رمان دونی https://romandoni1.xyz Tue, 07 Jul 2020 08:20:18 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=5.4.2 https://romandoni1.xyz/wp-content/uploads/2019/06/cropped-photo_۲۰۱۹-۰۶-۰۷_۰۰-۳۳-۴۶-32x32.jpg رمان دونی https://romandoni1.xyz 32 32 رمان نبض سرنوشت پارت۸ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b8/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b8/#comments Tue, 07 Jul 2020 08:20:18 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2735 دختره که رفت پسره نشست صندلی روبروم. مریم با استرس کنارم نشست . خوب میدونست وقتی که عصبی بشم نمیفهمم چی کار میکنم. سرمو بین دستام گرفتم .تقصیر عسل نبود تقصیر من بود .تقصیر حماقت خودم بود. من باختم تو بازیش .بدم باختم ولی نه به اون ، به خودم … به تصویر غلط فرشته …

The post رمان نبض سرنوشت پارت۸ appeared first on رمان دونی.

]]>
دختره که رفت پسره نشست صندلی روبروم.

مریم با استرس کنارم نشست .

خوب میدونست وقتی که عصبی بشم نمیفهمم چی کار میکنم.

سرمو بین دستام گرفتم .تقصیر عسل نبود تقصیر من بود .تقصیر حماقت خودم بود.
من باختم تو بازیش .بدم باختم ولی نه به اون ، به خودم …

به تصویر غلط فرشته های آدمنما باختم. چه دلیلی میتونه داشته باشه که یه پسر تو خونش باشه اونم با اون سر و وضع.

به قول امیر ﺗﻨﻬﺎ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ، ﻗﺎﻧﻮﻥ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪه”

ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷود “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺗﻨﮓ شود

ﺩﺳﺘﺎﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ

ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺩﺍﺷﺘﻪ باشی

ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﺍﺷﮏ ﻣﯿﺮﯾﺰﯼ “ﮐﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ” ﺑﺮﯾﺰﯼ….

با صدای آشنایی سرمو بالا آوردم.

با دیدنم عصبی شد و خواست سمتم بیاد که پسری که همراهش اومده بود گرفتش

بلند شدم و با پوزخند گفتم: هنوزم که هاری. یکی از بچه ها میگفت ازدواج کردی ولی..
نگاهی به اون همراهش انداختم و با تاسف گفتم : اون طرفم بدبخت کردی.

دندوناشو رو هم فشار داد و گفت: هار جد و آبادته . دوباره پیدات شده که چی ؟چی از جونش میخوای؟

مریم گیج گفت: منظورتون چیه خانم ؟ ماهان این چی میگه؟

اون پسره که اسمش آرشام بود کنار ابروش رو خاروند و گفت :یه دعوای قدیمی که فکر کنم اگه عسل بهوش نیاد جنجال میشه با شناختی که به خواهرم دارم

خندیدم و گفتم :این یاغی خواهر توعه ؟

رعنا با عصبانیت گفت :بهزاد ولم کن تا نشونش بدم یاغی یعنی چی

نیش خندی زدم و گفتم: مثلا میخوای چی کار کنی ؟

تا خواست حرف بزنه یکی از پرستارا گفت :همراه خانم عسل کریمی؟

سریع رفتم طرفش و گفتم :منم

نگاهی بهم کرد و گفت: خدا رو شکر مشکل جدی نیست فقط مونده جواب یه آزمایش بعدش میتونید ببریدش.

نفس آسوده ای کشیدم

با شک گفت: ببخشید میتونم بپرسم چه اتفاقی افتاده واسشون اگه لازمه به پلیس..

مریم پرید وسط حرفش و گفت: نه یکم زمین خیس بوده اینم لیز خورده .میتونیم ببینمیش؟

پرستاره سر تکون داد و گفت :مشکلی نیست

برگشتم طرف رعنا و گفتم: خیلی خوب میشه الان برای من توضیح بدی این داداشت تو خونه عسل چیکار میکرده؟

آرشام لبخند شیطونی زد و گفت: کی گفته من رفتم خونه عسل ؟من رفتم خونه خودم.

رعنا پوفی کشید و گفت : آرشام خفه شو جون هر کی دوست داری. این یه دیوانه زنجیریه که تصورش هم سخته .خوشحالم که عسل بیخیالش شد.

عصبی نگاش کردم که با خونسردی ابرویی بالا انداخت و گفت: والا مگه دروغ میگم. چیت درست حسابی بود؟ اخلاق که صفر،شکاک ،بد قیافه ،شعور که منفی ۵۰

چپ چپ نگاش کردم وگفتم : بعد اون وقت تو همه این رو داری ؟ببین کی از شعور حرف میزنه

مریم گیج گفت: عسل کی ماهانو ول کرده ؟یکی میشه برای من توضیح بده اینجا چه خبره؟

اون پسره که اسمش بهزاد بود گفت: اون خونه مال آرشامه،  منتهی آرشام تازه امروز برگشته دو ساله تبریزه برای تموم کردن درسش .رعنا به عسل پیشنهاد داد که بره اونجا تا آرشام برگرده .

مریم پوزخندی زد و گفت: آها بعد یعنی فعلا اون خونه مال عسل بوده دیگه؟بعد میشه بفرمایین چرا شما باید تو خونش باشین اونم با اون سر و وضع؟

آرشام خمیازه ای کشید و گفت: خانم محترم سر و وضعم خیلی هم خوب بود فقط موهام خیس بود اونم طبیعیه شما حموم میرید موهاتون خیس نمیشه؟

مریم نیش خندی زد وگفت: چرا باید تو یه خونه اونم با یه دختر نامحرم برید حموم .نمیتونستید برید خونه خواهرتون.

رعنا رو به من گفت: خواهرته نه ؟

سری تکون دادم و گفتم :من میرم عسلو ببینم

منتظر مخالفت رعنا و غرغراش نشدم و راه افتادم سمت اتاق عسل .

با دیدن صورت معصومش لبخند تلخی زدم .
اگه میدونستم سرنوشت چنین چیزی برامون رقم میزنه امکان نداشت اون روز برم دیدن امیر.

خوب یادمه از دست امیر حسابی عصبانی بودم که دیر کرده بود .مدام نگاه به ساعتم میکردم و زیر لب بهش فحش میدادم.

نگام به در کافه بود که باز شد و یه دختر اومد تو.

از این که امیر نبود عصبی تر شده بودم . دختره نگاهی به اطرافش انداخت و دید تنها نشستم اومد سمتم نشست .

با یادآوری اون لحظه لبام کش اومد

بهش گفتم :ببخشید من منتظر دوستمم.

اونم بیخیال نگام کرد و گفت:باش تو در انتظارت باش من یه قهوه بخورم برم .از بقیه میزا خوشم نمیاد.

اعصاب کل کل کردن و نداشتم واسه همین چیزی نگفتم .

با خودم گفتم تا امیر بیاد یکم سرگرم شم .برگشتم بهش گفتم:اسمت چیه؟

نگام کرد و گفت : یعنی تو دانشگاه انقدر سر به زیری که منو ندیدی.

یکم به چهرش دقت کردم که اخمام رفت توهم و بهش گفتم:تو همونی نیستی اون روز لوم دادی؟!

خونسرد نگام کرد و گفت: دستم درد نکنه، مثل آدم مینشستی میخوندی که تقلب نخوای. بعدم چرا تو یه نمره بیشتر از من بشی .اون سواله که مشکل داشتی منم مشکل داشتم

بهش گفتم: تو که قشنگ برگه منو دید زدی واس چی دیگه گفتی؟

اونم قهوشو سر کشید و گفت: من عرضه داشتم این کارو کردم تو هم میتونی بکن .خوش گذشت .
بعدم بلند شد و رفت .

از حاضر جوابیش خوشم اومده بود. اصلا برام مهم نبود که منتظره امیر بودم.

بلند شدم و رفتم دنبال دختره. نتیجشم شد رسوندمش و لحظه آخر گفت: جبران شد!

ازش پرسیدم چی؟

گفت: این که تو کافه از تنهایی درت آوردم و باهات حرف زدم .
یعنی قشنگ مونده بودم.

بعد از اون تازه فهمیدم که بیشتر واحد ها با همیم و من کلا حواسم بهش نبوده .

بیشتر دخترا قشنگ تو دیدم قرار میگرفتن اما این یکی با کسی گرم نمیگرفت سر کلاسا ساکت بود .فقط با یه نفر دوست بود اونم رعنا مشایخی دختر کله خر دانشگاه.

ازش خوشم نمیومد

گفتم چند بار با این دختره برم و بیام تا شاید چیزی از این رعناهه دستم بیاد ولی اون بر عکس دفعه اول که دیدمش هر بار لبخند ژکوند تحویلم میداد و راش و کج میکرد…

“عسل”

رعنا نگاهی به مریم انداخت و گفت: انصافا باید بگم کپی برادر بی عقلشه.

خنده ریزی کردم و گفتم:دختر خوبیه

رعنا پوزخندی زد و گفت: خیلی

ماهان اومد سمتمون و گفت: دیره تا همین الانم مامان منو مریمو کچل کرده

رعنا ابرویی بالا انداخت وگفت : خب که چی؟

بهزاد واسه اینکه دعوایی دوباره به پا نشه گفت : رعنا باید بریم دیگه وقت برای گپ زدن زیاده.

رعنا چشم غره ای بهش رفت و گفت: زنگ میزنم بهت عسل

سری تکون دادم و سوار ماشین ماهان شدم .

مریم و ماهانم سوار شدن و ماهان به سمت خونشون حرکت کرد

مریم کلافه گفت: مامان ۱۰ بار که زنگ زده،به هزار بهونه پیچوندمش. این باند سر عسلو چی بگیم؟

ماهان خونسرد گفت:هیچی میگیم لیز خورده
زیر لب پرویی نثارش کردم .

تا خونه دیگه حرفی رد و بدل نشد و منم ترجیح دادم بخوابم.

با تکون مریم بیدار شدم و آروم پیاده شدم .

ماهان خواست کلید بندازه که در خودش باز شد و قیافه عصبی مامانش نمایان.

_معلوم هست کجا موندین؟ دلم… وای خاک به سرم چشیده؟

مریم گفت: هیچی نشده مادر من کف آشپزخونه لیز بوده لیز خورده .حالا اجازه میدی بیایم تو؟

مامانش از جلو در کنار رفت و رفتیم تو.

لبخند کمرنگی زدم و گفتم : ببخشید باعث زحمت شدم .

ماهان دستی به گردنش کشید و گفت: خب باعث زحمت نشو تا نخوای معذرت خواهی کنی

مریم خندید و گفت: مامان این پسرتو جمع کن ترو خدا

ماهان شونه ای بالا انداخت و گفت :من برم لباسمو عوض کنم

مریم رو به مامانش گفت :منو عسلم بریم زود میایم که میز رو بچینیم

دستمو کشید و به طرف یکی از اتاقا کشید.

_لباس داری یا بهت بدم ؟

سری به معنای نه تکون دادم و گفتم :نمیخواد ممنون

نشست بالای تختش و گفت :بیا بشین کارت دارم

نشستم کنارش و گفتم:اگه راجب اتفاقی که…

پرید وسط حرفم و گفت : رابطه تو و ماهان چیه؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: راجب چی حرف میزنی؟

با اخم نگام کرد و گفت: میشه خواهش کنم من رو خر فرض نکنی. ماهان اون دوستت رو میشناخت. نیش و کنایه هاشون به هم راجب تو .واضحه که قبل اینکه بدونید نسبت فامیلی دارید همدیگرو میشناختید.

کلافه نگاش کردم و گفتم : میشه من خواهش کنم بیخیال این موضوع شی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت: نه تا ندونم چه خبره نمیزارم بری بیرون.
پوفی کردم و گفتم: هیچی من و ماهان تو دانشگاه تو یه اکیپ بودیم همین.
پوزخندی زد و گفت : کاملا قانع شدم .

دستی به صورتم کشیدم و گفتم : ببین مریم من واقعا الان حوصله ندارم برای بعد
_مطمئن باش بین خودمون میمونه ولی قبلش یه سوال

نگاش کردم که گفت: ماهان ۵ ساله به کلی عوض شده یه جوری شده سینا میگه که یه مدتی با کسی بوده که اون طرف ولش کرده و بهش رکب زده و خواسته تیغش بزنه

عصبی گفتم: سینا بیخود میگه رکب کجا بود؟
لبخندی زد که بیشتر شبیه پوزخند بود تا لبخند و گفت : پس اون دختر تویی؟

سری به نشانه تایید تکون دادم که اخم جای لبخندشو گرفت و گفت: چرا داداشمو ول کردی؟چرا این کارو باهاش کردی؟

لبخند تلخی زدم
” ماندن همیشه خوب نیست
رفتن هم همیشه بد نیست
گاهی رفتن بهتر است .. گاهی باید رفت
باید رفت تا بعضی چیزها بمانند…
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت
اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند ….
گاهی باید رفت و بعضی چیزها که بردنی ست با خود برد
مثل یاد ، مثل غرور
و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت ، مثل خاطره ، مثل لبخند
رفتنت ماندنی می شود وقتی که نباید بروی…”

منتظر نگام کرد که پوفی کشیدم و گفتم: اون موقع پاتوقم یه کافه ساده و کوچیک نزدیک دانشگاه بود .خیلی وقتا که بیکار بودم میرفتم اونجا و قهوه میخوردم. یه میز کنار پنجره بود که همیشه اونجا مینشستم.

یه روز بعد دانشگاه رفتم اونجا و دیدم یه پسر نشسته جای همیشگی من .خواستم جای دیگه بشینم ولی قیافه پسره برام آشنا اومد.

لبخند تلخی از یادآوری اون روزا رو لبم نقش بست.

_ماهان رو میشناختم .تقریبا بیشتر دخترا چششون دنبالش بود و زیاد راجبش حرف میزدن
ولی به نظر من اصلا هم کیس خوبی نبود .به نظرم قیافش معمولی بود وفقط به خاطر پولش همه دنبالش بودن. خب طبیعیه به نظرت کسی لباس های مارک دار و گرون بپوشه زشت میشه؟!

امتحان قبلی که داشتم میخواست با یکی از دوستاش تقلب کنه که مچش رو گرفتم و لوش دادم .منم گفتم حالا که آشناس بزار بشینم همون جا کلا ده دقیقه اس.
رفتم نشستم و یه قهوه سفارش دادم .اول نشناختم ولی بعد یادش اومد که لوش دادم.
یه چند دقیقه ای نشستم و قهومو خوردم و بلند شدم رفتم .

خندیدم. از سر بدبختی که به این جا رسیدم.
_داداشت خیلی کنه بود اومد دنبالم اولش توجه نکردم.اون موقع پیش زن عموم بودم . من و دختر عموم و..
نفس عمیقی کشیدم و گفتم : با پسر عموم پرهام. دوست نداشتم دیر برسم واسه همین پیشنهاد رسوندنش رو قبول کردم .

وقتی رسوندم برگشتم بهش گفتم :جبران کردی اونم گفت چی گفتم این که تو کافه از تنهایی درت آوردم .
مریم خنده ای کرد و گفت: رو که رو نبوده .تا اونجایی که من میدونم ماهان اصلا از اینجور آدما خوشش نمیومد و نمیاد.

پوزخندی زد و گفتم: آره ولی واسه من اینجوری نبود.
ساکت شد .بعد چند دقیقه ای گفت : دوسش داشتی؟
بدون توجه به حرفش گفتم: فرداش تو دانشگاه چند بار سنگینی نگاشو حس کردم. منم گفتم بزار انقدر نگاه کنه چشمش در بیاد.

The post رمان نبض سرنوشت پارت۸ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b8/feed/ 18
رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۳ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-33/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-33/#comments Mon, 06 Jul 2020 18:56:52 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2729 چرا نمیفهمید من همینجوریشم رو به جنونم و دارم از عشقش میمیرم ؟ فکر میکردم بعد این همه سال دیگه دوستش ندارم اما خودم و گول میزدم … اروم گفت _خیلی عوض شدی! با غیظ نگاهش کردم و گفتم _به تو ربطی نداره . خندید _ولی زبونت هنوز درازه … _بازم به تو ربطی نداره …

The post رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۳ appeared first on رمان دونی.

]]>
چرا نمیفهمید من همینجوریشم رو به جنونم و دارم از عشقش میمیرم ؟
فکر میکردم بعد این همه سال دیگه دوستش ندارم اما خودم و گول میزدم …
اروم گفت
_خیلی عوض شدی!
با غیظ نگاهش کردم و گفتم
_به تو ربطی نداره .
خندید
_ولی زبونت هنوز درازه …
_بازم به تو ربطی نداره .
با اینکه نگاهم به روبه رو بود اما حس میکردم داره نگاهم میکنه
_یه جوری از دستم عصبی انگار من مدت ها بهت دروغ گفتم و تهمت زدم و پشتت حرف دراوردم .
با خشم نگاهش کردم و گفتم
_نه همه ی این کارا رو من کردم…می دونی چرا ؟اولش از ترس بقیه بود اما بعدش به خاطر یه عشق کورکورانه و مسخره دروغامو ادامه دادم …باشه من عوضی خوب تو هم نخواستی با یه عوضی باشی همه چی تموم شد و رفت . الان چرا بحثش و باز میکنی ؟
به جای جواب دادن با اخم زل زده بود بهم …
نفسم و فوت کردم و گفتم
_گفتم عشق کورکورانه هوا برت نداره …اون موقع بچه بودم
همچنان داشت خیره نگاهم می‌کرد .
چشم گرد کردم و گفتم
_چرا این‌جوری نگام میکنی ؟؟؟
لحظه ای نگذشت صورتش جلو اومد و تا بخوام قصدش و بفهمم لب‌هاش لبامو قفل کرد .
قلبم از حرکت ایستاد ‌
یه جوری برق گرفتتم که قدرت عقب کشیدنم نداشتم .
اخم داشت و چشماش بسته بود ‌
لباش و جدا کرد اما صورتش عقب نرفت …
توی همون فاصله ی کم مقابل صورتم پچ زد
_طلاق بگیر..
نفس نفس میزدم …منو بوسید؟؟؟
_وگرنه خودم به زور طلاقت و می‌گیرم …
قلبم لرزید …خدایا من دارم کم میارم …
_اگه بازم ببینم بهت دست میزنه …
مکث کرد
_من صبور نیستم سوگل …نخواه قاتل بشم
لال شده بودم و نگاهم همچنان میخ لبهاش بود …
طعم اشنای لبهاش و بعد از سه سال چشیدم و بیشتر بی تاب شدم .
سرم میخواست جلو بره که به خودم اومدم و بلند شدم

نفس زنون بهش خیره شدم …
از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد.
عقلم از کار افتاده بود و اگه یه دقیقه دیگه اونجا میموندم مطمئنم کار دست خودم میدادم .
خواستم از کنارش رد بشم که بازوم و کشید سمت خودش .
از پشت بهم نزدیک شد و گفت
_مدتها محرمم بودی و بهت نزدیک نشدم … بعدا فهمیدم یه احمق بودم .الان برام مهم نیست محرممی یا نه …شوهر داری یا نه …تو مال منی!حداقل این حقو دارم بخوام چیزی و به دست بیارم که یه روزی حقم بوده و ازش گذشتم!

پس اون منو دوست نداشت …رو دلش مونده بود که چرا بهم دست نزده
_حالا با زبون خوش یه هفته بهت مهلت میدم ازش طلاق بگیری وگرنه همون طوری که آبروی من چهار سال قبل رفت،آبروی تو هم میره!
بازوم و ول کرد …از هر طرف تحت فشار بودم و بدتر از همه عشقم به آرمان بود که داشت دیوونم میکرد .
نموندم اینجا و تند به سمت خونه رفتم .
فقط شانس میاوردم اگه کسی در اون لحظه ما رو ندیده باشه .
در خونه رو باز کردم که خداروشکر همه چی امن و امان به نظر می رسید .
با چهره ای ملتهب خودم و توی آشپزخونه انداختم .
هر کس سرگرم کاری بود ‌
مامان با دیدنم یه دستمال دستم داد و گفت
_بگیر مامان جان این بشقابا رو یه دستمال بکش زودتر سفره رو بندازیم .
بی مخالفت کاری که گفت و انجام دادم اما تمام فکرم توی اون لحظه بود .
لب هام هنوزم از داغی لبهاش می سوخت و چیزی که آزارم میداد این بود که بیشتر از اینکه عذاب وجدان داشته باشم ،لذت بردم 

_خدایی شانس اوردیم ..اون از دکتر شایان حالا هم دکتر زند …هر چی دکتر جذاب و خوشتیپه داره میاد تو این بیمارستان !
دستم و زیر چونم گذاشته بودم و بی حوصله داشتم اطراف و نگاه می کردم .همین کم مونده بود آرمان هم بیاد توی بیمارستان ما …
البته شانسی که آوردم این بود ساعت هایی که من بیمارستان بودم معین دانشگاه بود و فقط یکی از کلاسهام توی دانشگاه باهاش مشترک بود و یکی دو ساعت تا تموم شدن شیفت من تو بیمارستان اون میومد و خداروشکر شیفتش شب بود.
سر و کله ی دکتر سعادتی پیدا شد و با دیدن ما که نشستیم گفت
_به شما دو تا انگاری خیلی خوش می گذره دارید راجع آخر هفته صحبت می کنین؟
سمیرا جای من گفت
_مگه آخر هفته چه خبره؟؟
دکتر سعادت متعجب گفت
_نمی‌دونین؟آقای افخمی کل بیمارستان و واگذار کرده آخر هفته هم به همین مناسبت یه مهمونی تو خونش برگزار کرده ‌وای که خدا میدونه چه خونه ای دارن آخه خیلی خر پوله …
سمیرا متعجب گفت
_واگذار کرده ؟به کی ؟
_ای بابا شما چرا از همه چی بی خبرید؟؟به دکتر زند دیگه!
چشمام گرد شد .سمیرا متعجب گفت
_دکتر زند؟؟ همین دکتر زند خودمون؟اون که خیلی جوونه از کجا این همه پولو آورده؟؟
سعادت شونه بالا انداخت:
_چه میدونم لابد باباش خر پوله حالا باید از این به بعد اوضاع بیمارستان و ببینیم موندم آقای افخمی چرا باید بیمارستان و واگذار کنه به همچین آدم جوون و بی تجربه ای… اونم که پولای باباشو خرج میکنه خوشی زده زیر دلش این وسط خدا به حال ما رحم کنه .
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و گفتم
_بابا نداره .
هر دو نگاهم کردن و سمیرا گفت
_تو از کجا میدونی؟
با پوزخند گفتم
_پسرعممه!
چشماش گرد شد و گفت
_پس ارمان …
سر تکون دادم که سعادت گفت
_استپ استپ واقعا دکتر زند پسر عمته؟
سر تکون دادم که کنجکاوانه پرسید:
_زن داره؟
اخمام ناخواه در هم رفت و گفتم
_چه فرقی به حال تو داره؟
_خوب اگه زن نداره برم رو مخش ..گرچه با این ثروتی که این داره آدم حاضره زن دومشم بشه .
با غیظ خواستم چیزی بگم که سمیرا گفت
_چه حلال زاده هم هست .بحث و جمع کنین بچه ها داره میاد این سمت .

سعادت صاف ایستاد و هنوز آرمان نرسیده با لبخند ژکوندی گفت
_سلام آقای دکتر تبریک می‌گم!
آرمان بی اهمیت سری تکون داد و از کنارمون گذشت .
سمیرا خندید و گفت
_این پنج تا زنم داشته باشه واسه ششمی محل ما نمی‌ذاره!
حس بدی داشتم ..اگه من توی بچه گیم حماقت نمیکردم الان این مرد مال من بود ولی الان …از همه بیشتر برای من ممنوع بود!
* * * * *
به پهلوم فشار آورد و گفت
_اینجا تنها ولم کنی گم میشم چه طوری اینجا زندگی میکنن؟
در حالی که به اطراف نگاه میکردم گفتم
_خرپولن دیگه وگرنه یه زن و شوهر که بیشتر نیستن خونه به این بزرگی و میخوان چی کار؟
پله ها رو که بالا رفتیم دو نفر تا کمر برامون خم شدن و درو برامون باز کردن …
موسیقی ملایمی در حال پخش بود .باز به محض ورودمون دو نفر دیگه اومدن و مانتوهامون و گرفتن…
خداروشکر کردم که معین وسط راه یکی بهش تلفن کرد و یه چیزی گفت که از همون جا پشیمون شد و برگشت وگرنه توی این مهمونی حوصله سربر اصلا نمیتونستم اونو تحمل کنم .
با سمیرا کنار بقیه ی همکارا نشستیم هنوز پنج دقیقه از نشستنم نگذشته بود که موبایل توی دستم لرزید .
نگاهی به صفحه ش انداختم .یه پیام داشتم از یه شماره ی ناآشنا …
بازش کردم که نوشته بود :
_بیا طبقه ی بالا سومین اتاق!
چشمام گرد شد .هنوز توی کف بودم که دومین پیام اومد
_آرمانم .
اخمام در هم رفت و نوشتم
_اونقدر همونجا بمون تا خفه بشی من نمیام!
پیام و ارسال کردم‌.خیلی زود جوابش اومد
_اوکی بشین همونجا‌ فقط اینم بگم زن معین خیلی نزدیک بهت نشسته .
ترسیده دور و اطراف مو نگاه کردم که دومین پیامش اومد
_میای یا من بیام به هم معرفی تون کنم؟‌
نفسی از سر حرص کشیدم و نوشتم
_میام
از جام بلند شدم که سمیرا گفت
_کجا میری؟
جواب دادم:
_میرم دستشویی میام الان!
سر تکون داد.به سمت راه پله ها رفتم …نمیدونم چرا دلم انقدر آشوب بود انگار که قراره اتفاق بدی بیوفته!
طبقه ی بالا برعکس پایین سوت و کور بود.
جلوی سومین در ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و دستگیره رو پایین دادم .
به محض اینکه پامو داخل اتاق گذاشتم دستم کشیده شد و محکم به دیوار خوردم و تا بفهمم چی به چیه لب هام اسیر شد و چشمام تا آخرین حد ممکن گرد موند.
با تمام توان هلش دادم عقب و محکم خوابوندم در گوشش و غریدم
_چه غلطی داری میکنی تو؟
با انگشت رژ روی لبش و پاک کرد و گفت
_من؟؟
خندید
_کاری نمیکنم فقط دارم حقم و میگیرم .
عصبی گفتم
_مستی عوضی؟چه حقی؟هان؟؟
خواستم از اتاق بیرون برم که بازوم و کشید و درو قفل کرد ‌…
منو کشید سمت خودش و پچ زد
_چیزی نخواستم من .‌..فقط حقم و میخام …تو مال منی سوگل!
بوی الکل میداد و صداش و می کشید و بین حرفاش وقفه مینداخت .معلوم بود تا خرخره خورده .
بازومو تکون دادم و گفتم
_ولم کن آرمان ..
حلقه ی دستش تنگ تر شد و هلم داد سمت تخت ‌ترس به دلم افتاد خمار گفت
_حیفه قبل من دست اون جوجه دکتر بهت بخوره…ترسم نداره .باکره ای مگه ؟
وحشت زده گفتم
_چی داری میگی تو ؟؟؟
پرتم کرد روی تخت و هیکلش و تماما انداخت روم .
به تقلا افتادم و جیغ زدم که دستشو روی دهنم گذاشت و گفت
_بیخودی خودت و خسته نکن !هیچ کس نمیاد بالا…صداتم تا پایین نمیرسه
دیگه کم کم اشکم داشت در میومد .این اون آرمانی نبود که من میشناختم .
لبهاش و با خشونت روی لب هام گذاشت و زیپ لباسم و باز کرد ‌
هر چه قدر به سینش مشت می کوبیدم فایده نداشت ‌
انگار چشماش هیچی و نمیدید
۱۴۱

The post رمان تدریس عاشقانه پارت ۳۳ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-33/feed/ 22
رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۳ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%88%d9%85%d8%a8%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%86/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%88%d9%85%d8%a8%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%86/#comments Mon, 06 Jul 2020 15:03:22 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2718 به سمت لپم رفت وگاز محکمی ازش گرفت. خودش میدونست من از گاز بدم میادا ولی عمدا همش منو گاز میگرفت با حالت چندشی صورتمی پاک کردم و گفتم -اتناز بخدا میکشمتاااا چند بار بهت بگم من بستنی نیستم اینجوری گازم میزنیااا انتاز باخنده گفت -تو عسلی بستنی چیه دختر حالا اینارو وللش. حورا اصلا …

The post رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۳ appeared first on رمان دونی.

]]>
به سمت لپم رفت وگاز محکمی ازش گرفت. خودش میدونست من از گاز بدم میادا ولی عمدا همش منو گاز میگرفت با حالت چندشی صورتمی پاک کردم و گفتم

-اتناز بخدا میکشمتاااا چند بار بهت بگم من بستنی نیستم اینجوری گازم میزنیااا انتاز باخنده گفت -تو عسلی بستنی چیه دختر حالا اینارو وللش. حورا اصلا خوابم نمیبره و همش استرس دارم وایییی خدا بگم چیکار نکنه آتناز همین که اومد یادم بره دوباره یادم اورد ای خدا با حالت بدبختی زدم تو سرم و گفتم -اتنااااززز بخدا تازه یادم رفته بود دوباره یادم اوردی. منم خواب نمیرم همش استرس فردا رو دارم انتاز

نگاهی با التماس بهم انداخت و گفت -حورایی بیا بریم هم رو تخت داراز بکشیم هم یکم صحبت کنیم

سرمو با حالت موافق بودن بالا و پایین کردم و بلندشدیم به سمت تخت رفتیم. همانطور که روتخته بودیم و خودمو اتناز دردل میکردیم ٬ نمیدونم چجوری چشمامون گرم شد و به خواب رفتیم صبح با نوری که به چشمام خورد بیدار شدم ودیدم که اتناز گرم خوابه ولی دلم نیومد بیدارش کنم. به سمت دستشویی رفتم و بعد از اینکه دست وصورتمو شستم به سمت کمد رفتم و ست لباس ورزشی آدیداسم رو پوشیدم و موهام را دم اسبی بالا بستم.

برای اینکه صورتم از این بی روحی در بیاد یه رژ لب قهوه ایی رنگ زدم و به سمت آتناز رفتم‌ +اتی اجی اتناز بیدارشو با صدای که خواب آلود بود

گفت -هومممم الان بیدار میشم به سمت لب تاپم رفتم تا برش دارم. اتناز هم بلند شد رفت بیرون که لباساش رو عوض کنه باهم بریم پایین. کیف لب تاپم را برداشتم و به سمت در رفتم که همون موقع هم آتناز از اتاقش بیرون اومد و باهم به سمت پایین رفتیم.

وقتی به پایین رسیدیم همه سر میز ناهار خوری و منتظر ما بودن . به سمتشون رفتیم و بلند گفتم +سلام سلام زندگی سلام همگی سلام صبحتون بخیررر چطورید؟

انتازم سلام و صبح خیر کوتاهی به همه کردو پشت میز نشست. با دیدن استرس اتناز به منم استرس وارد شد منم نشستم که همه با خوش رویی جوابمون رو دادند همه مشغول خوردن صبحونه شدن ولی بخاطر استرس زیاد بیشتر از دو سه لقمه نتوستم بخورم بلند شدم ورو به همه کردم و گفتم +دست همگی درد نکنه ببخشید من میرم پذایریی تا شماها هم بیاین. با بلند شدن من ٬ انتاز و هیراد هم بلند شدن واز همه تشکر کردن.

پدربزرگم نگاهی به ما سه تا انداخت و گفت -بچه ها شما که چیزی نخوردید هیراد که معلوم بود حال مارو میفهمید و میدونست چقدر استرس داریم با لبخند جذابی رو به پدربزرگم کرد و گفت -دستتون درد نکنه اقاجون ما که سیر شدیم. داخل پذاری منتظرتون هستیم تا نتایج رو ببینیم . بعد از اینکه هیراد حرفش رو گفت بلند شد من و آتناز هم همیطور و با هیراد به سمت پذیرایی حرکت کردیم .وقتی وارد پذیرایی شدیم هیراد و آتناز روی مبل نشستن. هیراد مشغول موبایلش شد و آتناز هم چشماهایش را بست و به مبل لم داد میدانستم هر وقت استرس زیادی یا عصبی است این کار آرامش میکند منم فقط طول و عرض پذایریی را طی میکردم نمیدانم چقدر مسیر رفته را برگشته بودم. استرس هنوزم مثل خوره به جانم افتاده بود. در افکار خودم بودم که با صدای پدربزرگم که مخاطبش من بود برگشتم سمتش که دیدم نشسته و آتناز هم کنارش هست همه دور هم بودند و به من چشم داشتند که پدربزرگم گفت:

-حورا بابا جان کجایی سه ساعت دارم صدات میزنم مانند بچه ای شده بودم که عروسکش را گم کرده و فقط گریه میکرد انگار منتظر همین حرف بودم که بلند زدم زیر گریه و گفتم +حالم بده اصلا حالم خوب نیس همش استرس دارم نکنه نتیجه دلخواهم رو نیورده باشم هیراد با لبخند اومد و طرفم و من رو در آغوش گرفت و گفت -اِههه اجی خوشگله گریه چرااا تو کی این همه لوس شدی؟؟ بعدشم استرس چی رو داری نتیجه دلخواهتم نیورده باشی فدای سرت با حرف هیراد ارام گرفتم و به سمت پدربزرگم رفتم.

سمت راستش آتناز نشسته بود و سمت چپ که خالی بود نشستم که پدربزرگم رو کرد سمت هیراد و آرمین گفت -بچه ها برید ببینید بچه ها چی آوردن

آرمین و هیراد چشم آرومی گفتن و در لب تاپم شروع کردن به دیدن نتیجه من و آتناز بعداز چنددقیقه ای آرمین سرش رو بلند کرد و بلند و با لبخند گفت -خُب خُب آتناز آریا منش با رتبه رتبه رتبه ۱۰۰۶پزشکی تهران آتناز نفس هبس شده اش رو بیرون داد ولی توی شوک بود بعد از چنددقیقه شروع کرد از خوشحالی به جیغ و دادن کردن. همه بهش تبریک گفتن که مادربزرگم رو کرد سمت آرمین و گفت :

-آرمین مادر به قربونت زود تر نتیجه این بچه هم اعلام کن بچم دیگه رنگ به رو نداره لبخند بی جونی براش زدم که همون موقع آرمین نگاهی به من کرد و با شیطونی گفت -خوبه خوبه ترشی نخورده یه چی میشی و……… نذاشتم ادامه بده تند گفتم +آرامین تورو خدا زودتر بگو چی آوردم رتبه ام چند شده استرس عمونمو بریده بگو دیگه آرمین چهره غمگینی به خودش گرفت و گفت -والا ما میخواستیم بگیم خودتون اجازه ندادید خوب حورا جان شما با رتبه این جاه که رسید لبخند بزرگی زد که تا روده بزرگشم دیدم.

با حالت کنجکاوی نگاهش کردم که خودش ادامه داد -حورا آریا منش با رتبه ۱۰۰۳پزشکی تهران با این حرف آرمین رفتم توی شوک اصلا نمیتونستم درک کنم یعنی واقها اخر پزشکی اوردم نه امکان نداشت چند بار زیر لب پزشکی را تکرار کردم ولی انگار به خودم اومده باشم شروع کردم به جیغ زدن و خوشحالی کردن. با همه روبوسی کردم و همه بهمون تبریک گفتن رفتم سمت آتناز با لبخند شیطونی شروع کردم خوندن اهنگ دکتر ساسی

-دکتر حورا دکتر آتناز آتناز هم با من گفت

-جونننننننننننننن دکتر

من در ادامش گفتم

+بدو پیکمو پر کن

آتناز میخواست بخونه که صدای امیر همایون بلند شد که گفت

-سلام گلای تو خونه محصلای نمونه لطفا حرفی های خاله دکترا رو فراموش کنین اخه اگه اینا دکتر مملکت بشن قلب رو میزارن جای مغز و مغز رو جای قلب

با این حرف امیر همایون همه شروع کردن به خندیدن که آرمین و هیراد هم زمان باهم گفتن -گل گفتی داداش وایی بحال ما که دکترمون حورا و آتناز باشن و سه تاشون با هم خندیدن با اینکه خودمم خنده ام گرفته بود اما با اخم رو کردم سمت امیر همایون و گفتم :

+اولا سلام کی اومدی که ما ندیدیم؟ بعدشم چیزه که زیاده دکتره مگه من اجی آتنازم التماست کردیم بیاین پیشمون؟ برید یه دکتر دیگه امیر همایون با خنده گفت -ای جونممممم داداش به فدای اخمش وا کن اون اخم هارو توله.سلامممم به روی ماهت قشنگم خوبی اجی حورا راستی تبریک میگم منم از خدام باشه که اجیم دکتره بعدم به سمت من و آتناز اومد و مارو گرفت توی آغوش برادرانش و پیشونی هردمون رو بوسید و به اتناز هم تبریک گفت.

همه دور هم در حال بگو بخند بودیم که یاد فاطمه و نفس افتادم. نفس و فاطمه دوستان صمیمی من و آتناز بودن. نفس که نوه دوست پدربزرگم میشو و فاطمه دختر شریک پدربزرگ٬ بخاطر همین رفت و آمدا ما باهم صمیمی هستیم‌ تصمیم گرفتم که تماس تصویری باهاشون بگیرم . رو کردم سمت آتناز و گفتم +اتی بیا میخوام با دخترا تماس تصویری بگیرم عمو و زن عمو از وقتی فهمیده بودن آتناز پزشکی اورده همش آتناز رو تحویل میگرفتن و بهش تبریک میگفتن ولی پدر مادر من به سردی تبریک گفتن با اینکه ناراحت شده بودم ولی هیچی نگفتم نمیخواستم روزم خراب شه همون موقع اتناز نگاهم کرد و گفت

-حورا تو چت شده چرا ناراحتی ؟؟ بلند خندیدم و گفتم +نه بابا ناراحت کجا بود بیا تماس بگیریم گوشیم رو روشن کردم وتماس تصویری سه نفره رو برقرار کردم که بچه ها زود جواب دادن بعد از سلام احوال پرسی نگاهی به بچه ها انداختم و گفتم -اکسیژنم و فاطی جونم کنکور رو چیکار کردین چه چیزی اوردین؟ نفس با جیغ گفت -حورااااا دستم بهت برسه میکشمت اکسیژن چیه که تو میگی بگو نفس. من پرستاری تهران شما چی اوردین ؟؟ همون موقع اتناز با لبخند جذابش گفت – منوووو حوراااا جونمممم پزشکی تهراننننن فاطمه و نفس بعد کلی جیغ کشیدن و ذوق کردن بهمون تبریک گفتم که انتاز خطاب به فاطمه گفت -خب فاطی جون منو حورا و نفسی گفتیم چی اوردیم تو هم بگو دیگه فاطمه هم با لحن لوس مانندی که من به شدت بدم میومد گفت -باسه حاله آتناژی منم موگم من…….. نذاشتم ادامه حرفش رو بگه با صورت درهم گفتم +فاطمه تو رو خدا درس صحبت کناااا اینجوری حالم بد میشه فاطمه با نیمچه لبخندی گفت

-باشه اجی حورا حالا که چیزی نشده.راستی آتناز جونم منم بینایی سنجی تهران اوردم هممون بعد از کلی حرف زدن و تبریک گفتن میخواستیم قطع کنیم که همون موقع نفس گفت -راستی بچه ها امشب که همه خونه آقا جون من دعوت هستید میخواین بیاین. فاطمه در جوایش گفت -ما که امشب خونه عمو رضا دعوت هستیم نمایم بابا هم با عمو اردشیر صحبت کرده. نفس خطاب به ما گفت -شما چی میاین ؟؟؟ منم در جوابش گفتم +والا اقاجونم که تا الان چیزی نگفته ولی مطمن باش که ما میایم. بعد از این حرفم خداحافظی کردیم که همون موقع مامان اومد و همه رو برای صرف نهار دعوت کرد.

همه با هم به سمت میز نهار خوری رفتیم بازم مثل همیشه همجور غذا ‌و دسر توش بود. نشستم و به اندازه نیازم برای خودم کشیدیم. بعد از اینکه همه غذاشون رو کشیدن رو کردم سمت پدر بزرگم و گفتم +اقا جون بنظر خودتون بی انصافی نیست که این همه غذا اونم برای چند نفر؟ بنظرتون اسراف نیست وقتی بعضی ها هستن هنوز هم گشنه و تشنه اند؟ اگه مشکلی نیست از امروز به بعد فقط در حد نیاز درست کنید. پدر بزرگم با لبخند مخصوص خودش رو کرد سمتم و گفت پدر بزرگم لبخند مخصوص خودش زد وگفت -حورا دخترم از این طرز فکرت خوشم اومد . از اینکه به فکر هم وطنت هستی خوشحالم ٬،ولی حورا جان ما چون امشب تعداد ما زیاد بود زیاد غذا درست شده . وبا ید اینو بدونی که هرماه مقدار پول فابل توجهی به حساب خیره واریر میشه . که بچه ها هیچ کمبودی ندارن .

همانطور که بلند میشدم شرمنده سرم رو پایین انداختم وگفتم

+ببخشید آقا جون من نمیدونستم یدفعه یادم اومد ناراحت شدم .

بعدم رو کردم سمت ننه زهره وگفتم +دستت درد نکنه ننه جونم خیلی خوشمزه بود ننه زهره بالبخند نگاهم کردو گفت -ننه به قربونت تو که چیزی نخوری مادر بشین یه ذره بیشتر بخورم . هیچ نگفتم و فقط لبخند زدم وبه سمت نشیمن رفتم همنطور که نشسته بودم به فکر رفتم خدایا چرا مامان وبابای من از صبح تا حالا اصلا باهم حرف نزدن اگه اگرم زدن فقط در حد دو کلمه بوده -پخخخخخخخخ هینی بلند کشیدم و برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم بله بازم آقا هیراد بود که منو ترسونده با حالت تعدید دستمو بلند کردمو گفتم +هیراد گرفتمت تیکه بزرگت گوشته آرمین همون موقع بلند دادزد -بدو داداش فرار کن که اوضاع خطریه حالا هیرادبدو منم بدو پشت مبل پرید که با سرعت به طرفش رفتم ویقه تیشرتش رو گرفتم اونم همنطور که در حال فرار بودکه همون موقع یه صدای گفت

-شترقققققق اولین نفری که از حالت شوک بیرون اومد ٬خودم بودم اما برای اینکه جو را عوض کنم با قهقه بلند خندیدم که هیراد گفت -بخند اره بخند مگه لباس تو پاره شده . نگاهشو کردمو با خنده گفتم +نگاه این جنس تیشرت به درد نخورهاا بودا . خسیس نباش داداش یکم دلت بیاد پول بیشتری خرج کنی . لباس درست حسابی بگیر که با یه کشیدن پاره نشه . با صدای بلند خندیدم وراه رو کج کردم وبه سمت بقیه رفتم . با این حرف من همه خندیدن که هیراد گفت -پس جنس لباس خوب نبود . وایسا توله الان بهت نشون میدم بینم جنس لباس خوب نبود یا اجی ما لباس رو زیادی کشیده پاره شد.

با این حرف هیراد پا به فرار گذاشتم که با یه حرکت توی آغوش گرم وبرادرانه هیراد فرورفتم .وکنار گوشم لب زد -اجی کوچیکه داشتیم . که فراری میکنی تو با این حرفش فکر کردم که خبری از اذیت کردن نیست که همون موقع هیراد منو خوابوند روی مبل وشروع کرد به قلقلک دادن من به شدت قلقلکی بودم با جیغ وبریده بریده گفتم +اییییی ……. دادا….ش غلط…… کردم ……ولم کن…. هیراد انگار که منتظر حرف من بود دست از اذیت کردن برادشت وکنارم نشست ونگاهی به جمع کردوگفت -با اجازه برم لباس عوض کنم . که همون موقع اقاجون نگاهی به من وهیراد انداخت وگفت

-انشالله که همیشه همینجور خندون وشاد باشید . هیراد بشین پسرم حرفم زیاد نیست بعد رو لباس بپوش . منو هیرادممنونی گفتیم وروی مبلی نشستیم .که همون موقع امیر همایون گفت -اگه شوخی های شما تموم شده. اقا جون شروع کنه . هیراد با شیطونی نگاهم کردو خطاب به امیر همایون گفت -نه هنوز تموم نشده همون موقع من وآتناز وآرمین باهم گفتم +دیگه بسهههههه هیراد با لبخنددختر کشش گفت -بس نیست گلناره با این حرفش همه شروع کردین به خندیدن که ٱقا جون جدی رو کرد سمتمون وگفت -بچه ها الان همه اینجا جمع شدید که بهتون بگم امشب همه خونه اردشیر دعوت هستیم برای اومدن نوه هاش یه دور همی گرفته وماهم دعوت هستیم وهمه باید بیاین . پسبند حرفشم گفت -حالا هم بلند شید برید بخوابید که برای امشب سرحال باشید بعد از حرف پدر بزرگم هرکس به اتاق خودش رفت . روی تختم دارز کشیدم . بعداز کلی چرخ زدن در اینستا٬آلارم گوشیم را برای ساعت شش نتظیم کردم پلهکایم کم کم سنگین شد وبه خوابی عمیق فرو رفتم .

با داد وفریادهای آتناز کلا خواب از سرم پرید وبیدار شدم -حورا ٬حورای بلند شو آماده شو . همون موقع صدای آلارم گوشیم بلند شد با بی حالی شروع کردم غر زدن +اِهههههه آتیییی اینو قطع کن . وایییی خدا کی الان بیدار میشه میره مهمونی آتناز با خنده گفت -دختر بدو بدو برو حاضر شو . اینقدرم غر غر نکن . به سمت سرویس رفتم وآبی به دست وصورتم زدم . وقتی بیرون اومدم خبری از آتناز نبود . چند بار صداش زدم ولی مثل اینکه رفته . شونه ای بالا انداختم وبه سمت کمد لباسام رفتم ٬مانتوی سفیدم با شلوار مام استایل یخیم رو پوشیدم . بعد از حاضر شدن به سمت میزآریشم رفتم وموهای بلندم را گیس تیغ ماهی کردم وحالت دوگوشی به سمت چپ وراست فرستادم . یک رژلب کالباسی زدم وشال مشکی رنگم را پوشیدم ‌. موبایلم را داخل کیفم گذاشتم وکفش ورنی مشکی ام رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم . همون موقع آرمین هم از اتاقش بیرون اومد ‌٬سرتا پام را رصد کرد و در آخر با اخم زل زد در چشم هایم وگفت –

مانتو کوتاه تر ورنگی تر نداشتی؟! با تعجب نگاهش کردمو گفتم‌ +- واههه خیلیم خوبه. وبی اهمیت راه هم رو کشیدم که برم که بازوم کشیده شد . آرمین با فکی منقبض شده گفت – با اعصابم بازی نکن حورا ٬ امشب با هیچکس گرم نمیگیری فهمید؟ با این حرفش اخمام به شدت درهم رفت وبا حرص گفتم + به توچه؟! پسر عمومی درست٬ مثل داداشمی درست . ولی چرا اینجوری صحبت میکنی ؟ چندبار با پسرا گرم گرفتم ٬که تو دیدی.

با این حرفم فشار دستاش دوربازوم بیشتر شد . با اخم گفت -منم درکل گفتم ٬ نفهمیدم چشم بگی . دست هایم رو به زور از دستش بیرون کشیدم . دست هایم رو به زور از دستش بیرون کشیدم . هنوز قدمی برنداشته بودم ٬که بازوهایم را محکم تر از قبل در دست گرفت . -حورا نشنیدم چشم بگیاااا ! چرا اینقدر تو لجبازی ؟؟ با حرص گفتم +نمیگم . نمیگم اصلا به توچه ؟! اصلا تو چرا دخالت میکنی ؟ با حرص گفت – امشب میفهمی چیکارتم حورا ٬امشب میفهمی .

منم مثل خودش با نیشخند گفتم +خواهیم دید ! وبا دست براش خداحافظی فرستادم پسره پرو فکر کرده کیه ٬این آرمینم عوض شدهااا . از پله های که به نشیمن راه داشت پایین اومدم . میخواستم برم به نشیمن که صدای مامان وزن عمو رو شنیدم وپشت ستون قایم شدم . بابا وعمو هم کنارشون وایساده بودن وبه مکالمه های زن عمو ومامان گوش میکردن . دختر فضولی نبودم ولی کنجکاو شدم چون آرمین هم گفت امشب میدونی چیکارتم ٬خیلی دلم میخواست بدونم در مورد چی صحبت میکنن. همون موقع صدای زن عمو روشنیدم که داشت میگفت – حاله جان حالا تو با حورا صحبت کن ببینم نظرش چیه ؟

مامانم در جواب به زن عمو گفت -گفتم که مهوش نمیشه ٬من خودم بچم رو میشناسم میدونم که اگه بگم ذهنش درگیر میشه ول به درس نمیده . بزار حداقل دوسه ترم از دانشگاهش بگذره اونوقت من باهاش صحبت میکنم . عمو هم با موافق بودن با مامان گفت -اره نظر منم همینه . بزاریم یه کم زمان بگذره ٬داداش نظر تو چیه ؟؟ با متفکر دستی چونه اش کشید وگفت -داداش هرچی که خیر صلاح. خترمه همونو میخوام منم با شما موافقم زن عمو با اخم گفت -هرجور خودتون صلاح بدونید دیگه . خیلی کنجکاو شدم یعنی درمورد چه موضوعی میخواستن با من صحبت کنن .

با صدای بچه ها که داشتن به این سمت میومدن سریع به نشیمن رفتم وبا سر صدا گفتم

+چه دلنواز اومدم اما باناز اومدم !من حاصرم بریمممم .

همه با سر صدای من اومدن سالن . که هیراد به سمت پرواز کرد ودر آغوشم کشید وگفت -چته بچه ؟! باز که کل خونه رو روی سرت گذاشتی . همون موقع آقاجون اومد و روبه همه گفت -بچه ها حرکت کنیم تا دیر نشده زشته . وراه افتاد . خدارشکر که عمه اینا نبودن حوصله ارغوان وطعنه های بی موردش رو نداشتم . همه با هم به سمت ماشین ها رفتیممم . میخواستم به سمت ماشین بابا برم که هیراد دستمو گرفت

 

The post رمان زندگی شیرین ومبهم من پارت ۳ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b4%db%8c%d8%b1%db%8c%d9%86-%d9%88%d9%85%d8%a8%d9%87%d9%85-%d9%85%d9%86/feed/ 11
رمان نبض سرنوشت پارت۷ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b7/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b7/#comments Mon, 06 Jul 2020 10:37:40 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2705 آرشام سرشو میخارونه و میگه :جالبه سوالی نگاش میکنم که میگه : تازه فهمیدم به کی رفتی.خانوادتا مشکل دارید لبخند ژکوندی میزنم و میگم :هم خستم هم حوصله ندارم وهم تازه بعد ۶ ماهه دارم میبینمت. پس رعایتت رو خیلی زیاد دارم میکنم میخنده و میگه: فعلا درو باز کن بریم تو من هلاک شدم …

The post رمان نبض سرنوشت پارت۷ appeared first on رمان دونی.

]]>
آرشام سرشو میخارونه و میگه :جالبه

سوالی نگاش میکنم که میگه : تازه فهمیدم به کی رفتی.خانوادتا مشکل دارید

لبخند ژکوندی میزنم و میگم :هم خستم هم حوصله ندارم وهم تازه بعد ۶ ماهه دارم میبینمت. پس رعایتت رو خیلی زیاد دارم میکنم

میخنده و میگه: فعلا درو باز کن بریم تو من هلاک شدم

درو باز میکنم و میگم :ساکتو بده کمکت کنم

اخم الکی میکنه و میگه : برو تو بچه همینم مونده

ساکشو وسط خونه پرت میکنه و خودش هم ولو میشه رو کاناپه

با پا میزنم ساق پاش میگم :پاشو ببینم این چه وضعشه؟

نوچی میکنه _به تو چه خونه خودمه

ابرویی بالا میندازم و میگم : فعلا که مال من بوده پاشو ببینم .لباساتو عوض کن صورتتم

بشور پوفی میکشه و میگه : تو از هدیه بدتری

همون طور که شماره هدیه رو میگیرم میگم :باش یعنی هدیه بده ؟

هدیه جواب میده _الو سلام عسلی چطوری؟

آرشام که حواسش به گوشیم نیست میگه :بد چیه افتضاح .دختر انقدر لوس ننر دوست توعه دیگه. حتما الانم میخواد زنگ بزنه مخ منو بخوره.

از خنده ولو میشم .صدای نفس های کشیده هدیه میاد حرفاشو کامل شنیده.

آرشام بلند میشه ببینه به چی میخندم چشمش به گوشی تو دستم که می افته میگه :به کی زنگ زدی؟

میزنمش رو بلند گو _که من لوس ننرم ها ؟

آرشام چند تا فحش بارم میکنه که بدتر میخندم.

گوشی رو از دستم میگیره و میگه : ای بابا هدیه جونم کی گفته با تو بودم؟

هدیه با جیغ میگه: آرشام صبر کن ببینمت

آرشام گوشی رو پرت میکنه تو بغلم و میگه : من برم یه دوش بگیرم .هدیه یه ساعت دیگه اینجا باش کارت دارم .

گوشی رو میگیرم و میگم : دیگه چه خبر هدیه خانم؟
_هی دست رو دلم نزار که از دست این داداشت دلم خونه.
_راستی چرا با آرشام نیومدی؟مگه با هم تو یه پرواز نبودین؟

_چرا ولی داداشم اومده بود دنبالم دیگه نشد .عسل اومد بیرون بهش بگو سریع موهاشو خشک کنه ها .

میخندم و میگم :خوب بابا چه تحویلشم میگیری

 

_باشه باشه عسل تو نگران نباش من الان میام پیشت عزیزم گریه نکن

سری به تاسف تکون میدم و میگم :خاک تو سرت

_عزیزم نگران نباش من یه ساعت دیگه اونجام گریه نکن خوب فعلا
مهلت حرف زدن بهم نمیده و قطع میکنه.

گوشیمو رو میز میزارم و میرم تو اتاقم .چند دست لباس برمیدارم و میزارم تو کولم .

نگام به قاب عکس می افته. نیشخندی میزنم .
دیدن دوبارش آرزوم بود و الان فرار ازش .

آدما خیلی عجیبن. همیشه دنبال چیزی هستن که وقتی به دستش میارن دیگه اون ذوق قبلی رو ندارن.

باید کنار اومد، باید با همه چی کنار اومد چون اگه نیایی، تنها کسی که بازندس تویی. کسی کاری به اعتراضت نداره دیگه براشون مهم نیست که بقیه چی میخوان مهم خودشونن که چی میخوان.

با صدای زنگ در به خودم اومدم .

نگاهی به ساعتم کردم و ابروم بالا پرید.

هنوز نیم ساعت نشده پس هدیه چه جوری خودشو رسونده.

بلند شدم و به سمت در رفتم .از تو چشمی نگاهی کردم که خشکم زد.

ماهان و مریم اینجا چی کار میکردن. آب دهنمو قورت دادم کلافه دستی لای موهام کشیدم.
اگه آرشام و میدیدن اونم تو حموم اوف…

چند بار زدم رو پیشونیم . صدای گوشیم بلند شد .

مریم بود .نفس عمیقی کشیدم و پا تند کردم سمت حموم.

در زدم و گفتم :آرشام جون هدیه بیا بیرون پسرداییم و دختر داییم اینجان .تو رو تو این وضع ببینن افتضاحه.

با صدای آرومی گفت لباسام رو تختن.

سریع لباساشو دادم .از این ور در و زنگ گوشیم استرسم و بدتر میکرد.

هندزفری رو از تو کیفم در آوردم و وصلش کردم به گوشیم. یه گوشش هم گذاشتم تو گوشم.

نفس عمیقی کشیدم و رفتم طرف در.

یکم صبر کردم آروم شم بعد درو باز کردم.

ماهان تکیش رو از دیوار برداشت و رو به مریم گفت: حتما باید تو اون لیست خراب شده که نوشتین سمعکو واس عروس خانم اضافه کنیم .

اشاره به هندزفری تو گوشم کردم و گفتم :ببخشید نشنیدم

مریم لبخندی زد و گفت :عیب نداره عزیزم .اومدم بریم خونه ما . هم یه دعوت شام و هم آقا جون گفته بود زودتر کارا رو انجام بدیم،یکم حرف بزنیم ببینیم از کجا شروع کنیم.

به زور خودمو جمع و جور کردم و گفتم :باش پس من برم کیفمو..

ماهان از جلو در کنارم زد و گفت :تو که دعوت بلد نیستی ما میشینیم تا کارت رو انجام بدی.

مریم خندید و گفت: رو که رو نیست

پر استرس گفتم :نه عیب نداره بیا تو تا من برم حاضر شم.

اون اومد تو درو بستم و دستمو تو جیب لباسم کردم که لرزشش رو نبینن. ولی مطمئنا قیافم ضایع بود.

ماهان نشست و با طعنه گفت: عروس خانم یه چایی بیار ببینم چی تو آستین داری؟

مریم یکی زد به بازوش و گفت: کار داریم ماهان چایی واسه بعد

ماهان خونسرد گفت: باش وقت واسه یه چایی که هست نه؟

به سمت آشپزخونه رفتم و دره کابینت رو باز کردم.

دو تا لیوان برداشتم و داشتم چایی میریختم که با صدای خشمگین ماهان لیوان از دستم افتاد .

بیخیال لیوان شکسته شدم و سریع اومدم بیرون که ببینم چی شده که با قیافه قرمز شده و متعجب مریم روبرو شدم….

نفس راحتی کشیدم.
بی توجه به قیافه ماهان و مریم زیر لب گفتم خدا رو شکر

مریم با چشمای گرد گفت :عسل تو..تو سیگار میکشی.

نگاهی بهش انداختم.

بازم فهمیدن سیگار از دیدن آرشام اینجا بهتر بود!
.
آروم گفتم :بشینید الان چایی رو میارم.

نفهمیدم چه جوری ماهان اومد سمتم و یقم رو گرفت و چسبوندم به دیوار.

مریم با ترس اومد سمتمون و گفت :ماهان دیونه شدی داری چی کار میکنی؟ ولش کن .

ماهان مریم و هول داد عقب و محکمتر یقم رو گرفت و غرید: بنال ببینم از کی تاحالا معتاد شدی. هنرنمایی هات کم بود اینم.

هولش دادم و عقب و گفتم :ولم کن ببینم. به تو چه زیادی جدی گرفتی ها

خواست دوباره بیاد سمتم که مریم جلوش رو گرفت و گفت:ماهان ترو خدا

ماهان عصبی گفت :واقعا متاسفم واست عسل . واسه خودمم متاسفم که روزگاری تو احمق رو دوست داشتم . دیگه چیکار میکنی ها فقط مونده سرویسم بدی به این و اون . هر چند ازت بعید نیست.

با عصبانیت گفتم :خفه شو عوضی .خیلی کثافتی ماهان بفهم داری چی میگی. اصلا به تو چه ها اصلا من دوست دارم به این و اون بدم به تو چه

خون جلو چشماش و گرفت و دستاش رفت بالا که چشمام بسته شد.

ولی با کمال تعجب هچی اتفاقی نیفتاد .

چشمامو آروم باز کردم که دیدم آرشام دستشو گرفته.

با استرس به ماهان نگاه کردم و گفتم :ماهان صبر کن بزار توضیح ب..

بقیه حرفم با جیغ مریم و مشت ماهان تو صورت آرشام نصفه موند.

به سمتشون رفتم که جداشون کنم که ماهان عصبی هولم داد عقب و سرم خورد به گوشه اپن…….

“ماهان”

با صدای مریم به طرف عسل چرخیدم که دیدم بیهوش شده .

پسره منو کنار زد و خواست بره طرفش که به عقب هولش دادمو گفتم: کجا؟

سریع رفتم طرف عسل و بغلش کردم .با خشم از پسره نگامو گرفتم و رو به مریم گفتم: درو باز کن ببریمش بیمارستان.

مریم درو باز که کرد با قیافه یه دختر مواجه شدیم.

متعجب نگامون کرد و بعد به عسل .
رنگش پرید و اومد سمتم .

کنارش زدم و بی توجه بهش به مریم گفتم :بجنب

در آسانسور رو باز کرد و پارکینگ و زد .

دندونامو رو هم فشردم . نمیشناختمش. دیگه نمیشناختمش…
سریع درو باز کرد و رفتیم طرف ماشینم.

در عقب و باز کرد و گذاشتمش رو صندلی .
سوار شدم و با سرعت به طرف بیمارستان روندم….

با یادآوری اون روزا دستام مشت شد.
فکرمیـکردم قـانع باشه و فقط به شـکستـن دلـم اکتـفا کنه. نه ایـنکه فستـیـوالـی از دروغ به راه بـینـدازه و خوردم کنه
و در آخـر بـگه :
“میـروم تا اذیـت نـشوی بـهتـرین مـن!

هه. چرا باید باور میکردم که به خاطر من بوده .هنوزم همون تفکر مسخره رو داره و بعد میگه ببخش.

با لیوان آبی که جلوم قرار گرفت از افکارم اومدم بیرون .

نگاهی به قیافه مریم کردم و لیوانو ازش گرفتم .
نشست کنارم و گفت :بخور
چیزی نگفتم و فقط نگاش کردم .

با تته پته گفت: خب..خب ماهان شاید..شاید دوستش یا..
حرفشو قطع کرد مو گفتم:بعد میشه بگی چرا موهای پسره خیس بود؟
آب دهنشو قورت داد و چیزی نگفت .

پوزخندی زدم و گفتم: چیشد؟ بگو دیگه ؟نگو دروغ مسخرش راجب دیر بازکردن در رو باور کردی اونم با حضور اون حروم زاده تو خونش .

دیدم حواسش به من نیست و اون طرفو نگاه میکنه.

رد نگاشو گرفتم که خوردم به همون پسره که تو خونش بود.

داغ کردم بلند شدم که مریم بازومو گرفت و با التماس بهم خیره شد .

اون پسره تا ما رو دید به دختر کنارش چیزی گفت .

همون دختری بود که پشت در خونه بود.
اومدن سمتمون.

دختره با نگرانی گفت :عسل حالش خوبه؟

نگاش کردم و گفتم :به شما چه؟ واس چی اومدید اینجا؟

پسره پوزخندی زد و گفت: اگه بلایی سرش بیاد زندت نمیزارم

عصبی خواستم سمتش حمله کنم که بازم مریم نزاشت.

کلافه نشستم رو صندلی .بهتر بود از همین پسره حقیقت رو میپرسیدم. اگه بحث غریبه بودن بود الان عسل از هر غریبه ای غریبه تره .

گوشی پسره زنگ زد و جواب داد _الو آروم باش خواهر من چیزی نشده باش منتظرتونم

تلفنش رو قطع کرد و رو به دختره گفت: هدیه تو برو هر چی بشه بهت میگم.

نیم نگاهی به دختره انداختم که گفت: آرشام چرت نگو کجا برم.

اسم پسره بد جور برام آشنا بود .یکم فکر کردم که یادم افتاد همون شبی که تو اتاق بودیم زنگ زده بود عسل .

پسره کلافه گفت: میگم هدیه بیا برو هر چی بشه بهت میگم دیگه

دختره اشک گوشه چشمشو پاک کرد و گفت:زنگ بزن برام .

 

The post رمان نبض سرنوشت پارت۷ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b7/feed/ 6
رمان نبض سرنوشت پارت۶ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b6/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b6/#comments Sun, 05 Jul 2020 10:31:27 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2671 گوشیمو در آوردم و عکس دست جمعی که سینا گرفته بود نشونش دادم و گفتم:هر کدوم به نظرت آشنا اومد اونه گوشی رو گرفت و گفت:مگه تاحالا دید.. چشماش گرد شد و با تته په گفت:این..این پوزخندی زدم و گفتم :دختر خالمه گوشی رو روی میز گذاشت و گفت: ماهان کار احمقانه ای… انگار تازه …

The post رمان نبض سرنوشت پارت۶ appeared first on رمان دونی.

]]>
گوشیمو در آوردم و عکس دست جمعی که سینا گرفته بود نشونش دادم و گفتم:هر کدوم به نظرت آشنا اومد اونه

گوشی رو گرفت و گفت:مگه تاحالا دید..

چشماش گرد شد و با تته په گفت:این..این

پوزخندی زدم و گفتم :دختر خالمه

گوشی رو روی میز گذاشت و گفت: ماهان کار احمقانه ای…

انگار تازه فهمید قبلش چی بهش گفته بودم

_ماهان با این ؟ازدواج؟ مسخرم میکنی.

نگاش کردم که گفت :نه نه ماهان بس کن دیونه خل میفهمی داری چی کار میکنی

زل زدم تو چشماش و گفتم :خودت گفتی، مگه نگفتی باید کاری کنی دق کنه؟

با عصبانیت گفت :ماهان منظور من چیز دیگه ای بوده خودتم خوب میدونی .میخوای چی کار کنی؟

شونه ای بالا انداختم وگفتم :نمیدونم

_اما من میدونم. دوسش داری ولی نه به اندازه قبل خودتم خوب میدونی .قطعا نمیخوای عشقو…

پریدم تو حرفش و گفتم:آره هنوز دوسش دارم ولی نه اونقدر که دیگه بهش صدمه نزنم

چند بار زد تو پیشونیش و گفت: ماهان بچه بازی رو بزار کنار

تا خواستم حرف بزنم صدای در اومد . سرابی سرشو آورد تو و گفت: جناب مهندس پرونده هایی که گفتید آوردم با آقای پرتوی هم هماهنگ کردم .

امیر با خشونت پرونده ها رو ازش گرفت و گفت :خیلی خوب بفرمایین

خندم گرفته بود از حرکاتش. سرابی سریع درو بست و رفت .

امیر برگشت سمتم و گفت: نخند ماهان نخند اعصابمو خورد نکن .میخوای چی کار کنی ها میخوای چی کار کنی؟

با خونسردی گفتم :میخوام خوردش کنم.میخوام کاری کنم باهاش که ۵ سال پیش با من کرد…

“عسل”

رعنا بچشو از بغلم گرفت و گفت :عسل فقط حرف نزن خب لال شو

بهزاد خندید و گفت: امشب زنده بری خونه صلوات

بی حوصله گفتم:خونه نمیرم. آقا جون گفته باید تا وقتی تکلیفمون روشن شه اونجا بمونم

با این حرفم انگار آتیش رعنا رو روشن کردم.

_تکلیف ؟کدوم تکلیف؟ عسل ماهان قابل اعتماد نیست. ۵ سال پیش ولش کردی

نالیدم :به خاطر خودش بود

بهزاد کنارم نشست و آروم گفت :عسل اونم فهمید؟ درک کرد دلیلتو؟

درمونده نگاش کردم که لبخندی زد وگفت : مطمئنم کنارش اذیتی نه؟

لبخند تلخی زدم و گفتم:معلومه که نه ولی راحت نیستم اینکه ازم متنفر باشه اذیتم میکنه اینکه از حضورم خوشش نیاد  اذیتم میکنه.

 

رعناا آماده توبیخ کردنم بود که صدای آلا کوچولو مانع شد .
چشم غره اساسی بهم رفت و گفت:من اینو بخوابونم میام.

اون که رفت بهزاد دستشو رو شونم گذاشت و گفت :عسل اون هم جنس منه حالا به هر دلیلی تو ولش کردی مطمئنن ضربه بدی بهش خورده .من بودم بد تلافی میکردم.

بلاخره خندیدم و گفتم:حالا چی کار کنم تو بگو

_همین الان برو پیش پدربزرگت و بگو پشیمون شدم

چپ چپ نگاش کردم و گفتم :مگه الکیه؟ نمیگه دیشب لال بودی نگفتی ؟

بلند شد و گفت :نمیدونم برم دو تا چایی بیارم بشینیم باهم فکر کنیم

بلند شدم و گفتم :تکلیف که معلومه الانم کار دارم باید برم بعدا باهم حرف میزنیم.
_رعنا بفهمه بدون خداحافظی رفتی کلتو میکنه

درو باز کردم وگفتم :بفهمه میخوام برم که نمیزاره ، در هر صورت که کلمو میکنه بیخیال

خنده ای کرد وگفت :مراقب خودت باش بعد  باهم حرف میزنیم

لبخند تلخی زدم و گفتم:مرسی بهزاد که همیشه مثل برادر پشتمی.

_برو دیگه منو خر نکن
خندیدمو ازش خدافظی کردم. یه ماشین گرفتم و آدرس شرکتی که سامان داده بود رو بهش دادم…

_ببخشید با آقای سامان معینی کار داشتم
نگاهی با تمسخر به سر تا پام کرد وگفت :وقت قبلی داشتید؟
_بله
_اما ایشون به من گفتن

سعی کردم خودمو کنترل کنم و شمرده گفتم :خوب بهشون بگید عسل اومده خودشون میدونن.

پوزخندی زد .میدونستم الان چه فکرایی میکنه اما مهم نبود تا خواست حرفی بزنه در یکی از اتاقا باز شد و دایی فریبرز ازش اومد بیرون .

کلافگی از صورتش داد میزد. دلم سوخت. نمیدونم چرا همیشه دل بیچاره من باید بسوزه کسی نیست واسه من دل بسوزونه.

تا منو دید تعجب کرد و اومد سمتم .

منشی بلند شد وگفت :سلام آقای معینی ایشون با آقا سامان کار داشتن ولی خب وقت قبلی نداشتن ایشونم سرشون خیلی شلوغه

دایی فریبرز بی توجه به حضور منشی گفت :با سامان چی کار داری؟

آروم گفتم :دیشب سامان قبل شام گفت بیام شاید..شاید بتونم کاری واسه اون طرح بکنم

مثل اینکه خیلی اوضاع خراب بود که گفت:بیا ببین عیبی که نداره همه اومدن گفتن تو یه هفته نمیشه اینجور طرحی ، شاید تو بتونی دختر آوا

لبخندی زدم و گفتم :مرسی

منشی با تعجب به رفتار صمیمی ما زل زده بود .دایی نگاش کرد و گفت :چته به آقای عباسی زنگ زدی؟

منشی با تته پته گفت:ببخشید بله زنگ زدم

دایی گفت :بیا بریم ببینم تو چه میتونی بکنی

دنبالش رفتم در یکی از اتاقا رو باز کرد و رفت تو .

سامان با دیدنم از جاش بلند شد و گفت:خوشحالم اومدی.

دایی طرحو به سمتم گرفت و گفت :باید کامل شه .ببین میتونی روش کار کنی؟

نشستم رو یکی از صندلی ها و طرحو جلوم گذاشتم.

دایی گفت :من برم کار دارم سامان از عسل پذیرایی کن

سامان ابرویی بالا انداخت و گفت:مگه اومده مهمونی

دایی چشم غره ای بهش رفت که باعت خندم شد .
_حرف نزن انقدر ، بگو چشم

سامان سر تکون داد و گفت :چشم

سامان نشست کنارم و گفت :خوب نظرت چیه؟

لبخند ژکوندی زدم و گفتم: یه هفته فقط میشه روش فکر کرد چه برسه تموم شه این کلی کار داره تا بشه اونجور که باید.

بلند شد و گفت :پس تو هم نمیتونی کاری کنی

بلند شدم و طرحو لول کردم ._چرا میتونم ولی با خودم باید ببرمش چهارشنبه قبل از جلسه به دستتون میرسونمش

_خوب ما باید قبلش طرحو ببینیم نظر بدیم که خوبه یا…

پریدم وسط حرفش و گفتم :من اینو درست میکنم قول میدم ولی زمان زیاد میخوام

مردد نگام کرد که با اطمینان گفتم: مطمئن باش اونجوری که باید درستش میکنم

پوفی کشید و گفت: عسل بهت اطمینان میکنم ولی یادت باشه این طرح درست نشه بابامو جلو همه خورد میکنه آقا جون با اینکه مقصرش هم بابام نیست .میدونم باهات خوب نبوده اما درکش کن .

لبخند تلخی زدم و گفتم:عادت کردم .نگران نباش قبل جلسه به دستت میرسونمش

لبخندی زد و گفت :ممنون چایی یا قهوه

بلند شدم و گفت:نه ممنون کار دارم باید برم

_هر جور راحتی

ممنونی زیر لب گفتم .

سامان نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:بریم من میرسونمت

خواستم مخالفت کنم که گفت :حق مخالفت نداری دختر خاله، خودمم بیرون کار دارم
سر تکون دادم و گفتم من بیرون منتظرتم

اومدم بیرون که با دیدنم منشی از جاش بلند شد

لبخندی زدم و گفتم :راحت باشید
لبخند زوری زد و گفت:ببخشید شما چه نسبتی با آقا سامان دارید؟
_دختر خالشونم.

ابروش بالا رفت. یکم نگام کرد و به زور پوزخندش رو مخفی کرد و گفت:آها

آدما رو از رو ظاهر قضاوت نکن .بابام زیاد اینو میگفت

نگامو ازش گرفتم و نشستم منتظر سامان

بعد چند دقیقه ای سامان اومد و گفت :بریم به بابا گفتم ، سرش شلوغ بود گفت ببخشید نتونست بیاد خدافظی کنه

_مشکلی نیست بریم

با سامان اومدم بیرون و رفتیم پارکینگ

سوار ماشین شدم و گفتم :نیاز نبود تو زحمت بکشی، خودم میرفتم

همون جور که کمر بندش رو میبست گفت :عیب نداره گفتم که خودم کار داشتم .کجا برم؟

_میرم خونه خودم یکم لباس بردارم آقا جون امر فرمودن

از گوشه چشم نگاهی بهم انداخت و گفت:مجبور نیستی هر چی بگه قبول کنی

پوزخندی زدم و گفتم:تو هم بودی همین کارو میکردی همون طور که دایی و بقیه میکنن

نگاهی بهم انداخت و گفت:نمیدونم ولی شاید اگه من جای تو بودم انقدر زود وا نمیدادم

پوزخندی رو لبم نقش میبنده و میگم :کی تاحالا سرنوشت گذاشته من انتخاب کنم که الان بتونم. تاحالا به بن بست خوردی؟ میدونی بن بست زندگی کجاست؟وقتیه که نه حق رسیدن داری نه توان فراموش کردن گذشته.

_خب راستش من نمیدونم چی باید بگم فقط میتونم بگم گذشته رو فراموش کن
میخندم به حرفش.

گیج نگام میکنه و میگه :کجای حرفم خنده دار بود

_همه جاش .گذشته فراموش شدنی نیست. همیشه باهاته مثل همین الان گذشته مادر و پدرم باعث وصل شدن شما ها به من شده و دردسرهاش

_منظورت ماهانه؟

لبخند تلخی میزنم و میگم :همش ماهان نیست فکر کنم نیاز به توضیح نباشه رفتار بقیه با من .فکر کنم فقط عمه ساره از حضورم راضی باشه .

_خب من …

وسط حرفش میپرم و میگم :میدونی خیلی سخته برای کسی که آتش گرفته توضیح بدی که ندوعه. الان تو داری همین کارو میکنی

به سمت شیشه رو برمیگردونم تا حرف زدن رو متوقف کنم.
به قول مامان از دوست جدید رازت رو پنهان کن،
از دشمن قدیمی که طرح دوستی دوباره با تو ریخته خنجرت رو،
چون اولی باورت را نشانه می گیرد دومی قلبت رو

از سامان تشکر میکنم و میگم :ممنون تو برو به کارت برس دیگه من خودم میرم خونه آقا جون
نگاهش رو از روبرو میگیره و میگه :منتظرت میمونم تا بیای

اما من حواسم به کسی است که مقابل ساختمان مشغول خوش و بش با سرایدار است
بی توجه به سامان از ماشین پیاده میشم و با خوشحالی به سمت آرشام دویدم.

با دیدنم از آقا رحمان چشم برمیداره و محکم بغلم میکنه و زیر گوشم زمزمه میکنه :چطوری ابجی کوچولو.

ازش جدا میشم و میگم :من کجام کوچولو آخه .جرئت داری یه بار دیگه بگو کوچولو تا برم پیش هدیه از سابقه درخشانت بگم

میخنده و میگه :نه ترو خدا تازه آشتی کردیم
لبخندی میزنم و با خوشحالی از ته دل میگم :واقعا دلم واست تنگ شده بود
میزنه رو شونمو میگه : خیلی ها دلشون واسم تنگ میشه.
چپ چپ نگاش میکنم که با خنده میگه :باش بابا چه خبر چرا خونه نبودی ؟

تا میخوام جوابی بدم صدایی از پشتم میگه :عسل معرفی نمیکنی

به کل حضور سامان رو فراموش کرده بودم .

رو به آرشام که مشکوک منو نگاه میکنه میگم :این دوستم ، البته میشه گفت برادر ، آرشامه
ایشونم سامان پسر دایی من هستن.

تا اینو میگم آرشام با تعجب میگه :چی ؟پیداشون کردی؟

_نه پدربزرگم اومد سراغم بگذریم ماجرا طولانیه. سامان بازم ممنون تا چهارشنبه به دستت میرسونم.

سامان که معلومه از آرشام زیاد خوشش نیومده میگه: من منتظر میمونم تا بری وسائلت رو بیاری

آرشام به جای من میگه :شما بفرماین آقا سامان من میبرمش جایی بخواد بره

سامان پوزخندی میزنه و میگه :لزومی نمیبینم تا من هستم شما زحمت بکشید

جدی میگم :نیاز نیست سامان من خودم میام الان کار دارم تو هم برو به کارات برس
نیشخندی میزنه و به سمت ماشینش میره…

 

The post رمان نبض سرنوشت پارت۶ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa%db%b6/feed/ 10
رمان نفوذی پارت ۱۱ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%81%d9%88%d8%b0%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%81%d9%88%d8%b0%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/#comments Sat, 04 Jul 2020 19:52:16 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2667   ::::مهتاب:::: کنار زهرا نشسته بودم ولی توی فکر بودم… فکر اینکه فرهاد بخواد زندگی منو خراب کنه و از هم بپاشه! فکر اینکه فرهاد حتما نقشه توی سرش داره! اره،شاید ۲۲ سال پیش من دوسش داشتم … عاشقش بودم… حتی براش میمیردم… منی که بخاطر اون از خانوادم دور شدم و همراهش رفتم خارج …

The post رمان نفوذی پارت ۱۱ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

::::مهتاب::::

کنار زهرا نشسته بودم ولی توی فکر بودم…
فکر اینکه فرهاد بخواد زندگی منو خراب کنه و از هم بپاشه!
فکر اینکه فرهاد حتما نقشه توی سرش داره!
اره،شاید ۲۲ سال پیش من دوسش داشتم …
عاشقش بودم…
حتی براش میمیردم…

منی که بخاطر اون از خانوادم دور شدم و همراهش رفتم خارج از کشور زندگی کردم…

من زنی بودم که عاشق شوهرش بود…
و شوهرشو دوست داشت….
ولی من نمیخواستم که شوهرم یه خلافکار باشه…
نمیخواستم که قاچاق کنه…
میخواستم ی زندگی اروم و عادی داشته باشم.
نمیخواستم که ی روزی شوهرمو پشت میله های زندان ببینم!

ولی اون نخواست و نمیخواست…
اون راه خلافشو انتخاب کرد…
منم با یه خلافکار نمیخواستم زندگی کنم و نمیتونستمم زندگی کنم…
حتی شده بود بخاطر بچم!

نمیخواستم پسرم هم ی خلافکار بشه نمیخواستم بدونه پدرش خلافکار…

پس چرا الان میخواد وارد زندگی من بشه؟!

چرا دوباره میخواد اتیش زیر خاکسترو روشن کنه؟

اون برای من فراموش شدس!…

با صدای محدثه از فکر بیرون اومدم
-مهتاب حالت خوبه؟
لبخند کم جونی زدم و گفتم:
اره عزیزم خوبم ،فقط تو فکر بودم…

-اها رنگت پریده نگران شدم…
-منکه حالم خوبه، فعلا زهراست که حالش بد تر از همس…

-اره، از بس گریه کرد …هیچم نمیخوره….
قرص ارامش بخش بهش دادم و به زور گفتم ی دو ساعت بخوابه…
نگران دخترش….معلوم نیست الان باران کجاست…

-باید هم نگران باشه خب مادره!
ولی اینکه چیزی نمیخوره ممکنه حالش بدتر بشه و از حالش بره…

محدثه لب تر کرد حرفی بزنه که در سالن باز شد و میلاد و شایان اومدن داخل…

هر دو از چهرشون معلوم بود خبری خوبی ندارن…
بلند شدم به سمت میلاد رفتم و با نگرانی گفتم:
چیشد میلاد؟
خبری نشد؟
چرا قیافتون اینجوری؟

-میلاد لبشو به دندون کشید و این پا و اون پا کرد…
-بگو دیگه میلاد چیشد؟
اخر لب باز کرد و گفت:
باران دزدین ….
بهت زده فقط به میلاد نگاه میکردم که ادامه داد:
باران دبی…
از طریق یکی از جاسوس های همون باند فهمیدیم که یکی به اسم شهرام دخترای پولدارو میدزده و میفرستشون اون ور….

نفسم بالا نمیومد سر جام خشکم زده بود قبل اینکه دهن باز کنم چیزی بگم…
با صدای زمین خوردن کسی سرمو برگدوندم …
زهرا دیدم که از حال رفته و روی زمین افتاده سریع شایان به سمتش رفت…
و منو میلادم به سمتش رفتیم…
فک کنم حرف های میلاد رو شنیده و از حال رفته…

شایان زیر سر زهرا با دستش بلند کرد و اسمشو صدا زد…

محدثه با صدای لرزون گفت:
ببرینش بیمارستان…

شایان زیر پاهای زهرا رو گرفت و بلند کرد…
و با قدم های تند به سمت در رفت…
میلاد سریع تر شایان به سمت در رفت و درو براش باز کرد.

هر دو به سمت ماشین رفتن …
سریع گوشیمو از روی ویترین برداشتم و پشت سرشون رفتم.‌‌…

.
.

داخل راهرو نشسته بودیم و به زهرا سرم وصل کردن…

دکتر گفت تا فردا مرخص نمیشه بخاطر اینکه چیزی نخورده و بدنش ضعیف شده…

دکتر هم براش دارو های تقویتی نوشته بود…
شایان هم رفته بود دارو ها رو بگیره…
با صدای محدثه نگاهی بهش انداختم که گفت:

مهتاب هانا به تو زنگ نزده؟

منکه هر چی به شبنم زنگ میزنم جواب نمیده!….

-نه، هانا زنگ نزده…بزار ی زنگ بهش بزنم…ببینم این دو تا دختر کجا هستن؟
اونا هم که نمیدونن ما اومدیم بیمارستان ببینم کجا رفتن؟

شماره ای هانا رو گرفتم …بوق میخورد ولی جواب نمیداد!
دوباره شمارشو گرفتم ولی بازم بوق میخورد ولی جواب نمیداد!

دیگه داشتم نگران میشدم…
به محدثه نگاه کردم که اونم نگرانی تو چشاش موج میزد و گفتم:
هانا هم جواب نمیده…
گوشیش بوق میخوره ولی جواب نمیده…
تو هم ی بار دیگه به شبنم زنگ بزن…

-باش..
شماره شبنمو گرفت…
خدا خدا میکردم که حداقل شبنم جواب بده…
ولی محدثه گفت شبنم هم جواب نمیده…
لحظه ای ترس به دلم افتاد که نکنه اتفاقی براشون افتاده باشه؟

خدانکنه…نفوس بد نزنم…

نگاهی به محدثه کردم و گفتم:

اخه این دو تا دختر کجا موندن؟…
چرا گوشی هاشون جواب نمیدن؟
فک نمیکنن ما نگران میشیم؟

وای خدایا از دست اینا…
اخر ادمو سکته میدن…
با ترس و نگرانی که توی دلم بود بلند شدم و به سمت میلاد رفتم که ایستاده بود و تکیه اش به دیوار بود و داشت با گوشیش حرف میزد…

صداش کردم که کنار دیوار راسته ایستاد و با انگشت اشارشو نشونم داد به معنی اینکه ی لحظه صبر کنم…

صحبتش تمام شد و تماس قطع کرد …
توی چشماش نگاه کردم و گفتم:
به هانا زنگ میزنم جواب نمیده!

کمی بغض توی صدام بود ولی ادامه دادم:
شبنم هم گوشیشو جواب نمیده…
این دو تا دختر کجان؟
چرا گوشی هاشون جواب نمیدن؟
دارم نگران میشم میلاد یعنی چی شده؟
چرا زنگ نزدن؟ الانم که دیر وقت…کاش اصلا نمیزاشتم برن خبری از دوستای باران بگیرن…خودمون میرفتیم…الان نمیدونم دخترم کجاست؟
نمیدونم کی گریم گرفته بود که میلاد رد های اشک روی گونه هامو با دستش پاک کرد و گفت:
تو اروم باش …

بزار من ی زنگ به هانا بزنم …
گوشیشو از توی جیبش در اورد و شماره گرفت…

با چشم های اشکی نگاهش کردم و گفتم:
میلاد چیشد؟ جواب داد؟
-نه…گوشیش خاموش…

توی دلم اشوب بود نمیدونستم چیکار کنم ؟
محدثه بلند شد و به طرفم بود و با همون صدای نگران گفت :
چیشد؟
جواب دادن؟
-نه…

میلاد:به حمید میگم بره دنبالشون ببینم کجا موندن؟
-یعنی چی که حمید بره میلاد من دلم هزار راه میره تو میگی حمید بره؟؟

میلاد منو به طرف صندلی برد و روش نشوند، دستامو گرفت و جلوم به زانو گفت:
عزیز من اروم باش…منم همراه حمید میرم…
خصمانه نگاهش کردم و با بغض گفتم:
چجوری اروم باشم؟
بزار منم همراهت بیام…

میلاد دستامو ول کرد و گفت:

بزار ی زنگ به تلفن خونه بزنم ببینم نرفتن خونه؟
شماره گرفت و گوشی کنار گوشش قرار داد…

با صدا نفسشو بیرون داد و گفت:
نه، خونه هم نیستن…جواب نمیدن…
محتاطانه نگاهش کردم و نجوا کردم:
میلاد لطفا بزار منم همراهت بیام…من اینجا باشم از نگرانی میمیرم…

عزیز من ، من میرم …تو لازم نیست دیگه بیای…

هر اتفاقی افتاد یا هر خبری شد بهت زنگ میزنم ….خوبه؟

به چشماش نگاه کردم که چشماش هم داشت حرفشو تکرار میکرد و میگفت مهتاب بمون همینجا…
سرمو پایین انداختم و اروم گفتم :
باش
میلاد بلند شد و به سمت در خروجی رفت که در همین حین ماهان وارد شد..‌.

هر دو همونجا ایستادن …
میلاد داشت حرف میزد‌‌‌…
بعد از چند دقیقه هر دو از بیمارستان خارج شدن…!

من موندم و محدثه…با ی کوه نگرانی که داشتیم…

محدثه کمی اونور تر از من نشسته بود و حالش گرفته بود ، معلوم بود تو فکرم هست…

منم که بغضی که مهمون گلوم شده بود و در اخر نتونستم مهارش کنم…
و هاله ای اشک جلو چشامو تار کرد و دوباره قطره اشکی روی گونم فرود اومد…

دلم هزار راه میرفت …
یعنی دخترم کجا مونده؟
چرا به من زنگ نزده اگه جای رفته؟ بعد از عصری دیگه زنگ نزد …
چه اتفاقی اخه افتاده براشون؟
نگران بودم …
هم نگران دخترم …
هم شبنم هر دو با هم بودن..‌
همینطور قطره اشک روی گونم میریخت…
نفسم بند اومده بود…
نفس عمیقی کشیدم ….
و با دستم اشکامو پاک کردم و اروم زیر لب زمزمه کردم:
خدایا اتفاقی براشون نیفتاده باشه…

::::یاشار::::

(دبی)

بعد از رسیدن به دبی…
به عمارت رفتیم…
همون عمارتی که هیچ تغییری نکرده بود…

عمارت به اون درن دشتی نمیدونستم برای چی مسیح؟

هه!…البته مسیح که من میشناسم باید همه چیش لوکس باشه…
به خونه های کوچیک عادت نداره…

نگاهی به حیاط انداختم هر گوشش ی نگهبان بود!
معلوم خب…مسیح خان ..
شعارش همیشه همینه:
امنیت همیشه خوبه…
این امنیت نیست ی مشت چولمنگ دور خودش جمع کرده!

از روزی که پا توی این کار گذاشتیم هدفی داشتیم…
وقتی به هدفمون رسیدم میکشیم کنار …

روی یکی از صندلی های تراس نشستم و نفس عمیقی کشیدم…

با اینکه هوا سرد بود ولی وجود من اینقدر گرم بود که سوز سرما رو حس نمیکردم…

میخواستم سیگاری بکشم ولی لحظه ای فکرم رفت پیش اون دو تا دختری که مسیح اوردشون اینجا….

نمیدونستم میخواد با دختر میلاد رضایی چکار کنه؟
ولی ۹۹ درصد فک میکردم میفروششون به این شیخ های عرب….

بلند شدم و به سمت در رفتم باید میرفتم ببینم مسیح میخواد چکار کنه؟
و چه فکری توی سرش؟

حالا خوبه این عمارت خراب شده ای مسیح اسانسور داره نمیخواد این همه پله رو پایین رفت…
پوزخندی زدم و
به سمت اسانسور رفتم و دکمه هم کف زدم…

The post رمان نفوذی پارت ۱۱ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d9%81%d9%88%d8%b0%db%8c-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-11/feed/ 13
رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۸ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-18/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-18/#comments Sat, 04 Jul 2020 18:43:36 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2663   دیگه حرفی نزدم و این بار اون به سمت من اومد و گفت _عزیزم این شک های که داری می کنی خوب نیست داره اذیتم میکنه. من هیچ ارتباطی با کیمیا ندارم ما داریم توی یه خونه زندگی می کنیم مجبوریم با همدیگه کنار بیایم. نمیتونیم که جنگ و دعوا داشته باشیم همش می …

The post رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۸ appeared first on رمان دونی.

]]>
 

دیگه حرفی نزدم و این بار اون به سمت من اومد و گفت
_عزیزم این شک های که داری می کنی خوب نیست داره اذیتم میکنه.
من هیچ ارتباطی با کیمیا ندارم ما داریم توی یه خونه زندگی می کنیم مجبوریم با همدیگه کنار بیایم.
نمیتونیم که جنگ و دعوا داشته باشیم همش
می تونیم؟
حرفی نزدم ۱۰ دقیقه ای نگذشته بود که کیمیا با یه سینه بزرگ به سمت من اومد و یه لیوان چایی طرف من گذاشت و گفت
_ این چای نبات مخصوص توعه سر درد تو فوری خوب می کنه اینو تو بخور اینم صبحانه است
بدون اینکه به کیمیا حرفی بزنم اهورا به من گفت
_آره راست میگه شاید فشارت افتاده چای نبات حالتو بهتر میکنه.
کمی خودمو بالا کشیدم روی مبل نشستم
چای نبات اماده کرده بود عطر خاصی داشت یه بوی خوبی داشت.
گفتم با چی درست کردی؟

اون سمت میز نشست و گفت _توی کابینت های خونه کلی چای معطر و عرقیجات و این چیزا هست از اونا ریختم خیلی خودم دوست دارم خوشت نمیاد ؟
خوبه ای گفتم و دیگه هیچ کدوم حرفی نزدیم .
من تمام اون چایی رو خوردم احساس می کردم از مزه ی شیرین حالم کمی بهتر شده بود.

با بی حالی رو به اهورا گفتم خیلی خوابم میاد دلم میخواد بازم بخوابم دستش روی پیشونیم گذاشت و گفت
_تبم که نداری چرا اینقدر بی حالی؟

شونه ای بالا انداختم بلند شدم و به سمت اتاق رفتم دلم فقط خوابیدن می خواست بدنم خسته بود احساس می کردم انقدر کار کردم که کل وجودم خسته و کوفته است دراز کشیدم و اهورا وارد اتاق شد و گفت
_به نظرت بهتر نیست بریم پیش یه دکتر ؟
حتما یه اتفاقی افتاده که این همه بی حالی…
چشمامو بستم و گفتم دکتر لازم نیس بخوابم خوب میشم.
تا من بیدار میشم تو برو چیزایی که گفته بودم بخر تو خونه نمونیا با این زنه…

نفسش کلافه بیرون داد و گفت
_ من بالاخره از دست شماها دیوونه میشم .
باشه من رفتم .
خیلی زود به خواب رفتم چند باری می خواستم از خواب بیدار بشم اما باز بی حالی و کسل بودنم نمیذاشت و دوباره میخوابیدم.
به خواب طولانیم ادامه می‌دادم با احساس دست کسی روی صورتم به زحمت لای پلکامو باز کردم و به اهورا که کنارم نشسته بود نگاه کردم

_چرا بیدار نمیشی میدونی هوا تاریک شده دیگه وقت شامه و ناهارم نخوردی عزیزم.
پاشو
پاسو قربونت برم غذا بخور سرحال میشی.
به کمک اهورا بلندشدم
به خدا خیلی خوابم میاد هر چه قدر میخوابم دلم بیشتر میخواد م
نو بلند کرد و گفت

_عزیز دلم خواب خواب میاره ها هر چقدر بخوابی میتونی ادامش هم بخوابی …
دیگه خوابالو شدی اینجا کلی کار داریم .
امروز قرار بود کلی وسیله بگیریم ولی چون تو خواب بودی هیچ کاری انجام ندادیم.
کیمیا فقط داشت کارای خونه میکرد نهار پخت ..
شام درست کرد پاشو به زندگی مون برس عزیز دلم تو که میگی نمیخوای دخترمون نزدیکه اون باشه چرا این این دو تا رو با هم تنها میذاری ؟

با ناراحتی و شرمندگی گفتم به خدا دست خودم نیست اهورا دلم میخواد بخوابم منونمیشناسی مگه اصلا من آدمی نیستم که اینقدر بخوابه نمیدونم امروز چم شده …

به کمک که اهورا از اتاق بیرون رفتم احساس سرگیجه داشتم هنوز هم سرگیجم بهتر نشده بود کیمیا میزی چیده بود که باورم نمی شد که اون ایت غذاهارو درست کرده بود خیلی قشنگم چیده بود از کسالت من سوء استفاده می کرد این زن مونس با دیدن من به سمتم اومد و گفت _مامانی تو که نبودی با خاله کیمیا کلی کار کردیم همه جا را تمیز کردیم غذا درست کردیم خاله کیمیا گفت مامانت مریضه باید ماکارا بکنیم که اون خسته نشه.

نگاه بدی به کیمیا انداختم و دست مونس رو گرفتم باهم به سمت میز شام رفتیم پشت میز که نشسته‌ام اهورا بشقابم و پر کرد و گفت
_ همه این و میخوری ها وآیلین خیلی ضعیف شدی شاید به خاطر اینکه اینقدر کسل و بیحالی …

قاشق اول و توی دهنم گذاشته بودم کیمیا رو به اهورا گفت
_ ازشربتی که بعد از ظهر درست کرده بودم مونده …
اهورا اگه بری بیاریش بخوره شاید حالش بهتر بشه.
اهورا که انگار یادش افتاده بود با سرخوشی گفت
_ آره راست میگی خیلی خوشمزه بود بزار برم بیارم براش میدونم سر حالش میاره.

یه لیوان بزرگ شربت بجلوی روم گذاشت و گفت
_ از این بخوری حالت جا میاد بعد از ظهر من و مونس انقدر گرممون بود و بیحال بودیم کیمیا این ودرست کرد داد ما خوردیم حالمون جااومد …

برات خوبه مخالفتی نکردم وهمه شو سرکشیدم حق داشتن خیلی خنک و خوشمزه بود.
بعد شروع کردم به خوردن شام روی حالم انگار تاثیر داشت که بهتر شده بودم شام کامل خوردم وبا اهورا توی پذیرایی نشستیم کیمیا مانع از این شد که میز و جمع کنم گفت
_تو حالت خوب نیست من انجامش میدم تو استراحت کن.

از اینکه اینقدر مهربون شده بود واقعاً تعجب می کردم از اهورا پرسیدم
چه اتفاقی افتاده این دختر انقدر خوب و مهربون شده خبریه اهورا شونه ای بالا انداخت و موهامو بوسید و گفت
_ نه میدونم با کل کل و جنگ و دعوا نمیشه توی خونه ادامه داد برا همین شاید نظرش عوض شده .

بیشتر خودمو توی بغل اهورا جا دادم کنار گوشم آروم زمزمه کرد _حالت جا اومد دلم میخواد زودتر توی خونه…
توی این خونه جدیدمون با هم یکم حال کنیم
از اینکه توی هر موقعیتی می‌خواست حرف و به این چیزا بکشونه منو دیوونه میکرد روی سینه اش زدم و گفتم

_ تو فکر و ذکر دیگه ای نداری نه همه کار و زندگیت همینه که بشینی برنامه بچینی که باهم باشیم؟

خندید و گفت شوخی می کنم دختر میخواستم یه جوری کمی عصبانیت کنم که از این فاز ناراحتی بیای بیرون.

عزیزدلم تو که دیروز خوب بودی دیشب رفتیم بیرون خوش گذرونی ولی به خاطر دخترمون که گفت کیمیا رو دوست داره انقدر به هم ریختی که از دیروز حال و روزت شده‌این دورتو بگردم یه نگاه به من بنداز من فکر و ذکرم تویی اصلاً کیمیا رو می خوام چیکار وقتی تورو دارم نگران چی هستی؟
شاید خدا بهمون رحم کرد شوهرش با اوند بعد دختره رو برد و راحت شدیم.

شاید ما برای همیشه با هم رفیق موندیم باور کن هیچی بعید نیست ممکنه
منفی به همه چیز نگاه نکن شاید اصلاً کیمیا پشیمون شده
به خاطر همین کارها..

چقدر خوب بود که اهورا به همه چیز انقدر مثبت نگاه میکرد این طرز فکر و افکارش واقعا برام قشنگ بود کاش منم مثل اون بودم اما من مثل اهورا نبودم اهورا هیچ وقت از جانب من خیانتی ندیده بود خیالش راحت بود راحته راحت که آیلین همیشه ی خدا کنار من میمونه…
هرگز تنهام نمیزاره …
و قرار نیست بهم خیانت کنه…
اما اهورا به دفعات بهم خیانت کرده بود الان در سته مرد ایده عالی بود و من بی اندازد عاشقش بودم اما این زن مثل یک مار خوش خط و خال بود که توی زندگیمون چنبره زده بود سایه نحسش داشت همه چیز و توی تاریکی فرو می برد .
این که رفتارش تغییر کرده بود متعجب بودم اما کمی خیالم آرومتر شده بود چون دیگه خبری از کل کل و بحث و طعنه و کنایه ای نبود از تهدید و این چیزا هم خبری نبود می‌خواستم این ۹ ماه خیلی زود تموم بشه و هرچه زودتر شرش این زن از زندگیم کم بشه.

موقع خواب با دیدن مونس که توی بغل کیمیا بود عصبی رفتم و گفتم اینجا چه خبره کیمیا خودشو جمع و جور کرد و گفت
_ خبری نیست فقط قول داده بودم به مونس شب براش قصه بگم برای همین اینجام.
گفتم برو از اتاق دخترم بیرون خودم براش قصه میگم.
باشه گفت بدون حرف یا حتی بحث دیگه ای از اتاق بیرون رفت مونس با اخمای توی هم بهم پشت کرد و گفت
_ این چه کاری بود کردی مامان من دلم می خواست خاله کیمیا برام قصه بگه…
انقدر قصه های قشنگ بلده!

کنارش روی تختش نشستم و گفتم دختر مامان یه روز مامانت مریض بود اینقدر با این خاله کیمیا دوست شدی ؟
عزیز دلم تو نباید زیاد وابستش بشی چون قراره که از اینجا بره موندگار که نیست راضی بشو نبود نه قانع می‌شد نه راضی نه کوتاه می‌آمد هر کاری کردم باهام آشتی نکرد و حتی دیگه از من قصه نمی خواست برای همین توی اتاق تنهاش گذاشتم و به اتاق خودمون رفتم اهورا روی تخت دراز کشیده بود کنارش نشستم اون نگاهی به صورت بیحالم انداخت و گفت

_ ایلین خانم که باز اخماش رفت توی هم چی شده؟

نگاهی بهش کردم و گفتم
مونس باهام قهر کرد چون نذاشتم کیمیا براش قصه بگه عجب گیری کردم آوردن این زن توی زندگیمون بزرگترین اشتباهم بود کاش میتونستم بگم غاط کردم وهمه چیرو جمع و جور کنم…
وبگم من پشیمونم نمیخوام دیگه…

اهورا موهامو به هم ریخت و گفت

_از دست تو خودتم نمیدونی چی میخوای یه مدت پدر منو در آوردی بچه می خوام بچه می خوام تا بذارم اینکارو بکنی اون بالا سرمون اومد باز گفتی نه این زنیکه بیاد پیش ما کیمیا با ما زندگی کنه جلو چشام باشه الان که اینجوری شده کیمیا عقب‌نشینی کرده دیگه کاری به کارمون نداره مثل بچه آدم نشسته سر جاش تو شروع کردی؟
عزیز دلم همه چی خوبه ببین فقط فقط ۸ ماه مونده این ۸ ماه بگذرونیم دیگه همه چی حله.

نفسم رو بیرون سرم روی سینه اهورا گذاشتم و گفتم امیدوارم این طوری که تو میگی بشه ولی اهورا حالم خیلی بده همش که می خوابم راهم میرم سرگیجه میگیرم .
نمیدونم چم شده !
شلید غذاییه که دیروز خوردیم به من نساخته؟

اهورا کمی نگران گفت
_عزیزم من که میگم بریم دکتر ببینیم چه خبر اگه به خاطر غذایی بود که خوردیم منو مونس از همون غذا خوردیم حتی کیمیا بولی هیچکدوممون طوریمون نیست..
م به خاطر غذا نیست نمیدونم منم.
ولی فردا میریم پیش یه دکتر …

باشه ای گفتم و خیلی زود دوباره توی بغلم اهورا به خواب رفتم.

با سر و صدایی که باز از خونه میومد چشمامو باز کردم و به زحمت از اتاق بیرون رفتم دستمو به دیوار گرفته بودم تا سرگیجه منو نقش زمین نکنه با دیدن اهورا و مونس کیمیا و یه نفر دیگه که داشت با اهورا مبلا رو جابجا می‌کرد متعجب رو بهشون گفتم
اینجا چه خبره؟
اهورا گوشه ی مبلی که دستش بود رو روی زمین گذاشت و به سمتم اومد و گفت
_عزیز دلم مبلا رسیدن دیروز رفته بودم گفته بودم بفرستن.
داریم جا به جا شون می کنیم.

کمی فکر کردم و کی به اهورا گفته بودم مبل بگیره یادم نبود ؟
نمی دونم …
شاید هم گفته بودم !
کنار دیوار روی اون صندلی قدیمی نشستم و بهشون نگاه کردم کارشون که تموم شد اهورا نزدیک مین شد گفت

_ بهتری جونم حالت خوبه؟

سرمو تکون دادم و گفتم
نمیدونم اما من یادم نیست به تو گفته باشم مبل بخری چشماشو گشاد کرد و گفت
_ واقعاً حالت خوبه عزیزم؟
تو دیروز یک لیست بلندبالا به من ندادی گفتی برو اینا رو بگیر کنار این زنیکه نمون؟
منم رفتم گرفتم دیگه تو لیست مبلم بود گفته بودی نیاز نیست انتخاب کنی چون اینجا خونه خودمون نیست فقط یه مبل راحتی باشه من هم گرفته بودم امروز برامون آوردن…

نمیدونم احتمالاً حق با اهورابود و من به خاطر اینکه زیاد خوابیدم گیج می زدم.
مونس با دیدن من ازم رو گرفت وبه زنی که رقیب مادرش بود پناه میبرد اما مهم نبود فقط باید تحمل می‌کردم این چند ماه میگذشت.
اهورا دستمو گرفت و منو بلند کرد و گفت
_پاشو عزیزم پاشو بریم لباسه تو عوض کن آماده شو بریم پیش دکتر دیگه واقعا دارم نگرانت .

من نگرانی نداشتم چرا باید نگران می شد ؟
تمام این سال ها سر وقت بیدار شده بودم سر وقت خوابیده بودم این یکی دو روزه به خاطر فشار عصبی که روم بود یکم بیشتر از حد معمول خوابیده بودم چرا داشت بزرگش می کرد؟

رو به او گفتم
بزرگش نکن لطفاً چیزی نشده که حالا دو روز یکم زیاد خوابیدم انقدر بهت برخورده؟
متعجب کمی ازم فاصله گرفت و گفت

_عزیزم چی باید بهم بر بخوره؟
من نگران حالتم از تو بعیده این کارا فکر می کنی مثلا من به فکری چیم واقعا ؟
این انتظار ازتوندارم که اینطور در مقابل نگرانیه من جبهه بگیری.

کنارش زدم و به اتاقم رفتم حالم خوب نبود اصلا دلم نمی خواست باهاش بحث کنم وارد اتاق شدو کنارم روی تخت نشست و گفت

_ هر چی تو بگی عزیزم هیچی من نمیگم.
من نگرانت نیستم اصلا..
ولی به نظرت به خاطر این سرگیجه ای که داری بهتر نیست بریم پیش دکتر تا بدونیگ چیکار باید بکنیم قرصی چیزی شاید داد حالت خوب شد !

نفسم رو بیرون دادم و گفتم باشه بریم
دیگه چیزی نگفتم خودش لباسامو تنم کرد آمادم کرد و دستمو گرفت و با هم از خونه بیرون رفتیم .

رو بهش گفتم میخواستم مونسم با خودم بیارم و اون با اخم گفت
_ دیگه داری اذیت می کنی مگه بچه شد ؟
مونس و کجا ببریم وسط مطب دکتر؟
دورت بگردم اینطوری نکن خودت میدونی من بدجوری اعصابم خورد میشه ها دیگه توان ناز کشیدنمم ته میکشه اون موقع یه چیزی میگم نباید که دلخور میشی.
یه کمم به من بدبخت فک کن..
دیگه حرفی نزدم واقعاً احساس میکردم اهورا رو دارم ناراحت می کنم دلم اینو نمیخواست تا وقتی که به مطب دکتر برسیم هر دو نفرمون سکوت کردیم غرق بودیم توی فکر و خیال های خودمون وارد مطب که شدیم و منشی بهمون گفت باید چند دقیقه ای منتظر بمونیم تا مریضی که پیشه دکتر بیرون بیاد کناره هم توی اتاق انتظار نشستیم.

با صدای منشی وارد اتاق دکتر شدیم .
مرد مسنی بود که با خوشرویی بهمون اشاره کرد بشینیم.
روبروش نشستیم و من واقعا از اینجا بودنم ناراضی بودم و این و میشد حتی از صورت
اخموی من فهمید.

به جای من اهورا شروع کرد به توضیح دادن حالم.

اما دکتر انگار راضی نشد با حرفای اهورا که رو به من گفت
_دخترم چ‌را ساکتی مگه تو مریض نیستی؟
با زبونم لبم تر کردم و گفتم
چرا اقای دکتر دوروزه که بی حال و خواب الودم و کمی سر گیجه دارم به همسرم گفتم نیازی نیست وقت دکترو بگیریم چون برای اولین باره اینطوری شدم و حتما یکی دور دیگه حالم بهتر میشه اون راضی نشد.
دکتر تک خنده ای کرد و گفت
_پس ناراضی هستی که اینجایی!
سکوت کردم و
دیگه حرفی نزدم و دوباره به اهورا شروع کرد به حرف زدن…
دکتر باز من و مخاطب قرار دادگفت
_بیا اینجا بشبن تا معاینه ات کنم دخترم.
از جام بلند شدم. درست کنار دکتر روی صندلی نشستم..
دکتر با سیل عظیمی از آزمایش و عکس و این چیزا از مطب راهیمون کرد .
من حال و حوصله هیچ کدوم از اینا رو نداشتم روبه اهورا گفتم من برای این آزمایش ها و عکس ها و این چیزا نمیرم اما اهورا با اخم پاشو روی ترمز گذاشت و کنار خیابون ماشینو نگه داشت و گفت

_این کارا چیه که می کنی آیلین احساس می کنم دارم با مونس حرف میزنم عزیزم تو باید مشخص بشه که چرا دو روزه اینه حال و روزت چرا داری اینطور هم خودتو هم مارو اذیت می کنی ؟
دختر خوب ببین من شوهرتم خودت خوب میدونی که چقدر عاشقتم ولی من عاشق آیلین مهربون و حرف گوش کنه خودمم این ایلینی که از امروز صبح از خواب بیدار شده و فقط داره مخالف منو حرفام رفتار میکنه اصلا خوشاینده من نیست.
میریم آزمایش میدی همه چیز ایشالا که رو به راهه بعد با خیال راحت میرسیم به زندگیمون قرار نیست اتفاقی بیفته فقط و فقط می خوام خیالم از بابت اینکه حال خانومم خوبه راحت بشه پس اینقدر مخالفت نکن.

حرفاشو کاملاً جدی زده بود پس جای مخالفتی هم نداشت سرمو پایین انداختم و شروع کردم به ور رفتن با ناخونامو زمزمه کردم
تو دیگه منو دوست نداری همش باهام با عصبانیت و بداخلاقی حرف میزنی دستشو روی دستم گذاشت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم و گفت

_عزیزم این چه حرفیه که میزنی من تو رو دوست ندارم؟
اینکه نگرانتم این که می خوام ببینم حالت خوبه یا نه چرا این حال و روزه می کنم اذیتت می کنم ؟
اگه بگم باشه عین خیالمم نیست صبح تا شب به خواب سردرد داشته باش اون موقع میشم شوهر خوب و ایده آل ؟

عزیزم میدونم به خاطر حضور کیمیا توی زندگیمون تحت فشاری میدونم داری اذیت میشی اما یه نگاه به گذشته بنداز من باعث حضورش نبودم تو خودت خواستی الان چرا داری با من این طوری رفتار میکنی

بدجوری حق با اهورا بود من این حال و روزم فقط و فقط بخاطر خودم بود کم آوردم جلوی اهورا….
جلوی زندگی….
پیش اون کیمیا…
تنها چیزی که الان شاید آرومم میکرد گریه بود پس خودم و رها کردم و شروع کردم به گریه کردن اهورا اما بیکار نبود دستمو کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت
_گریه نکن عزیزم گریه نکن خانومم همه چی روبه راهه چندتا آزمایش میدی خیالم راحت میشه که خانم من عشق من حالش خوبه خوبه فقط می خوام سلامت باشی می خوام بخندی می خوام مثل همیشه این ور اون ور بری نکه همش روی تختخواب باشی…
دور تو بگردم اینطوری نکن قلبم درد میگیره ها میدونی که من طاقت گریه های تو رو ندارم…
کمی که گذشت گریه ام بند اومد اهورا منو از خودش فاصله دادو اشکای روی صورتم رو پاک کرد و گفت
_نگاهی به خودت انداختی توی آینه دیدی خودتو دورت بگردم بی‌رنگ و رو شدی به خودت نمیرسی اون ایلین سابق نیستی.
چیزی از اون آیلین شروشیطون نمونده چرا اینکارو با خودت می کنی؟

تازه یادم افتاد من چه قولی به راحیل داده بودم بهش قول داده بودم به خودم میرسم یه ادم دیگه میشم اما از وقتی اینجا اومده بودیم حال و روزم خیلی بد شده بود رو به اهورا کردم گفتم
اول بریم آزمایش بدیم بعد باید برم جایی.
کمی مشکوک نگاهم کرد و گفت
_ کجا به سلامتی کار داری ایلین خانم؟

صورتمو خودم پاک کردم و گفتم یه قولی به راحیل دادم باید بهش عمل کنم باشه گفت و بی حرکت به سمت آزمایشگاهی که همون نزدیکی بود رفت زیاد طول نکشید که ازم خون گرفتن و بعد از اونجا بیرون اومدیم .
روبه اهورا گفتم به نظرت میشه این ورا آرایشگاهی جایی پیدا کرد که من یه کمی به خودم برسم؟

با خوشحالی به سمت اطراف نگاه کرد و گفت
_ پیدا می کنم برات عشق دلم چرا که نه ؟
همینه آیلینه من اینطوریه به خودش میرسه به خودش اهمیت میده زندگی رو دوست داره منو دختر منو دوست داره …
خوشحال بودم که به خودم اومده بودم و می خواستم کاری که قبلاً تصمیم گرفتم انجام بدم منو جلوی یه سالن زیبایی بزرگ که نمی دونستیم اصلا کارشون خوبه یانه پیاده کرد و گفت

_ امیدوارم عروسک منو عروسک تر کنن وگرنه میام اینجا رو روی سرشون خراب می کنم.

گونشو بوسیدم و با خنده گفتم حتماً کارشون و خوبه نگران نباش اگه بد بود من میام سراغت میرم‌یه آرایشگاه دیگه …

خندید و گفت
_ تو هر طوری که باشی برای من همین عروسکی هستی که همیشه بودی پس نگران این چیزا نباش اگه خوشحالم که داری میری به خودت برسی فقط و فقط به خاطر خودته دوست دارم همیشه شاد باشی همیشه حالت خوب باشه.

دوباره گونشو بوسیدم از ماشین پیاده شدم وقتی وارد اون سالن بزرگ شدم به قدری شلوغ بود که باورم نمیشد دیگه داشتم با دیدن کسی که اونجا بودن و صورتهای بی نظیرشون و رنگ موهای قشنگ تر از چیزهایی که قبلا دیده بودم مطمئن می شدم اینجا انتخاب مناسبی بوده.

با خوش رویی بهم خوش آمد گفتن و ازم پرسیدن که می خوام چیکارا اینجا بکنم شماره راحیل رو گرفتم و بهش گفتم عزیزم اومدم سر قولم باشم این تو این آرایشگر خودت بهش بگو که چیکار کننن…

راحیل با خنده شروع کرد به حرف زدن با آرایشگر نمیدونستم داره بهش چی میگه اما مطمئن بودم سلیقه راحیل حرف نداره پس خودمو به دست آرایشگرا و نظرات راحیل سپردم و بی صدا سر جام نشستم هنوزم خسته بودم و از وجودم خستگی می بارید پس خیلی زود به خواب رفتم و حتی با اینکه این همه آدم اینجا بودن و سر و صدای زیادی بود
وقتی منو بیدار کردن فهمیدم نشسته خوابیده بودم ارایشگر رو بهم گفت کار رنگ موهات تموم شده میخوام بشورمشون عزیزم.

با تعجب از آرایشگر پرسیدم این همه ساعت من نشسته خوابیده بودم آرایشگر لبخندی زد و گفت
_ آره عزیزم خواب بودی خوابتم انگار خیلی سنگینه چون با این همه سروصدا بیدار نشدی .

متعجب بودم خواب من هیچ وقت سنگین نبود وقتی سرمو شستن وقتی موهامو سشوار کشیدن تازه بهم اجازه دادن که موهامو ببینم بی نظیر شده بود یه رنگ بلوند استخوانی که خیلی خیلی زیاد به صورتم میومد از بین موهای مشکی هایلایت استخونی در آورده بودن و بی انداز قشنگ شده بود باورم نمیشد که این موها مال منه کمی دور خودم چرخیدم و گفتم خیلی خوشگل شده باورم نمیشه موهای منه…
آرایشگر منو دوباره روی صندلی نشوند
_ هنوز خیلی مونده قراره انقدر تغییر کنی که همسرت تو رو نشناسه لبخندی زدم و با رضایت خودمو به دستش سپردم…

چند ساعتی رو اونجا بودم انقدر کارشون طول می‌کشید که منه خسته رو خسته و خسته تر کرده بودن.
بالاخره وقتی کارم تموم شد و با رضایت به صورت جدیدم به موهای جدیدم توی آینه نگاه کردم دست مریزادی به آرایشگرا گفتم مدل ابروهام تغییر کرده بود توی چشمام لنز گذاشته بودن موهام رنگ شده بود آرایش ملیح و خیلی خاصی روی صورتم بود رژلبم با همیشه فرق داشت رنگ مات اما خیلی پررنگی بود.
حتی به ناخونامم رحم نکرده بودن…
ناخنامم کلی تغییر کرده بود ناخن های کوتاه همیشگیم حالا تبدیل به ناخن های بلند و خوش رنگ هلویی شده بودن.
حس خوبی داشتم از این تغییر…
حس خیلی خوبی داشتم از این تغییر در آخر با اصرار آرایشگر موهامو کمی کوتاهتر کرده بودم می دونستم اهورا با این کارم خیلی مخالفه اما دیگه نتونستم جلوی این آرایشگرا را بیشتر از این مخالفت کنم و بالاخره تسلیم شدم .
من الان یه ادمه دیگه بودم قبل از اینکه بخوام به اهورا زنگ بزنم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم راحیل با لبخند جوابشو دادم و یه گوشه خلوت نشستم

جانم راحیل.
_کارت تموم شد یا نه سریع برام یه عکس بفرست ببینم چه شکلی شدی!

خندیدم و باشه ای گفتم درسته حالم بهتر شده بود درسته روحیه ام خیلی تغییر کرده بود اما این چیزی از نگرانیخ درونیم کم نمی‌کرد اسم‌راحیل و صدا زدم که نگران گفت _جانم عزیزم چیزی شده؟

از اینکه حرفامو بدون اینکه بگم میخوند خوشحال بودم داشتن چنین دوستی توی این زمونه واقعاً غنیمتی بود بزرگ.

رو بهش گفتم نمیدونم چم شده راحیل از وقتی اومدیم اینجا همش بی حال و کسلم همش دلم می خواد بگیرم بخوابم نمیدونم چه مرگم شده .
اهورا ازم ناراحته میگه منو اینجوری نمیخواد ببینه .
میگه آیلین همیشه رو میخواد اما من واقعا دست خودم نیست.

راحیل نگران گفت
_عزیز دلم از بس که به خود سخت گرفتی الان دیگه از پاافتادی .
آخه من به تو چی بگم تو چی کم داری؟
شوهرت به این خوبی دخترتون مثل دسته گل..
چی کم داری؟
فقط اون زنیکه تو زندگیته که اونم کوتاه مدته و رفتنی قرار نیست که بمونه و موندگار بشه.
خواهش می کنم به خودت بیا اینقدر سخت نگیر کاری نکن شوهرت بیشتر از این ازت فاصله بگیره نمیخوام اهورا از تو دل سرد بشه باید کنارش باشی.
تو الان اونجا باید کنارش باشی نباید تنهاش بذاری تا اونم تمام وقتش رو با اون کیمیا پر کنه…
اهورا دیگه سر کار نمیره میدونی که همه کاراش از توی خونه انجام میده خوابیدنه تو گوشه گیریه تو باعث میشه که اهورا بیشتربا اون وقت بگذرونه و بیشتر باهاش صمیمی بشه و خدایی نکرده گذشته براش زنده بشه .
تو که نمیخوای ؟

 

The post رمان خان زاده جلد دوم پارت ۱۸ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%ae%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ac%d9%84%d8%af-%d8%af%d9%88%d9%85-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-18/feed/ 4
رمان نبض سرنوشت پارت ۵ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-5/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-5/#comments Sat, 04 Jul 2020 08:02:26 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2660 آیلین یکی از گوجه های سالم رو به طرفش پرت کرد که سینا جاخالی داد و خورد به دیوار ماهان نگاهی به دیوار کرد و گفت :زحمت خودت رو زیاد کردی ، بعدم رفت بیرون. آیلین عصبی از آشپزخونه رفت بیرون. آذین همون طور که میخندید گفت : ـمن برم دنبالش الان میام. آذین که …

The post رمان نبض سرنوشت پارت ۵ appeared first on رمان دونی.

]]>
آیلین یکی از گوجه های سالم رو به طرفش پرت کرد که سینا جاخالی داد و خورد به دیوار

ماهان نگاهی به دیوار کرد و گفت :زحمت خودت رو زیاد کردی ، بعدم رفت بیرون.

آیلین عصبی از آشپزخونه رفت بیرون. آذین همون طور که میخندید گفت : ـمن برم دنبالش الان میام.

آذین که رفت سینا اومد کنارمو گفت :جرئتت خیلی زیاده میدونستی؟

چاقو رو دستم گرفتم و مشغول خورد کردن گوجه و خیار شدم و گفتم :منظور؟

یه خیار برداشت و گاز زد و گفت :من بهت گفتم میخوام اونا رو با خودم بیارم و تو بازم اومدی و مسابقه دادی .نمیترسی دهنشون رو باز کنن؟

نگاهی بهش انداختم و گفتم :بگن که چی من به پول دیشب نیاز داشتم.

خندید و گفت :نوه حاج احمد معینی باشی و واسه پول مسابقه بدی .

پوزخندی زدم و گفتم :نوه حاج احمد معینی باشی و دختر بازی کنی و شرط بندی .
خندش قطع شد که ادامه دادم :من به پول کسی نیاز ندارم خودم واسه به دست آوردنش تلاش میکنم.

تا خواست حرفی بزنه آذین و آیلین اومدن .
آیلین نشست رو صندلی و گفت :سینا از چشمم دور شو تا از صحنه روزگار محوت نکردم .

_باز نشستی چرت و پرت خوندی؟ هی واقعا متاسفم واسه مردمی که بخوان تو وکیلشون بشی .
اینو گفت و سریع رفت بیرون .

آیلین چند بار نفس عمیق کشید و گفت :از هر چی پسره متنفرم .سینگل راحتم!

آذین آهی کشید و گفت :پس حالا حالاها آرامش نداریم از دست تو

آیلین چشم غره ای بهش رفت و رو به من گفت :خورد کن ببینم چه جوری خورد میکنی. خدای من مامان بزرگ چه جوری تحملش میکرده

لبمو گاز گرفتم تا نخندم و گفت :پاشید برید کمک عمه ساره و فرنوش جون میزو بچینید.

_فکر کنم اتفاق بدی افتاده باشه آخه زن دایی فرنوش امشب اصلا سر حال نیست

با حرف آذین نگام چرخید طرف فرنوش جون .حق با آذین بود .به احتمال زیاد قضیه سر بهار و ماهان باشه فکر کنم زیاد خوشش از بهار نمیاد.

آیلین شونه ای بالا انداخت و همون جور که دست آذین و میکشید به طرف عمه ساره گفت :چه میدونم ببین باز چیشده .انگار آرامش واسه این خانواده حرومه

کاشکی هر چی زودتر امشب تموم شه .واقعا تحملش رو ندارم .دستی به سرم کشیدم .سالاد و برداشتم و به سمت بقیه رفتم .

عمه ساره لبخندی زد و گفت :مرسی عزیزم
_خواهش میکنم. دیگه کاری نیست
_نه آیلین برو بقیه رو صدا بزن بیان.
آیلین پوف کرد و از جاش بلند شد…..

آیلین عکسو نشونم داد و گفت :نگاه طرف چه جیگریه
ریز خندیدمو گفتم :یکی قبل شام داشت میگفت سینگل راحت ترم .
_اون قبل شام بود. نگفتی نظرت چیه؟
_بد نیست
اخمی کرد و گفت:فقط بد نیست؟؟ شنیدی میگن گربه دستش به گوشت نمیرسید میگفت آه آه بو میده مثال تو .به این خوشگلی دارم سعی میکنم مخشو بزنم

پوزخندی زدم و گفتم :آرزو بر جوانان عیب نیست
.
تا خواست جوابمو بده صدای بلند آقا جون مانع شد :ـ فریبرز تا آخر این هفته مهلت داری من یه چیز عالی میخوام.

دایی فریبرز نالید :آقا جون من تا آخر این هفته یکی رو از کجا پیدا کنم کاملش کنه.

دایی فرهاد دخالت کرد :آقا جون اون طرح مشکله بیشتر وقت میخواد. اگه وقت بیشتر بدین ماهانم….

آقاجون نزاشت حرفش تموم شه و گفت:هر کاری میخواین بکنین فقط تا آخر این هفته باید اون طرح آماده باشه .جوری هم باشه نظر هیئت مدیره رو جلب کنه و البته نظر خودمو.

انگار حق با سامان بود این موضوع واسه آقاجون خیلی مهمه .

دایی فریبرز سر تکون داد و گفت :چشم آقاجون

برام جالب بود همه ازش حساب میبردن. ولی شاید اگه خود منم بودم میگفتم چشم جوری حرفی میزنه که کسی نمیتونه اعتراض کنه.

آقا جون نشست سر جاش و گفت : همگی واس هفته بعد آماده باشن یه نامزدی در پیش داریم .امروز به عسکری واسه امشب گفتم ولی مثل اینکه کار داشت

آیلین با تعجب گفت :نامزدی ؟کی با کی ؟

بهار مشتاق بود به آقاجون چشم دوخته بود .نگاه بقیه هم رو ماهان و بهار و آقاجون در گردش بود .انگار همه یه جورایی خبر داشتند

آقا جون نگاهی به من کرد و نگاهی به ماهان و بعد گفت :ماهان و عسل.

مات خیرش شدم .گفت عسل! نه انقدر فکرم درگیر ماهانه حتما اشتباه شنیدم .

ولی با صدای دایی فرید مطمئن شدم که درست شنیدم :اما آقا جون خیلی زود نیست واسه همچین تصمیمی؟

چی میگفت زود نیست؟این ماجرا کلا درست نیست .سر و تهش اشکال داره. من میدونم ماهان از من بدش میاد. مطمئنم

دایی فریبرز هم پشتیبان دایی فرید گفت: حق با فریده آقاجون. بعدم به نظرم بهتره خودشون تصمیم بگیرن. درسته عسل بچه آواس اما ما کلا یه ماهه میشناسیمش.

لال شده بودم .لال شده بودم که جواب دایی فریبرز رو ندادم .جواب تیکشو ندادم هنوز تو شوک اون دو تا اسم کنار هم بودم.ماهان گفته بود دوست نداره اسمم کنار اسمش بیاد .گفته بود…

عمو بهادر پدر آیلین گفت :فریبرز این مسئله به ما ربطی نداره

ماهور با طعنه میگه :آقا بهادر اگه یکم به گذشته فکر کنین شاید ربطش رو پیدا کنین .

با صدای آقاجون همه ساکت شدن _کافیه من حرفمو یه بار زدم .هر کدومشون هم مخالفت کنن،هر دو نه تنها از ارث محرومن بلکه دیگه از نظر من جزئی از این خانواده نیستن.

دلم میخواست بگم منو که همین جوریشم خیلیاتون حسابم نمیکنین .اما منظورش بیشتر با ماهان بود. میدونستم دایی فرهاد رو حرف آقا جون حرف نمیزنه و اگه آقاجون بگه ماهانو….

با صدای دایی فرهاد از افکارم اومدم بیرون _آقاجون این مسئله به زمان بیشتری احتیاج داره .

آقا جون بی توجه به حرفاشون روبه ماهان گفت :خب نظرت چیه؟

خواستم چیزی بگم که آقاجون با صدای بلند و رساش گفت :گفتم ماهان هر وقت گفتم حرف بزن .

منتظر به ماهان چشم دوختم که بلند شد از جاش و گفت :من مشکلی ندارم.
چشمام گرد شد و خیره نگاش کردم .
_نظرتو چیه عسل؟

دایی فرهاد دخالت کرد و گفت:آقا جون اجازه بدید حداقل یه چند دقیقه باهم حرف بزنن

آقا جون مکثی کرد و گفت: برید تو همین اتاق سریع تمومش کنید.

راه افتادم سمت اتاق و ماهانم پشت سرم اومد تو درو بست.

سریع برگشتم طرفش و گفتم:معلوم هست چته؟

گردنشو ماساژ داد و گفت :ببین من دوست ندارم با آقا جون سر لج بی افتم. نهایتا یا هم خونه میشیم یه سال و بعد طلاق.یا تو توی خونه خودت منم واس خودم یه خونه میگیرم.

عصبی خندیدم و گفتم :هیچ میفهمی چی داری میگی مگه الکیه بحث زندگی ماهان. من مطلقه به حساب میام مگه نمیدونی مطلقه یعنی چی .بعدم حتی اگه طلاقم نگیریم شاید من از کسی خوشم اومد .

پوزخندی زد و از جلو در کنار رفت _بیا برو اینا رو به آقا جون بگو

محکم گفتم : باشه میرم میگم. من نمیتونم زندگیمو خراب کنم مگه الکیه من…

صدای زنگ گوشیم نزاشت حرفمو تموم کنم .کلافه گوشیمو در آوردم و دیدم آرشامه

_جواب بده از نگرانی درش بیار البته این قضیه رو  هم براش توضیح بده

رد تماس دادم و گفتم:به تو ربطی نداره. برو کنار میخوام برم با آقاجون حرف بزنم

_باش برو مثل همیشه بی کس و کار. برای تو عادیه که .میدونی وقتی آقاجون حرف بزنه هیچکس رو حرفش حرف نمیزنه. وقتی بگه هیچکس نباید با تو ارتباط داشته باشه یعنی هیچکس.

چشمامو با درد باز و بسته کردم و نگاش کردم .

آروم تر ادامه داد: میدونم چقدر حسرت داشتن این خانواده رو داشتی میدونم بعد یه ماه نمیتونی به این راحتی فراموش کنی همه چی رو. منم واسه آیندم برنامه ریخته بودم واسه لحظه به لحظش. از رو علاقه که نمیخوام بگیرمت. خودت بهتر میدونی که دیگه دوست ندارم .اون علاقه یه اشتباه بچگانه بود.

لبخند تلخی زدم و گفتم :میدونم
نفس عمیقی کشیدم و نشستم رو صندلی.

“ماهان”
هیچوقت بچه حرف گوش کنی نبودم که الان باشم .از اینکه گفت عسل تعجب کردم .فکر میکردم میخواد بهارو بگه که اگه میگفت یک ثانیه تعلل نمیکردم اما عسل…

از جاش بلند شد و آروم گفت :خیلی خوب باشه.
نمیدونستم خودم میخوام چی کار کنم .

رفتیم بیرون و همه منتطر به عسل چشم دوخته بودن

آب دهنشو قورت داد و آروم گفت:من..من مشکلی ندارم.

آفا جون لبخندی از سر رضایت زد و رو به بابا گفت:فرهاد واسه هفته دیگه مقدماتش رو فراهم کن.

بابا نگاهی به من و عسل کرد و گفت :چشم آقا جون…..

مامان کنار بابا نشست و گفت :فرهاد تا کی هر چی آقاجون میگه؟ اصلا موافقت ما مهم هست؟

بابا جرعه ای از چایش خورد و گفت :اونجا میتونستی اعتراض کنی فرنوش پس خواهشا حرف نزن.

مامان نالید :بابا من نباید دختری که مورد تایید خودم باشه انتخاب کنم واسه پسرم
عسل دختر خوبیه ولی ما که از گذشتش خبر نداریم .خبر نداریم تو این ۲۵ سال چی کارا کرده .

_مامان ترو خدا، چرا اینجوری شدی ؟
با صدای مریم سرمو به طرفش برگردوندم .

مامان عصبی گفت :نه خیر مثل اینکه هیچ کدوم نمیفهمین من چی میگم
مریم نشست کنارشو گفت :قربونت برم انقدر خودتو اذیت نکن.بابا اصلا اگه ماهان نمیخواستش که قبول نمیکرد.

بابا سر تکون داد وگفت:راست میگه گل پسرت اگه مخالف بود همون جا میگفت
مامان نگاهی به من کرد و گفت:مگه چاره ای داشت وقتی منو تو نمیتونیم مخالفت کنیم انتظار داری ماهان بتونه

کتم و برداشتم و گفتم :من رفتم شماها راحت باشید

مریم خندید و گفت :مارو ببین واسه کی داریم حرف میزنیم

جوابشو ندادم و اومدم بیرون .به طرف شرکت حرکت کردم و به امیر پیام دادم که امروز میام شرکت.

واسه اولین بار خوشحال شدم که نرفتم شرکت آقا جون و با امیر شریک شدم .
درسته کلی بدبختی کشیدیم ولی بهتر از خواسته های غیر منطقی آقاجونه .

ماشینو پارک کردم و رفتم سمت آسانسور .

درسته سرمم زیاد شلوغ نبود ولی به سامان گفتم نه چون هم وقتش خیلی کمه هم به دردسرش نمی ارزه.

منشی با دیدنم بلند شد و گفت :صبح به خیر آقای معینی آقای فرهادی تو اتاقتون منتظرن.

سر تکون دادم و گفتم :پرونده هایی که دیروز گفتم نیم ساعت دیگه بیار تو اتاقم.
به آقای پرتوی هم زنگ بزن بگو واس ساعت ۵ منتظرشم.

اومدم تو اتاقم و درو بستم .
امیر با دیدنم گفت:چه عجب یه سر زدی
رو صندلیم نشستم و گفتم :دست رو دلم نزار امیر
روبروم نشست و گفت:باز چشیده؟

لبخندی زدم وگفتم :کدومو بگم
خندید و گفت:اول خوبش رو بگو
تکیه دادم و گفتم :دارم زن میگیرم.

تا اینو گفتم از خنده روده بور شد. حقم داشت ولی سعی کردم نخندم و اخم الکی کردم و گفتم:کجاش خنده داره؟

_همه جاش تو زن وای خدا این شادی هارو از ما نگیر .نکنه باز لقمه آقا جونته؟

سر تکون دادم و تایید کردم.

شیطون گفت :پسر حرف گوش کن کی بودی تو .نگو که نمیشد بگم نه که باور نمیکنم. نگفته بودی به بهار علاقه مند شدی

خندیدم و گفتم:کی گفت بهار

ابروهاش بالا پرید:پس کی

_دختر خاله آوا

با تعجب گفت :پیدا شده ؟

_گم نشده که جلو چشممون بوده مثل همیشه آقاجون خواسته بیاد تو خانواده و همه گفتن چشم

سری به تاسف تکون داد و گفت :خیلی بیشعوری نباید خبر به این مهمی رو زودتر بگی ؟.حالا دختره چی داره که تو قبول کردی ؟خوشگله؟

لبخند تلخی زدم و گفتم :آره

خنده ای کرد و گفت : نه چشتو گرفته خوشحالم که دیگه به عسل فکر نمیکنی

دستی به صورتم کشیدم و گفتم:میخوای عکسشو ببینی

_آره مگه میشه از چنین چیزی گذشت؟

 

The post رمان نبض سرنوشت پارت ۵ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-5/feed/ 4
رمان نبض سرنوشت پارت۴ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa4/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa4/#comments Fri, 03 Jul 2020 05:43:45 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2654 با ذوق میگه :باشه .پس بهار حواست باشه سوتی ندی ها . سوار ماشین میشم و نگاهی به ماهان میندازم. دلم میخواست ساعت ها بشینم و نگاش کنم. نگامو ازش میگیرم و با سوار شدن آیلین حرکت میکنم. _باورم نمیشه بدون اینکه نگاش کنم میگم:چی باورت نمیشه _اینکه تو مسابقه دادی و از همه مهمتر …

The post رمان نبض سرنوشت پارت۴ appeared first on رمان دونی.

]]>
با ذوق میگه :باشه .پس بهار حواست باشه سوتی ندی ها .

سوار ماشین میشم و نگاهی به ماهان میندازم. دلم میخواست ساعت ها بشینم و نگاش کنم.

نگامو ازش میگیرم و با سوار شدن آیلین حرکت میکنم.

_باورم نمیشه
بدون اینکه نگاش کنم میگم:چی باورت نمیشه
_اینکه تو مسابقه دادی و از همه مهمتر بردی.
شونه ای بالا میندازم و میگم :اینکه باور پذیره
میخنده و میگه: خیلی باحالی دختر. خوشحالم که بلاخره یکی پیدا شده همش بهارو ضایع میکنه .

یکدفعه رنگش میپره و ادامه میده :وای عسل خیلی برات بد میشه ،اگه بفهمن که تو مسابقه میدی. بهار واسه اینکه تو رو…

وسط حرفش میپرم و میگم: بزار هر چی میخواد بگه اصلا بره به آقا جون بگه،فکر نکنم زندگی من به کسی ربط داشته باشه.

_اوف دختر خدا نکنه کسی عاشق تو شه .جوانمرگش میکنی.

“وای عسل از دست تو ، یه دقیقه آرومت بگیره

_نمیخوام ماهان برو بخر دیگه چرا اذیتم میکنی میخنده و میگه خیلی خوب من نمیدونم قراره زن بگیرم یا بچه بزرگ کنم…”

_هوی عسل حواست به من هست
گیج سر تکان میدم و میگم :چی میگفتی
چشماشو ریز میکنه و میگه: به کی فکر میکردی؟
_چیز خاصی نبود

انگار یه چیزی کشف کرده باشه با ذوق خاصی میگه :تو تاحالا عاشق شدی؟
چپ چپ نگاش میکنم و میگم :این همه ذوق داره دیگه
ایشی میگه و ادامه میده: سوالم جواب نداشت.

لبخند تلخی میزنم و میگم :آره ولی چندان موفق نبود
چنان آهی میکشه که خندم میگیره و میگم: دیگه اونقدر هم ناراحت نیستم ها.

شیشه رو میزنه پایین و میگه :نه واس خودمه عاشق نشدیم حداقل شکست عشقی بخوریم افسرده شیم.

با تاسف میخندم و میگم :مگه خوبه ؟
_آره بابا مد شده اصلا مزه عشق به شکست خوردنشه.
خندم بیشتر میشه و میگم :تو دیونه ای دختر………

تونیک سیاه رنگی رو از تو کمد در میارم و میگم :این خوبه

نگاهی بهم میندازه و میگه:نه بابا مگه میخوای بری ختم .اون آبی نفتیه قشنگه
لباسی که گفته رو دستم میگیرم و میگم: آیلین یه خورده میترسم. تو این دوباری که خانواده معینی دور هم جمع شدن زیاد خوشایند نبوده.

آیلین سری تکون میده و میگه :حق داری تازه تو دوبارش بودی.هر وقت خونه آقاجون همه جمع میشیم یکی هست که گند بزنه بهش.من میرم بیرون لباس عوض کنم تو هم سریع آماده شو .

باشه ای میگم و لباسی که آیلین گفت میپوشم.یه شلوار جین و شال همرنگش هم از تو کمد برمیدارم و میپوشم.

میخوام از اتاق برم بیرون که گوشیم زنگ میخوره. آرشام..لبخندی رو لبم نقش میبنده و گوشی رو برمیدارم

_سلام بر عسل بانو احوالات شریفه؟
_سلام خوبم تو چطوری ؟
_منم خوبم.البته اگه این به قول شما عروسکی که برامون گیر آوردی کمتر اذیتمون کنه

میخندم و با اعتراض اسمشو صدا میزنم و میگم :به اون خوبی اصلا تقصیر منه اگه دیگه من برای تو کاری بکنم

_لطف بزرگی میکنی. راستی هدیه هم سلام میرسونه میگه هنوز کسی رو خر نکردی؟!
_واقعا که .بگو نه همین تو که اینو خر کردی بسه برای هممون.

_اولا دلتم بخواد دوما چرا زنگ میزنم رعنا جواب نمیده.میخواستم هر چی زودتر قضیه هدیه رو بگم خسته شدم از این بلاتکلیفی

_آره قشنگ معلومه بلاتکلیف موندین مخصوصا تو .حالا فعلا آرشام من کار دارم باید برم
_باش وقت کردی برام یه زنگ بزن کارت دارم

باشه ای گفتم و قطع کردم.از اتاق که اومدم بیرون با قیافه شیطون آیلین روبرو شدم.

سوالی نگاش کردم که گفت :آرشام کیه؟

ابرویی بالا انداختم و گفتم :تاحالا اسم حریم شخصی به گوشت خورده ؟

با نیش باز گفت :نه متاسفانه افتخار آشنایی باهاش رو نداشتم .نگفتی آرشام کیه؟

اومدیم بیرون و همون طور که درو فقل میکردم گفتم :مثل داداشمه.

لبخند شیطونی زد و گفت:منم طرف رو داداش صدا میزنم جلو بابا.

دکمه آسانسور رو زدم و گفتم:آرشام برادر صمیمی ترین دوستم رعناس. من کلی بهشون مدیونم. همین خونه ای که توشم هم مال آرشامه .

چشماش گرد شد قبل اینکه بخواد حرف بزنه گفتم:خیال پردازی نکن .خودش چند ساله دانشجو اصفهان بود و منم در نبودش تو خونش .الانم درسش تموم شده میخواد برگرده منم باید بگردم دنبال خونه .سوالی نیست ؟

لبخند مسخره ای زد و گفت :با تشکر از توضیحات کامل و دقیق شما استاد.

_خواهش میکنم.فردا باید مرخصی بگیرم برم دنبال خونه
سری تکون داد و گفت:حیف کلاس دارم و گرنه باهات میومدم
_اشکالی نداره
_ماشین دوستت رو کی پس میدی؟
_قراره بیاد در خونه آقاجون ازم بگیرش.

ضبط رو روشن کرد .چند تا آهنگ رو بالا پایین کرد تا رسید به آهنگ مسخره بازی تتلو .

خندید و گفت :این دوستات پاین واسه این چیزا

خندیدم و گفتم :تو از اونا بدتر .

کل راه با شوخی ها و مسخره بازی های آیلین گذشت .از ته دل خوشحال بودم که یه خواهر دیگه پیدا کردم .

دم در منتظر شدیم تا رها بیاد و بعد اینکه کلیدو بهش دادم و اومدیم تو خونه .

از شانس من با چهره بهار و مامانش روبرو شدم .تو چند برخورد قشنگ فهمیدم که متنفرن ازم .دایی فرید و فریبرز هم معلوم بود دل خوشی ازم ندارن .

بقیه باهام خوب بودن البته آقاجون تقریبا خنثی بود .از رفتارش اصلا نمیشد فهمید که چه احساسی نسبت بهت داره.

به آیلین گفتم میرم طبقه بالا مانتوم رو عوض کنم.

دست بردم در یکی از اتاقا رو باز کنم که یکی صدام زد .برگشتم و سعی کردم به تپش های قلبم توجهی نکنم و گفتم : بله ، کارم داری ؟

ماهان اشاره به اتاقی کرد که میدونستم واسه خودشه و گفت :بیا کارت دارم
تا خواستم مخالفتی کنم رفت تو اتاق .

نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم آروم باش دختر ماهانه دیگه میخواد باهات حرف بزنه خوب مشکل منم دقیقا با شخصش بود .میترسیدم چشمام لو بدنم.

مخصوصا حالا که فهمیدم یه چیزایی بین ماهان و بهار هست .مثل اینکه آقا جون برنامه هایی براشون داره.

به زور به طرف اتاقش رفتم و آروم وارد شدم .
با دیدنم اومد طرفمو درو بست و اشاره کرد به صندلی و گفت :بشین
-ببین من ….
_گفتم بشین.

رفتم نشستم و سعی کردم خودمو کنترل کنم .روبروم نشست و زل زد تو چشمام و دقیقا این چیزی بود که من ازش واهمه داشتم.

_خیلی عوض شدی
نگاش کردم و گفتم :چی؟؟
_اونی که میشناختم نیستی هر چند اون موقع هم تظاهر میکردی.
_تموم مزخرفات؟
_احتمالا این مراسم یه جور نامزدی به حساب میاد .

گیج نگاش کردم که ادامه داد بابا قبل اینکه بیایم گفت مثل اینکه آقا جون منو احتمالا بهارو قراره امشب نامزد کنه و زنگ بزنه یکی بیاد یه صیغه موقت بخونه

با این که منتظر این حرف بودم ولی حالم بد شد .مطمئن بودم رنگم پریده .گفتم :خوب، خوب به من چه ربطی داره

پوزخندی زد وگفت :اصلا دوست ندارم هیچ کس از رابطه ای که باهم قبلا داشتیم بدونه حتی آیلین. دوست ندارم اسمم کنار کسی بیاد که دیشب فقط یه چشمش بوده قطعا

نیش خندی زدم و گفتم :ظاهرا من فقط تغییر نکردم ، بعدم کارای من به تو ربطی نداره اگه میخواستم کسی از این ماجرا بو ببره تا الان گفته بودم .

به سمت در رفتم و قبل اینکه از اتاق برم بیرون گفتم :بابت اتفاقات گذشته متاسفم. من چاره ای جز اون انتخاب نداشتم .تو پسری بودی که تو ناز و نعمت بزرگ شده بودی و من فکر میکردم به درد هم نمیخوریم و امیدوارم منو بخشیده باشی…

بدون اینکه منتظر جوابی باشم سریع اومدم بیرون و رفتم طبقه پایین.

آذین تا منو دید گفت :اه چی شد آیلین گفت رفتی لباس عوض کنی!
_آخه نمیدونستم .تو همین اتاق پایین عوض میکنم
مشکوک نگام کرد و گفت: خوبی رنگت پریده ، به نظر نمیاد…
پریدم تو حرفش و گفتم:خوبم بعدم سریع رفتم تو اتاق و درو بستم .

پشت در نشستم و سرمو بین دستام گرفتم. مطمئن بودم طاقت نمیارم امروز.کاش میشد بزنم بیرون ،اما نمیشه.

بلند شدمو مانتوم رو در آوردم و آویزان کردم .سر و وضعم رو مرتب کردم و رفتم بیرون و نشستم رو مبل .

سامان سرشو از گوشیش در آوردو لبخندی زد _چطوری دختر عمه جان ؟
لبخند زورکی زدم و گفتم :بد نیستم تو چطوری ؟
دستی لای موهاش کرد و گفت :افتضاح!
_چرا کاری از من بر میاد؟

حالت تفکر به خودش گرفت و گفت :شاید بتونی. راستش یکی از کارمندامون فوت شده تو یکی از طرحاش به مشکل برخوردیم و متاسفانه این طرحو باید برای جلسه هفته آینده آماده باشه .

_چرا از ماهان کمک نمیگیری؟

تکیه زد و گفت :ماهان یه سر داره و هزار سودا. سرش خیلی شلوغه وگرنه به اون میگفتم. آقا جون حسابی سر این موضوع بهم ریخته جلسه هفته بعد که تمام هیئت مدیره هم هستن خیلی مهمه براش .

_خوب من نمیدونم از پسش بر میام یا نه ولی حتی اگه بتونمم این کارو نمیکنم

ابرویی بالا انداخت و گفت :چرا

_خوب همین طوری همه فکر میکنن که من اومدم سهم اونا رو بخورم. این طرح اونجوری که تو میگی خیلی واستون مهمه پس اگه من کمکی کنم فکر میکنن اومدم خودشیرنی واسه آقا جون

با خنده میگه :نکته جالبی بود ولی واقعا این طرح مهمه بعدم تو کارت به کار کسی نباشه .حساب منم از بقیه جدا کن

لبخندی میزنم و میگم :چشم قربان
_فردا میتونی بیایی؟
_خوب راستش فردا باید برم دنبال خونه .باید از اون خونه ای که نشستم پاشم
_خوب من میام دنبالت اول یه نگاهی به طرح بنداز بعد خودم میبرمت دنبال خونه بگردیم
_آخه من نمیخوام به تو زحمت بدم خودم میرم

اخمی کرد و گفت :بیخود حرف نزن که ناراحت میشم.
بلند شدم و گفتم :باش ممنون پس من فعلا برم کمک بقیه .

خواستم برم تو آشپزخونه که دیدم سینا و ماهان دارن حرف میزنن اما ماهان حواسش به اون نیست و با اخم منو نگاه میکنه.

بی توجه بهش رفتم طرف آیلین و گفتم: کمک نمیخوای؟

نگاهی بهم کرد و گفت :نه عزیزم فقط بی زحمت بعدم یکم از مکالمه عاشقانت با سامان رو برام بگو.

جوری نگاش کردم که آذین خندید و گفت :این یعنی نبندی خودم دست به کار میشم

آیلین تو خفه ای بهش گفت و رو به من گفت :اگه عاشقانه نبود پس خنده هاتون این وسط چی بود. بعد تازه زن دایی سهیلا هم یه جوری نگاتون میکرد .

سعی کردم نخندم و گفت :چه جوری مثلا

سرشو خاروند و گفت :چه میدونم از این نگاها که قوربون عروس و پسر گلم بشم یه همچین چیزایی.

آذین پخش زمین شده و بود و به زور خندشو کنترل کرد و گفت:یه جوری حرف میزنی انگار خودت عروس داری بعد به عروست از اون نگاه که گفتی زیاد انداختی

به اپن تکیه دادم و گفتم :دلم واسه اونی که گیر تو بی افته سوخت

آذین دستی رو شونم گذاشت و گفت :آره منم همیشه دعا میکنم حداقل دو سال اینو تحمل کنه ما یکم آرامش داشته باشیم .

-چه خبره اینجا ؟

با شنیدن صدای آقاجون لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین.
آیلین نگاهی به من و آذین انداخت و گفت :هیچی آقا جون این دو تا دارن منو مسخره میکنن که البته خودم آدمشون میکنم.

آقا جون نگاشو از منو آذین گرفت وگفت :پس کی تو رو آدم میکنه.

منو آذین ریز ریز خندیدیم و آیلین قرمز شده گفت :دست شما درد نکنه آقا جون

آقا جون همون طور که داشت بیرون میرفت گفت :آذین نزار اون سالادو درست کنه گوجه هاشو افتضاح خورد میکنه.

به محض اینکه آقا جون رفت صدای خنده دو نفر دیگه هم بلند شد .ماهان و سینا تکیه زده بودن به دیوار و میخندیدن.

آذین نگاش کرد و گفت :شما کی اومدین؟

سینا وسط خندهاش گفت :خیلی قشنگ آقا جون آسفالتت کرد!

The post رمان نبض سرنوشت پارت۴ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%a8%d8%b6-%d8%b3%d8%b1%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa4/feed/ 2
رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۰ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/ https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/#comments Thu, 02 Jul 2020 17:19:12 +0000 https://romandoni1.xyz/?p=2650 مرده شور تو رو ببرن با این خبر دادنت … حسام عصبیه … سینا هم … اصلا جو خوبی نیست … من بینشون موندم و نگاهم از روی یکی به اون یکی سر می خوره … حسام _ میگم چیزیش نی بد میگم ؟ … سینا دستی بین موهاش میکشه و رو به من میگه …

The post رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۰ appeared first on رمان دونی.

]]>
مرده شور تو رو ببرن با این خبر دادنت …
حسام عصبیه … سینا هم … اصلا جو خوبی نیست … من بینشون موندم و نگاهم از روی یکی به اون یکی سر می خوره …
حسام _ میگم چیزیش نی بد میگم ؟ …
سینا دستی بین موهاش میکشه و رو به من میگه : حالش خوبه .. اونجاس .. آخرین اتاق خوا …
نمی ذارم جمله ش تموم بشه و تند از کنارش میگذرم … راهرو انگاری که کش میاد و طولانی شده .. تموم نمیشه لعنتی ….
با عجله میگذرم و جلوی در یه ماموری که لباس فرم تنشه رو میبینم … می خواد مانع ورودم بشه که صدای حسام رو ار پشت سرم می شنوم که بهش میگه :
_ بذار بره … خانومشه …
من خانومش نیستم اما مامور کنار میره و تند در اتاق رو باز میکنم …
یه مرد مسن کنار تخت ایستاده و اونم لباس نظامی تنشه … درجه ها رو بلد نیستم …
بی در زدن وارد شدم … بی اجازه …
مرد کنار تختی سمتم برمیگرده وآریا هم سرش رو می چرخونه … سمت من نگاهی میندازه و جا می خوره …
من ولی تسلطی روی اشکام ندارم … روی ریختنشون .. سر خوردنشون …
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟ …
من دستم رو تکیه میدم به دیوار … برای سر پا موندنم … نیفتادنم …
آریا می خواد از جا بلند بشه برای به من رسیدن که مرد روی شونه ش دستی می ذاره و مانع بلند شدنش میشه ..
_ کجا پسر ؟ .. زخمی شدیا …
آریا همه ی حواسش به منه و میگه :
_رها .. رها هیچیم نیست …سالمم به قرآن … ببین … تکیه به دیوار سر می خورم …
روی زمین میشینم و با خودم میگم حق داشته آریا که خواسته نباشه …

که خواسته به هم بزنیم رابطه مون رو تا من اینطوری نیمه جون نشم و پلیس بودن یعنی همین در خطر بودن …
یعنی همین گاهی روی تخت به عنوان زخمی دراز کشیدن و ممن چقدر بد نفسم بالا میاد … کج ومریض نفسم بالا میاد …
آریا حواسش نیست که اون مرد مسن شونه ش رو نگه داشته تا اون از جا بلند نشه و دستش رو هل میده …
تند بلند میشه و میبینم چهره ش رو که از درد مچاله میشه … دله منم مچاله میشه …
فلسفه ی این دوست داشتن فلسفه ی قشنگی نیست …که تب نکرده معشوقه و تو بخوای بمیری !
مرد شاکی میگه : آریاااا…
آریا ولی تند و بی اهمیت به این لحن توبیخگر جلو میاد تا من و روی پاهاش میشینه … یه قدمی من روی زمین …
شونه ش رو باند بستن و لباس های آبی که فرمه بیمارستان حساب میاد چقدر زشت و بد توی تنش موندن …
دوسشون ندارم ونگاه خیره م به شوننه ش مونده … چند سانت اینور تر می شد قلب … خدا رحم کرده …به آریا ؟ .. نه …به من رحم کرده …
دست دیگه ش رو روی شونه م می ذاره … ملایم تکونم می ده و میشنوم صداش رو …
_ رها … منو نگا … خوبم !
قطره اشکم سر می خوره… خط می ندازه روی گونه م ولب میزنم :
_ مردم تا بیام … تا برسم …. چیکار میکنی باهام ؟ …
صدام خش داره… مرد مسن … همونی که هنوز نمی شناسمش از اتاق بیرون میره … می مونیم من با آریای زخم خورده ای که لبخند کجی میزنه و میگه :
_ این همه دوسم داری ؟ ….
اخم می کنم … پر گله دست روی سینه ش می ذارم و ملایم عقب هل میدم اما تکون نمی خوره و میگم :
_ اصلا دوستت ندارم ! …
لبخند آریا محو نمیشه … تفریح نمیکنه ها … فقط مشخصه لذت میبره از این نگرانی …

فقط مشخصه لذت میبره از این نگرانی … از این بی تابی …
مشخصه و خودش رو جلو میکشه .. بازوم هنوزم دستشه و منو هم سمت خودش میکشه …
تابغل گرفتنم …تابا صدای بلند گریه گردنم وبوسه های ریزش رو سرم …
می بوسه و من آروم نمیشم … صدای گریه م توی اتاق پیچیده و اونقدری صبر میکنه و حوصله میکنه تا آروم بگیرم و آروم میگیرم …
بینیم رو بالا میکشم و فاصله میگیرم ازش … میگم :
_ درد میکنه ؟ …
لبخند میزنه :
_ یه عالم مسکن تزریق کردی بهم الان … درده چی آخه ؟
_ نگفتی طوریت بشه چی ؟ … می تونم حدس بزنم آرتیست بازیت گل کرده اون موقع …
_ نه اتفاقا … امشب از اون موقعا بود که دلم نمی خواست طوریم بشه تا برگردم خونه … یکی منتظرم بود آخه …
لبخند میزنم لا به لای این بغض … این حاله بد… صدای به در کوبیدن میاد …
هردو سمت در برمیگردیم و آریا فاصله میگیره ازم …
حسام در اتاق رو باز میکنه و سرکی میکشه … با دیدنه ما که زمین موندیم ابرو بالا می ندازه و میگه :
_ سرهنگ رو انداختین بیرون برا این خاک برسر بازیا ؟
آریا اخم کرده از جاش بلند میشه و من سرخ شده پای چشمام روی گونه هام دست میکشم و میگم :
_ خاک بر سریه چی ؟ … مریضه ها…
حسام با‌چهره ی خندونش جواب میده :
_ اینی که من دیدم … هورمون های مرددنه ش غالب تره …
آریا تشر میزنه :
_ زهره مار نفله … آدم نیستی تو ؟ ..‌
حسام ابرو بالا می ندازه و من خنده م میگیره … از جام بلند میشم و صدای زنگ گوشی بلند میشه که برام آشناس و می دونم گوشی آریاس …

میدونم گوشی آریاس …
آریا سمت تخت میره و با دست سالمش گوشی رو برمی داره از روی تخت و چشماش گرد میشه …
جلو میرم و می پرسم : کیه آریا ؟ ..
ابرو بالا انداخته انگشتش لمس میکنه صفحه رو تا گوشی رو بذاره بیخ گوشش همزمان میگه :
_ این ساعته شب حاجی زنگ زده ؟ ..
حاجی به باباش مه و من لب پایینم رو گاز میگیرم و آریا این گاز گرفتن رو میبینه و لب میزنه :
_ الو …
گوشی رو بین گوش و کتفش میگیره و با همون دستش بازوم رو نگه می داره … منو میکشه تا تخت … تا لم دادنم به لبه ش …
ولی لبه تخت لم میدم سمت کمد کوچیک و فلزی کنار تخت میره و میشنوم که میگه :
_ خوبم … حاج خانوم خوبه ؟ … خونه ی ما ؟ … کی رفتین ؟ …
از توی کمد پاکت آبمیوه ای رو در میاره و سمت لیوان شیشه ای روی کمد میره و اونو تا نیمه پرمیکنه …
_ خب ؟… اوهه هول نمیشم بگوچی شده ؟ ‌‌..‌ ینی چی خونه نیست ؟ … میگم من خوبم حالم خوبه ای بابا … د آخه انگاری داری با یه زنجیری حرف میزنی دو مین یه بار میگی آروم باش و فلان … خبر دارم کجاست ..‌
لیوان رو سمتم نگه می داره … خجالت میکشم و سمت حسامی که حالا دست به سینه به دیوار تکیه داده برمی گردم…
نیشش شل شده و اروم لب میزنه :
_ تو مریضی یا اون ؟ …
خودمم خنده م میگیره … لیوان رو میگیرم سر میکشم … بی وقفه … احتیاج دارم به این شیرینی … انگاری که فشارم جابه جا شده باشه ‌‌‌…
آریا هنوزم درگیره با پدرش و میگه :
_ کار داشته … اره خیالت راحت باشه … نه حواسم هست ‌… د اخه دعوای چی بکنم باهاش ؟..

 

The post رمان سکانس عاشقانه پارت ۷۰ appeared first on رمان دونی.

]]>
https://romandoni1.xyz/%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b3%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%b3-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%be%d8%a7%d8%b1%d8%aa-70/feed/ 3