codebazan

رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۸۲

  پر خنده میگم : _ بیشعور مامانمه ها ! ولی اون نمی خنده … برعکس اخم می کنه و…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۸۱

  زل زده مونده … خیره خیره ‌‌.‌… توقعش رو نداره و من فاصله میگیرم از روی صورتش و باز…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۸۰

  برام مهم نیست چی فکر میکنن ؟ بابا حسین گوشیش رو بیرون میاره و شماره میگیره … زمان میبره…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۹

    از خم راهرو میگذرن نگاه میکنیم …. مامان پشت چشمی نازک میکنه و میاد کنارم میشینه … میگه…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۸

    نمی تونم به خودم دروغ بگم … من این مردی که کنارم نشسته رو می پرستم … عشق…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۷

  من ترسیدنش رو حس میکنم و از خودم بدم میاد که با بی فکریم اونو کشوندم از بیمارستان تا…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۶

تا همون خط سینه ای که داره لمسش میکنه … با چشماش قورت میده منو … اندامم رو … لی…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۵

  در دفتر رو باز میکنم … داخل میرم … میگم : _ یا می بردم یا می مردم !…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۴

    پا تند میکنم سمت بیرون رفتن تا دفتر …  به گوشیم زنگ نزده … شماره ی دفتر رو…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۳

هار شده ! مرد پوزخند میزنه و من دارم چونه ش رو می بینم … دستاش رو به کمرش تکیه…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۲

نه جیغی ، نه پرخاشی ! بازوم رو با دستش گرفته و انگاری بین انگشتای دستش اونو می چلونه که…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۱

   دعوای چی بکنم باهاش ؟ …. مرض دارم مگه؟ …. منو رها با هم کنار میایم … باشه ……

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۰

مرده شور تو رو ببرن با این خبر دادنت … حسام عصبیه … سینا هم … اصلا جو خوبی نیست…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۶۹

سمت خروجی میره … همزمان توضیح میده … _ هیچی … بمون خونه در خونه رو قفل کن … شاکی…

بیشتر بخوانید »

رمان سکانس عاشقانه پارت ۶۸

صدا بلند میکنم : _ واقعا بیشعوری اریا … واقعا دارم بهت میگم … بابا حسین اونو معرفی کرد ….…

بیشتر بخوانید »

کدبازان