت شدم ولی کم کم که هیجانات اولیه خاموش میشه که می بینی در برابرش چیز های با ارزشی رو از دست دادی و هروز هروز این مشکلت خودشو به گونه ای نشون میده . اما اگه انقدر جراعت داشته باشی و مقاومت کنی ، یک روز این مشکل حل میشه و ذهن انسان به ارامش میرسه و از مشکلت جز یک خاطره ی تلخ باقی نمی مونه . قهرمان واقعی اونیه که در برابر طوفان حوادس ، بتونه دوم بیاره .

                3. فرار کردن هیچوقت جواب نمیده
                  .
                  .
                  فرضا همه اینکارایی که گفتیو انجام دادی مغزتو میخوای چیکار کنی ؟
                  یجا بکوبونی شاید فراموشی گرفتی؟یا مثلا قلبتو میخوای چیکار کنی ؟اونم بدی برش دارن به شیشه جاش بزارن نه؟🤦‍♀️

                  1. من یه مدت خواستم همه چیو فراموش کنم و بشم یه ادم جدید
                    .
                    .
                    ولی نشد خاطرات پاک نشدن ،قلبم اروم نشد .
                    فقط تونستم یه نقاب بیتفاوتی بزنم و والسلام
                    .
                    ‌.
                    تونستم شاد باشم ولی فقط واسه نگاه دیگران

        2. یه تحلیل دیگه هم اضافه کن اینکه لیلی از بهرام جدا بشه ولی کامیار بازم پسش بزنه کامیارم برای اینکه از لیلی انتقال ازدواجش با بهرام زهرحالاحل رو بگیره با آذر چندش هفت خط ازدواج کنه 🤔

        3. اقا تیرداد
          تحلیل اولتون اصلا نمیشه ، چون این دوتا اصلا به هم نمیان .
          تحلیل دومتون خوبه
          تحلیل سومتونم اصلا نمیشه ، چون این رفتار ، اصلا اصلا به کامیار نمی خوره 😖
          به نظرم :
          ۱_کامیار متوجه میشه که لیلی از زندگیش راضی نیست و از جهتیم چون به پدر لیلی قول داده که مواظبش باشه ، راهی برای جدایی لیلی از کامیار پیدا می کنه .
          ۲_ بهرام از جهتی که مسته ، شب به سرعت بالا رانندگی می کنه . تصادف کنن یا اتفاقی براشون بیفته و ….
          ۳ _ کامیار از اینکه لیلی اعصابش بهم بریزه و تصمیم بگیره که بره بیرون و با ماشین گشتی بزنه ، تصادف کنه و حافظشو به کل از دست بده . لیلی هم در این جهت متوجه خیانت بهرام بشه و ادامه ی ماجرا ….

    3. داداش تیرداد یعنی واقعا انقد دور خودتو با دختر پر کردی آخه چرا؟
      ببین من مخالف دوست دختر داشتن نیستم ولی زیادشم یه جوریه.

  18. سلام مهرناز جونم
    الهی چه قد اینا گنا دارن مثل همیشه پر از احساس 🥺🥺
    مهرناز جونم می شه من تو یه روبیکا بهت یه پیام بدم می خواستن یه چیزی بگم بهت؟؟

  19. کاش تو همین باغ همه چی بهم بخوره لیلی وکامیار به هم برسند.نظرم درمورد بهرام عوض شد ازش متنفرشدم
    پارت عااااااالی بود
    خسته نباشی عزیزم

  20. تو سریال سال های دور از خانه زهره میگفت عوضییییییی یاد اون افتادم
    بهرام عوضیییییییییییی🤪🤪

  21. لعنت به من چه ساده دل سپردم
    لعنت به من اگر واسش میمردم
    یکی بگه…یکی بگه که ماه من کی بوده
    مسبب گناه من کی بوده
    سهم من از نگاه تو همین بود
    عشق تو بدترین قسمت بهترین بود
    تو دل بارون منو عاشقم کرد
    بین زمین و آسمون ولم کرد
    یکی بگه چه جوری شد که این شد
    سهم تو آسمون و من زمین شد

  22. سلام مهرنازی ، خوبییی ؟
    وایی ، این پارتت عالی بود ، عالی 😍
    اووووو ، مهرنازی داری نقشه های شیطانی بچه هارو انجام میدی ؟!😨😱
    واییی ، از بهرام متنفر شدم ، پسره ی چلغوز ، سوسک و…..

  23. ای خدا.
    دیگه تموم شد.
    چقدر سخت از هم دور شدن.
    نگو بهرام داره خیانت میکنه تو تصادف بمیره بهتره تا رو شدن خیانت به خدا مردیم از بس از خیانت شنیدیم

    1. اینجا خیانت خیلی لازمه😂😂😂بدون خیانت و مردن نامردا رمان بیشتر پسندیده میشه کوتا جان

  24. بحمد الله درجه افسردگیم کم شد
    تشکر بابت رژلب رو لب بهرام این یه نشونه خوب من امید پیدا کردم😃😃😃
    انشااله پارمیس مخ بهرامو بزنه لیلی از اون مرتیکه بی جنبه جدا بشه
    خدای من کارمارو ببین به کجا رسیده ها کامنتهای قبلیرو میخوندم بعضی از دوستان ارزوی مرگ بهرامو داشتن😂
    اخر الزمانه ها

    مرسی مهرنازی❤❤
    رمانت تموم بشه از بی حوصلگی تو خونه غش میکنم من یکی😃
    خستگی رمانت در رفت نوشتن رمانتو کنار نذاریا😆به خاطر دل معصوم ما😂😃
    ممنون بازم

  25. من حس میکنم دختر دایی (نمی‌دونم نسبتش درسته یا نه ) بهرام مخ بهرام رو انشاالله زده لیلی هم به کمک مینو می‌فهمه بهونه برای جدا شدن از بهرام پیدا می‌کنه انشاالله 🤣

  26. خسته نباشی ناز✨ 🥺🔥😞
    .
    .
    .
    .
    بدم میاد این حرف و بگم ولی گفته بودم که بهرام با پارمیس به لیلی خیانت میکنه😐 😡
    دیگه هیچ وقت به حس هفتمم نیاید شک کنم😐

        1. از من بعید نی 😂
          چون وقتی فکر میکنم احتمالا دو پارت مونده و شروع میکنم به نوشتن، انقدر غرق میشم توی داستان لیلی و کامیار و مینویسم و مینویسم که یهو میبینم طولش دادم و مطلب اضافه شد 😂😂

          1. قربونت مرمری منم خوشبختم 😍❣️✨
            اول اینکه خیلی ریزه میزم 😌😉
            دوم اینکه خودم خیلی فنچ دوست ❣️🤩
            سوم اینکه عین فنچ ها تو دل برو ام 😌
            چهارم اینکه قلبم به اندازه قلب فنچ کوچیکه 🥺و زود ناراحت میشم و هم زود میبخشم
            پنجم عین فنچ که بهش بگن پخ زهرش میترکه منم همینطورم 😶

  27. 12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید
بستن