codebazan

رمان نفوذی

رمان نفوذی پارت ۱۹

  با دیدن یاشار دست و پامو گم کردم و استرسم بیشتر شد… دستامو بهم فشردمو گفتم: -خب… اممم… هیچی…!…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۸

با پرده های مشکی.. و چند تا مبل خاکستری..و ی میز توی اتاق بود… شبنم سوتی زد و همونطور که…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۷

۱_۱۷ با صدای تینا که گفت: -برای من یه قهوه بیارین از فکر اومدم بیرون… آیلین از جاش بلند شد…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۶

۱_۱۶ (ژانر رمان:عاشقانه،هیجانی،اندکی غمگین) نگاهی به شبنم کردم که کنج دو تا لبشو پایین داد و با اشاره ی دستش…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۵

رو به هر دوشون گفتم: همینجا میمونید تا یکی از خدمتکارا رو میفرستم سراغتون… بهتون بگه چیکار کنید… هر دوشون…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۴

  شیخ تند از جاش بلند شد و درحالی سرگرمه هاش توی هم بود گفت: السیدی کیانی(اقای کیانی)… _لا یسخر…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۳

  صدای چرخیدن کلید توی در شنیدم… از داد و فریاد دست کشیدم و کمی از در فاصله گرفتم… در…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۲

  توی ایینه اسانسور نگاهی به خودم انداختم… توی ایینه فقط ی ادم که اخم توی چهرش نمایان بود میدیدم……

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۱

  ::::مهتاب:::: کنار زهرا نشسته بودم ولی توی فکر بودم… فکر اینکه فرهاد بخواد زندگی منو خراب کنه و از…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۱۰

  نگاهمو از شبنم گرفتم و به جلو نگاه کردم… ماشین مشکی رنگی بود… از این ماشین خفنا که اسمشون…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۹

  نگاه نکردم کی و تماس وصل کردم.. -الو؟ -الو سلام،تو هنوزی خوابی؟ بیدار شو بابا…الان میام دنبالت .. دستی…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۸

  …بهروز کمی مکث کرد و ادامه داد: پسری به اسم ارمان و دختری به اسم هانا داره… رییس بخوایید…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۷

  از کنارم رد شد و رفت طبقه ای پایین… اینقدری که از این یاشار میترسم از مسیح نمیترسم ……

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۶

با نگاه هیزی که داشت گفت: عه..تازه اومدم که…نگاهی به سر تا پام انداخت و با همون نگاهش گفت: بد…

بیشتر بخوانید »

رمان نفوذی پارت ۵

  رو به مامان با لب های اویزون گفتم: مامان خب منم حوصلم سر میره توی خونه،ولی تقصیر شبنم ..منو…

بیشتر بخوانید »

کدبازان