رمان عشق تعصب Archives - رمان دونی

رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۶۰

  یعنی بهادر من زنده بود اشکام با شدت روی صورتم جاری شدند ، دوباره تماس گرفتم با همون شماره…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۹

  چشمهام گرد شد چی داشت واسه خودش میگفت ، با صدایی بهت زده گفتم : _ چی داری میگی…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۸

  _ کیانوش رو دوست داری ؟ خیره بهم شد و گفت : _ آره سرم رو تکون دادم و…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۷

  با قرار گرفتن لبهاش روی لبهام چشمهام بسته شد و خودم رو بهش سپردم دیگه هیچ چاره ای جز…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۶

  جفتمون رفتیم سمت پایین تا شام بخوریم دوست نداشتم احساس بدی داشته باشه یا فکر کنه بخاطر حضور اون…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۵

  _ با آریا دعوام شد حسابی بعدش آریا از دستم عصبی شد گذاشت رفت _ میتونی بیای خونه پیش…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۴

  آهسته خندید : _ نیاز نیست از دست کیانوش عصبی بشی من خودم بهش گفته بودم باهام تماس بگیره…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۳

  من هیچ علاقه ای نسبت به کیانوش نداشتم اما مجبور بودم باهاش ازدواج کنم چون بهم تجاوز کرده بود…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۲

  _ بسه داری شورش رو درمیاری من بهت اجازه نمیدم بری حالا عین آدم برو بتمرگ تو اتاقت خواستم…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۱

  با احساس درد چشمهام رو باز کردم با دیدن کیانوش نیمه لخت کنار خودم تموم اتفاق های دیشب مثل…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۵۰

  واقعا نمیشد درکش کنم نگران حال بهنام بود یا قصد داشت من اذیت بشم داشتم دیوونه میشدم از شنیدن…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۹

  با صدایی که از شدت عصبانیت داشت میلرزید گفتم : _ درست حرف بزن فکر کردی منم مثل خودت…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۸

  _ هیس انقدر به خودت فشار نیار بلاخره همه چیز درست میشه قرار نیست همیشه همینجوری باشه شنیدی !؟…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۷

  _ مامان چند مدت هست اینجوری شده بعدش یه چیزی خیلی عجیب بود آریا _ چی ؟ _ مامان…

بیشتر بخوانید »

رمان عشق تعصب پارت ۴۶

  کیانوش و آریا رفتند بیرون لابد میخواستند تنها صحبت کنند من چیزی متوجه نشم همونجا نشستم و سرم رو…

بیشتر بخوانید »

codebazan