رمان نبض سرنوشت پارت2 - رمان دونی
رمان

رمان نبض سرنوشت پارت۲

_علاقه ای به باز کردن اتفاقات گذشته ندارم
_حتی اگه باعث شه حقایقی رو بفهمید که ممکنه مسیر زندگیتون رو عوض کنه ؟

دو دل نگاش کردم که گفت: خانم کریمی فکر نمیکنم دیدن پدربزرگتون و خانواده مادریتون به ضرر شما باشه.

مونده بودم چی کار کنم. حق با اون بود من که هیچوقت خانواده ای نداشتم و همیشه در حصرتش بودم .سوگل و زن عمو فقط مونده بودن اونم که ۵ ساله ارتباطم رو باهاشون کم کردم .

نگاهی بهش کردم و گفتم:کی؟
لبخندی زد و گفت: خوشحالم که قبول کردید .فردا خودم میام دنبالتون فقط آدرستون رو بدید.
_نیاز نیست شما زحمت بکشید. آدرس رو بدید من خودم .
_اما…
وسط حرفش پریدم و گفتم :آدرس لطفا
با شک نگام کرد بعد آدرس رو برام روی کاغذ نوشت و داد بهم .
همون طور که کاغدو تو کیفم میزاشتم گفتم: من تا ساعت ۶ بعد از ظهر سر کارم . بهشون بگید ساعت ۷ میرم پیششون.
سری تکون داد و گفت: بسیار خب از دیدنتون خوشحال شدم .

همچنینی گفتم و از دفترش رفتم بیرون. یه ماشین گرفتم و رفتم خونه…

سیگارمو خاموش کردمو به دیوار تکیه دادم .شهر از اینجا خیلی قشنگ بود. خوش به حال آرشام که خونش چنین ویویی داره.
فردا باید برم واسه معامله خونه ای که هفته پیش دیدم.
حس خوبی به قرار فردا ندارم. میترسم اما نمیدانم از چه فقط میدانم اتفاقات خوبی در راه نیست.

پاکت سیگارمو تو کیفم انداختم. وای به حال اون روزی که رعنا بفهمه که هنوز سیگار میکشم.هر چند که تاثیری در حل کردن مسائل نداره اما واسه لحظه ای آرام کردن فکرم خوب است .

خستم..از صبوری خستم…از فریاد هایی که در گلویم ماند…از اشک هایی که قاه قاه خنده شد..از حرفهایی که زنده به گور گشت در گورستان دلم
آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را،در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی
این روز ها معنی را از زندگی حذف کرده ام..دیگر برایم فرقی نمیکند روزهایم را چگونه قربانی کنم……

نگاهم خیره خانه روبرویم بود. پوزخندی زدم .چه خانواده پولداری دارم و نمیدونستم.
به آرامی زنگ درو زدم
_کیه؟
_عسل کریمی هستم با آقای معینی قرار داشتم.
وارد خانه که شدم محو زیبایی خونه شدم. اگه بیرونش اینه داخلش چه جوریه. خودمو جمع و جور کردم و به سمت در ورودی خونه رفتم.
زن مسنی کنار در منتظر من بود
.با دیدنم گفت :خیلی خوش اومدید.
سری تکون دادم و گفتم: بخشید آقای معینی…
پرید وسط حرفم و گفت :اقا تو اتاقشون هستن.بفرمایید من راهنمایی تون میکنم.
چیزی نگفتم و دنبالش رفتم. دره یه اتاق رو باز کرد و خودش کنار رفت .

با قدم های نه چندان استوار رفتم تو _درو ببند و خودت برو بیرون کبری خانم
به طرف صدا چرخیدم کنار پنجره بود و من رو نگاه میکرد.
خانمی که معلوم شد اسمش کبری ست چشمی گفت و بیرون رفت .

زیر نگاه خیرش اذیت بودم تا بالاخره به حرف اومد و گفت: احمدی راست میگفت شباهت زیادی به مادرت داری ،بشین.

آروم نشستم و منتظر بهش چشم دوختم .پوزخندی زد و گفت: واسه احمدی که خوب حرف میزدی چرا الان لال مونی گرفتی؟
_فکر کنم شما با من کار داشتید نه من.
روبروی من نشست و گفت: خوبه پس زبون داری. فقط یه چیز برام جالبه دختر جوانی که خوب بلده حرف بزنه ۵ ساله کجا زندگی میکنه چرا نباید تو خونه عموش باشه چرا وکیل من فقط تونسته ازش یه شماره پیدا کنه؟

متعجب نگاش میکردم. باورم نمیشد داره بازخواستم میکنه.
سعی کردم صدام بالا نره و گفتم: فکر میکردم در اولین دیدارمون حرفهای مهم تری بخواید بزنید.جوری حرف میزنید که انگار منو شما چند ساله همو ندیدیم.

_زبونت هم درازه اما واسم مهم نیست انقدر نوه دارم که به یه دختری که معلوم نیست ۵ ساله تو کدوم جهنمیه و کارش چیه احتیاج داشته باشم .
از جام بلند شدم و گفتم ……
“ماهــــــان”
صدای ضبط رو کم کردم و گفتم: سینا عین آدم بشین و گرنه پیادت میکنم مجبوری تا خونه آقا جون پیاده بری .
پشت چشمی واسم نازک کرد و ایشی گفت.

خندمو کنترل کردم و گفتم: میخوای از این به بعد به جا سینا بهت بگم سارا؟ بابا دخترا هم دیگه انقدر لوس نیستن.

صداشو نازک کرد و گفت: عشقم کی با مامیت حرف میزنی بیاین خواستگاریم؟ ماهان من کلی دارم کیس های خوب رو به خاطر تو از دست میدم.

سری به تاسف تکون دادم و صدای ضبط رو زیاد کردم و گفتم: بیا آهنگ گوش کن فقط کم چرت و پرت بگو.
سینا تا خواست چیزی بگه کسی زد به شیشه سمت من.

شیشه رو پایین دادم .دختر بچه ای ده، یازده ساله رو به من گفت عمو عمو ترو خدا یه شاخه گل بخر .
بازم صداش تو سرم پخش شد”اه ماهان اذیت نکن ترو خدا دیگه همشو بخر من بعدن پولشو بهت میدم گناه داره ”
لعنت به تو عسل لعنت به تو.

تراول پنجاهی بهش دادم و گفتم: خورد ندارم بقیش واسه خودت و بعدم یه شاخه گل ازش گرفتم .چشماش برق زد و با خنده گفت :ممنون عمو

سینا یکی زد رو شونم و شیطون گفت: عمو ماهان میشه به منم بدی؟
نگاهی بهش انداختم که دستشو برداشت و گفت :خوب بابا بداخلاق .

جوابی بهش ندادم .مثل همیشه فکرش دست از سرم برنمیداشت. ۵ ساله که خواب راحت برام نزاشته .بد عادتم کرده بود به حرفهاش،به لبخنداش، به محبتاش،به غرغراش….

لبخند تلخی رو لبم نشست.
“ای کــاش یا بـــــــــــودی
یـــــا از اول نبودی !!
ایـــــن که هســـتیو کنــــارم نیســــتی …
“دیـــــــــوانه ام میکنــــــــــد”

دره ماشینو قفل کردم و هم قدم سینا شدم .سینا بالبخند گفت: یادش به خیر چقدر خاطره داریم اینجا.چند وقته نیومده بودی اینجا ؟
بی حوصله گفتم: نمیدونم فکر کنم یه ماهی هست.
سینا همین جوری مشغول حرف زدن بود .دست بردم درو باز کنم که خودش باز شد و من با ناباوری خیرش شدم….

اونم با دیدنم شوکه شده بود.اما سریع به خودش اومد و کنارمون زد .

عسل اونم اینجا .بدون توجه به سینا دنبالش دویدم و قبل از اینکه درو باز کنه بازوش رو گرفتم و غریدم تو اینجا چه غلطی میکنی.

اما انگار تو این دنیا نبود و عین دیونه ها با خودش حرف میزد
_نه..نه.. این..این.. امکان نداره ماهان معینی..نمیشه..ممکن نیست.

ولش کردم و تا خواستم چیزی بگم که در باز شد و عمه ساره و مامان اومدن تو.
عمه ساره با دیدن عسل تعجب کرد. ولی بعد چند دقیقه اومد طرف عسلو بغلش کرد. اما عسل هیچ واکنشی نشون نمیداد.

سینا هم اومد طرفمون و گفت: این کیه عمه ساره؟ یکی بگه اینجا چه خبره
عمه ساره از عسل جدا شد و گفت این..این دختره آواس
_وای خدای من
متحیر زل زده بودم به عسلی فقط منو نگاه میکرد و به هیچ چیز دیگه توجهی نداشت………

“عسل”
لبخند بی جونی زدمو لیوانو از دستش گرفتم .نشست کنارمو گفت هیچوقت فکر نمیکردم اینجا تو خونه آقا جون دختره آوا رو ببینم

_ساره دختر آوا اسم داره به خدا این صد بار.

عمه ساره خندید و گفت: به خدا فرنوش هنوز فکر میکنم خوابم. جای مامانم خالیه. بعد رفتن آوا دیگه این خانواده مثل سابق نشد امیدوارم عسل بتونه مارو به همون روزای خوب قدیم برگردونه.

پوزخندی زدم. نظر بزرگشون متفاوت بود .دنبال آرامش نبود دنبال جنگ بود فقط نمیدونم چرا من؟
_من برم ببینم این ماهان کجا مونده .

با شنیدن اسمش داغ شدم باورم نمیشد عشقم یه روزی بشه پسر داییم. ولش کردم چون فکر میکردم با من نابود میشه مطمئن بودم خانوادش موافق نیست اما الان..

_مامان کو این دختر خاله جدید ما عمه ساره خندید و گفت آیلین بزار بیایی بعد شروع کن
نگاهی به دختره سبزه و نمکی روبروم کردم و دستمو بردم جلو.
باهام دست داد و گفت اگه همین الان بیرونت کنم ناراحت نمیشی میترسم قاپ همه رو بدزدی جیگر.
عمه ساره سری به تاسف تکون داد و گفت عسل کارت در اومد من دخترمو میشناسم.
آیلین با خنده گفت به به قیافت به اسمت میاد. بیا بریم میخوام به بقیه هم معرفیت کنم اومدن .

لبخندی زدمو دنبالش رفتم. با دیدن ماهان بینشون لبخند از رو لبم پاک شد .
آیلین اشاره به من کرد و گفت اینم دختره خاله آوا عسل خانم .

با دیدنم بلند شدن و پسری از جمعشون گفت دخترامون بیشتر شدن باید بگردیم دنبال نوه پسری گمشده .

همشون خندیدن و آیلین گفت این سینا پسر دایی فریبرز و اون کناریش سامان برادرش
لبخند زورکی زدمو باهاشون دست دادم .

اشاره به دختر دیگه ای کرد و گفت :خواهرم آذین و اینم بهار دختر دایی فرید
بهار با پوزخند نگام کرد و گفت: چه سوپرایز خوبی دست آقا جون درد نکنه
سعی کردم تنفر کلامش رو در نظر نگیرم و گفتم :خوشبختم

_اینا هم مریم و ماهان دختره دایی فرهاد .
مریم دستمو به گرمی فشرد و گفت مامان امروز گفت یه دختر عمه خوشگل پیدا کردیم باور نکردم ولی الان میبینم راست گفته

ماهان با نیش خند گفت خوشحال شدیم از دیدارتون عسل خانم
نگاش کردمو به زور گفتم: ممنون
کنار آذین نشستم و سینا با شیطنت گفت میگم عسل خانم قیافه من براتون آشنا نیست

نگاهی بهش کردمو گفتم نه فکر ….
یادم افتاد کجا دیدمش. تو رالی دوست مهرانه و این یعنی ته بدبختی .آب دهنمو قورت دادم و گفتم فکر نکنم .

سامان با خنده گفت سینا اون آشنایی رو بزار برای بعد.عسل چند سالته

نگامو از سینا گرفتم و گفتم ۲۵

آیلین کنارم نشست و گفت پس هم سنم هستیم. رشتت چی بوده
بهار نگاهی بهم انداخت و گفت: بهتره بپرسی دانشگاه رفتی اصلا

بدون توجه به حرف بهار رو به آیلین گفتم :معماری خوندم و الانم تو یه شرکت مشغولم

_چه جالب ماهانم معماری خونده. ماهان کدوم دانشگاه بودی؟
ماهان نیشخندی به حرف مریم میزنه و میگه دانشگاه هنر تهران پردیس فکر کنم عسلم اونجا بوده نه؟
لبخند پر استرسی میزنم و سر تکون میدم.

آذین تا میخواد حرفی بزنه فرنوش جون میاد و میگه بچه ها وقت برای حرف زدن زیاده الان شام
سر میز کنار آیلین میشینم .برعکس بقیه احساس خوبی بهش دارم.
تقریبا مطمئن شدم که اهالی اینجا زیاد از حضورم خوشحال نیستن هر چند من که نخواستم بمونم.

_چرا نمیخوری؟از غذا خوشت نمیاد.
آروم میگم نه فقط اشتها ندارم
آیلین خنده ریزی میکنه و میگه :حقم داری منم اگه این همه آدم زوم کرده بودن روم ،هیچی از گلوم پایین نمیرفت.

دایی فرید لیوان دوغ رو سمتم میگیره و میگه :هنوز نیومده عزیز شدی ها
دایی فریبز پوزخندی میزنه و میگه :مخصوصا واسه آقا جون، خوش به حالته دیگه

حرفاشون رو درک نمیکنم. طعنه ها و تنفر کلامشون رو، فکر کنم برای بار اول زیادی احساسات به خرج دادن واسم.

لیوانو از دستش میگیرم و زیر لب تشکر میکنم.
واسه شستن ظرفا پیش قدم میشم که ماهور زن دایی فرید میگه شما چرا .شما بفرمایین بانو ما هستیم.
آیلین دستمو میکشه و میگه حق با زن عمو ماهوره بیا ما بریم پیش بقیه

لبمو گاز میگیرم تا نخندم .آیلین طعنه حرفش رو نفهمیده یا خودشو زد به اون راه
_درگیرش نباش این تازه اولشه
ابرویی بالا انداختم و گفتم: منظورت چیه؟

دستمو کشید و مجبورم کرد کنارش بشینم و گفت من نگم بلاخره میفهمی پس بزار بگم که حداقل این وسط خودتو گم نکنی.

منتظر نگاش کردم که ادامه داد نزدیک یه هفته پیش آقا جون با دایی فریبرز و فرید دعواشون شد سر سهام شرکت اینو که میدونی؟

سرمو به معنی نه تکون دادم که گفت :اوف دختر اینا فکر میکنن اومدی جنگ بعد حتی چیزای جزئی رو نمیدونی.

خنده ای کردمو گفتم :چه بازی جذابی که من شخصیت اولو دارم و نمیدون بازی سرچیه و در نهایت اونی که میبازه و نابود میشه منم.

_چی بگم. آقا جون نزدیک یه هفتس که باهاشون قهره و حرف نزده تا امروز که زنگ زد و همه رو واس مهمونی شب دعوت کرد.ما فکر میکردیم قصدش صلحه ولی در واقع داره میگه یه نفر جدید داره که اگه مخالفتی کنن همه چی رو ازشون میگیره.

 

برچسب ها

11 دیدگاه

  1. الناااااززززز؟!
    این رمان توعه؟؟؟😳😍
    آقا من کم آوردم خدایی😶
    خیلییییییی عالیه موفق باشی عزیزم🥰❣

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *