رمان خان زاده جلد دوم Archives - رمان دونی

رمان خان زاده جلد دوم

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۹

  نه من اینو نمی خواستم من اصلا اون زن و توی خونه ام نمیخواستم حق راحیل بود اون راست…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۸

  دیگه حرفی نزدم و این بار اون به سمت من اومد و گفت _عزیزم این شک های که داری…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۷

  از اینکه بی جا به شک کرده بودم شرمنده بودم از اینکه به خودم اجازه داده بودم تا حتی…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۶

  انگار از این که کنارش نشسته بودم خیلی خوشحال شده بود که صورتش بازتر شدو لبخند گشادی زد و…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۵

  تلاشام برای خوابیدن بی ثمر موند و از جام بلند شدم آفتاب دیگه بالا زده بود و من واقعا…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۴

  آب از سر و صورت من روی صورت آیلین چکه می کرد و صحنه‌های قشنگی درست کرده بود من…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۳

  چند روزی به همین منوال گذشت و اتفاق جدیدی نیفتاده بود و همه چیز روی روال خودش بود تنها…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۲

  لبخندی بهش زدم و گفتم نگران نباشین مادر به زودی بچه دار میشم و به ارزوتون میرسین. سرشو بالا…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۱

  حرفی برای زدن نداشتم اهورا با کاری که کرده بود دیگه جایی برای حرف زدن نذاشته بود. دیشب منو…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۰

  از خوش خیالی شوهرم نفسم بند اومد به چی فکر میکرد من چه خبری رومی خواستم بهش بدم نمیتونستم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۹

  برای اون زن شال و روسری و ساعت و لوازم ارایشی گرفتم. سایزلباساشو نمیدونستم برای همین برای اولین دیدار…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۸

  سرمو زیر گردنش پنهان کردم و گفتم می دونی اهورا منم دلگیر میشم منم دلم میگیره از اینکه نمیتونم…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۷

  بعد این همه وقتی که مشکلات داشتیم ناراحت بودیم امشب وخوش بگذرونیم. دخترمون حالش جا بیاد . منو به…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۶

  مونس و زمین گذاشت رو بهش گفت: _ برو بابایی برو بازی کن من با مامانت حرف بزنم. به…

بیشتر بخوانید »

رمان خان زاده جلد دوم پارت ۵

  برای ناهار که رفتیم لب به غذا نزدم سرمو با غذا دادن به مونس گرم کردم . توی سکوت…

بیشتر بخوانید »