رمان خان زاده Archives - رمان دونی

رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت آخر

  با دیدن اشکی که توی چشماش حلقه بسته بود تعجبم دوچندان شد. باورم نمیشد این اهورا که داره گریه…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۹

  لبخند ژکوندی تحویلش دادم و گفتم _یبار دیگه بگو…یبار دیگه بگو که دوستم داری! _پرو نشو دیگه…جنبه هم خوب…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۸

  لبخند محوی زد و گفت _اینجوری نگام نکن! _چه جوری؟ _همین جوری که الان داری نگام می کنی! سرم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۷

  * * * * * با صداهای گنگی که توی سرم اکو میشد سعی کردم چشمام رو باز کنم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۶

  * * * * * با صداهای گنگی که توی سرم اکو میشد سعی کردم چشمام رو باز کنم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۵

  * * * * * هرکس یه طرفی نشسته بود و گریه می کرد. مادره اهورا مدام توی صورت…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۴

  اشکام و پس زدم و ادامه دادم _همش خیال میکردم هر لحظه از اون اتاق میای بیرون و منو…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۳

  انگار از خود بی خود شده بود چون هر چی مشت به سینش می‌کوبیدم بی اثر بود. دکمه هاشو…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۲

  با پرویی ادامه داد: _اون قدر ادا و اطوار اومدی ببین دیگه…ارباب هرگز این بچه رو به عنوان نوه…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۱

  حرفش و ادامه داد و با بدترین شکل ممکن غرورم و له کرد _نمی‌خوام اونم مثل مادرش بشه! پوزخندی…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۵۰

  ترسیده به مونس نگاه کردم. اهورا پیاده شد و در عقب و باز کرد. _چش شده این؟ نگران گفتم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۹

  نفسم و رها کردم و از اتاق بیرون رفتم. روی مبل نشستم و جزوه مو باز کردم. هنوزم باورم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۸

  خشڪم زد. چه طور ممڪنه؟ با لڪنت گفتم _ڪدوم بیمارستان؟ اسم بیمارستان و ڪه گفت فهمیدم دارن میارنش همین…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۷

  از ترس نگاهش چسبیدم به دیوار. اولین بار بود این طوری می دیدمش.تا این حد عصبی و پریشون… با…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده پارت ۴۶

  به سختی جواب داد _بابای هلیا… متحیر گفتم _اما چرا؟ بی رمق چشماشو بست. تند به گونه ش زدم…

بیشتر بخوانید »