رمان استاد خلافکار Archives - رمان دونی

رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۰۱

  کاری می کنم تک تکتون به پای ما بیفتین و بخواین جون تو نو ببخشم اما من تا چشمای…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۱۰۰

    آرمین که رگ گردنش بیرون زده بود و عصبانیت از صورتش می بارید خواست به سمتش حمله کنه…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۹

    پسرم رو بیشتر به خودم فشار دادم و گفتم بعدا همه چیز رو براتون توضیح میدم هانا نگران…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۸

  شک نداشتم امیر که بیدار بشه و من و اینجا ببینه یا فقط بشنوه خودش سر از تنم جدا…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۷

  با دیدن عادل که داشت از دور به سمتم می‌اومد به طرفش رفتم با نهایت التماس ازش پرسیدم چی…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۶

  دعاکردم تا امیر سالم و سلامت از این اتاق بیاد بیرون که بتونه زندگی که آرزو داشت کنار پسرش…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۵

  اما وقتی جوون از پاهاش رفت روی زمین افتاد و منم باهاش آوار شدم. به خاطر چراغی که بالایی…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۴

  پرستار از من پرسید هپدرش کجاست؟ معمولاً پدرا از دیدن اولین بار غذا خوردن بچه هاشون خیلی لذت میبرن.…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۳

  اشکم داشت در می اومد اینقدر احساساتی شده بودم که باورم نمیشد شاید به خاطر دوران حاملگی بود اما…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۲

  نمی دونستم به خاطر این همه حساسیتی که روی من داشت بخندم یا گریه کنم. داشت از الان واسه…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۱

  #لیلی ماه ها از اومدنم به اینجا می گذشت باورم نمی‌شد که عادت کرده بودم به زندگی کنار این…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۹۰

  #لیلی ماتش برده بود هیچ حرفی نمی زد فقط نگاهش روی صورتم و شکمم بالا و پایین می‌شد. خودمو…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۸۹

  # لیلی روبروی امیر نشسته بودم و داشتم با تلفن حرف می زد. این که قبول کرده بودم من…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۸۸

  نمیدونستم باید چیکار کنم دلم فقط یه زندگی آروم می خواست که این روزا از من دریغ شده بود.…

بیشتر بخوانید »

رمان استاد خلافکار پارت ۸۷

  در رو باز کردم بدون اینکه جوابشو بدم از اتاق بیرون رفتم من حتی دیدن خانواده ام نرفته بودم…

بیشتر بخوانید »

codebazan